هرمز بخش هشتم

یک لحظه احساس کرد چشمانش سیاهی رفت
سرگیجه ای گرفت
قبل ازبر زمین خوردن دستش را به دیواره غار تکیه داد
او قوی تر از این حرف ها بود
نباید از خود ضعف نشان میداد
هنوز اتفاق خاصی نیفتاده بود
محکم در جای خود ایستاد
بطوری که ذره های نور از سوراخی از غار بدن تنومندش را شکوهمند تر به نمایش گذاشته بود
رو به سرباز کرد

اسمت چیست؟

من ... من داریوش هستم قربان

داریوش بایست ضعف یعنی در آغوش گرفتن مرگ ، باید بگردیم ببینیم اصلا کجا هستیم

چشم قربان

هر دو در میان مسیر های بی پایان غار ساعت ها به حرکت و جستجوی راه خروج می گشتند
به امید دیدن دوباره خانواده
هرمز کارهای زیادی برای انجام دادن داشت
سیاهی کم کم تمام غار را در خود می بلعید
اما میشد اطراف را به سختی دید
با تاریک شدن غار
صداهای عجیب زیاد و زیادتر میشد

داریوش چه سلاح هایی داری؟

یک شمشیر و یک خنجر

خنجر را به من بده

خنجر را از داریوش گرفت
حواسش به همه طرف بود
صدای حرکت را میشد از همه طرف حس کرد
اما چیزی نزدیک آنها نمی شد
در میان تاریکی صدای جیغ مانندی آمد
مانند موشی که طعمه مار میشود
همهمه عجیبی به پا خواست
ده ها و یا صد ها موجود عجیب با سروصدای فراوان به یک سمت می رفتند

آنها از چیزی فرار میکنند

چی قربان

تاریک بود اما هرمز می توانست آن کرم بزرگ را تشخیص دهد که در چند متری آنها بود

ادامه دارد...

نویسنده علیرضاهزاره
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه سادات حيدري (22/7/1399),ابوالفضل ابطحی (24/7/1399),مریم حسین پور (29/7/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.