فرشته

دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد
با صورتی در هم ریخته
اما لباس هایی تمیز و مرتب
فرشته ای به تمام معنا
آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند
اورا نمیدیدند
شاید بسیار کوچک بود
شاید برایشان اصلا مهم نبود
شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

اما نگاهش حتی برای لحظه ای به صورت هایشان خیره میشد
سرکوچه ای تاریک
صدای گربه ای به گوشش رسید
به داخل کوچه نگاهی انداخت
تاریک
سطل زباله ای که روی زمین افتاده بود و آشغال ها روی آسفالت بود
صدای گربه می آمد
به داخل کوچه قدم گذاشت
کمی که داخل رفت

سایه ای از کنارش گذشت
و...
.
نوشته:علیرضاهزاره
.
لطفا به این متن نظر دهید
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (1/6/1398),طراوت چراغی (3/6/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 شهريور 1398 - 11:32

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.