آخرین انسان

آرام آرام به سمت پله ها می رفت
پرپیچ‌و خم
چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند
اما دنبالش بودند
او آخرین بود
نفس نفس می زد
در پشت سرش شکست
به عقب نگاه نمی کرد
فقط سریع شروع به حرکت کرد
پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت
صدای پایی از پشتش نمی آمد
خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر گرفته بود
از بالا پله ها، لامپ ها در تاریکی مطلق فرو می رفتند
سیاهی زیر پایش را هم در بر گرفت
چیزی شبیه به مه اما سیاه
دیگر زانو هایش را هم نمی دید
چه برسد به پله ها
نفس نفس می زد
عرق کرده بود
سعی می کرد سریع و سریع تر قدم بردارد
اما پله ها تمامی نداشتند
پایش به روی لبه پله ای لیز خورد
به زمین افتاد
وقتی خواست برخیزد
تاریکی او را در بر گرفت
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

علی دوستمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (17/10/1398),طراوت چراغی (18/10/1398),علی دوستمن (25/10/1398),علی غفاری دوست (مارتین) (28/10/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.