هرمز بخش هفتم

فرمانده... فرمانده...
شما زنده اید
خدا را شکر
دیگر ناامید شده بودم
هرمز فقط نگاهش میکرد
باور نمی کرد
آنها دنبالش آمده بودند
سرباز با خنجری هرمز را آزاد کرد
هرمز محکم بر زمین خورد
توان بلند شدن نداشت
سرباز که موضوع را فهمیده بود
از کیسه بارش مقداری نان در دهان هرمز گذاشت
و مشک آب را به او داد
هرمز دیوانه وار می نوشید و می خورد
صورت سرباز از تعجب بهم ریخته بود
کمی بعد که هرمز به حال خودش آمد
از جا برخواست
به راه افتاد بیا باید به سمت کشتی برویم
حتما آن موجود همین نزدیکی ها است
بزودی پیدایش می شود
سرباز با خوشحالی رو به هرمزکرد و گفت:
شما می دانید کشتی کجاست؟
هرمز سریع به عقب برگشت و گفت:
مگر شما به دنبال من نیامدید؟
سرباز بر روی زمین نشست و دستانش راروی سرش گذاشت
به آرامی گفت:
فرمانده من در شلوغی های آن نبرد از کشتی به بیرون پرتاب شدم و وقتی به هوش آمدم در ساحل این غار بودم...

این داستان ادامه دارد
نویسنده: علیرضا هزاره

لطفا به این داستان نظر دهید
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (19/6/1399),طراوت چراغی (20/6/1399),عارفه حیدری پور (22/6/1399),ابوالفضل ابطحی (22/7/1399),طراوت چراغی (23/8/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 شهريور 1399 - 12:12

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت آقای هزاره
داستان جالبی بود و امیدوارم که ادامه داشته باشد ، چون در بخش اول خیلی واضح نیست که ماجرا چیه ؟
منتظر بخش های بعدی هستم .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.