ترس

ترس رهایش نمیکرد
کنج اتاق زانوهایش را در بغل گرفته بود
و ترس در اطراف قدم میزد
سرش را پایین انداخته بود
نفسش همانند مه
ضربان قلبش بسیار بالا بود
هیچ چیزی به فکرش نمی آمد
ترس چیزی با خود زمزمه میکرد
انگار ته دلش را خالی میکرد
دستانش میلرزید
ناخودآگاه دندان هایش را بروی هم میکشید
ترس نزدیک نمی آمد!!!
.
در خروج آنسوی ترس بود
.
ترس همانند ابری تیره
به شکل مردی تنومند
باچشمانی آتشین
.
فقط قدم میزد
نزدیک نمی شد
وجودش عرصه را تنگ کرده بود
با وجودش حتی نمی شد راحت نفس کشید
باید راهی برای رهایی یافت
.
بلند شد و قدمی برداشت...
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

بهار قمر ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهار قمر (21/11/1397), ک جعفری (23/11/1397),مینا رسولی (24/11/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (24/11/1397),

نقطه نظرات

نام: بهار قمر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 بهمن 1397 - 22:49

نمایش مشخصات بهار قمر سلام خیلی زیبا احساس ترس رو بیان کردید کاملا برای همه فکر کنم قابل درک باشه و البته دو دسته ادم داریم یا بلند میشن یا میشینن و برای همیشه این ترسو دارن و باهاش روبرو نمیشن@};-


@بهار قمر توسط علیرضاهزاره Members  ارسال در دوشنبه 22 بهمن 1397 - 10:22

نمایش مشخصات علیرضاهزاره خیلی ممنون از نظرتون
امیدوارم همیشه موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.