كوچه مردها

كاش ميشد بعضى خاطرات را چندين بار زندگى كرد، كاش ميشد يك احساس را بارها تجربه كرد. اما حالا كه نمی‌شود، حالا كه اين گذرِ زورىِ زمان، همه‌چيز را با خود به دوردست‌ها ميبرد و به ورطه نابودى ميكشاند، شايد بشود تك‌تك آنها را از زمان بُريد و قاب كرد و جاى دنجى در خانه دل نصبشان كرد تا هروقت دلم گرفت سرى به آنها بزنم و غبارشان را پاك كنم و بازهم لذتشان را ببرم، و اگر شد، و اگر توانستم، حسرتشان را نخورم!

سال ١٣٥٥ در محله‌ى چهارراه ادبيات جليل و غلام كه دوران سربازى را در شيراز می‌گذراندند، باهم خانه كوچكى در كوچه منتهى به چهارراه كرايه كرده بودند.

غلام قدبلند، لاغر، صورتى كشيده با سيبيلى كه از وسطِ بالاى لبش شروع و در كمى پايينتر از دوطرفِ لبش تمام ميشد، معمولاً خودش را در تنگىِ لباسهايش جا ميكرد و هميشه چهره اش را شبيه شخصيتهاى فيلمهاى وسترن آن زمان درست ميكرد و عاشق فيلم و سينما بود.

جليل خوش‌صورت و ظاهرى آرام، قدى متوسط و چهره‌اى بى‌گناه داشت اما در واقعيت بسيار شوخ‌طبع و صميمى و عاشقِ فيلم و سينما بود. از ظاهر آنها با آن موهاى تراشيده و صورت آفتاب‌سوخته، كاملاً ميشد حدس زد سرباز ارتش هستند.

اكبر پسر دايىِ جليل، خوش‌تيپ و قدبلند، خوش هيكل و مردانه كه با ماهيچه‌هاى قوتمندش به نظر ميرسيد در ورزش هم حريفى ندارد و عاشق فيلم و سينما بود و در خانه‌ى پدريش در همان كوچه زندگى ميكرد و با جليل و غلام در محله، گروه سه نفرى خوبى را تشكيل می‌دادند.

غلام هر روز عاشق يك نفر بود و راز عشقهايش را براى اكبر و جليل فاش ميكرد حتى يكبار در طول يك روز دوبار عاشق شده بود ولى باز هم با كمى شرم براى آنها تعريف كرده‌بود.

آنها هميشه به حرفهايش گوش ميدادند ولى پيش خودشان زياد آن را جدى نميگرفتند چون ميدانستند همه فقط در ذهن غلام هستند و عملاً او حتى جرأت سلام كردن به دخترها را هم ندارد، فقط هر از گاهى يك شوخى مشترك را تكرار ميكردند: "خوش به حال فلان كس" و وقتى غلام ميپرسيد چرا؟ جواب ميدادند: "چون اندازه تو هم نميفهمه"

يك روز غلام سر كوچه از عشق جديدش با اكبر حرف ميزد: "باور كن تمام زندگيم را فداى يكبار ديدنش ميكنم، اين يكى با بقيه فرق دارد و ديروز از فرط هيجان ديدارش دوبار استفراغ كردم" كه ناگهان جليل بعد از چند روز مرخصى كه سرى به مادرش زده بود ، از راه رسيد.

با اكبر و غلام روبوسى گرمى كرد و سر كوچه با آنها هم صحبت شد. هنوز نيامده به غلام گفت: " جات خالى، خوش به حال گودرز" و وقتى غلام پرسيد چرا؟ گفت: "چون اندازه تو هم نميفهمه"

بعد از آن، ساعت ِ پخشِ فيلم‌ها را از اكبر كه برنامه همه سينماهاى شهر را ميدانست و هر فيلم را چندبار ميديد پرسيد و قرار شد فردا عصر باهم به سينما بروند تا فيلم جديدى را كه اكبر برايش تعريف كرده بود و يك جور حسرت همراه با احساس ضرر را در او پرورانده بود ببينند.

جليل وعده داد كه بعد از سينما مهمان من هستيد و شام هرچه خواستيد با نوشابه كه آن وقتها خودش به تنهايى يك نوع تجمل و حتى يك وعده غذايى حساب ميشد در خدمت شما خواهم بود.

قبل از اعلام دعوت، با خودش فكر كرده بود: دايى عظيم كه افسر ارتش هستند و پنج سال پيش كه من سيزده سال داشتم و با مادرم آمده بوديم، ما را به رستوران ارتشی‌ها دعوت كردند و خيلى هم تعارفمان كردند و مرا هم خيلى دوست داشتند، خَـرِشان آنجا خيلى ميرود و رستوران و همه نوع غذاى مفصلى را در اختيارم ميگذارند و چون خيلى مرا دوست دارند، ضامن اين دو هم خواهم شد.

باز با خودش فكر كرد: هم جلوى اينها از رابطه خودم و دايى فخر ميفروشم و هم شام مجللى ميخوريم.
دايى عظيم كه عموى اكبر هم ميشد، ارتشى بود، جدى در كار اما شوخ‌طبع در خانواده ، آرمانگرا ولى ميانه‌رو، لاغر اندام و قدبلند با يك سيبيل نازك مرتب كه هميشه به يك اندازه بود و ارتفاعش از بالا گرفته ميشد، موهاى خوابانده به بالا و كلاً شخصيتى مرتب و باانضباط.

اكبر و غلام در ابتدا، آن دعوت را به منزله‌ى يك تعارف معمولى به حساب آوردند و فقط گفتند: "خوش به حال اصغر" و آنرا قبول نكردند ولى بعد با اصرار زياد و اطمينان و اعتماد بنفسى كه در كلام جليل بود آنرا پذيرفتند.

اكبر مجسم كرد فرداشب در رستوران در حاليكه اجراى آواز دل‌انگيزى را تماشا ميكند، شايد خودش هم كنار ميز و در حاليكه شيشليك را بين دو دست گرفته و جلوى صورتش آورده، با گردن و شانه همراهى مختصرى كند و اصلاً شايد اگر خجالتش اجازه بدهد ترانه‌ى " اى گل ميناى من" را كه خيلى دوست داشت اجرا كند و در همان لحظه بى‌اختيار شروع به زمزمه‌ى آن كرد.

غلام تصور كرد كه شايد عشق واقعى‌اش را آنجا پيدا كند و در همان لحظه، قلبش از ديدن دخترى كه چهره‌اش هنوز در ذهنش آشكار نشده بود، به تپش افتاد و احساس کرد میخواهد استفراغ کند.

فرداشب بعد از فيلم "كوچه مردها" كه سه بار پشت سر هم آن را ديده بودند، با شناسايى شدن توسط نگهبان، با زور از سينما بيرون انداخته شدند و از ميدان اطلسى به سمت باشگاه افسران براه افتادند.

راهِ نسبتاً سختى بود و يك ساعتى پياده روى داشت ، در راه جليل در مورد اولويت اولش كه كباب كنجه و نوشابه كانادادراى بود صحبت می‌کرد، ولى اكبر تاكيد داشت كه فقط از كباب شيشليك با من بگوييد و دائم ترانه‌ى "اى گل ميناى من" را زمزمه می‌كرد اما غلام نظرش چيز ديگرى بود: "شما نميفهميد دخترها بيشتر كسانى را ميپسندند كه باوقار و جنتلمن هستند و چلو‌ماهيچه سفارش می‌دهند."

غلام كُت عجيب و غريبى پوشيده بود كه از پشت، بلند و چين دار و از جلو، كوتاه و كوچك با چهارخانه‌هاى بزرگ بود. چيزى شبيه رهبر اركستر و شعبده‌بازها شده بود و فقط يه كلاه دُور دار بلند كم داشت و چند پرنده كه از كلاه به بيرون بپرند. كراوات پهن و كوتاهى هم به رنگ خردل با توپ توپ هاى بزرگِ قرمز زده بود كه بين صدنفر كاملاً قابل شناسايى ميشد.

ظاهرش جورى شده بود كه بقيه ميتوانستند نسبت به سليقه خودشان، يا فكر كنند مسخره‌بازى در مى‌آورد، يا او را خيلى خوش‌پوش و منطقى تصور كنند و اين تناقضِ شناخته‌شدن در نگاه اول، اكبر و جليل را نگران ميكرد اما خودش به گزينه‌ى خوش‌پوش و منطقى اطمينان كامل داشت.

اكبر و جليل هر چه كردند تا او را از آن پوشش منصرف كنند نتوانستند و در نهايت اكبر درآمد كه: "خوش به حال احمد" غلام: چرا؟ اكبر: " چون اندازه تو هم نميفهمه"

يكساعتى طول كشيد كه به آنجا رسيدند. وارد رستوران شدند و جليل نگاهى به اينطرف و آنطرف انداخت. رستوران نسبت به پنج سال پيش تغيير زيادى نكرده بود، فقط شايد رنگ ديوارها روشن‌تر و چند ميز اضافه شده بود. دايى‌عظيم را از دور ديد كه سر يك ميز با چندنفر از افسران و درجه‌داران در حال گفتگو و خنده هستند. رو به اكبر و غلام گفت: "شما بمانيد من الان مى‌آيم."

با شوق و ذوقى وصف‌نشدنى به سمت دايى‌عظيم ميدويد و از دور، دست تكان ميداد و صدا ميزد: "دايى سلام، دايى سلام"

دايى عظيم كه نگاهش در يك لحظه متوجه حضور جليل شد، جلوى همكارانش بدون اينكه موضوع را با اهميت جلوه دهد، با چهره‌اى كه حقيقت را كتمان ميكرد، سريع از جا بلند شد و براى جليل دست تكان داد: "سلام سلام" و با لبخندى مصنوعى و چهره‌اى كه ميشد سرخىِ تازه از راه رسيده‌اى كه خودش را بر صورتش غالب كرده بود، در آن تشخيص داد به دوستان خود گفت: "برميگردم"

سريع خود را به قسمت پشتى رستوران كه به آشپزخانه منتهى ميشد و از داخل رستوران ديد نداشت رساند كه اتفاقاً دقيقاً كنار ميزى بود كه اكبر و غلام براى نشستن انتخاب كرده بودند ولى با يك پارچه‌ى برزنتى از قسمت مشتريان جدا شده بود طورى كه صدا كاملاً براى اكبر و غلام واضح بود ولى چيزى ديده نميشد.

جليل: " سلام دايى"
دايى عظيم: "سلام، چكار دارى؟"
جليل فكر كرد: " حتماً مرا يادشان رفته چون آن موقع سيزده سال داشتم و خيلى تغيير كردم"
با اين فكر با اعتماد به نفسى كامل گفت: " دايى من جليلم ، خواهرزاده شما..."
دايى عظيم: " فكر كردى نميدانم؟ گفتم اينجا چكار دارى؟"

جليل كه متوجه تغيير لحن دايى شده بود خودش را نباخت و جواب داد: "با غلام و اكبر آمده‌ايم براى شام"
دايى‌عظيم پرده را كمى عقب زد و در زاويه‌ديدش، غلام را با آن تيپ عجيب و غريب ديد: "شام؟ اين احمقها را براى چى همراه خودت آوردى؟ فكر كردى اينجا مسخره بازيه؟ زود با اون دلقك‌ها از اينجا برو، نكنه ميخواهى آبروى مرا ببرى؟"

جليل كه نااميدى و كِنِفى عجيبى درش توليد شده بود، بى‌خبر از اينكه اكبر و غلام مكالمه‌ى او و دايى عظيم را ميشنوند كمى فكر كرد و گفت: "يك لحظه الان مى‌آيم"
پيش اكبر و غلام و رفت و گفت: "دايى مى‌گويند صبر كنيد، گارسون كم‌كم مى‌آيد"
اكبر و غلام به روى خود نياوردند كه چيزى شنيده‌اند، برعكس با اشتياق فقط در جواب گفتند: "باشه منتظريم"

جليل به سرعت پيش دايى رفت: " دايى ما كه كارى نداريم، غذايمان را ميخوريم و ميرويم"
دايى: " مثكه حرف مرا نفهميدى؟ گفتم زود جمع كن برو"
جليل: " آخه من به اينها قول دادم"
دايى: "به درك كه قول دادى"
جليل: "يك لحظه بر ميگردم"

جليل رو به اكبر و غلام: "دايى ميگويند الان آماده ميشود"
اكبر: "ما كه هنوز چيزى سفارش نداديم"
جليل كه ميخواست خودش را نبازد : "منظورم گارسون است"
غلام: "بگو اول نوشيدنى مخصوص را بياورند، زود باش"

جليل به سمت دايى برگشت: " دايى حداقل يه دست چلو كباب"
دايى: " مثكه متوجه نيستى؟ زود از اينجا برو وگرنه ميدم بندازنتون بيرون ميفهمى؟"
جليل: " دايى حداقل يه دونه كباب خالى"

دايى عظيم با خشمى كه معلوم بود كار تمام است به خدمه آشپزخانه دستور داد چند نان زير كباب كه از ديشب باقى مانده بود اما بوى كباب هنوز از آنها ساطع ميشد، داخل يك پاكت كنند و به او بدهند و بعد رو به سيدجليل گفت: " اين پاكت را بگير و همين الان همين الان گمشو و اون احمقها رو هم ببر"

جليل با پاكت در دست و چهره‌اى كه ميگفت جايى براى ماندن نيست، برگشت و غافل از اينكه اكبر و غلام تمام مكالمه را از اول شنيده بودند گفت: " پيش غذا را آوردم"

غلام كه نتوانست بيش از اين خودش را بى‌خبر جلوه دهد جواب داد: "جليل به خدا تا خانه بايد كولى بدهى"
اكبر مثل يك شير گرسنه به جليل نگاه كرد و حرف غلام را بُريد: "نوبتى كولى ميگيريم و سه بار سينما را بايد حساب كنى"

جليل مانده بود كه چه بگويد و چكار كند ، دايى عظيم هم كه حرف آخر را زده بود و باز كنار همكارانش ديده ميشد.

در يك لحظه فكرى به ذهنش رسيد. دوباره دايى عظيم را صدا كرد. دايى با چهره‌اى كه ديگر خطرناك شده بود برگشت و با لحنى كه در نقطه‌ى جوش بود گفت : "چه ميگويى؟"

جليل: " دايى ما داريم ميرويم ولى خوش به حال غلام"
دايى: " آفرين سريع برو... چى؟! خوش به حال كى؟ چرا؟"
جليل كه منتظر اين "چرا" بود جواب داد: "چون اندازه شما هم نميفهمه"

در حينى كه دايى‌عظيم هنوز اين جواب را در ذهنش تحليل ميكرد، جليل فرار را بر ماندن ترجيح داد و اكبر و غلام هم كه شنَـوده‌ى كل ماجرا بودند فهميدند كه جاى ماندن نيست.

تا پايين رستوران دويدند و وقتى كه ديگر از رفع خطر خيالشان راحت شده بود، تا فلكه اطلسى نوبتى از جليل كولى گرفتند و بعد سه نفرى رفتند داخل فلكه نان هاى زير كباب را با لذتى وصف نشدنى خوردند.

بعدها هر سه از اين خاطره تا ساليان سال ياد كردند و چند بار هم در حضور دايى‌عظيم آنرا تعريف كردند و به ياد آن روزها و آن كوچه ‌مردها باهم خنديدند و حسرت خوردند. شايد امروز هر سه اعتقاد داشته باشند كه آن نان‌هاى زير كباب دلپذيرترين شامى بود كه در عين يكرنگى و بى‌آلايشى در عمرشان خوردند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,مهناز اکبری یگانه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (16/5/1397),مهناز اکبری یگانه (17/5/1397),زهرا میرزایی (17/5/1397),زهرابادره (آنا) (18/5/1397),مجتبی صمدیار (19/5/1397),همراز محمدی (22/5/1397),

نقطه نظرات

نام: محمدحسین کارآمد   ارسال در چهار شنبه 17 مرداد 1397 - 18:53

بسیار خواندنی و عالی
نگارش و پرداخت و صحنه آرایی عالی


@محمدحسین کارآمد توسط سيدمحسن عظيمى Members  ارسال در چهار شنبه 17 مرداد 1397 - 00:26

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى با عرض و سلام ادب خدمت شما و ديگر عزيزان
تشكر ميكنم از حسن توجه شما
بنده به تازگى عضو سايت شدم و خوشحالم دانش آموز محضر هنرمندان عزيز هستم.


نام: مهناز اکبری یگانه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 مرداد 1397 - 08:49

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه لذت بردم.... قلمتان مانا


@مهناز اکبری یگانه توسط سيدمحسن عظيمى Members  ارسال در پنجشنبه 18 مرداد 1397 - 16:44

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى تشكر ميكنم
خوشحالم كه مورد توجهتون قرار گرفت


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 مرداد 1397 - 13:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای عظیمی عزیز
اول اینکه خوش آمدید به سایت داستانک ، امیدوارم در کنار هم یاد بگیریم ،
دوم داستانی بسیار زیبا و توصیفات عالی و تعلیق دار به طوریکه یک نفس خواندم.
داستان رگه هایی از طنز داشت که بر ارزش داستان افزود .
ضمن آرزوی موفقیت روزافزون منتطر داستان های دیگر شما می مانم ،
سپاس ها


@زهرابادره (آنا) توسط سيدمحسن عظيمى Members  ارسال در پنجشنبه 18 مرداد 1397 - 16:55

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى سلام و عرض احترام سركار خانم بادره
تشكر ميكنم و خوشحالم كه در جمع شما خوبان هستم!
از اينكه داستان مورد توجهتان قرار گرفت بسيار خوشحالم
ممنون از حسن نظرتان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.