چشمهاى آشنا!


كلاس اول ابتدايى بودم كه پدر تصميم گرفت مدتى من، خواهرم مريم و مادر را به علت خطرات جنگ به روستاى پدربزرگ بياورد. حدود شش ماهى آنجا بوديم و خيلى چيزها از آنجا برايم آغاز شد.

پدربزرگ بازنشسته ارتش بود و دوران بازنشستگى را در روستاى آرام خانوادگيش ميگذراند. اما آنجا همه چيز فرق ميكرد.صبحها سماور بود و يك بخارى نفتى پُلار خيلى بزرگ كه البته شايد هم براى آنوقتهاى من خيلى بزرگ بود. چايىِ دستكار پدربزرگ، قندان فلزى براق با قندهاى مكعب شكلِ مرتب و همه چيزِ مهيا براى خوردن يك صبحانه به ياد ماندنى!

پدربزرگ هم با ابهتى مثال زدنى كه هيچ چيز نميتوانست ذره اى از آن بكاهد بالاى سفره مثل فرمانده اى مقتدر كه غذا خوردنِ سربازهايش را زير نظر دارد، همه چيز را زير نظر داشتند.

اما با آن سن كم، هميشه چيزى توجهم را جلب ميكرد؛
چشمهاى پدربزرگ!!

چشمهاى ميشى درشت زيباى باهوشى كه انگار هيچ چيزى را نميشد از آنها پنهان كرد، نوعى اطمينان خاطر ميداد، شخصيت داشت، ابهت داشت، هويت داشت، حرف داشت براى گفتن، حس خاصى را منتقل ميكرد كه شايد خيلى قابل نوشتن نيست، انگار آغازگر غزلى عرفانى بود. قطعه شعرى كه راز زندگى را روايت مى كرد.

آن چشمهاى آشنا، انگار آنها را هر روز عمرم ديده باشم!
انگار با من آشنايى زيادى داشته باشند!

همه ى معرفت و دنياى بزرگ پدربزرگ را ميشد از آن چشمها فهميد. انگار روح بلند مرتبه اى در پشت آنها نهفته بود.

چند روز از زمانى كه آمده بوديم مى گذشت با مريم در حال بازى در حياط خانه بوديم كه زنى به داخل آمد سرش را كه به سمتم بر گرداند، لبخند گيرايى كه زد، متوجه چشمهايش شدم، خدايا...!
به داخل خانه رفتم ، آن زن با همان چشمهاى آشنا!

انگار آنها را هر روز عمرم ديده باشم!
انگار با من آشنايى زيادى داشته باشند!

چشمهاى زيباى ميشى باهوشى كه شخصيت داشت، هويت داشت و حس خاصى را منتقل ميكرد. شايد شورانگيزى همان غزل عرفانى را برايم تداعى مى كرد. انگار ارتباط عميقى با آن چشمها برقرار كرده بودم. يك جور تحت تاثيرش بودم يك جور دوست داشتن عميقى داشت كه روى آنرا پوشانده بود شايد دوست نداشت به همه نشانش دهد.

خنده اى در آن چشمها بود كه آنرا ميشناختم.
احساس آشنايى عميقى با آن زن در من پديدار شده بود ، به من نگاهى كرد و خنده ى دلچسبى كرد.
مادر با تبسم خاصش گفت:
-عمه فاطمه را ميشناسى؟
حيرت زده نگاهى دوباره به عمه كردم، دستى از روى مهربانى روى سرم كشيدند.

باز سرم را برگرداندم، به مادر نگاهى دوباره كردم، به چشمهاى زيبايش خيره شدم، اينبار مضمون عرفانى آن غزل برايم پديدار شده بود، راز چشمها را فهميده بودم راز آشنا بودنشان را پيدا كرده بودم. نه؛ اشتباه نميكردم همان چشمهاى ميشى درشت زيباى باهوشى كه هر روز عمرم آنها را ديده بودم!

چشمهاى مادر، پدربزرگ و عمه خيلى به هم شبيه بود!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سيدمحسن عظيمى (20/5/1397),زهرابادره (آنا) (20/5/1397),مهناز اکبری یگانه (21/5/1397),زهرا میرزایی (21/5/1397),مجتبی صمدیار (28/5/1397),مبینا صادقی (1/6/1397),نگین پارسا (6/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 مرداد 1397 - 13:56

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان دلچسبی بود، به شخصه معتقدم که همه داستان ها از چشم شروع میشود و به دل ختم میشود ،
عالی بود
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


نام: مهناز اکبری یگانه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 مرداد 1397 - 08:11

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه چقدر زیبا



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.