هرمز بخش ششم

با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد

همه جا را تار میدید

نه واضح

نه کاملا مبهم

فقط از یک چیز مطمئن بود

او وارونه بود

چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود

بجز سرش

و او را در هوا نگه داشته بود

به سقف غار آویزان بود

گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود

از کجا

گوشه ای سوراخی بزرگ وجود داشت

هرمز سعی می کرد خود را تکان دهد

گرسنه بود

بدنش نیرویی نداشت

آیا باید خود را تسلیم مرگ می کرد

همه آن آوازه و شهرت هیچکدام به کمکش نمی آمد

تقلا می کرد

سعی می کرد فریاد بزند

دیدن آن فرمانده بزرگ در این حالت خجالت آور بود

بهتر بود قبول میکرد

راهی نبود

زمان برای او به اتمام رسیده بود

در اوج نا امیدی اش

صدایی به گوشش رسید
.
نویسنده علیرضاهزاره
.

ادامه دارد…
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

رضا فرازمند ,نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (21/4/1399),حسن ایمانی (21/4/1399),طراوت چراغی (21/4/1399),طراوت چراغی (22/4/1399),علیرضاهزاره (22/4/1399),رضا فرازمند (30/4/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 14:35

بسیار عالی موفق باشید


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 21:19

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت شما ، فضا سازی زیبایی شکل گرفته در بطن دلنوشته تون موفق باشید .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.