مادربزرگ من یک فضایی است...

از قدیم ها و خیلی سال پیش
شاید بگویم دوران کودکی
باورتان می شود که
من از مادربزرگم می ترسیدم
هنوز هم می ترسم
می پرسید چرا؟
از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است
همین قدر یادم می آید
که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم
و
تازه می فهمیدم چی به چیه
به خانه مادربزرگ رفتیم
از همان کودکی وزن سنگینی داشتم
در را که باز کردند
جوری صورتم را می بوسید
انگار مزه مزه می کند
دهان بی دندان و لب های شل و ول
را بر لپ های من آنچنان می کشید
و از مزه اش آنقدر خوشش می آمد
که فقط پدر و مادرم می توانستند نجاتم دهند
البته پدر را فاکتور میگیریم
چون انگار نه انگار
حالا بعد از ساعتها مزه مزه و رهایی
تا مینشستیم داخل پذیرایی
انواع شیرینی و کلوچه و کشمش و نخودچی
بود که به زور بر دهانم می گذاشت
مادرم همیشه میگفت
دلیل چاق شدن تو اینه که از یک تا سه سالگی ات همسایه مادربزرگت بودیم
بگذریم
مادربزرگ وقتی کلوچه ها را بردهانم می گذاشت
با صدای لرزان خود می گفت:
-بخور عزیزم گوشت بشه به تنت
صبر کنید
نکنه از قصد اینقدر خوراکی به من می دهد
تا چاق بشم
اونجوری که هر دفعه هم مزه مزه میکنه
تازهبا این وزنم
هر وقت منو میبینه
میگه:
-چقدر آب رفتی عزیزم بیا یه چیزی بخور الان غش میکنی
بنظر شما خیلی مشکوک نیست؟
فقط مادربزرگ من اینجوریه یا همه اینجوری ان؟
اول ها فکر می کردم مادربزرگ من یک موجود فضاییه
که به من خیلی می رسه
تا وقتی خیلی سنگین شدم منو بخوره
یکم که بزرگتر شدم
و فهمیدم همه مادربزرگ ها اینجورین
تازه کشف کردم که مادربزرگ ها یک گروه مخفی آدم خور هستند
و جلساتی با هم برگزار می کنند
و تصمیم میگیرند چه چیزهایی به نوه هایشان بدهند
که چطور چاق و چله شوند
شاید رئیس هم داشته باشند
و در مهمانی هایشان چندتایشان نوه هایشان را می آورند
و با هم می خورند
و اونوقته که از نوه تعریف می کنند
-به به چه نوه ای داری
-خیلی خوشمزه ست
-گفتی چیا بهش دادی که بخوره؟ من هم به نوه م بدم
آخر مادربزگ من تا حالا به من نگفته بیا بریم بیرون
یکبار گفت که بیا زیرزمین کمکم کن وسایل را جابجا کنم
اما نمی داند که من زرنگ تر از این حرف ها هستم
حتما زیرزمین با آن دیگ بزرگ می خواهد مرا بپزد
چون همه مادربزرگ ها در زیر زمین یک دیگ بزرگ دارند
از همان جا هم راهی به جلسات مخفی خود دارند
همیشه که به زور پدر و مادر به خانه شان می روم
مادربزرگ را می بینم که سرکوچه با یک عصا منتظر نشسته
مرا که می بیند لبخندی می زند
که من وقتی غذایی که دوست دارم را میبینم همان لبخند را میزنم
تازگیا هم که بزرگ شده ام
هر دفعه می گوید بیا برویم با هم خانه همسایه ها
باید سرو سامانت بدهیم
کمی رمزی حرف می زند اما
من می فهمم
می خواهند مرا برای خوردن آماده کنند
چون دارم بزرگ می شوم
و گوشتم کم کم تلخ می شود
من هم زرنگ و هرگز گولشان را نمیخورم
و اصلا تا آخر عمر سروسامان نمیخواهم
.
فقط برای خنده تقدیم به همه ی مادربزرگ های عزیز و دوست داشتنی
.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
لطفا به این متن نظر دهید

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.9 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سید محمد حسینی متکازینی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محدثه رضایی زاده (14/1/1399),بهروزعامری (16/1/1399),طراوت چراغی (3/3/1399),علیرضاهزاره (28/3/1399),

نقطه نظرات

نام: سید محمد حسینی متکازینی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 شهريور 1399 - 00:39

جالب بود، خسته نباشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.