سال سیاه

هنگامی که پلین مهره های تنش را باز و روی زمین سفره میکرد تا هوا بخورند،هنوز به صبح کمی مانده بود.تن سردش را زیر پنجره نشاند و از پنجره به بیرون چشم دوخت .
آنجا ،جز دیواری بلند و سفید که یک متر از پنجره فاصله دارد، هیچ پیدا نمیشود و همیشه پلین را از تماشا کردن دلزده و پشیمان کرده است.

ناگاه هشدار گوش خراش ساعت ،به او برپا داد.
با دلهره از جا پرید و انگشتها و پاهایش را جفت هم کرد و سعی کرد به رانهایش وصل کند:لعنتی .

بالاخره وصل شدند،نگاهی گذرا به آینه انداخت و از خانه بیرون ‌‌‌‌‌‌‌رفت.
در که بسته شد، بیمار خفته ی کنار دیوار غلتی زد،قوسی به بدنش داد و آرواره هایش را باز کرد و تمام هوا را بلعید و دوباره در خواب خزید.
-
شهر از بارش باران خیس بود و انبوهی از رباطها و آدمها در خیابان جاری بودند.

پلین، درحالی که تنه به شانه های جمعیت میکوبید به محل کارش رسید .
شیب تند پله های ساختمانی در نبش پیاده رو را پشت سر گذاشت و وارد اتاق کار شد.

رباطهایی که مشغول بودند سلامی آهسته شنیدند و سری تکان دادند و دوباره گردن هارا روی کارشان خم کردند.
او نیز روی صندلی فلزی جا گرفت و پارچه های برش داده شده را زیر سوزن خواباند و لحظه ای بعد اتاق پر بود از صداهای چندین چرخ بزرگ خیاطی...

آنسوی شهر،بیمار خفته ی کنار دیوار برخاسته بود و پلین را میخواند.
سکوت که طولانی شد،تنش را از زمین کند و تا آشپزخانه ی کوچکشان‌ کشاند.

طبقه های یخچال را به امید یافتن ناهار اشرافی جست و جو کرد، وقتی ناامید شد در یخچال را کوبید و لگدی حواله اش کرد.
جای انگشتهایش عمیق تر از قبل روی پوست زرد نشست...

درازای ساعت کاری،به منوال همیشگی پایان گرفت و وقتی روبات ها از پشت میزها بلند میشدند،شعله ی آفتاب نم کشیده بود.
به ستون زنگ زده ی پشتشان قوسی دادن. صدای قرچ قروچ در اتاق پیچید.
رباط جوانی دستش را روی باریکی کمر گذاست نزدیک پلین آمد :سلااام....

:سلام اِملی...خوبی؟

پلین که آماده رفتن بود نگاه منتظرش را به دختر دوخت.
کلماتِ بریده و صدای مضطرب دختر،از دهان کوچکش سر بیرون میاورد بعد با ترس به غار تاریک برمیگشت:من...اوم...راستش...خب میدونی...چطوری بگم...آه اصلا...

:.....؟

:خب...این مال توهه..‌‌. .

کاغذ سفیدی را مقابل پلین قرار داد:اگه...خوشت نیومد ...ب روم نیار...!

و به سرعت از پله ها سرازیر شد.

یک فشار تکراری از مثانه هایش تا مغز،احساس میکرد،فشاری آشنا که چندین سال هر شب تنهایی هایش را بر سرش میکوفت،
خیابان را تمام کرد و به سرعت گوشه خوابگاه تاریکش دوید.
زانوهایش را در آغوش گرفت و به آسمان حبس شده در قفس پنجره نگاه کرد.

زیر سایه تلالو ضعیف نور شمع،چیزی در چشمان فلزی اش میدرخشید...
و لحظاتی بعد،اشک،از گونه هایش سرریز شد؛

لابه لای امواج روشن نور شمع،شبحی تنومند کنارش نشست؛چانه هایش را لای انگشتانش گرفت و به صورت خیسش زل زد،آنگاه با صدایی گرم در گوشش نجوا کرد:نبینم اشک بریزی بهترین من!
شانه هایش را فشرد و لبهایش را به لبهایش چسباند و صدای بوسه هایشان آرام روی امواج شناور سوار شد...
دختر دیگر اشک نمیریخت،آرام گرفته بود،سرش را به سینه ی شبح تکیه داد و روی رخت خواب دراز شد...، لحظاتی بعد صدای همخوابی دختر تنها ،آروم، مکرر در اتاق خالی پیچید...!

پلین که به خانه رسید، هم اتاقی اش بیدار شده بود،مانند شیری خشمگین در قفس ،طول و عرض اتاق را میپیمود و هر از گاهی میغرید.
او را که دید با قدمهای سنگین سمتش آمد و گفت:بی عرضه...نگاه به یخچال خونه ت انداختی؟!…،جز گشنگی هیچی تو قفسه هاش نیست...پس از صبح تا شب چه غلطی میکنی؟

پلین نگاهی به آخرین گلدان شکسته انداخت و درحالی که سعی میکرد صدای لرزانش را خونسرد نشان دهد گفت:میدونی برای اینایی که میشکنی چقدر کار کردم؟!!!میدونی؟!

_ تو برای این زندگی کارم کردی؟!!! بدبخت..اسم این زندگی نیست.

و لگدی حواله قندانی کرد که مقابل پاهایش گذاشته بود و یورتمه زنان از در خارج شد.

پلین روی زانوهایش نشست.
خرده های شیشه ی روی موکت را به حال خود گذاشت.
پاکت نامه را دست گرفت؛
لبهای پاکت با مهری به شکل قلب بهم دوخته شده بود. قلبی قرمز،جوان و شاداب!

دقایقی به قلب روی پاکت خیره شد .
چشمهایش میسوخت،...
به هوای آسمان،نگاهی ب پنجره انداخت؛آن دیوار ،او را از تماشا کردن بازداشت. دوباره چشم به پاکت دوخت و آرام پنجه هایش را جمع کرد. پاکت سفید مچاله میشد و قلب قرمز روی لبهایش را پنهان میکرد.
لحظه ای بعد تمام عاشقانه های دختر بین انگشتهای آهنی پلین جمع شده بود.

حال دیگر ظلمت ، تمام وزنش را روی شهر انداخته بود، تقدیر، مانند مار با آرامشی عجیب و تسلطی بی چون و چرا،دور آروزهایش حلقه میزد، مقابل نگاه متنفر پلین، آرواره هایش را باز میکرد و حجم رویاهایش را از میان دو نیش،قورت میداد.

در ته مغزش انگار چیزی،جویده میشد،صدای ناله و فریاد دختر و قلبی که زیردندانهای سرنوشت،خرد میشدن به لرزشش انداخته بود.
صدای جیغ کاسه ی سرش را دور میزد و درون مغزش میپیچید و انعکاس صدایش،تمام پلین را میلرزاند.

دستهایش را مقابل صورتش گرفت و ثانیه ای بعد،طی یک جنون آنی سرش را به دیوار کوباند!
صدا شدت گرفت، دیوانه وار زمزمه کرد:خفه شو ...خفه شو...خفه شو لعنتی...خفه...
صدا دست بردار نبود، چنگک های آهنینش را روی جمجه اش گذاشت ،چشمهایش را بست و سپس،چرخاند...نفسهایش از درد،تند ،کوتاه و متواطی شده بود؛میچرخاند و میچرخاند تا ،بالاخره از گردن جدایش کرد.
صدا قطع شد.
سرش را روی زمین گذاشت و سراغ قلبش رفت.
سینه هارا باز کرد و قلب را ب مشت گرفت...با نوک انگشت باتری هارا از قلبش در آورد و روی زمین دراز شد.
حال دیگر او مانده بود و روحی ک شبش را آرام تمام میکرد...!

صبح ،رسید. گویی نور،سیلابی از طلای مذاب به راه انداخته بود؛خیابان به خیابان،کوچه به کوچه پیش رفت و از سقف خانه ها گذشت.
وقتی اینگونه میرسید،آغاز سختی برای دختر رقم میزد.کندن تن خسته از جای خواب،وقتی که هوا اینچنین مردد میماند،سخت بود.

لحاف را تا بالای سر کشید و بالش زیر دستش را بغل گرفت...مثل هرروز میخواست از آخرین دقایق نهایت لذت را ببرد.
اما از یادآوری بی هوای پلین،ک امروز پاسخ نامه اش را میداد لرزشی شیرین را به اندامش افتاد.گره مژگانش را از هم باز کرد و روی رخت خواب نشست...دستش را روی تپش تند قلبش گذاشت،زیر لب زمزمه کرد:انگاری اونم پیدات کرده...چیزی نمونده ک از تنهایی در بیای!

از این تصور،تبسمی لبهایش را بوسید. دستهارا روی گونه ها گذاشت با شوقی وصف نشدنی راه کارگاه را در پیش گرفت.
از پله ها گذشت،مکث کرد،نوک انگشتهایش گزگز میکرد.نفسی عمیق کشید و در حالی که از هیجان لبهایش را میگزید وارد شد.
صدای چرخ خیاطی ب گوش میخورد:سلااام دوستان...سلام رییس!

آقای رییس سرش را از روزنامه برداشت و نگاه متعجبش را متوجه او ساخت:سلام!!!

دختر نگاهش را بین روباتها چرخاند،پلین را نیافت.پشت چرخ نشست و مشغول شد....لب پارچه هارا جفت هم گذاشت و پایش را روی پدال فشرد،دقایقی بعد دراتاق باز شد و پلین سلامی داد،...هیجانی جنون آور تپش قلب دختر را شدت بخشید،هول شده بود. دستهایش میلرزیدند، با انگشتانش آرام گرمای گونه هایش را لمس کرد و سعی کرد ب خود مسلط باشد.

نگاهی سریع ب پلین انداخت تا انتظارش را بفهمد،اما...دو مردمک آهنی،خشک و بی روح و زنگ زده،مهری ابدی پای انتظارش کوباند،...مات ماند...صدای خفیفی از لرزش دندانهایش به گوشش رسید،و سرفه ی معنی دار آقای رییس به او گوشزد کرد ک حواسش را جمع کارش کند!!!

نگاهش را از پلین گرفت و ب پارچه ها دوخت،پارچه هایی ک مقابل چشمان تارش به رقص در امده بودند...
میان موج اشک،پلین را دید که از جایش برخاسته.سری تکان میدهد و اجازه دستشویی رفتن میخواهد.
پلین که اجازه ش را گرفت او هم پشتش روانه شد.
برای اولین بار حس میکرد باید حقی را از کسی بستاند.
قدمهای بلند برداشت و وارد دستشویی شد.
اما انگار تمام خشمی که با خود حمل میکرد ناگهان آب شد و بخارش به هوا رفت.
پلین، منتظر بود. سر را پایین داشت و با انگشتانش بازی میکرد.
لحظه ای بعد تمام آمادگی اش را در نگاهش ریخت و به املی نگاه کرد و...
آهی بی اراده از دلش برخاست. دریایی از دلخوری وسعتش را در قاب چشمان املی انداخته بود.
سرش را به طرفین تکان داد و گفت:من خیلی زشتم؟

-نه.

-پس لابد اخلاقم زشته؟

-نه...املی...نه...این حرفها چیه؟

-پس حتما قلبمه که زشته!!

-نه...تو خیلیم زیبا ومهربونی...اینو از ته دلم میگم...

-پس چرااا؟

مردمک های خیس را به چشمهای پلین میچسباند تا التماسش را ببیند.
پلین ناله ای سر داد و چشمهایش را بست.
نفسی عمیق کشید و به املی نگاه کرد.
و اینبار با لحنی که سعی میکرد آرام به نظر برسد گفت:
املی،من یه روباتم....روباتهارو میشناسی؟
ما آدمهای ضعیفیم ک نشد از بقامون دفاع کنیم.
ما آدمهایی هستیم ک تو نبرد بقا،مغلوب شدیم و آدمهایی هستیم ک وجودمون برای دنیا فایده ای نداره.
ما چیزی به دنیا ندادیم و زورش رو نداریم ازش چیزی بگیریم!
ما دستخوش یه دگرگیسی وحشت ناک شدیم.
ما هیچ وقت به حالت اولمون بر نمیگردیم بلکه بر عکس هر روز به این تغییر شکل خو میکنیم و باهاش میسازیم.
به مرور حتی احساسات ما منقبض میشن...
هرروز روبات تر از دیروز....

در حال خود نبود.دستهارا در هوا تکان میداد و حرف میزد انگار رهبر یه انقلاب بزرگیست ک برای هوادارانش نطق میکند.

متوجه املی شد...دختر مبهوت و منگ بود...قطره ی اشک از مژهایش ،مانند میوه ای پخته از شاخه ،تکان میخورد اما نمچکید.
گیج بود،سر از این حرفها دو نمیاورد ....این حرفها برایش غریب بود و محال بود ک درک کند.
در دریایی از وحشت دست و پا میزد که پلین شانه هایش را گرفت و با تکانی که وارد کرد به او فهماند ک باید صاف بایستد و چون سخنرانی ادامه دارد!

-:املی...ما هیچ وقت تموم نمیشیم بلکه برعکس...روز به روز تازه وارد ها به جمع ما اضافه میشن و جامعه روباتها هرروز فربه تر میشه!

_:تو دیوونه شدی...؟اگه همه این اداها برای رد کردن منه لازم به اینهمه زحمت نیس!

_:...بهتره آروم باشی تا چشماتو وا کنم...
املی ،ازت میخوام خوب به زندگیت فکر کنی، همیشه مجبور بودی کار کنی!
کارای سخت و طولانی ک هیچ نفعی به حال تو نداشت، مهم نیس ک اقای رییس چقدر با پارچه ها برش کرده و دوخته شده ی ما پول در بیاره...ما فقط به حد اندازه زنده موندن و نفس خریدن سود میبریم...
ما از صبح تا شب باید فقط کار کنیم...اجازه شو نداریم ک عاشق شیم...تو عاشق منی؟
به این عشق فکر کن...
به سرانجام این عشق فکرکن به عاقبت وصالی فکرکن که آرزوش رو داری...اونجا چی میبینی؟خانواده ای که هر صبح دو تا عاشق دست همو میگیرن و میان سرکار و تا شب کار میکنن...سی روز این روال ادامه داره تا آخر ماه که یه کم زندگی بندازن تو یه پاکت باریک و بفرستنت.پی کارت...و بچه هایی ک میبینن شبها پدر و مادر عاشقشون از خستگی ایستاده میخوابن...عزیزم...دیگه چی میبینی؟

-:بسه!...باشه من میرم...اداهاتو تموم کن...

-خیلی خب...ببخش منو...زیاده روی کردم...تو خوبی؟

خوب نبود.نگاهش مات بود و سخت نفس میکشید.

-خواهش میکنم ادامه نده...من...من اشتباه کردم...تو که اشتباهمو به رئیس نمیگی؟

-...نه!

-ممنونم...ممنونم...

تعادل نداشت،اما خواست برگردد...پلین در را باز نگه داشت و خارج شدند.
هرکس پشت میز کار خود نشست و صدای دو چرخ خیاطی دیگر به صداها اضافه شد.

دختر احساس کرد پرده ای از چشمانش کنار رفت...رویاهایش پاره شدند،...این اولین بار بود ک اینچنین ب فریاد چرخ خیاطی گوش فرا میداد،فریاد و فریاد...بدون مکث...کلافه شد...پارا از پدال برداشت...ولی بازهم فریاد!...نگاهش از گوشه اتاق شروع کرد و تمام روباتهارا دور زد،همه ساکت و مشغول به کار،لبخند های زنگ زده،چشمان آهنی...گردنهارا خم کرده بودند و کار میکردند...وقتی این برای ثانیه ای دست میکشید آن دیگری ته صدا را میگرفت و ادامه میداد.
تمام شدنی نبود!
چیزی در درونش خزید، چیزی از درونش خزید و از وجودش بالا آمد...بالا آمد و بالا آمد و دور گردنش حلقه زد،حلقه میزد و نفسهایش را حبس میکرد،،،
آخرین نگاهش را ب پلین انداخت،تلاقی نگاهشان،رازی را از پلین برملا ساخت!درخشش اشک دست پلین را رو کرد...درخششی بی جان و کم سو،که زود ناپدید شد!

:هی تو...!!
صدای رییس بود،...ادامه داد:امروز طوری شدی! حتی نمیذاری اون کارش رو انجام بده.

اشاره ب پلین انداخت...

دختر اطاعت کرد و روی پدال فشرد...بازهم فریاد و فریاد و فریاد...!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,آرمیتا مولوی ,شیدا محجوب ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,علی غفاری دوست (مارتین) ,زهرا بانو ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا فرازمند (4/7/1395),سارینامعالی (4/7/1395),ف. سکوت (4/7/1395),فرزانه رازي (4/7/1395),مهدی دارویی (4/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (5/7/1395),مریم مقدسی (5/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (5/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/7/1395),زهرابادره (آنا) (5/7/1395),همایون طراح (5/7/1395),آرش پرتو (5/7/1395),بهروزعامری (5/7/1395),ف. سکوت (5/7/1395),تینا قدسی (5/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (5/7/1395), ناصرباران دوست (5/7/1395),مریم حسین پور (6/7/1395),زهرا بانو (6/7/1395),شهره کبودوندپور (6/7/1395),آرمیتا مولوی (6/7/1395), ناصرباران دوست (6/7/1395),شیدا محجوب (6/7/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (7/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (7/7/1395),سبحان بامداد (8/7/1395),م.ماندگار (9/7/1395),همایون به آیین (10/7/1395),حسین شعیبی (14/8/1395),پیام رنجبران(اکنون) (18/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (18/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (19/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (19/8/1395),فرزانه رازي (24/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (7/9/1395),سارینامعالی (21/1/1396),سید رسول بهشتی (22/1/1396),همایون به آیین (3/2/1396),هستی مهربان (19/2/1396),رضا فرازمند (23/2/1396),همایون طراح (13/4/1396),امیر محمدرنجبر (1/7/1396),سارینامعالی (10/9/1397),سارینامعالی (10/2/1398),

نقطه نظرات

نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 مهر 1395 - 19:59

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

نصف داستان را خواندم

ولی باز بر می گردم

اولین باریست که از اول اول شده ام@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 4 مهر 1395 - 20:08

نمایش مشخصات سارینامعالی تبریک....

این پیروزی بزرگ را تبریک میگویم جناب فرازمند...

پس چه داستان مبارکی بود این داستان;)


درود و بدرود به شما...

برگردید به برگشتن@};- @};- @};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 مهر 1395 - 00:23

نمایش مشخصات سارینامعالی با لبخند وارد شوید:)

درود داستانکی های عزیز....

لازمه درودی هم بفرستیم برای جناب مدیر عزیز،و تشکر کنیم از زحمات بی حساب و تعهد بی مانندشان که بعد پنج روز به امید خدا اگر توفیق یافتیم و ایشان سری به سرای انتظار داستان نویسان زدن پیام ما را دریافت نمایند.
جا دارد یادی هم بکنیم از روزهایی که داستانها بیش از دو روز در صف انتظار نمیماند.اما حالا دست به دعا هستیم تا شاید بعد از پنج روز رحمتی ازجانب پروردگار برسد و معجزه وار ،داستانک 26 قلو بزاید!
و فردا صبح زود 26 داستان کاکل زری و تپل و مپل سایت را پرکنند.
البته شکی نیست که مخاطب ها بعد از اینهمه بی نظمی همچنان طرفدار داستانک میمانند و روزهای آتی را از زندگی و کار روزمره مرخصی میگیرند و مینشینند 26 داستان ما رابا نهایت دقت و حوصله میخوانند.

و اگردر تمام مراحل زندگی،در همه ی پست ها و نقش ها و جایگاه ها به همین ترتیب عمل کنیم بی شک ایرانی آباد خواهیم ساخت.ما میتوانیم!

زنده باد....


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 مهر 1395 - 02:09

سلام
خوشحالم پر کار شدی و این خوبه
داستان را خواندم
در ابتدا کلمه ای توجهم را به خودش جلب کرد " سفره می کرد" سفره می کرد یک واژه " لمپنی" است و در یک روایتی که راوی سوم شخص است و البته شخصیت های داستان شخصیتی لمپن نیستند پس آوردن این ادبیات جایز نیست و ایراد بحساب می آید.
نکته دوم
تن سردش را زیر پنجره نشاند و از پنجره به بیرون چشم دوخت !
زیر پنجره نشاند واژه هایی اشتباهی در کنار هم اند زیرا وقتی زیر پنجره بشیند دیگر نمی تواند از پنجره بیرون را صاف و مستقیم ببیند تا به منظره چشم بدوزد پس اگر واژه کنار پنجره را می آوردی بهتر بود

نکته سوم
از پنجره فاصله دارد !
هیچ پیدا نمی شود!
نمی شود و فاصله دارد با فعل های پاراگراف اول از نظر زمانی هم خوانی ندارد و خب این هم خوانی نداشتند در همان اول کار ذهن مخاطب را درگیر می کند و نمی گذارد خوب روی موضوع داستان تمرکز کند

خوب بود و موفق باشی @};-


@مریم مقدسی توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 10:37

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام...مریم عزیز @};-

ممنون که اینجا بودی...

اتفاقا بابت سفره کردن،خودم هم چنین فکری کردم ،و خب از داخل ترین و عمیق ترین نقطه های وجدانم قیافه لا و لوتای کتک خورِ فیلمهای فردین اومد جلو چشام.....هرچد مخالف بودن که واژه ها سند بخورن به نام تیپ خاصی....شاید مخالف باشی با این حرف!

بابت نکته دوم که حق با توست...این از نوع حرف زدن خودمه که با وجود تمام صافی ها از دستم رد رفته و وارد داستان شده.
چون مریم جان خودمم برم جلو پنجره بایستم با اصرارعجیبی میگم زیر پنجره...;)
اصلاح میشه عزیزم:x

نکته سومم که...خب این غلط نیست...چون پلین یکبار تنش را زیر پنجره نشاند و آن بیرون همیشه هیچ ندارد...بنابرین میشه این دو فعل را به کار برد...اما اگر مخاطب را اذیت میکند...به روی چشم...عزیز دل...اگر فعلها یکسان باشند بهتر است


مریم خانمی،خانم خانما... ممنون بابت بودنت....خواندت....نظرت...

نکته های ریزی رو گفتی که از چشمام در رفته بود:x @};- @};-


پاینده باش


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در یکشنبه 4 مهر 1395 - 03:06

سلام
درود بر شما
چیزهایی که لازم بود بانو مقدسی برایتان توضیح دادند.
نکته ی دیگر اینکه خیلی داستان را کش داده بودی و لازم نبود .
سرسبز باشید.@};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 20:26

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر شما

من نظر هارو در صف بی معنی انتظار تایید نمیفرستم....اما اینبار گویا اشتباهی رخ داده...به هر حال...پوزش که معطل شدید...


از نقد بانو استفاده بردیم.

سپاس از حضورتان.

زنده باد


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 07:17

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام سارینا جان،
زندگی آتی ما را خوب توصیف کردی! مثل کارتون "وال ای" و "پینوکیو 3000" بود.
فقط: اون رباطها، زردپی که نبودند؟ همون ربات کامپیوتری خودمان بودند؟!:D


@ف. سکوت توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 10:40

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام...ف سکوت عزیز


سپاس از حضورتان...



هیششش صداشو در نیارید;) :D


@سارینامعالی توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 10:42

نمایش مشخصات سارینامعالی خب روبات درسته دیگ =((


@سارینامعالی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 16:01

نمایش مشخصات ف. سکوت خب ربات درسته، چون انگلیسی اش فقط یک "او" دارد. رباط هم که زردپی هست.
تازه باید بریم مثل کلاه قرمزی بقیه "س"ها و "ص" ها و ... را هم یاد بگیریم.:D


@ف. سکوت توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 16:21

نمایش مشخصات سارینامعالی :D

یادنمیگیرم :(


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 10:06

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم سارینای عزیزم
داستان خیلی عالی از زندگی روباتیک بعضی انسان ها که انکار برای کار کردن به دنیا آمده اند و کار می کنند بدون آنکه لذتی از دنیا ببرند و حتی از زیباترین هدیه طبیعت که همان عشق است بی بهره اند.
یکی از فیلم های چارلی چاپلین را به یادم انداختید که اسمش به نظرم کارگر بود.
توصیفات بی نظیری به کار برده بودید که خوانش داستان را لذتبخش کرد
طوری تعلیق داشت که طولانی بودن داستان به چشم نیامد
ب ایتان موفقیت روزافزون آرزومندم عزیزم


@زهرابادره (آنا) توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 13:19

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام مادرعزیزم:x

ممنون که هستید...:*


هرازگاهی که به هوشمندی ترسناک طبیعت فکر میکنم،از عاقبت خوش باوری انسان میترسم....:-s


سالم و سرحال و سلامت باشی مادرم:x :*


@زهرابادره (آنا) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 14:34

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو بادره

امید است احوالتان خوب باشد . از چارلی چاپلین گفتید و آن فیلم مشهور !

فیلم " روزگار مدرن " ( Modern Times ) محصول 1936 , همان که چارلی در آن بی وقفه پیچ و مهره باز و بسته می کند و آچار می اندازد !
فیلم روزگار مدرن , در حقیقت طعنه ای بود که " کاپیتالیزم" آن هم از نوع امریکایی اش ! که به یک انسان , قامت یک برده و غلام را می بخشد ! و سرمایه داران , روز به روز گردن کلفت تر و نیرومند تر می شوند ! چارلی چاپلین , به واقع این موضوع را به سخره می گرفت و طبغا گروهی او را به کمونیست بودن , متهم کردند .
اما در اصل , کمونیسم هم در بعد اجرایی و پراگماتیک , انسان را به یک ربات بدل می کند ! برای پیشبرد اهداف خلق ! انسان می شود خوردن و آشامیدن و تولید مثل کردن !
و البته چارلی , آن فیلم را در دهه ای ساخت که کمونیسم به اعتلا رسیده بود و دول غربی , با رکورد وحشتناک اقتصادی رو به رو بودند !

به گمان من که این داستان سارینا , یک نمای کلی و بدون جانب داری است از دنیایی که , انسان ندارد ! ربات دارد !

درود بر شما


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 06:43

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای غفاری دوست عزیز و گرامی
الحمدالله در سایه نگاه دوستان خوب هستم سپاس
از توضیحاتی که در مورد فیلم روزگار مدرن فرمودید استفاده کردم . ممنونم از لطف تان
امیدوارم که در تمامی مراحل زندگی موفق باشید


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 11:10

نمایش مشخصات همایون طراح درود

میخوام بگم خوب نبود! اولین چیزی که باعث میشه که من این داستان رو خوب نبینم اینه که بسیار بسیار به هم ریخته و پر اشتباه نوشته شده. داستان اون روانی رو برای دنبال شدن ندارد! مخاطب حین خواندنش اذیت میشود ، کسل میشود و اگر کسی سارینای معالی را نشناسد قطعن داستان را نیمه تمام رها می کند! خب این خیلی بد است. با ویرایش داستان میشود بهتر اون رو خوند و نقد کرد. میتونم بگم که اگر یه دست اساسی به سر و روی داستان بکشی میتونه یه داستان معمولی رو به خوب بره! فقط اینو بگم که داستان اون وسط ها داشت کمونیستیمی شد که خب خدا را شکر خطر رفع شد! :D

موفق باشی سارینا جان و البته سبز پر رنگ!


@همایون طراح توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 13:17

نمایش مشخصات سارینامعالی درود همایون خان....

قبل از رسیدن، سعی کردم واکنش دوستان رو پیش بینی کنم بابت داستان....و خب...اصن یه جور خاصی پیش بینیم بابت نظر تو درست بود:)

فقط همایون جان،منظور از غلط رو نفهمیدم!غلط املایی؟تایپی؟یا که نه...کلهم ساخت و فرم جمله ها؟


خب خدارو شکر که خطر رفع شد....


و دیگر اینکه متاسفم که داستان اینهمه دست انداز داشت ،و سپاسکه با وجود این موارد...همراه داستان اومدی:)


مهتابی باشی...


@سارینامعالی توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 15:51

نمایش مشخصات همایون طراح اشتباهات تایپی ، غلط های نگارشی ،و خوب پیش نرفتن سلسله اتفاقات داستانی! اینها مهمترین ضعف های داستان بود...

سپاسگزارم


@همایون طراح توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 16:22

نمایش مشخصات سارینامعالی آهان پس کلهم غلط بود:(


سپاس از حضور دوباره


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 12:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
پاشو برو یه چیکه قطره چشم بیار چشای شهلاییم خشک شد .
خرچنگ شماره 12 چقد کوتاه بود داستانت بابامون پیاده شد انقد کوتاه بود ! والا به خدا !
وال ای بود ای وال بود چی بود اون کارتونه ؟! حس اونو داشت ...
خوب بود . دمت گرم .
راستی سلام .
شاد و عاشق باشی ... البته , عشق درس حسابی هاااا ! عشقی از جنس خودت !
;)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 12:33

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
خدای من ! وال ای !
بانو سکوت هم بالاتر اشاره کردن !


@فرزانه رازي توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 13:05

نمایش مشخصات سارینامعالی راس میگی فرزانه....خودمم حس کردم جا داره بلند تر بشه هااا.....:) :D

حالا حساب دستهای زیبای من چقدر کش اومد موقع تایپیدنش....


آره حس همونو داشت....من از اون برنامه کودک فقط چند تا صحنه دیدم اونم رو آهنگ یه بنده خدایی میکس شده بود...خواننده شم نمیدونم کیه...ولی فک کنم همچین چیزی میخوند...بدون تو کجا برم کنار کی بشینم...توچشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم:D

چی؟نخونم؟چـــــشــــم...
البته نفهمیدم خلدصه شعر چه ربطی به کارتونه داره:-/



عاشق هستم..همون درس:D
ولی خب آدمی را تنوع لازم است! شما معشوق باشی...کیفش بیشتره...البته همون درسااا:D


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 14:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) " هر روز ربات تر از دیروز ... "

با همایون موافقم که داستان نیازمند ویرایش است ! می رسیم به محتوا ! بر خلاف همایون معتقدم , محتوای فوق العاده نیکی دارد و بسیار باید سخن گفت در این باب !
و من بر این باورم که سارینا , هیچ نگاه سرخی در داستان ندارد و اگر چنین می نماید فقط یک حالت دارد ! این که آن نگاه سرخ , آینده ی بشر را درست پیش بینی کرده است !
و واقعا هم چنین است ! هیچ ستم پیشه ای , بر راه پلشت خویش , معتقد نیست و بر این اندیشه است که دنیا با دستان خو اوست که آباد می شود !
و چنین می شود که اعتقادات بی شمار می آیند , پیشواهای بسیار می آیند اما هیچ یک انسان را نجات نمی دهند !! و آن که بر نجات بشر می کوشد , حلق آویز می شود !
گفتم که ... داستان بسیار پیچیده ای نوشتی سارینا ! می دانم آدم ها , در آینده , به زعم تو به ربات بدل می شوند اما راه چاره چیست ؟!
خوی مداخله جویانه و زیاده خواه انسان , دنیا را به لجن کشانده است ! گویا انسان ها , به ربات شدن علاقه مندند! چرا که دنیا , عرصه ی رقابت سرمایه است و در این بین , گروهی رستگار می شوند و گروهی به ربات تبدیل می شوند !!!
و در داستان تو هم که فقط آقای صاحب کارگاه خیاطی , ربات نبود به باور من !! حتی بانو هم رفته رفته به یک ربات تبدیل شده است ...

بسیار خوب بود ... درون مایه را دوست داشتم !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 16:56

نمایش مشخصات سارینامعالی

درود مارتین کبیر

ازنگاه سبز تو به این داستان بسیار ممنونم...

حیف قلم که بخواهد آلوده ی آلودگانی شود که سالها پیش دنیا،پرونده شان بسته.

بشر به این دلخوش است که میتواند به جهان حکومت کند،این ساده لوحی ترس دارد، میترسم روزی بفهمیم سالهاست بازنده ایم و جهان مارا بازی داده.

اما به قول خودت...چاره چیست؟


حتی همین حالا ربات هایی نزدیک ما زندگی میکنند،که طبیعت حقشان را نداده، و از رستگاری سهمی ندارند،همین جا....کنار ما....


بازهم سپاس...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 08:02

نمایش مشخصات همایون طراح کسرا کلاه قرمزت را خوب دید! :D شوخی کردم.
بر خلاف تو پیچیدگی خاصی در داستان ندیدم! آهنربا ، باتری ، ماشین های مکانیکی ، زندگی ربات گونه و همهمه و صداهای بی صدا! روزمرگی ها و زندگی ماشینی و بدون قلب و احساس. زندگی خشک. زندگی ای که به زعم نویسنده یک نفر آن بالا نشسته است و فارغ از این ماجراهاست : صاحب کارگاه! از نام " کارگاه " داستان رنگ سرخ به خود میگیرد. سرخی ای که دائم در داستان می رفت می آمد. و در پایان هم به شکل فریادی ادامه دار در می آید. سرخی ای که هم من و هم تو و احتمالن بقیه می دانیم که هیچ وقت قرار نبوده است خونی شود در رگ این حیات! پوچ! تمام...


@همایون طراح توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 10:33

نمایش مشخصات سارینامعالی ببخش که پابرهنه میپرم....اما اینها از تیت من خیلی فاصله داره.....خیلی زیاد....

و اگه بشه دو منظور از این کلمات گرفت....به گمان من این ها دومین برداشت باشد!


@سارینامعالی توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 10:40

نمایش مشخصات سارینامعالی تیت همون نیته دیگ


@سارینامعالی توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 16:26

نمایش مشخصات همایون طراح جدی؟! ولی من این برداشت را داشتم : غرق شدن در زندگی ماشینی و مصنوعی و بی نمک و آهنی شدن آدم ها...

پس باز هم باید داستان را بخوانم!


@همایون طراح توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 17:30

نمایش مشخصات سارینامعالی وای...همایون طراح...

بابا جان...رفیق جان....منظورم به واژه ها بود...

اصلا بذارجور دیگه ای بگم،...چشات سرخ میبینه:D


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 12:36

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) کسرا با چایی اش , شکر خورد !!:D :D :D
( این استیکر رو هم دوست دارم و بی دلیل میذارمش : :-/ )

__________

حقیقتا کارگاه و ماشین و کار و کار و کار , این ها مفاهیمی هستن که زیاد می بینیم دور و برمون و روز به روز هم بیشتر میشن ! و این دیگه به کلاه سرخ , مربوط نمیشه ...

داستان سارینا رو از این جهت پیچیده دیدم که به چیزی اشاره کرده که سراسر تناقض هست و راه چاره ای براش نیست !
ذات انسان , زیاده خواه هست ! و با این خصوصیت , نمی تونه منکر سرمایه بشه ! با این حال از سرمایه داری می ناله ...
و با این همه , اگر از دین و مذهب و عرفان و ... هم بخواد حرفی بزنه که واویلا !! یا باید بره در کنج ازلت و قید آدم ها رو بزنه ( درسته ؟! ) یا این که در این رودخونه غرق بشه و با دیگران , به ماشین تبدیل بشه ...


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 22:51

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
یه سلام گرم به سارینا بانوی عزیزم

چه خوب .. خوندن داستان همیشه لذت بخشه وچی بهتر از یه داستان اونم به قلم بانویی نویسنده
با توجه به اسم داستان شروع کردم به خوندن .. دنبال یه واقعه توی یه سال میگشتم ک مثلا اون سال رو سیاه کرده بود ... ولی رفتم توی زندگی دختری ک مثل ربات کار میکرد و اطرافیانش هم مثل خودش بودن
شروع داستان خوب بود ولی نه برای یه داستان به این طولانی .. من فکر میکنم اینقدری کشش نداشت ک بشه ادامه داد به خوندن .. شاید اگه کوتاه تر میشد .. شروعش مناسب تر جلوه میکرد
آخرش نفهمیدم ک چه اصراری بود به اسامی خارجی پلین و املی .. لامصب چقدر هم این پلین تکرار شده بود.. یه جاهایی صاف روی اعصاب پیاده روی میکرد .. باور کن ما ایرانی ها هیچی از یه ربات کم نداریم .. کپی برابر اصلیم
توصیفات داستان خوب بود و فضا هایی ک به وجود آورده بودی قابل باور و پذیرش بود ... و اینکه داستان خارج از روانی ک توی خوندن داشت و بدون پیچیدگی های الکی ... یه فضای سرد رو روایت میکرد ک میشد دنیای ربات بودن رو حس کرد .. اینش خیلی عالی بود
یه جایی از داستان میگی تنه به شانه های جمعیت میزد .. من پلین رو یه آدم بسیار قد بلند تصور کردم .. واقعا پلین داستان خیلی قد بلند بود ؟
چرا من فکر میکنم املی و پلین توی داستان دوتا اسم خانوم هست ؟ عجیبه ها .. شایدم بوده ..چه میدونم هر چیزی امکان داره .. مثل سواد نم کشیده ی من ک هیچ شکی توش نیست
و دیگه اینکه
هیچی دیگه .. دمت گرم.. ممنونم از اینکه نوشتی تا بخونیم و لذت ببریم .. خیلی خوب بود ..و یه چندین شاخه گل تقدیم به شما ک هرکاری میکنم نمیشه بذارم
دم قلمت همیشه گرم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 00:07

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما خانم معالی
عرض ادب و احترام
طرح داستان عاااالی بود
سوژه بکر و به روز و بکر ونو و بدیع
پرداخت به نظرم نگارش اول بود و لازم است کمی بازنگری شود
درونمایه و محتوا کمی باید تغییر کند تا با فرم داستان همخوان شود .باید کلام را ربات گونه کرد
شروع و پایان داستان عالی بود
هرچندد غافلگیری نداشت اما در طول داستان کشش و تعلیف بقدر کفایت بود
بی شباهت به فیلم عصر جدید چارلی چاپلین نبود از نظر پیام.
کمی خوانش داستان سخت بود . اسمها خیلی تداخل می کردند . چون پلین انگار اسم دختر باشه تو کشور همسایه ی شمالی
و املی هم و حالا من سر دوراهی ام که عشق از نوع ممنوعه بود یا ... هرچند که ریس اجازه نمیده عاشق بشن و عاشق هم بشن فقط بایس کارکنند پس چه سود که عاشق بشن و..
مطمئنم ورژن دومش بسیار دلنشین میشه
.
نتایج کنکور اومد
هنوز دانمارکی سرو می فرمایید ؟
تشکر که می نویسید و اینقدر هم خوب می نویسید
پیشکش با کلی احترام و ارادت
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 11:43

نمایش مشخصات سارینامعالی درود جناب باران دوست عزیز


سپاس از حضور گرم شما

بعله...به هرحال داستانگوشمالی درست و حسابی میخواهد...
پلین اسم پسر هست....شاید ترکها دخترهاشان را صدا بزنن اما پلین اسم پسر هم میتواند باشد مانند بسیاری از اسامی دیگه ...

نتایجم آمد و ما هم دانمارکی سرو مینماییم.....
بفرمایید میل کنید

:D

روزشماخوش
بازهم سپاس
فاز شماهم که دیگهگفتن ندارد


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 13:33

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 00:17

نمایش مشخصات سارینامعالی :* :x :* :x :* :x :* :x


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 19:52

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر سارینای عزیز. داستان جالبی بود. از همون پاراگراف دوم عجیب یاد داستان مادر نوشته ماکسیم گورگی افتادم. زندگی یکنواخت و رباتی شاید در بین انسان ها هم رواج داشته باشد و لی همان عشق می تواند همه چیز را تغییر دهد. کاش پلین واقعیت را بیان نمی کرد. شاید همان عشق معجزه می کرد و همه ربات ها آدم می شدند!!!!
حالا یاد پینوکیو افتادم:) :) :)
خلاصه اینکه داستانت قشنگ بود و لذت بردم موفق باشی:


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 00:16

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر شما بانو....



عشق برای آن رباطها،پیش از حرف زدن پلین، در دستهای آهی پلین مچاله شده بود!


سپاس از حضور گرمتان@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 19:23

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

مجدد

از قبولی شما در کنکور خرسندم-موفق باشید

من آدم بهانه گیری نیستم هر سال صدها دانشجو وکارمند راجهت کسب علم و اشتغال آموزش می دهم-

همه را بخاطر تلاش وپیشرفت تحسین می کنم-
واقعیت داستان زیبایی بود ولی داستان قبلی شما را بیشتر دوست داشتم
پس امیدوارم رو به پیشرفت گام بردارید-ودر به اشتراک گذاشتن داستانهای زیبایتان عجله نکنید

دست مریزاد -بهره بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط سارینامعالی Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 21:07

نمایش مشخصات سارینامعالی درود جناب فرازمند


سپاس..امیدواریم راهی برای موفقیت باشد...


از حضورتان خرسندم.

انیدوارم که با بازنویسی درست شود

شاد زی@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 22:31

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم معالی گرامی
چند وقتی ست مشغله امانم را بریده ، و دیر می آیم
داستان حاوی نکات و پیغام مهمی بود . دنیا و یا سال سیاه زمانی محقق می شود که ما دیگر انسان نباشیم
داستان ریتم خوبی داشت ولی به نظرم نیاز به ویرایش دارد و می تواند کوتاه تر شود .
در کل داستان خوب بود و به شما خسته نباشید عرض می کنم
موفق باشید@};-


@ح شریفی توسط سارینامعالی Members  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 13:20

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر جناب شریفی....


خوش حالم که مورد پسند واقع شد.

سپاس از حضور گرمتان...


زنده باد


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 13:59

درود بر شما بانو سارینا
پوزش ازینکه دیر آمدم ، خیلی دلم میخواست در زمان اکران داستان شما بودم! حالا که اومدم خیلی کوتاه چیزی میگم و رفع زحمت:
لحن قلم شما و جنس درونمایه داستان های شما ، احترام برانگیزه! اگر هم فرم و محتوا در داستان های شما بویژه این داستان،کاملن با هم چفت نشده باشه ولی انتخاب درستی دارید! دنیا بشدت بسمت ماشینی شدن پیش میره و در این میان آدمایی که همچون ربات خواهند شد حتی اجازه عاشق شدن ندارن! ولی در پایان داستانتان یعنی همان شیرینی درونمایه آن، بمن فهماند که اشک مرارت های عاشق، حتی از گونه های سخت و زبر یک ربات هم می تواند سرازیر گردد و عشق هرگز نمی میرد!


@همایون به آیین توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 20:53

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بزرگوار...

همین که هستید خوبه...

این قدرت طلبی کار دست انسان میدهد...درد همینجاست...

سپاس که بودید جناب همایونِ به آیین عزیز...


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 23:01

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

باید متفاوت نوشت

شما اینگونه اید

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 20:51

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر شما بزرگوار....


سپاس که هستید......


پاینده باد

استیکر:گل گل


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 03:48

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)























درود بر سارینا خانم.
من این داستان رو دوست داشتم به این دلایل:
از این سبک کارها خوشم میاد، اساسا وقتی نویسنده ی ایرانی به تخیلش اجازه ی جولان میده، خوشم میاد. هر چیزی که با سایر نوشته های پیشین فرق داشته باشه، دوست دارم، از ضجه مویه های الکی ایرانی ها توی داستان ها نفرت دارم، یهجورایی تشویق به مظلوم نمایی و بدبخت پروری است. انسان هایی که بدبخت هستند یا بد میارن، خودشون مسبب این مشکلات اند. از ماست بر ماست رو به شدت معتقدم، کاری به استثنائات هم ندارم، هر چیزی استثنایی داره!
یادمه مدتها پیش، و چندین سال در یک موسسه خیریه به زعم خودم مشغول ادای سهمم به انسان ها بودم و از این فازهای دوران شوریدگی و جوانی :D خلاصه اینقدر قتل و غارت و جنایت و فساد و آسیب های اجتماعی دیدم، که از شمارش خارج است، و در نهایت برآوردی که داشتم این بود: این آدم ها خودشون خودشون رو بدبخت کردند.

البته این بحث طولانی ست و فعلاً بماند.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 03:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











یه نظر سلیقه ای و یک سویه و کدر و متعصبانه بدم و بابتش عذر میخوام:
مضمون و موضوع این داستان رو دوست داشتم. در عین حالیکه، این مضامین زیاد به کشور ما نمیخوره، یه داستان مدرن غربی محسوب میشه. چرا؟ من اساسا تا بحال یک ایرانی ندیدم که ربوتیک کار بکنه و تبدیل به ماشین شده باشه. مراکز کاری ما محل تفریحات است! و تقریبا چیزی جدی نیست.
میدونم ، نظرم به شدت یک سویه است و ممکنه، خیل عظیمی رو در بر نگیره. ولی حرفم اینه: ای کاش نویسنده های ما، داستان هاشون رو از زندگی واقعی که در کشور ما رایج است، بگیرند، و همچنین، فلسفه ای بر این اساس ساز و کار بکنند، و اندیشه ای بیاندیشند، به خصوص آدم های باهوشی مثل شما خانم سارینا و مانند شما.

و دیگر اینکه:
سارینا خانم، نثرت رو خواهشاً یه فکری به حالش بکن، چون میدونم نوشتن بلدی و این کار رو خوب بلدی، به نظرم ازت بعیده. عادت میکنی بخدا : "ک" و "ب"
و همچنین، ریتم و کلمات و سایر.
ما زبانمان به اندازه ی کافی داغون و لت و پار و بی در و پیکره، میترسم، تا چندسال دیگه نوشته های همو متوجه نشیم.

چندوقت پیش، ترجمه ای از یک کتاب مونده رو دست یکی از ناشرین، طرف دوستم بود، بهش قول داده بودم درستش کنم،
چندبار بینش میخواستم بشینم، گریه کنم، زبان معیار ما داغونه، واقعا داغونه. تقریبا هر کلمه ای بنویسی درسته.
اگه بهت بگم، در چه واژه هایی گیر کرده بودم خنده ات میگره. و جالب اینجا بود، طرز درست نوشتنش وجود نداشت. نیم فاصله ها که خودش شده یه داستان.
وقتی زبان نباشد، فلسفه نیست، فلسفه نباشد، اندیشه نیست، و متعاقبش چیزی جدی نیست، و می شود این شوخی دست جمعی که زندگی همه ی ما رو در بر گرفته و انگار در یک دایره بسته می چرخیم.


ببخشید با عجله نوشتم و قطعاً همین نوشتار من هم پر از ایرادهای نگارشی ست!! و این به همان دلیلی ست که گفتم، حداقل کمی خودمون جلوی آشفتگی بیشتر رو بگیریم.


داستان رو دوست داشتم و براتون آرزوی موفقیت روزافزون دارم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 04:01

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) منظور اینکه، همین روبوتیک رو ایرانیزه اش کنیم!


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 08:29

نمایش مشخصات سارینامعالی درود جناب رنجبران عزیز....

خب این داستان مدتها بسان نو عروسی که "دم ضایع شدن "قرار دارد،بزک کرده و در انتظار نشسته بود تا نسیم نظر شما نصیبش شود وبالاخره شد(مثالو داشتید؟فقط خودم بلدم اینجور مثالهای بیخود بزنم)

نظر شما تعصبی نداشت...یا اگرهم داشت...من هم مانند شما همین نظر متعصب رو دارم!بذارید آغاز کار،رک و راست بگم که اصلا منظور به ایران نبود....و حتی غرب هم نبود.....منظور تمام روباتهای (رباط های یا ربات های:D ) جهان بوده....
درواقع این داستان با جامعه مدرن کاری نداره. چرا که در عوض این روبات گونه بودن رفاهی به اونها ارائه نمیشه.
روبات های ایرانی...درسازمان و اداره جات و دفتر های خصوصی و بانک و سایر مراکز تفریحی مشغول نیستند.
آنها همون فروشنده هایی هستند که وقتی وارد فروشگاه میشویم مانند"جوجه "دنبالمان راه میایند که: کمک نمیخواین...میخواین راهنمایی کنم؟.....و فروشنده هایی که صبح تا شب...با یک ساعت استراحت، سر پا میاستند و سر آخر حق و حقوقشون!را که حتی قدر یک دست کامل زمستونی نیست...با کمال سخاوت ادا میکنن....
اعتراضم بکنی،جناب رییس میفرمایند: راه باز جاده دراز مثل تو محتاج زیادن.
البته تو تهران شاید کمی اوضاعشون بهتره.....من از شهرستان خودم اطلاع بیشتری دارم و روباتهای زیادی میشناسم.
البته متوجه نظر شما شدم....و این حرفهارو پای درددل میزنم فقط...
اما بابت نکته دوم.....بابت اون ک و ب......خب هرکاری کردم باز یکی دوتا از زیر چشمام در رفتن.وگرنه دم همه شون یه "ه"چسبونده بودم.
بازهم شرمنده......
جناب رنجبران عزیز.....مهمانهایی که ساعت3:59 صبح در خانه را میزنند بشدت دوست دارم.

@};-



همیشه و همیشه بمانید.


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 09:33

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،

زیبا و قشنگ ، مضمون داستان را دوست داشتم.
رفتار همخونه، پلین ، نفرت انگیز ه ، و از اون بدتر عکس العمل پلین ، همخونه اش فقط برای خوردن و خوابیدن اونجاست ؟ تازه شاکی هم می شه چرا یخچال خونه پلین خالیه ؟! و وسایل خونه رو هم می شکنه ، و اینکه چرا پلین فقط به یه اعتراض ساده بسند ه می کنه ، و ازش نمی خواد دیگه برنگرده ؟
گفتنی ها را دوستان گفتن ،
عادت ندارم به دیدار کسی بروم که به دیدارم نمی آید،
من هم نه به این شدت ، اما این جمله را قبول دارم .
مثلا خود شما ، یک بار هم به داستانهای من ،چه کوتاه و چه بلند سر نزدید ، نزدیک به 3 ساله که من در سایت هستم .
من به دوستان چند بار سر می زنم ، ولی وقتی نمی یان ، من هم دیگه نمی یام
سه کلمه ، در دلایل نیامدن می نویسند
، حوصله ندارم ، دوست ندارم ، دنبال نمی کنم.
موفق باشید و شاد


@محمد علی ناصرالملکی توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 20:53

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر جناب ناصرالملکی...

سپاس از حضورسبزتان....
وجود همچین هم خانه ای بی شک حتی راه اعتراض را میبندد،انسان به حقارت هم خو میکند...

گفتنی هارا دوستان گفتند.
البته من بازهم تکرار میکنم که برای دیدار کسی،شرطی ندارم...همیشه میروم حتی اگر او هرگز نیاید.
اما پوزش که در همسایگی شما همیشه بودیم اما نام شما در ذهن من رمان نویسی بود که چند قسمت از کار زیبایش را خوانده بودم.
پوزش بابت این قصور....
میهمان شما میشویم انشالله که مارا بپذیرید.
هنوز کودک تر از آنیم که غفلت مرموزانه درگیرمان نکند....


نام: امیر جلالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 16:27

نمایش مشخصات امیر جلالی با سلام و درود - شما رو جهت خواندن داستانک "افسانه باباگرگر" دعوت میکنم - امیدوارم بعد از خوندن داستانم، نظرات خودتون رو در مورد این نوشته بنویسید و انتقادات و پیشنهادات خودتون رو بهم یاد آوری کنید تا داستان بعدیم بهتر نگارش کنم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.