نت پنجم

صدای بارش باران با گفت و گوی جمعیت متراکم درون گالری گره خورده است.
آدمها رنگ به رنگ از پله ها بالا میایند.
گروهی از دختران جوان جفت به هم و درحالی که دست هارا مقابل خنده هایشان گرفته اند وارد میشوند.
عده ای هم تنها در حالی چتر ها میبندندو دستکش های چرم را از دست خارج میکنند از پله ها بالا میروند.
باران کم جان است.
برخی هم دیوانه اند؛بدون چتر و دستکش، تنها کلاهی به سر میگذارند و راه میافتند.
گالری نت پنجم آخرین نمایشگاه خود را برگزار میکند.میگویند نت پنجم با این شهرت قرار است از بعد از این به رستورانی بزرگ مبدل شود!
باران پاییزی در پوستم نفوذ میکند ،ای کاش چتر و دستکشهایم را آورده بودم!
دستهایم را درون جیب بارانی ام میفشارم و وارد میشوم،سالنی وسیع و زیبا میزبان گامهایمان است.
قالی قرمز رنگ طویلی از کنار در پهن شده است.
کمی جلوتر میرویم.میشنوم که کسی میگوید:چه رستوران بی نظیری بشه!مثل الماس میدرخشه!
نگاهم را به آسمانی میدوزم که تن سقف گالری کنده کاری شده و باخود میگویم:چطور دلشون میاد همچین قداستی رو به یه شکم سیر خوردن بفروشن؟!
جمله ام که تمام میشود ریتم شادی بین جمعیت میپیچد.
موسیقی تند و شادی اجرا میشود و تماشاچیان را بی درنگ مجذوب خود میکند.
لحظه ای بعد دسته به دسته آدمها به سمت چپ سالن کشیده میشوند.
همراه جمعیت میرویم؛ آنجا،انتهای گوشه چپ سالن سکوی نمایشی به چشم میخورد.

روی صحنه چند نوازنده با کت و شلوار تنگ و قرمز مشغول نواختن هستن و دلقکی دیلاق و گردن دراز، همگام با ریتم موسیقی میخنداند.
مسحور شده ایم!
دلقک صورتی سفید دارد و انگار ابروهایش دو فنجان وارونه اند، و صدایی نازک و زشت دارد که با آن ادا در میاورد.
هرجا که موسیقی کند و آرام است لبخند به لب داریم و آنجا که وقتش رسیده شلیک خنده هایمان سالن را پر کند موسیقی تند میشود.
نمیدانم از کجای تاریخ شروع کرد ،اما گمان نکنم هیچ بزرگی را از قلم انداخته باشد.
اما اینک،قرعه به نام لرد جان راسل خورده است که نگاه هیزش را به همسرش میدوزد.
دستهارا به هم میمالد. سپس مانند ماری دور کمر زن حلقه میکند.
لحظه ای بعد چهره ی درهم رفته ی دلقک ،دوباره ی صدای خنده هامان را بلند میکند.
او که به طور وصف ناپذیری اشتهایش کور شده بود از همسرش خواست تا زنانگی را از دختران ایرلندی یاد بگیرد و کمرش را باریک نگه دارد.
بازهم خنده هایمان را به اجرای دلقک پرتاب میکنیم،دلقک دست روی سینه میگذارد کمر خم میکند.
خنده ها هنوز تمام نشده اند؛
ناگهان عطری غمناک،در اعماق سرم میپیچد.
حواسم پر میکشد...
اشتباه نمیکنم، از میان ازدحام جمعیت،بین خنده های بلندشان ،انگار از آنسوی سالن ترانه ای غمبار،نزدیکم میاید.
سرم را پی صدا میگردانم.
چشمهایم را تنگ میکنم، از لابه لای تماشاچیان به انتها چشم میدوزم؛خبری نیست!
برمیگردم و همسو با جمعیت به صحنه نگاه میکنم.
اما آن موسیقی مرموز،انگار به رگ هایم تزریق شده ودر تمام تنم جریان میابد.
نگاهی به تماشاچیان میاندازم که محو تماشا هستند وآهسته مخالف جمعیت حرکت میکنم.
-:ببخشید......ببخشید....
جمعیت را رد میکنم.
حالا صدا واضح تر میرسد. انتهای سمت راست سالن،سیاه پوشی روی زمین نشسته و فلوت میزند.
نوای غم انگیزش آرام و مرموز راهروی طویل سالن را پر میکند.
در حالی که چشم به انتهای راهرو دارم آهسته قدم میزنم و از جمعیت دور میشوم.
قالی قرمز را که رد میکنم ، گریه فلوت جای خنده ها را میگیرد.
حالا دیگر از شلیک خنده ها،جز زمزمه ای کمرنگ در اعماق ذهنم باقی نمانده که آنهم به محض رسیدن به اول راهرو،از بین میرود.
منظره ای عجیب جلوی چشمانم نقش گرفته است.
دو طرف دیوار آراسته به تابلوهای بزرگ نقاشی هستند.
و سیاه پوش پشت به من،درحالی که مقابل تابلوی بزرگی زانو زده فلوت میزند و تکان میخورد.
هیچ کس در راهرو نیست.هیچ کس جزمن و او،که دیوانه وار تکان میخورد و مینوازد.
چشم به تابلوی اول میدوزم،دردی مبهم در دلم مینشیند.
تصویر اسکلت کودکیست ،که هنوز پوست سیاهش را به تن دارد و روی سینه داغ زمین کثیفی نشسته!
اطراف کودک هیچ کس نیست؛هیچ کس...
او تنهاست و گرد و خاک زمین ،بوم نقاشی را به رنگ زرد در آورده.
دستهایش را بین پاهایش گذاشته و از پشت تمام فاصله ها،به چشمهای من زل زده.
چشمهای درشت و درخشانش را به چشمهای من دوخته.
آنقدر این چشمها قدرت دارند که همه ی ترس،خستگی و گرسنگی را در خونم جاری میکنند.
به سختی چشمهایم را میکَنم و رد میشوم.
کمی دورتر تابلوی دوم قرار دارد.
تابلوی دوم،زندانی تاریک و مخوف است. میله های زندان با فاصله های یکسان،حجم بوم را پر کرده اند.
نگاهم را به چپ و راست میچرخانم.وقتی چیزی در تصویر نمیابم آماده رفتن میشوم ،
ناگهان...
التماس بی جان محبوس افتاده در کف زندان ،در جایم میخکوبم میکند.
به پایین نگاه میکنم.مردی زخمی و ویران شده، به میله ها زنجیر شده بود.
شرمی مجهول وادارم میکند تا من هم بشینم.
مینشینم.
حالا دیگر میتوانم به چشمهایش نگاه کنم.
لخته های خون خشک شده دور شکستگی سرش،موهای بلندش را به پیشانی چسبانده.

خستگی قرنها فریاد،با اون کاری کرده که اینچنین کنج زندان ،بی صدا بنشیند.

او حتی زیر فشار چندین قرن خستگی میخواهد به من از آرمانهایش بگوید.
دقیق میشوم. امید نیمه جانی در چشمانش میدرخشد.
رد نگاهش را میگیرم.
نگاهش ،.....نگاهش به من نیست.نگاهش از من گذر کرده،به جایی خیره ست که انگار از من سالها فاصله دارد.
پشت سرم را نگاه میکنم.درست مقابل ما،دریایی نقاشی شده که طلوع خورشید را بالای سرش حمل میکند.
از جایم برمیخیزم و برای بار آخر به زندانی نگاه میکنم.
دستهایم را روی سینه ام میگذارم و سرم را به نشانه احترام خم میکنم.
سپس آرام دور میشوم.
چند قدم دور تر تابلوی سوم چشم به راه است.مقابلش میرسم.
مجسمه ایست که میپاشد. آنچه از اون باقی مانده پاهایش است و جز اون هرچه هست،ویران شده.
او، نماد آزادی بود که در این تصویر اینچنین مسخره میشد.او،مجسمه مهربانیست که قهرمان افسانه های کودکی هایم بود.همین بود که در یک شب سرد و زمستانی به پرنده کوچک گفت چشمهای یاقوتی اش را به دخترک فقیر ببخشد.درست خاطرم نیست که عصایش را چه کرد.تاجش چه شد.اماحالا میفهمم که او،برای آزادی هیچ نکرد جز ترحمی بی ثمر و بی فایده.
نگاه اسف بارم را با پوزخندی آبدار میکنم و حواله قواره ی فروریخته ش میکنم و دور میشوم.

چطور تا به حال اینها را ندیده بودم؟
و چرا هیچ کس اینجا نیست؟
صدای فلوت باز هم سوسو میزند.سیاه پوش بی وقفه مینوازد.
به تابلوی چهارم میرسم.سکوی نمایشی با پرده های قرمز نقاشی شده و مردم زیادی در مقابلش از خنده ریسه میروند.دلقک رسم شده در تابلو،متحیرم میکند!دلقکیست بلند قد و لاغر که مقابل مردم،فریاد میزند.چشمهایش خیس از اشک است و رگهای گردنش متورم شده.اما تماشاچیان به اداهایش میخندن.
دقایقی گیج و خیره میمانم. ناگهان چیزی در ذهنم جرقه میزند. به سرعت سرم را برمیگردانم. همینجاست،همین سکو،همین پرده!دلقکی بلند قد و لاغر که آنجا،مشغول است.
دوباره به تابلو نگاه میکنم،اشکهای دلقک میدرخشد.ترس برم میدارد.
سرم را بر میگردانم.به انتها رسیده ام؛
به فلوت زنی که جلوی پاهایم تکان میخورد.
و درست روبهروی من،مقابل سکوی نمایش ،تابلوی بسیار بزرگی قرار دارد.
تابلوی که از بزرگی دیوار پشت سرش کم ندارد.از سر تا پایش به رنگ خاکستری کم رنگ،در آمده. در وسط این خاکستری، سایه ی فردیست که به دار آویخته شده!
سایه فردی که گردنش از فشار حلقه ی طناب کج شده و با دستهای بسته تمام توانش را ناامیدانه خرج زنده ماندن کرده و اکنون،آرام و تسلیم، مرده است.
غم دور دلم میپیچد.همه ی دیده ها دور سرم میچرخند،کودک گرسنه،زندانی،مجسمه ویران،اشک دلقک،و او،که به دار آویخته شده.
بغض میکنم.
صدای فلوت قطع میشود.اشک به چشمهایم میرسد.دستهایم را سد میکنم و برمیگردم.چند قدم که بر میدارم بغضم میترکد.
شانه هایم را آزاد میگذارم تا از شدت گریه تکان بخورند.
غمی که سالها پیش در انتهای وجدانم خواب رفته بود ، با نوای فلوت بیدار شد!
قدمهایم را تند میکنم و میدوم.
و در این بین زندانی را میبینم که هنوز چشم به آن دریای آبی دارد.
شوری اشک چشمهایم را میبندد.
دورتر میشوم و میشنوم که صدای فلوت ،دوباره از آنجا ،به سالن میخزد،آن انتها...که انسانی به دار آویخته شده....


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,م.ماندگار ,فرزانه رازي ,علی غفاری دوست (مارتین) ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,همایون طراح ,مهدی دارویی ,زهرابادره (آنا) ,رضا فرازمند ,بهروزعامری ,مریم حسین پور ,سبحان بامداد ,پیام رنجبران(اکنون) ,اميرمحمد نائيجيان ,م.فرياد ,زهرا بانو ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سارینامعالی (26/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (26/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (26/6/1395),مریم مقدسی (26/6/1395), ناصرباران دوست (26/6/1395),م.ماندگار (26/6/1395),سید رسول مصطفوی (26/6/1395),آرش پرتو (26/6/1395),حمیدرضا محدثی (26/6/1395),تینا قدسی (26/6/1395),مهدی دارویی (26/6/1395),همایون به آیین (27/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (27/6/1395),همایون طراح (27/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (27/6/1395),زهرابادره (آنا) (27/6/1395),رضا فرازمند (27/6/1395),بهروزعامری (27/6/1395),سبحان بامداد (28/6/1395),زهرابادره (آنا) (28/6/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (28/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (28/6/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (29/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (29/6/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (30/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (30/6/1395),سامان سعیدی (1/7/1395),زهرا بانو (2/7/1395),فرحناز شورکی (3/7/1395),همایون به آیین (3/2/1396),هستی مهربان (19/2/1396),پیام رنجبران(اکنون) (24/3/1396),سارینامعالی (21/7/1396),سارینامعالی (10/9/1397),سارینامعالی (10/2/1398),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 15:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
جای من محفوظ بمونه تا برگردم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 15:35

نمایش مشخصات سارینامعالی برگرد ب برگشتن...وگرنه جاتو میفروشم


@سارینامعالی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 17:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
به سارینا خانوم گلو گلاب :x

زودی برگشتم نه اینکه ترسیدم جام رو بفروشیدا نه :-s :-s گفتم زودی بیام تا همه نقد و نظر ها گفته نشده.. بمونم در مورد چی وراجی کنم :D :D
اون اوایل داستان هست ک راوی داره میگه دیونه ها زیر بارون بدون چتر و دستکش هستن.. اومدم بگم نرجس هستم یک دیوانه.. فهمیدم خود شخصیت داستان هم نه دستکش داره نه چتر.. پس جمله رو تغییر میدم و به شخصیت داستان میگم خوشبختم از دیدار شما:D :D
پنج تا نت داشت و پنچ تا تابلو نقاشی.. اصلا با این نوناشون .. نه ببخشید با این نقاشی ها شون من بودم اونجا رو تبدیل میکردم به جیگرکی7تا سیخ بخور دوتا ببر
اون فلوت زنه اومده بود بیرون از تابلو ؟درس فهمیدم؟ شایدم تموم سرگذشت کل داستان بود :-/
نه ..خوب ک فکر میکنم تابلو ها سرگذشت یه نفر بودن .. اون بچه ای گرسنه اون زندانی ک برای ارمان هاش جنگیده بود ..اون مجسمه ازادی و دلقک و اونی ک به دار اویخته شده .. الان نوبت هنر نمایی دلقک بود :-/ ولش کن اصلا :(
فک میکنم از اونجایی ک میگه برخلاف جمعیت حرکت میکنم .. و نظرش در مورد تبدیل شدن گالری به جیگرکی نه ببخشید به رستوران برخلاف بقیه هست ..همین تفاوت باعث میشه اون تابلوها و نوای فلوت رو ببینه و بشنوه.. ولی من هفت تا تابلو دیدم ..یکیش همونی ک زندانی بهش نگاه میکرد (دریا ی آبی و طلوع خورشید ) یکی هم کل داستان ک مثل تابلو نقاشی شرح داده شده.. با توصیفات زنده و فضا سازی خیلی عالی و البته پر از رنگ و حرف
یه تابلو فرش داشتیم توی خونه بنده خدایی هدیه آورده بود .. یه******* بود با چندتا بز و بره .. هنوزم دلیل خلقتش رو نمیدونم و البته دلیل هدیه اوردن این تابلو فرش و ایضا دلیل کوبیدنش به دیوار :-/ :-/ بگذریم ..******* داخل تابلو چشمش میچرخید.. جدی میگم هرجای خونه میرفتم حس میکردم داره بهم نگاه میکنه و زیر نظرم:-s دو هفته بیشتر نتونستم تحملش کنم :D :D
الان هم میگم این تابلو یی ک شما طراحیش کردید با کلمات.. میتونه تعبیر های زیادی داشته باشه .. و البته باید صاحب نظر باشی و معبر.. من ک به کل تعطیلم .هر روز جمعه هست برام :D :D مغز و مخ و کلا همه چیز
ولی اونجایی ک زندانی هنوزم به دریا چشم دوخته بود رو دوست داشتم ..رنگ امید دیدم.. برخلاف گریه آخر داستان ک خیلی هم شدید بود .. اون بالایی ها هم فقط برای خالی نبودن عریضه بود :D
چوب خط پر شد


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 17:11

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اره داشتم وراجی میکردم ... اون ستاره های زیبا وسط وراجی ها (گ ا و ) هست ک خوش نشسته :">

یه جایی از داستان هست ک میگه صدای فلوت سوسو میزنه .. به نظرم این سوسو زدن زیاد هماهنگ نباشه با معنی جمله .. یه جاییش هم هست یه کوچولو محاوره شد .. بصبر برم پاراگرافش رو بشمارم بیام .. یاخدا هزارتا پاراگراف داره .. بیخیالش :D :D (اون) رو تبدیل کن به (او)
کلا داستانی بود داستان
خیلی خوب بود و از خوندنش لذت بردم
اگه تعبیرهای اشتباه داشتم ک مطمئنم همین طور بوده .. به بزرگی خودت ببخش دیگه ... خواستم برداشت خودم رو گفته باشم ..زیاد بهش اعتنا نکن :)
@};- @};- @};- :x :x
یکی این طرف:* یکی اون طرف :*

دم قلمت همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 19:27

نمایش مشخصات سارینامعالی سلاااام به نرجس جان علی رضایی به انضمام سروستانی!

ایام به کامه بانو؟

چه جالب؟برداشت تو از تابلوها از نیت من چقدر دوره!برداشتی متفاوت و زیبا....

هرچند متفاوت از نیت منه،اما همین خوبه...


برای من هم هدیه هایی بوده که نخواسته بودمشون....مثل همین تابلوی گ ا و و بز و رفیقاش....از جمله یادگاری تابلوی کوبلن که یه مردک پیر بیست و چهارساعت مارو میپاد...
مرگ هم که نداره بهش امید ببندم..;)

نرجس علیرضایی سروستانی!:D ببین آدم رو وادار میکنی چه حرفها بزنه....
سپاس از حضورت.....خوانشت....نظرت...نرجس علیرضایی سروستانی


:D


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 15:48

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم معالی گرامی
داستان تأثیرگذاری بود . تابلو نقاشی ها هریک حکایتی داستند. از تمام تلخی ها
برای شما بهترین ها را آرزو دارم
موفق باشید


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 15:48

نمایش مشخصات ح شریفی مقصود از " داستند " همان " داشتند " است


@ح شریفی توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 19:00

نمایش مشخصات سارینامعالی درود به جناب شریفی

سپاس از حضور گرمتان.....



نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 16:33

سلام،
خوشحالم بعد مدتها داستانی ازت خوندم
و داستان خوبی بود @};-
موفق باشی
@};-


@مریم مقدسی توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 16:47

نمایش مشخصات سارینامعالی قربونت برم عزیزم


خوش اومدی
خوشحالم پسندیدی.....


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 19:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم معالی
سلام و عرض ادب و احترام
اگر بخواهم بگویم داستان خوب یا عالی از شما خوانده ام قطعا به داستان و به هنر شما و قلم متعهدتان ظلم کرده ام .
داستان فوق العاده بود !!!!
بنده به احترام شما می ایستم . و قلم متعهد و هنرمند تون را می ستایم .
هنرمندانه مصائب بشریت را به تصویر کشانده اید از فقر و گرسنگی و شکاف طبقاتی بین افراد جامعه بین شهر ها و کشورها و بین قاره ها (آنجا که کودک سیاهپوست را بر تابلو می بینیم ) تا ویران شدن مجسمه ای که نمادد آزادی بود و نماد بخشش و تا زندانی که پایبند آرمانش مانده و چشم به طلوع خورشید دارد و تا اعدامی که بر فراز دار آویزان مانده . در واقع نابودی بشریت نابودی ارزش ها و عواطف انسانی و نا بودی تدریجی دنیا
آمیختگی موسیقی در بخش سیاه تاثیر مثبت هنر در بیداری و در خش شاد سرگرم کردن انسانها به مسائل و کارهای پوچ و بی ارزش استادانه بود
هرچند داستان واقعا تاثر برانگیز است اما شدیدا تاثیر گذار است و هنر شما در خلق این تصاویر واقعا ستودنی است . افتخار می کنم که داستانتون را خواندم
و این داستان بعد از مدتها غیبت بهترین هدیه بود به مخاطبان از طرف هنرمند جوان داستانک
پاینده باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 19:53

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام جناب باران دوست عزیز...

اگر بگویم از خوندن کامنت شما شاد شدم ظلم بزرگی به حضورتون کردم...بسیاااار سرمستم از حضورشما....و رضایتتون از داستان


بی صبرانه منتظر نظر. دوستان خوبم هستم...

آقا......ینی اون همه زحمت ما به باد رفت؟ باکی نیس...الان بگید...باقلوا هم ممنونع شده یا هنوز بازارش رو داره؟
اگر شده با قطاب و کره ای حال میکنید یا دانمارکی؟
اگه بازهم مضره برنجی و نارگیلی بهتره زبان؟
اگه بازهم مضره میشه به مسقطی و نخودی فکر کرد...
اگه بازهم مضره بفرمایید نون خشک و سوخاری

:D
سپاس از حضور گرمتون@};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 19:36

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو
خوشحالم بعد از مدتها خوندیمتون :x
داستان زیبایی بود بانو
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 19:54

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام


سپاس از حضورت....

ماندگار باش@};-


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 21:30

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی درود بر شما خانم معالی
داستان شما زنده بود ،بدون حاشیه ،بدون اضافه گویی ،بی ریا و صادقانه آنچه بود آنچه دید را بازگو کرد ،بغزی که ترکید و شانه هایی که تکان خورد ،دیدم پسری استخوان نما که چشمانش بر چشمانم می نگریست و نت پنجم را نمی فهمید آنقدر می دانست که گرسنه است ،مردی که نگاهش به تابلوی آسمان بود و مجسمه ای که پاهایش مانده بود تمامی حس را گرفتم و تبریک می گم با ترکیب کلمات بی صدا فریادهایی شنیدم بدون تشبیه سازی اضافی من را با خود به نت پنجم بردید ،آفرین بر شما
موفق باشید


@سید رسول مصطفوی توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 00:42

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر شما جناب مصطفوی

سپاس از اینهمه دوستی،که با این داستان دارید.

و ممنون از حضور گرمتان


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 21:46

محشر است !
داستان خلاصه وار از فقر ،خفقان ، اسارت و غم و در نهایت مرگ انسانیت سخن می گوید البته با ضربآهنگی تند که اساسی ترین ایراد داستان است و داستان در جمع بندی نهایی و ایجاد هماهنگی بین تصویرها مشکل دارد .
داستان دو بخش گونه است .بخشی توصیف و بیان تجمع برای تماشای اجرای دلقکی و الباقی قضایا و اما بخش دوم ورود شخصیت به فضای اصلی و تکمیل کننده داستان
و اما گویا نویسنده قصد داشته نوعی رابطه بین فضای شاد بخش اول و فضای دردآلود بخش دوم ایجاد کند که موفق نبوده و عدم وجود این رابطه از تجربه ناکافی نویسنده و ضعف در مهارت نویسندگی ست.
اما دلیل ضرباهنگ تند داستان به اینست که بلافاصله پس از اتمام تصویر ها در بخش دوم ، تصویر بعدی آغاز می شود . بهتر است نویسنده با طنازی های قلم و بیان ، خواننده را تشنه ی تصویر بعدی کند تا تصویرها مثل آب در رگ های مغز خواننده ها جاری کند تا مانایی و پایایی افزوده گردد اما بایست هشیار بود که به ورطه ی اطناب نلغزید.
در مجموع باید اذعان داشت این داستان جدای از اشکالات تکنیکی و مهارتی محشر است و و تک تک سلول های مرا که احساساتیم خخخخخ به لرزه واداشت
و. اینکه انسانیت هنوز نمرده ! نفس های احتضار ست و. به معجزه بایست ایمان داشت

سلام
موفق باشید


@آرش پرتو توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 00:17

نمایش مشخصات سارینامعالی :x :x

خوش اومدی....

سلام ایکبیری ،خودتی؟
این تویی که به داستانم میگی محشر؟!!!!! پس برای حضور تو چه کلمه ای مناسبه؟

بسه دیگ زیاد تحویلت گرفتم.
ممنونم از دقتی که صرف کردی...بابت شتابزدگی اثر،میتونم قول بدم درباره اش فکر کنم....اما بابت تابلو ها خب....حس کردم معطل کردن مخاطب آتیش رو سرد میکنه...
شایدم اشتباه کردم...
اصلا میخوای راجب اینم فکر کنم؟ ;)

ببین منو،خوشحالم اومدی و خوندی اینهمه نوشتی....

با یه سبد پره شعر!

مستانه زندگی کن...

:D


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 22:00

حالا. ما. که تا. اینجا. اومدیم. بذار. ی. شعر هم. بذاریم. دیگه خخخ)
ایران !

سرزمین سراپا خاک
میهن ناپاک
روحی مچاله در گلدان تاریخت ، منم!
که اسپندی در مجمعرم
که آتشی بی خاکسترم
که گلوله ای بی صفیرم
که خطی مکررم
که می نالم از تو
که می خوانم از تو
که می دانم از تو
که می دانم از ارواح مچاله شده در گلدان تاریخت
که می دانم از تاریخ افسون شده ی منسوخ تاریکت
درد تو
با روحم عجین ست
تقصیر تو نیست
از روح خودم گله دارم
لعنت به تو روح خود آزار
لعنت به تو مرد هشیار
لعنت به تو اندیشه ی بیدار
لعنت به تو تاریخ کشدار
لعنت به تو شب بسیار
لعنت به تو واژه ی تکرار
لعنت به تو حرف تب دار

لعنت به تو دست تنها
لعنت به تو پای بیمار

لعنت به تو درد سرشار
لعنت به تو زخم نا به جا

لعنت به تو روح خود آزار
لعنت به تو سیگار
لعنت به تو سرفه
لعنت به تو مرد کلافه
روح از خود بیزارم
اندیشه ی طاعونی دارد
طاعون بلا در سرم نطفه کرده
همه اندیشه ها را خفه کرده
اندیشه ی مغمومم !
شاید که دیو خفته باشی
شاید که راز نانهفته باشی
شاید که ساز شکسته باشی
شاید که دست بسته باشی
شاید که خیانت پیشه باشی
آه ! اندیشه ی خائنم !
شاید که خیانت رسم توست
شاید که این نشان سرزمین توست

! سرزمین بائرم !

شاید که خیانت رسم شیرین ست
شاید که خسرو خود شیرین ست
شاید که نامه ی اعمال فیش حقوق ست
شاید که ناله ی العفو دروغ ست
شاید که قرن ما هشدار بزرگ
ست
شاید که وعده ، نیرنگ و سراب ست
شاید که ماهی ، تشنه، لب آب ست و جان می دهد
شاید که برادر کشی باب ست و این می میرد و آن خوان می دهد
شاید که دق الباب بی جواب ست
شاید که صاحب خانه در خواب ست
شاید که روح من در قاب ست
لعنت به تو روح خود آزار
لعنت به تو سیگار
لعنت به تو سرفه
لعنت به تو مرد کلافه
لعنت به تو سرزمین بی اراده
سرزمین بی اراده ام


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 22:05

زخمی حادثه ها !
قلب فاجعه ها !

اندیشه ی خائن من از تو در من رسوخ کرده
سال هاست عیار تو سقوط کرده
امشب من حامله ی دردم
درد کهنه ی تو باز در من نعوظ کرده
گوش بده ! من یک مردم
مردی که این بار از گناه تو هبوط کرده
عیار سقوط کرده ی تو در قلبش عروج کرده
با پای بیمار از راه هموار خروج کرده
دل از قافله کنده ، تنها عبور کرده
گویی شب جمعه ست و دلش هوای قبور کرده
خوب می داند او نیز مانند همه از تو قصور کرده
اما اینک دست شسته و توبه ی نصوح کرده
این چنین ست که روحی مچاله در او حلول کرده
لعنت به تو روح مچاله
لعنت به تو سرزمین زباله
سرزمین زباله

من در تو درگیرم
برگ برگ تقویمت را می شمارم
خس و خاشاک ها را جا نمی گذارم
با تو پیوندی ناگسسته دارم
یادت که می کنم قلبم را می فشارم
ای سرزمین !
در تو جاری ست خون جنگ
بر تنت پیداست زخم حکمرانان ننگ
بر جبینت سایه هاست سایه های شرم
بر سرت نشان هزاران هزاران خرده سنگ
ماه شاهد شب های بی کران تو
پیدا می شود خورشید ؟!
پیدا می شود مرهم زخم های تن تو؟
پیدا می شود شفای چشمان داغ ها دیده ی تو ؟
سرزمین زباله !
من در تو درگیرم
باور کن بی هرم نفست ، من می میرم
چه ضجه ها که از برای تو برآمدند
چه سینه ها که از برای تو جوشیدند
چه حنجره ها که از برای تو خروشیدند
چه مشت ها که از برای تو غریدند
و چه گلوله ها که
ضجه ها را خفه کردند
سینه ها را داغ زدند
حنجره ها را بستند
مشت ها را کشتند

سرزمین بی اراده ام !

هر که از راه رسید
دست تو را بوسید
از غم تو پرسید
شراب دوستی نوشید
عاقبت گوشت تنت را با دو انگشت کند
عاقبت خاکت را آتش زد و رفت

و این چرخه ی نحس تکرار تاریخ
هر بار
از نو
در این آسیاب بی مهر
آب ریخت
سرزمین بی اراده ام
من در تو درگیرم
من با معنا می شوم
من این مصیبت عظما را می شناسم
من این اندوه فراوان را می شناسم
من این ارواح مچاله شده را می شناسم


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 22:11

لعنت به تو روح مچاله
لعنت به تو سرزمین زباله
سرزمین زباله !
سینه ی من انبار باروت
اسم تو شعله ی کبریت
هر روز کشیده می شوداین کبریت
هر روز دمیده می شود این آتش
لعنت به تو سرزمین زباله
لعنت به تو شاعر قراضه
شاعر قراضه !
درد تو درمان نخواهد شد
این سرزمین با شعر تو آباد نخواهد شد

لاف بیهوده نزن
آب در هاون نکوب
باید لب بدوزی و سخن کوتاه کنی
باید دم بگیری و شر قایله کم کنی……
این رسم سرزمین توست برادر
لعنت به سرزمین تو !…
لعنت به سرزمین من
سرزمینم '! اینجا پایان شعر من ست
اما تو بدان…
با تک تک واژه های تو شاعرم
لعنت به آخرین نخ سیگارم
لعنت به آخرین واژه ی شعرم


@آرش پرتو توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 00:27

نمایش مشخصات سارینامعالی معرکه س@};-


@سارینامعالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 00:39

حالا من بگم محشره تو بایست بگی معرکه س؟x-( x-( .....







ترسیدی؟؟


@آرش پرتو توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 00:44

نمایش مشخصات سارینامعالی نکنه انتظار داری بگم مال تو ام محشره؟

دوتا تعریف کردم هوا برش داشتx-(

معرکه س دیگ...همون که علافا دورش جمع میشن سرظون.گرم.شه:) :D


@سارینامعالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 00:48

سرظون؟؟


خوشم میاد هنوز مثل سابق تو نوشتار و املای کلمات دقت می کنی


@آرش پرتو توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 00:58

نمایش مشخصات سارینامعالی عوض نشدیااااا.....هنوزم کم میاری کلا شبکه عوض میکنی


@سارینامعالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 02:57

باشه ....باشه....آفرین.... . بامزه بود ..... خندیدیم



:D


@آرش پرتو توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 09:49

نمایش مشخصات سارینامعالی کل دیشبو فکرکردی اینو بگی؟

راستی آرش هنوزم کلا مخالفی؟:D


@سارینامعالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 10:03

ما همیشه و همه جا مخالیفم....

لامصب زمان و مکان نمی شناسیم ......




@آرش پرتو توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 11:10

نمایش مشخصات سارینامعالی یه آنتی آرشم تهیه کن خاله ببینه


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 01:28

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) برادر جان ! سلام

پیش ترها زمانی که کودکی بودم دوازده ساله , در گوشه ی دنج یک تاکسی زرد رنگ , بی خیال هیاهوی خیابان های باران خورده , " برادر جان " را می خواندم !
راستش داستانت واقعا زیبا و عالی بود ! و مرا برد به همان حس و حال نامه ی مرحوم شریعتی به برادر جان ! برادر جان , که شمایلی دارد به پهنای تمامی رنجبران گیتی در سطر سطر تاریخ !
از بردگان مصری گمنام گرفته تا اسپارتای شهیر , تا به امروز که کماکان یوغ بندگی است و تازیانه ی خودکامگان !

با این همه , بر این باورم که شریعتی , تابلوی دل خراشی از هستی را به نمایش گذاشته است اما ... اما فرش سرخ زیر پای او , دلفریب است و البته هولناک !! همان که چندی است در زباله دان تاریخ , رنگ می بازد !
_____________
بگذریم !

نت پنجم ! بگذار آن چه را که دوست دارم بنویسم از این داستان ! حس می کنم , این گالری آخرین تلاشش را برای تلنگر زدن به مدعوینش می کند ! و همین که تنها و تنها " سارینا " از میان رهگذران , دچار بغضی شود و آهی بکشد , رسالت گالری به پایان رسیده است !
گویی که خود انسان ها هم خسته از این بیان واقعیت ها , سعی در خواب رفتن دارند ! جایی که خوردن را بر دیدن و اندیشیدن , ترجیح می دهند ! بلکه دلقک خاموش شود و فلوت زن , نوای اندوهناکش را خفه کند و تابلو های رقصان , محو شوند !
سارینا معالی ! انسان ها , خواب را نوشین تر از هر بیداری می پندارند !
در داستانت , به زیبایی از " گالری " , به فضای پر هراس زندان رسیدی ! آنجا دیگر , گالری نیست ! زندانی است که هر لحظه خطر محبوس شدن و به دار آویخته شدن را به یاد من و تو می اندازد ! و در این زندان , رقص و خنده , تنها بهانه ایست برای مسکوت ماندن فریاد !

________
سارینای عزیز , بسیار خوب و دلکش نوشتی و بیدار ! بارها گفته ام , قلم و دانشت را عمیقانه می ستایم !
و این که ... این که تو که دستت به نوشتن آشناست , بنویس تا ابدیت !


سبز باش !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 01:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) و این که ...

این که , دریغا که واژگان ناب ات درگیر وادی السلام شوند دختر خاله جان !
سکوت است و سکوت و سکوت ! آدم می هراسد از تاریکی بی مرز این گورستان ...
می دانی که ؟! صدای نرم یک آواز دلربا هم در لا به لای نسیم سرد گورستان , به نعره ی دژخیم می ماند !!


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 13:25

نمایش مشخصات سارینامعالی مارتین غفاری دوست(علی).....سلام

وقتی چشمم به سلام برادر جان افتاد،مطمئن شدم که راه رو اشتباه اومدی ،امااین حالگیری زیادطول نکشید.

از شریعتی خوشم نمیاد،پس ازش بگذریم.
.________________________________________________.

گالری نت پنجم به جایی رسید که دیگر هیچ تلاشی را برای بیداری انسانها حرام نکند.در عوض اوهم بپیوندد به این جامعه سرخوشان که روز به روز بیشتر ریشه های عمیقتری به خاک میزند....

"آدمها خواب را نوشین تر از هر بیداری میپندارند"، بعضی هم دیوانه اند، بیدار میمانند تا تلخی هایش را ذره ذره به خون بچشند،تا روح خود آزار کمی ارضا شود....


تا وقتی قلم را بخوانند،کجا فرصت جفتک انداختن پیدا شود خاله زاده جان؟
امان از غریبی قلم....


شما که به نوشتن آشناتری،دوباره بنویس...


نویسا بمان


نام: مهدی دارویی کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 10:30

نمایش مشخصات مهدی دارویی سلام
داستانی قوی و زیبا خواندم
ممنون از شما@};-


@مهدی دارویی توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 13:26

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام

سپاس از این حضور زیبا


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 10:49

نمایش مشخصات فرزانه رازي خرچنگ شماره 12 ، از دیروز 2 بار اومدم که بنویسم ... ولی لامصب اصن حسش نیس !
هی میخوام بنویسم ولی نمیاد ...
داستانت خوب بود و خیلی جوندار بود و مشخصا چسبید . من اون تابلوهای بچه و اونی که داست آبی دریا رو نیگا میکرد رو بیشتر دوس داشتم ... ینی بیشتر دلمو سوزوند ...
و اینکه متاسفانه مکان های فرهنگی روز به روز کمتر میشه و در عوض مکان های خوردنی بیشتر میشه ... آدمو ناراحت میکنه ...
یادش بخیر بچه تر که بودم یه اهنگی بود خیلی دوس داشتیم ... محمدمهدی واعظی میخوندش ...

به زمین خوردن دلقک ، یا در آوردن شکلک
واسه اینه تو بخندی ، مث رسم شاه و تلخک
...

همین دیگه ...
دمت گرم .
راستی سلام . خوبی میدونم .
بسه دیگه ...
خدافس
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
کد : یک شیش نه


@فرزانه رازي توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 13:32

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام...خرچنگ شماره 31


فرزانه، میدونستی نبودن کامنت تو زیر داستان،بدتر از جای خای سفره هفت سین بدون سنبله؟:x

اصن مثالو داشتی؟


اون زندانیه اگه از تابلو دراد بخواد قیام کنه فک کنم خوب طرفدار جمع کنه .....

فرزانه یه چی میپرسم بین خودمون بمونه خو!؟


محمد مهدی واعظی با اصفهانی فرق دارن یا یکین؟:-/

خلاصه منم خیلی دوس داشتم و دارم این آهنگو....


بودنت خوبه.....:x :*


شاد باش


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 10:57

نمایش مشخصات همایون طراح داستان با نام یک نت شروع میشود. نت پنجم! در موسیقی نت پنجم sol نامیده می شود. اگر به روانشناسی نت ها نگاهی بیاندازیم می بینیم که نت پنجم حامل رنگ آبی فیروزه ای و آرامشی درونی ست! ( دریا و آسمان ) .
حال وارد داستان می شویم. صدای بارش باران و جمعیت را می شنویم. جمعیتی رنگارنگ. شاید بتوان یک تسویش و یا یک جامعه ای را متصور شد که هر رنگ قشری از جامعه را نشان می دهد. پس از این رو وقتی نویسنده از جمعیتی رنگارنگ سحن می گوید پس می توان متصور شد که با یک جامعه طرف هستیم. جمعیت چند نفره ی دخترانی ( بدون مرد! ) که جلوی خنده خود را میگیرند! شاید بتوان نبود آزادی را برداشت کرد. در این میان راوی داستان وارد می شود. هنوز معلوم نیست که راوی چه شخصیتی دارد. کیست؟! اما در ادامه وقتی راوی نارضایتی اش از تبدیل سالن گالری به یک رستوران را بیان می کند میفهمیم که بایک شخص غیر عام طرف هستیم. موسیقی شاد و خنده ها به گوش می رسند. اما راوی جمعیت را کنار میزند و در خلاف جهت جمعیت به سمت موسیقی غم انگیزی که در حال نواخته شدن است می رود. بله ، راوی ما نماد یک روشنفکر در جامعه است! در ادامه چند تابلو توجه راوی را به خود جلب می کند. کودک گرسنه ، زندانی ، مجسمه ویران شده ، دلقک و مردی که به دار آویخته شده است. هر تابلو یک دغدغه راوی که همانا همان دغدغه های نویسنده است را بیان می کند. فقر ( کودک گرسنه ) ، آزادی ( مجسمه و زندانی ) ، نبود هنر و درک نادرست جامعه و عوام از آن ( دلقک ) و تابلوی آخر فردی که به دار آویخته شده است و توان نجات خورد را هم ندارد. برداشت شخصی بنده این است که این سایه ، سایه ی همان راوی ست.

ادامه دارد


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 11:05

نمایش مشخصات همایون طراح بله ، راوی خود که نماینده ای از قشر روشنفکر جامعه است را می بیند! قشری که قرار است جامعه را نجات دهد در پایان خود تسلیم می شود و به دار آویخته می شود! در یک فضای خاکستری ، مبهم! و تمام اینها نقدی ست بر جریان جامعه و قشر روشنفکری و عام آن. این دایتان یک داستان انتقادی است که در پایانش قشر رونفکر آن تسلیم می سود ، دلش میگیرد ، بغض می کند و جز گریه کردن کاری از دستش بر نمی آید. یک سو جمعیت عطیم خندان و ناآگاه ایستاده اند و در سوی دیگر فردی گریان! و در میان ، واقعیتی خاکستری و تلخ با صدای حزن آلود همچنان با قدرت باقیست!

درود بر سارینا معالی.

سبز باشی!


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 11:09

نمایش مشخصات همایون طراح راستی ، یک نکته! از یک نگاه نت پنجم با دریایی که در داستان نام بردی همخوانی دارد اما با توجه به مضمون ،رنگ آبی همخوانی ندارد. بهتر بود از رنگ دیگری استفده میکردی و یا نت دیگری را مینواختی!

همین!


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 13:58

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود همایون

شاید نت پنجم , همان نقطه اوجی است که " نت ها " را به عرش قرار است برساند !! ( با این کاری ندارم که در این داستان , از همهمه , به سکوت و رخوت رسیدیم !! ( ولی می شود از این منظر نگریست که این نت , قرار به اوج برساند ولی خفه می شود !
مثل مردی که بر دار آویخته می شود ...


@همایون طراح توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 15:09

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام همایون خان عزیز

از حضور و نگاه تیز تو ممنونم.

درباره نت پنجم، میتوانم توجیهی به نقدت بزنم و آنهم این است که چیزی در این داستان سر جاییش نبود که عنوان داستان بخواهد وارونه نباشد، و با وجود همه ی اشکهایی که ریخته شد،قلم هنوز متلک گفتن خود را ترک نکرده!

این در خون ما جریان دارد،فراموش که نکرده ای!وقتی خیلیکوچک بودیم،یک غروب زمستان که روشنایی برای رفتن شتاب دارد،مادر با لبخندی مهربان نزدیکمان شد و مقابل همبازی هایمان گفت:دخترم....بیا بریم خونه یه غذای خوشمزه بخوریم...بیا قربونت برم...!در آن لحظه،فقط ما میدانستیم پشت آن لبخند و لحن مهربان،چه تنبیهی برای رها کردن درس و مشق و تکالیف مدرسه مان،و بازی تا آن ساعت در انتظارمان است.

میبینین؟نت پنجم همان است که سیاه پوش دیوانه مینوازد!

اگر این تناقص و متلک زیبا نیس،اگر این توجیه تورا راضی نکرد بگو تا هر چه میخواهی بنوازد...


پیروز و البته عاشق باشید





;) @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 18:07

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
بانوی ادیب

من همیشه از آخر اولم

جای من محفوظ بر می گردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 19:35

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام جناب


جای شما رو چشمهای ما@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 21:29

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

داشتم فراموشتون میکردم

با منظره های دلخواهی دوباره برخورد کردیم

کاش کامنتارو نمی خوندم

دوسال و همیشه سعی کردم اعتماد بنفس و بخانومهای گروه بدم فکر کنم موفق هم شدم تا چراغ هارو روشن کردن همه صلوات فرستادن و کشیش بیچاره انگشت بدهن

شماهم با کامنتا نوسان کرده بودی تا کسی ایراد گرفته بو جازده و گفته بودی حق با شماست وتا کسی تعریف کرده بود خوشحال گردیده بودید .

خوشحالم که خوندمتون
اولا بسراغ حس و اندیشه رفته بودی
با پختگی در درک تقریبا تمام هنرها این سخته داشتن درک مرکب
دیگه کل بینی هستش تمام داستان با گوناگنیش کف دستت بود و با چشمی مسلط
ارتباط انسانی منسجم با منظره ها کسی اینروزا دنبال این صحنه ها نیست دوست داره یک خواب و خیال امپرسیونیستی با ترکیبی دم و گوش بریده از این و اون سرهم کنه و تحویل بده
خلاصه ارث بر یک نسل ریشه داری
کاش چند بخش بود و نثرت شاعرانه تر یا چی بگم اهنگین تر بود و در چند بخش
ضمنا بهم سر بزن که فراموشت نکنم

چراغ روشن شد صلوات نفرست محکم باش این اخرین باره نصیحتت میکنم

درود بر سارینا

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 22:08

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر جناب عامری

اما ما کسی را از خاطر نبرده بودیم جناب،مدتی نبودم،طبیعی ست که فراموش شوم....

از نصایح شما تابه حال بهره نبرده بودیم که انگار اولین بار ،همزمان به آخرین بار مبدل شد.

راستی که هر کس شیوه ای دارد،و در مقابل هر نقدی قول دادم و وظیفه دارم که فکر کنم،و جز این در کامنتها مشاهده نمیشود که قول دادم "فکر"کنم.

و هر کسی که بخواند و نقد کند شایسته تشکر درست است و تعریف هم که در دل که جا ندارد بزرگوار؟:) و شادی ما حضور دوستان بسیاااار بیشتر از تعریف است، آنها که میدانند،میدانند که چه بی صبرانه انتظار "نقد"حتی تند را میکشم


سپاس از حضور گرم شما....
و سپاس از زحمت خوانش....
و بازهم سپاس از نصیحتتان.... ما هنوز بره های این جنگل خوفناکیم،بی نصیحت دانا امیدی به بقا نیس...
پس آخرین بار بی معناست@};-

درباره نثر، بسیار سخت بود افسارش را در دست بگیرم تا باز به وادی شعر پناه نبرد،و این خواهش داستان بود.


ماندگار باشید@};- @};-


@سارینامعالی توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 22:44

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام مجدد

اگر بنظرم توجه کرده باشید شادی رو بیشتر حقتون دونستم تا باصطلاح جازدن رو / بنظرم بکامنتها باید احترام گذاشت اما براحتی از نوشته ودفاع آن عقب نشینی نکرد / شاید هم عقب نشینی برای آرام کردن فرد مهاجم باشه که بزمین و زمون ایراد میگیره و بدو بیراه میگه

بازهم تاکید میکنم که از نوشتتون لذت بردم

درود بر شما


@بهروزعامری توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 22:49

نمایش مشخصات سارینامعالی درود دوباره جناب عامری...

البته که توجه کردم و متوجه منظور شما شدم.

بله،ما فکر میکنیم گاها نمیپذیریم;)

بازهم سپاس از حضور شما...

از ما هم دلخور نشوید که از دل در آوردن نیاموخته ایم...

شب شما خوش


@بهروزعامری توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 15:09

سلام جناب به زمین و هوا ایراد نگیر و اعتماد به نفس دهنده
اگه با کامنت خاصی مشکل دارید بهترست صاف و پوست کنده زیر همان کامنت افاضه ی فضل فرمایید نه اینکه به رسم ناپسند گوشه کنایه عنوان کنید و دیگران را هم جازن بخوانید

از سن و سال شما بعیده

موفق باشید


@آرش پرتو توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 22:34

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنونمد که سن و سالم کمک میکنه که شما از خودتون دفاع کنید

بیاموزید و بازهم


@بهروزعامری توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 23:25

دفاع ؟!؟!!!!

من اساسا حمله می کنم !!!

دفاع کار کسانی ست ک جرات ندارند رک و راست و رودررو حرف هاشونو بزنند ..... نه منی که حرفمو می زنم حتی اگر بهاش سنگین باشه !!!.......


حالا که ما از سن و سال شما یاد گرفتیم و باعث شدیم موجبات رستگاری شما فراهم شه و از خودممنون و سرخوش شوید لازم به ذکره باز باید متذکر متذکر شویم که باز از سن و سال شما بعید بلکه بلکه طنین سرمستی و از خودممنونی دوباره وجود شما شما رو پر کنه
موفق باشید


نام: مریم حسین پور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 08:00

نمایش مشخصات مریم حسین پور سلام
عرض ادب و احترام خدمت شما
از داستانتون خیلی لذت بردم از نوع نگاهتون توی داستان و صحنه هایی که به وجود آوردین حس هنری بودن به آدم دست می داد ناخوآگاه به سمتش کشیده شدم
امیدوارم همیشه نویسنده بمونی و باز نوشته های خوبی رو بنویسی
موفق باشی@};- @};- @};-


@مریم حسین پور توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 12:01

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام به شما بانو حسن پور

سپاس از وقتی که هزینه خط خطیهای من کردید.

شما تا هنرمندید،این احساس هنری عجیب نیس،حتی با شنیدن نوای دوره گرد"

موفق و پاینده باشید@};- @};-


@مریم حسین پور توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 13:03

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام مادر مهربان بانو بادره:x

از تو ممنونم برای حضور گرم و همیشگی ات پای همه داستانها

زیبایی از نگاه توست


ما که از اولش با درس و مشق دوست نبودیم اما،اوهم خوب است....و ما هنوز منتظر نتیجه نهایی هستیم:x


شاد باشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 11:01

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم سارینای عزیزم
ان شالله که خوب و سلامت هستید
خوشحالم که داستانی از شما خواندم نازنین
البته دیروز خوانده بودم ولی به دلائلی نتوانستم نظر بنویسم و الان اومدم جبران کنم
داستان بسیار عالی با قلم شما شگفت انگیز و احساسی است
لذت بردم .
گالری و ادما و دلقک و فلوت زن و ووو همه را به زیبایی متصور شده اید
صمیمانه برایتان موفقیت ها آرزومندم
راستی به سلامتی از درس و دانشگاه چه خبر ؟ تمام کردید به سلامتی و حتما برای سال جدید آماده می شوید
در این زمینه هم برایتان موفقیت آرزو می کنم
شاد باشید دختر مامانی


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 11:51

درود بر شما
تاکنون افتخار آشنایی با شما و آثارتون را نداشتم. این داستان شما را خواندم ،کاری پرمایه بود و از خوانش ان بسیار لذت بردم! دیدگاه و عمق درک و بینش شما را میتوان از نوشته ها و پاسخ به کامنت ها متوجه شد! با توجه به سن کمی که دارید، خیلی پخته و عمیق حرف می زنید. پاینده باشید@};-


@همایون به آیین توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 15:46

نمایش مشخصات سارینامعالی درود به شما جناب به آیین...

پس این سعادت بر من مبارک باد،هرچند که شما را قبلها پای داستان دوستان دیده بودم.

سپاس از حضورتان،پاینه باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 00:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





















تداعی دارد، نوشته هایت، مرا، می برد...
*
1- فضاسازی داستان و انتقال حس و حال و هوای آغازین بسیار عالی. تصاویر را دیدم و فهمیدم که کجا هستم با چه اتمسفری!
2- مسئله ای در همان ابتدا مطرح می شود: خراب کردن " نت پنجم" و تبدیلش به رستوران. "نت پنجم" چونان باغ آلبالوی چخوف، انگار خود کاراکتر اصلی است، بعدتر، با فضاسازی خوبش می توانست "محکم"تر اینگونه قلمداد شود! ولی با اینکه می توانیم ببینیم که همه ی کنش های داستان اینجاست، ولی باز هم به زعم من، مسئله اصلی و موضوع خرابیست! و نیمه کاره رها می شود.
3- نثر داستان خیلی خوب! بجز یکی دو جا، مثلا:..."قرار است از بعد از این" یا، بند "عده ای هم تنها..." سکته ای ندارد.مهم نیست، خسارت چندانی نزده. نثر داستان و تمثیل هایش در بعضی جملات عالی است.

4-جان راسل؟!!
حضور " جان راسل" به زعم من در داستان معنایی ندارد. اگر همان جان راسل مورد نظرم باشد. چرا که در باقی متن، ما درباره ی آدم های مشهور چیزی نمی بینیم! و گویا با نشانه های توصیفی مواجه ایم، پس موضوع این آدم ها نیستند، این نشانه ناکارآمد می شود. اگر هم حضور این اسم سهوی است، باز هم به آن ایراد وارد است،بدلیل اینکه حضور و توضیحش همپوشانِ سایر نشانه ها و کدها نشده است. تاکید می کنم این گمان من است.

5-
شخصا،به هیچ عنوان! با سمت و سوی شعاری و شکل های مانیفستی و اشاره های مستقیم و آشکار در داستان مشکلی ندارم.
در این داستان هم به هیچ عنوان تصاویر: بچه، زندانی و ...آزار دهنده نیست و حتا می توانند بسیار زیبا به نظر برسند. اما، اگر بخواهیم معیار را خیلی سخت و سفت و دقیق بگیریم! شاید تعداد اشارات زیاد باشد و جای کار بیشتری دارند! که وجود اینها بر داستان سوار نشده و بقول معروف از اثر بیرون نزنند! در این داستان بعضی تا لبه ی سواری گرفتن رفته اند، اما مجدد آرام شده اند، و بعضی بیرون زده اند. مثل مجمسه و جریان آزادی!
(یک نکته ی کلی:کاربرد واژگانی مثل: آزادی، آرمان،غم، در بسیاری آثار تنهایی...به دلیل کثرت استفاده،معنایشان چه در داستان ها و چه در کل تحلیل رفته است، از اینرو در زمان کاربردشان می بایست، بشدت وجودشان در داستان الزامی باشد. در آثار اینچنینی که نباشند بهتر است)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 11:40

نمایش مشخصات سارینامعالی :) @};-

1.سپاس

2.گمانم این مورد از آنجا سرچشمه بگیرد که قلم تنبل مرا مدام میفریبد؛البته که درد کلی خرابیست.خرابی چه؟چیزی که از آغاز آباد نبوده....
اما اگر از شنیدن تمام حرفهای تابلو ها به آن خرابی نمیرسیم، خب در ویرایش داستان،نخ خرابی را رها نمیکنیم و تا پایان داستان میرسانیم.

3.غلط کردم.;)

4.حضورش بی دلیل نیس. در واقع هر کسی میتوانست جای او بیاید،...
در تابلوی چهارم،همان گالری،همان صحنه،همان سکو رسم شده در حالی که دلقک اشک میریزد و فریاد میزند،اما تماشاچیان اشک او را ادا میپندارند و به او میخندد.
و برای اینکه در ابتدای داستان مخاطب فکر نکند دلقک جوک تعریف میکند،یک اجرا را برای نمونه آوردم.در حالی قبل از اون گفته بودم که هیچ بزرگی رو از قلم نینداخت.
بنابرین میتوانم ازحضورش دفاع کنم اما این را قبول دارم که بد حضور دارد و در داستان ننشسته....(اونم که مشت میزنم به کله ش خوب میشینه).....اگر هنوزم مشکل به همان الهت سر جایش باقیست...بگویید تا مانند مورد دوم پاسخی کارأمد تر تحویلتان دهم.
5.خب شاید بخوام درخواست یه کم بیشتر توضیح دهید،خوب متوجه نشدم،:">


@سارینامعالی توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 12:54

نمایش مشخصات سارینامعالی ببخش...یعنی اگر قانع نشدید مانند مورد سوم پسخ کارامد دهم


@سارینامعالی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 16:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)














ممنون سارینا جان از ادب و متانت و بردباری شما، ازت سپاسگزارم.و البته که از شخصیت تو چیزی جز این انتظاری نمیرود. خوده من وقتی مورد نقد از سوی دوستان نزدیکم قرار میگیرم، بشدت بهشون توهین می کنم :D اغلب بازجوییشون می کنم، یکبار در خونه رو قفل کردم و یه بنده خدایی رو از ساعت دوازده شب تا پنج صبح نشوندم روی یک صندلی توی خونه، و بازجوییش کردم، :D مدام هم مابین حرفهام هی میگفتم: اقرار کن...باید اعتراف کنی...ولی به چی اعتراف کنه خودم هم دقیق نمیدونستم :D یکبار به سرم زد همشون رو دعوت کنم خونه، بعد شیرگاز رو باز کنم و یهوو فندک بزنم...یا سم بریزم تو غذاشون :D بندگان خدا دیگه عادت کردند، میگن: فلانی وقتی نقدش میکنن، ناراحت میشه ولی باز حالش خوب میشه :D راست میگن، چون در تنهایی خودم بهش فکر میکنم و گاهی نظراتشون رو در بعضی از کارها منعکس می کنم! بعد که میخونن، بخاطر ترس و واهمه ای که از بازجویی و برخورد های شکنجه وار دارند، عنوان نمیکنن که مثلا فلان جا تو به حرف ما رجوع کردی. منم به روشون نمیارم :D اینجوری داریم زندگی میکنیم! و ناگفته نماند تو این کار بهشون اعتماد دارم والا که خیلی ها رو اصلن وقعی نمینهم :D (نمینهم رو خوب اومدم)البته این بیشتر در متن های دیگری است و نه داستان. در داستان نویسی فقط یک گوشه از ذهن رو به بعضی از نقدها اختصاص بدیم کافیه. یک گوشه ای که البته میتونه خیلی خیلی موثر واقع بشه!
شخصا بیشتر از یک گوشه رو به این مهم اختصاص میدم ولی هیچ وقت به دیگران پیشنهادش نمیدم! ممکنه در کارشون و طی طریقشون اخلال ایجاد کنه.

درباره ی توضحاتت بی نهایت تشکر!

من تسلیمم :D و قانع شدم. میشه گفت: داغونم کردی :D

بحث بیشتر از این دیگه به طبع و سلیقه ی نویسنده برمیگرده و به هیچ عنوان جایز نیست. در عین حالیکه من از نگاه تو در این داستان و خود اثر هم لذت برده ام و خواهش می کنم فکر نکنی دارم تعارف می کنم. رک و جدی میگم.


اما اون جریان نشانه سازی رو که گفتم در گوشه ی ذهنت بمانه.
خانم عزیز چرا اینکارو میکنی؟!...خب بذار بمونه دیگه...ما راحت نفس های آخر رو بکشیم :D عین فیلما در حالی که رنگ به رخسار ندارم و دستانم میلرزد، بگم: سارینا اون مطلب تو ذهنت موند؟!
تو بگی: آره
و من با لبخندی به دوردست ها زل بزنم و آرام چشمانم را ببندم :"> :) :D

:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 12:31

نمایش مشخصات سارینامعالی -اخه تا اون اخرین لحظه م نذاشت نفس راحت بکشم...

-خب که چی؟
-خب که قربونت برم بذا برگردم حالیش کنم.
-نمیشه که آقا جون باید با نگهبانای سر پل هماهنگ شه.
-خب هماهنگ کن...
-خطا خرابه بی خبر...
-خب فرشته های بخش تاسیسات رو بفرستین درست کنن...
-نچ...الله اکبر...نمیشه آقاجون...اونا رفتن پا دروازه های بهشت ایستادن....
-نگهبانای جهنمو نصف کنید بفرستین بهشت...اونا رو بفرستین سرپستشون.

-جهنم نگهبانش کجا بود بی خبر

-بهشت نگهبان گذاشتین نکنه کسی در نزه،اونوخت جهنم نگهبان نداره...؟

-نگهبان واسه در نرفتن بهشتیا نیس ک...

-پس واس چیه..؟!!!!

-پوف...واس وارد نشدن جهنمیا.

-ببین منو برادر،پس یه کار دیگه کن!


-اونو بیارین اینجا
-بچه ها یه استعلام از سارینا معالی بگیرید ...ها؟برو بی خبر، این کلی مونده تا زمان مرگش...راه نداره....

-بابا اقلا بذارید برم تو خوابش بهش بگم!

-سیستم نمیکشه!
-تو روح اون سیستمتون!بابا ناسلامتی اینجا سرای اخرته هااا.....چه کنم پس

-میتونی فکس کنی.

-چطوری..؟واقعا ممکنه؟

-نامه...اون نشونه پشونه هاتوبگیر بنویس،فکس کنیم براش....

-واقعا ممکنه؟

-نه

-چراااا

-دستگاه ها داغونن...

-منو دس انداختی مردک؟

-نه خلیفه الله...خب گفتی چه کار میشه کرد گفتم فکسم میشه...نگفتیم ما انجام میدیم که...

-ساکت...ساکت...هیچی نگو...

-ما که عقل نداریم آقا انتظار بیجا داری...تو که عقل تو کله ته بگو جه کنیم.

-ببین..آه بکشم میافته به دامنش؟

-بله آقا؟

-آه بکشم....نفرین کنم میخوره تو زندگیش!؟

-بله آقا...

-...خب....سااااریینااااا.....الهی خیر نبینی نذاشتی لحظه اخر راحت بمیرم....خب..خورد بهش؟

-هنوز تو پیش نویسا مونده..گفتم که آقا خطا خرابه..


-توی مردک منو مسخره کردی؟....

-نه آقا...نه به خدا....

_______________________:D

جناب رنجبران،من اگه جای اون دوستان بودم تا خود صبح مینشستم با آرامش تمام لام تا کامم حرف نمیزدم.

نه آقا؛ماهم توداستانبچه خوبیم!یکی خدایی نکرده از اخلاقیات ما ایراد بگیره سرش نعره میکشم کاری میکنم صد بار عذر خواهی کنه...بعد که پس گرفت مآروم میشم میگم به عصبانیت من توجه نکن
نقدتو بکن...

آخی...الان داغونید ینی؟


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 00:24

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)














نشانه سازی و نماد سازی و کدها! تا رسیدن به معنا، از مهم ترین مولفه هایی است که نویسندگان ایرانی همیشه آنرا دست کم می گیرند. یعنی، به صرف حضور یا وجود یا توصیف چیزی، کار را تمام شده می انگارند و انتظار برداشت معنا دارند بگویی : «نیست» می گویند: «داستان را نفهمیده ای»، نشانه سازی ارتباط تنگاتنگی با زبان شناسی "فردیناند دو سوسور " دارد، سیر تحولش تا امروز در دستور کار هر نویسنده ای است.
نشانه ها می بایست در خط پیرنگ داستان حتما به جریان بیافتند. رها کردنشان مربوط به داستان نیست! شاید شعر که شعر مرغوب هم چنین نیست.
نشانه ها برای رسیدن به معنا، حتما و حتما می بایست، شرایط همنشینی را رعایت کنند.در روایت نشانه ها را بحال خودشان رها نفرمایید، که صرف حضورشان برای معناسازی، انتظار درستی نیست. یعنی، در سطح استاندارد،می بایست روی نشانه ها کار شود والا سطح معنایی متن سقوط می کند.
خب! حالا ممکن است فکر کنی، فقط ایراد گرفته ام! نه اشتباه نکن! داستانت را گذاشتم کنار نویسندگان بزرگ و خواندم.اثر بشکل محیرالعقولی از دام رسته است.یکجور خاصی زیباست. تا جایی که آدمی حیرت می‌کند.لذت بردم. مورد 5 را می توانی «زیاد» در این داستان جدی نگیری،( پنجاه پنجاه شده کار) اما چون به خصایص نوشتاریت آشنام، دلواپس بعدتر هستم، گفتم حال بگویم، در گوشه ای از ذهنت بماند، نکند، عمرم کفاف ندهد! خیلی خیلی مراقبت کن از نمادپردازی در داستان. چون عمیق فکر می کنی، ناخدآگاه به سمت شاعرانگی و سمبل ها می روی. پتانسیل نوشتنت بی حد است.زیباییِ ذهنیتِ شاعرانه ات هولناک است. تعارف ندارم، عمق درونی و بلندای اندیشه ات همیشه مرا می ترساند! نگرانم می کنی.می خواهم، بالاتر ببینمت، همان که هستی: دست نیافتنی!


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 11:54

نمایش مشخصات سارینامعالی درود جناب رنجبران...

سپاس از حضورتان..چشم به راه نقد شما بودم

بابت نشانه سازیها ، تمام حرف ها قبول دارم.
اما گوشه ذهنم نمیگذارم تا خیالتان راحت نشود سر بگذارید بمیرید
:D
یک نکته در دلم مانده که با اجازه راحتش کنم،خب این داستان رو بود...
البته این را میدانم که در همه داستان نشانه ها مانند تابلوی رانندگی در پشت درختان را میمانند،هستند اما سود ندارند.:-/


شما همیشه بیش از حد به من لطف داشتید.
و هرگز از ذهن بی در و میکر من فراموش نمیشود...

بسیار سپاس از شما و حضور و نقد و نظر......

نویسا باشید@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 شهريور 1395 - 00:32

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













"در هر هنری، شناخت تکنیک می تواند سوسوی الهام را در ذهن هنرمندی متوسط خاموش کند.همان تکنیک اما، چون به دست استادی بیفتد،کورسو را به هیمه ای بدل می کند و شعله هایی سرکش ار دل آن بیرون می کشد"

ژوزف ژاسر / از کتاب "بازیگری" نوشته ی میخائیل چخوف.

........



سلام و درود بر شما
سارینا خانم.


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 09:51

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام سارینا جونم:x
خوبی؟
ببخشید دیر رسیدم خیلی دیر:"> :">
ولی غافلگیر شدم با داستان
خیلی قشنگ بود:x
بازم شرمنده:">
داستان جناب باران دوستم نخوندم:D
برم برسم ;)
دستت درد نکنه گلم،ممنون:*
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 11:56

نمایش مشخصات سارینامعالی عاطی!:x


شانس آوردی قبل اینکه داستان بره پایین تر اومدی وگرنه...:) خرچنگ ها رو اینهمه مهربون نبین...اگر بخواهیم جنایت کنیم بد میکنیم:)


بدو تا کرکره رو نکشیده...


ممنون که بودی...خوندی و نظر دادی....:* :x :* :x


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 15:43

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با سلام و ابراز تشكر بابت داستان خوبي كه به اشتراك گذاشتيد.
چند نكته:
با توجه به توانمندي شما در مقوله داستان كه از نثر و روايت شما هويداست، حيف دانستم كه اشاره‌اي نكنم به اينكه تدوين داستان شما انجام نشده است. حتما به اهميت اين مقوله در داستان آگاه هستيد و يك داستان خوب بدون تدوين درست و كارآمد از ارزش ميافتد. چنانكه اشتباهات دستوري و نوشتاري به كليت داستان آسيب زده است.
تم اصلي داستان بسيار خوب است و بديع كه نشانه خلاقيت و هوشمندي شماست. نگاه شما به مقوله عدالت، فقر و... همه از حساسيتهاي يك فرد نخبه درباره وقايع پيرامونش حكايت دارد. اما روايت داستان و منطقي كه به آن متكي هستيد، دچار اعوجاجي تكرار شونده است كه اين تاب خوردنها در طول داستان بارها مشاهده ميشود. چنانكه نگاه راوي به تابلوها گاه احساس خواننده را هدف ميگيرد و در جمله بعدي با پيش كشيدن نگاه چشمان نافذ يك اسكلت! منطق او را درهم ميكويد. باز دراين برخوردها اهميت تدوين بيشتر ديده ميشود.
دركل خواننده عليرغم اينكه با كليتي مقبول روبروست، اما دچار سردرگمي است. براي يافتن سرنخي درباره مقدمه، تشريخ شخصيت داستان، اوج يا فرودي كه اورا به انديشه واردارد و همچنين پايان‌بندي نتيجه‌گرايي كه منتظرش هستيم. شخصيت داستان هيچ نشانه‌اي براي شناختن‌اش نداريم. مرد فلوت‌زن را چگونه و براي چه منطقي بايد درآن وضعيت جداافتاده دريك سالن نمايشگاه يا سالن نمايش؟ (مشخص نيست) پذيرفت؟ چرا روبروي تابلوها نشسته و در جمله بعدي تكانهاي شديد ميخورد؟ يعني به رقص مشغول است؟ (بهتر است بگويم سماع!) و... موضوعاتي از اين جنس به داستان آسيب زده‌اند و خواننده را با پرسشهاي بي‌پاسخ بسياري بحال خويش رها ميسازد. انشاالله با يك بازخواني دوباره و تدوين ايده‌آل مرتفع خواهند شد.
بايد اعتراف كنم كه آنچه به عرض رسيد باور شخصي بنده است و اصراري بر مطلقا درست بودن و يا فراگيري آن ندارم.
با تشكر دوباره


@حمیدرضا میرمعزی توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 17:47

نمایش مشخصات سارینامعالی درود جناب معزی


سپاس از حضورتان.

خب ،در جواب شما اول این نکته را بگم که، به نظرم نیازی به معرفی بیشتر شخصیت اصلی نداشت. او نماینده قشر روشنفکر است و کل داستان این را میرساند،در واقع داستان نیازی به اضافه گویی نداشت...و فلوت زن که با نوای غمناکش وجدان روشنفکری را بیدار میکند،به گمانم به حد کافی شناخته شده ست.و نیازی به معرفی او نیست!

و بابت منطق داستان! نمیدانم چطور چشمان تاثیر گذار کودکی که از لاغری مانند اسکلت میماند،منطق داستان را درهم میکوبد؟!!!

تدوین ضعیف داستان را به دیده منت میپذیرم.

دوست عزیز اگر مقابل نقد دفاعی شده، تنها برای "تخلیه اطلاعاتی نقاد است"که عادت موروثی ماست وگرنه حرف شما رو سر ما جا دارد

خوش آمدید


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 23:07

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

باز برگشتم- چشم تیز بین شما بی بلا

داستان زیبایی بود

تعهد قلم تان ستودنی بود-اول داستان خوشبینی زیادی
در مورد جهان در خواننده ایجاد می شود- ولی وقتی وارد متن داستان می شوم- به بی عدالتی- ظلم- عدم آزادی -

فقر - ودر نهایت زور و به دار کشیدن می رسیم

جهان کنونی را هنرمندانه به تصویر کشیدید

دست مریزاد- لذت وبهره بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 00:09

نمایش مشخصات سارینامعالی درود دوباره جناب فرازمند...

بسیااار ممنون از حضورتان...

خوشحالم که از داستان راضی بودید...

نویسا بمانید جناب


نام: سامان سعیدی   ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 22:07

فعلا فقط سلام@};-


@سامان سعیدی توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 2 مهر 1395 - 10:05

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام از ماست



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.