آنجا تو را خواهم دید

آن سوی این دیوار، جایی بلندتر از ارتفاع هر دیواری، جایی که بر آن هیچ دیواری احاطه ندارد، جایی در آن سوی دست‌های زندگی، جایی که امتداد اقیانوس ما به ساحل من ختم می‌شود، جایی که از ما و شما و آن‌ها، فقط من می‌مانم و‌ خدا.
جایی است بسیار دور، در یک قدمی ما ، من و تو؛ جایی است که یک نفس مسیر سال‌های طولانی آن را در خود خلاصه می‌کند، جایی که برای آغاز ما پایان است و پایانی برای شروع آغازی که قرار است آغاز شود.
چند قدم مانده به مقصد نمی‌دانم، آن سوی دیوار بلند، خبرهایی‌ست از زندگی جاودان در پس این زندگی فانی و گذرا، زندگی ما که می‌شود من و تویی جدا در کفه‌های ترازوی خدا، در امتداد وزنه‌ای به سنگینی اشک، هم آنکه خود ریختیم و هم آنکه خود ریختیم(باعث ریختنش شدیم).
در ترازوی من و تو، در نگاه خدا، در خلوت و تنهایی خود، فقط اندکی از عشق مانده و بس، با طعم زندگی که بوی مرگ می‌داد، و چه بارها که طعم مانع شد بوی آن را درک کنیم و ترازوی خود را پرتر.
به فکر خودم که هستم اما، فکر اینم که کسی به فکر من هم هست؟!
کسی در فکر این هست که من را به کجا می‌برد سرنوشت، کسی درک خواهد کرد زبان مولانا و اشعارش که برازنده‌ی درویش‌های از خاک گذشته شد؟!
و ما، من و تویی که روزی ما می‌شوند و بعد آن دوباره یک ضمیر مفرد تنها، در امتداد این دو صفحه‌ی زندگی که نه همگرا و هستند و نه واگرا، نه به یکدیگر نزدیک می‌شوند و نه از یک دیگر دور و همچنان در امتداد هم می‌لغزند، روزی به زیر خواهیم رفت، به جایی که همیشه در یک قدمی ما بود و ما به آن نگاه نمی‌کردیم و در غفلت خویش مست از باخبری بودیم، به جایی که کسی منتظر است که برویم که بسنجد ترازوی ما  را و با نگاهی دل و جان من و تویی مفرد و تنها را به مایی جمع تبدیل کند، خواهیم رفت.
به جایی که در آن کسی دیگری را نخواهد شناخت، من آنجا تو را خواهم دید.
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست........ما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهد....نه‌کفر و نه‌اسلام و نه آن‌جا، جایی است
«مولانا»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


نقطه نظرات

نام: سعادت   ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1396 - 17:46

باسلام خدمت نویسنده این متن بنده از جمله اول این متن آزادی مطلق را درک کردم جایی که هیچ دیواری احاطه نمی کند انسان را تعبیر زیبای بود موفق باشید


نام: محمد رضا   ارسال در یکشنبه 22 بهمن 1396 - 23:32

نوشته ای که انسان را به پرواز وادار میکند خیلی خوب بود موفق باشی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.