سرخ 1

در اتاقتون رو باز کردی هنوز لامپ رو روشن نکرده بودی ریسه ها و چراغ‌های رنگارنگ پشت سرت دلیلی بر این شدند که حتی سایه‌ی خودت هم با عجله ازت پیشی بگیره به دیوار روبه روت برخوردکنه و دست و پاش بشکنه و بشدت جراحت ببینه.
خستگی و کسلی از دامان لباس قرمز ملیله دوزی و سنگ دوزی شُدَت بالا می‌رفت و همه‌ی وجودت رو زیر سلطه ی خودش گرفته بود. با بی‌حوصلگی جلوی آینه‌یِ تمام‌قدِ گوشه‌یِ اتاق قرار گرفتی به خودت نگاه کردی انگار چونه‌ات نسبت به قبل کمی پایین اومده بود و خط چشمات کج و معوج می‌نمود. امروز صبح بود وقتی که داشتی آرایش می‌کردی احساس کرده بودی کِرِم و پنکک بیشتری لازم داری تا چین و چروک‌های صورتت رو از چشمانِ تیز بینِ مردان حاضر در مجلس عروسی مخفی کنی. سرت رو پایین انداختی چشمت به فضای خالی بین سینه‌هات افتاد. شل و ول و افتاده به نظر می‌رسیدند مگه اینا قبلا سفت و خوش فرم نبودند؟
دستاتو بلند کردی که یقه‌ی لباستو ببندی قشنگ می‌شد دید که النگو‌هات دو سه سایز برات بزرگتر شدند. هنوزم از بیرون صدای " خوشبخت بشن و مبارکه و الهی به پای هم پیر بشندِ " مردم و مهمان‌ها و در و همسایه به گوشت می‌رسید. آخه کِی میرن اینا؟
نگاهتو از آینه‌ی تمام قد برداشتی و به چهار طرف اتاقتون چرخوندی.
عکس خودت رو دیدی که به دیوار اتاقتون آویخته شده بود، تختت ، میز آرایشت ، کمد لباسات آخه کِی این اتاق اینقدر بی سروصدا و آروم بوده؟
داشتی به اون روزایی فکر می‌کردی که این اتاق لبریز از خوشی و شور و شوق بود پر بود از راز و رمز‌های خواهرانه‌ی بینتون. صدای خنده‌ها و قهقهه و جیغ‌های بنفشِ دخترانتون تا اون سرِ کوچه می‌رفت. آخه کی این اتاق اینقدر بی سروصدا و آروم بوده؟
میز آرایشتون، سه تخت، سه عکس، سه کمد که پر از لباسای جورواجور و رنگارنگ بودند تو رنگ قرمز رو دوس داشتی، اسرین وسطیتون صورتی و نسرین ته تغاریتون عاشق رنگ فسفری بود.
بیشتر شبا تا دیر وقت نمی‌خوابیدید در مورد همه چیز و همه کس صحبت میکردید از لباس زشت دختر خاله‌تون با رنگ موهای جیغش تو فلان مراسم گرفته، تا جوک‌های بی‌مزه‌ی شوهر عمه‌هاتون تو نشست‌های خانوادگی، اما تو بیشتر در مورد پسرا و دخترهای دوستت که تو دانشکده باهاشون آشنا شدی حرف می‌زدی و اونها هم با حسرت بهت نگاه می‌کردند و امیدوار بودند از پسرها چیزهای بیشتری بهشون بگی اما تو هر بار جواب این کنجکاوی و حسرتشون رو با کوبیدن بالش تو سرشون، می‌دادی و همیشه وقتی دعواتون بالا می‌گرفت این خودت بودی که مجبور می‌شدی یکی از بالش‌های سفید رو به نشانه‌ی پرچم صلح بالا ببری و تسلیم بشی.
بعضی شبا که بی‌خوابی به سرتون می‌زد بعد از کلی شوخی و مسخره بازی و دست انداختن همدیگر، ناگهان چراغ روشن فکری جناب عالی پُرنور تر می‌شد به خواهرات می‌گفتی: « بیاید یواشکی بریم پشت درِ اتاق مامان بابا فال گوش وایسیم ببینیم چه خبره!! »
همه‌ی کارهاتون رو باهم انجام می‌دادید شیطونیا و راز‌های دخترانتون، حرف‌های یواشکیتون حتی بازار رفتن و خرید کردناتون. یادته اون عصرِ پنجشنبه با اسرین رفتید بازار تا کیف و کفش‌ها و لباساتون رو با هم ست کنید پیش فروشنده و تو مغازش چه بلبشویی راه انداخته بودید؟
همه‌ی قواره‌هایی که اونجا بود رو امتحان کردید. یادته رفته بودی اتاق پرو، ترمه‌یِ یزدیِ سبزآبیِ طرحِ بته جقه رو انداخته بودی دور گردنت و ابروهات رو بالا داده بودی و با موهات برای خودت سبیل درست کرده بودی و پیچ و تابش می‌دادی و مثل بازیگرهای تئاتر داشتی نقش یک جاهل رو جلوی آینه بازی می‌کردی و سعی داشتی با شال دور گردنت شق شق صدا دربیاری؟ یادته نقش بازی می‌کردی و می‌خندیدی؟ اسرینم می‌گفت: «آبجی داری چیکار می‌کنی بابا»؟
من که میرم اون لباس‌عروسِ تنِ مانکنِ جلویِ ویترین رو امتحان می‌کنم. تو هم چشم غره می‌اومدی اما اون داشت امتحان‌می‌کرد و مرد پارچه فروشم حریصانه ازش تعریف می‌کرد و می‌گفت: « بی‌نظیره خانوم واقعا سایز خودتونه و انگار برای شما دوخته شده و چقد بهتون میاد». اره مثلِ اینکه خوشش اومده بود چندی بعد با پدر و مادر و فک و فامیل اومدن خواستگاری اسرین و تو دانشگاه رو بهونه کرده بودی و اسرین هم بی بهونه شوهر کرد. همون لباس یا شاید هم لباس دیگری رو برای روز عروسی تنش کرده باشند.
سرت رو بالا گرفتی چشمت رو به جای خالی عکس‌های اسرین و نسرین روی دیوار، کنار‌عکسِ خودت دوختی که از همه چیز سفید تر به نظر می‌رسیدند.........
پی نوشت: شرمنده اگه طولانی بود امیدوارم حوصله‌ی خوندنش رو داشته باشید
پی نوشت تر: به نظرتون لازمه ادامش بدم؟
پی نوشت ترین: انتقاد فراموش نشه




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,کامران غفوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (19/4/1397),مزان بهرام (19/4/1397),کامران غفوری (20/4/1397),ماریا-لشکری (20/4/1397),نگین پارسا (20/4/1397),امیر یزدی (21/4/1397),زهرا میرزایی (24/4/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 17:18

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای غفوری عزیز
داستان سرخ ۱ یعنی ادامه دارد و داستان قابلیت ادامه دار بودن را دارد
داستان جذاب و تعلیق داری خواندم ، شخصیت داستان منفعل و از اجتماع زده شده
امیدوارم سرنوشت خوبی برایش رقم بزنید ،
داستان سه تا خواهر شاید هم با سه سرنوشت متفاوت
منتطر ادامه می مانم
با آرزوی موفقبت


@زهرابادره (آنا) توسط کامران غفوری Members  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 01:25

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام وقتتون بخیر ممنون که لطف کردید و حوصله کردید تا آخر خوندید اما شایدم ادامش ندادم :( :(


@زهرابادره (آنا) توسط کامران غفوری Members  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 01:26

نمایش مشخصات کامران غفوری بستگی داره چقد نقد بشه و چقد خواهان ادامه باشن دوستان


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 07:46

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای غفوری عزیز
اذعان می کنم که با قلم توانا و ذهن پویایی روبرو هستم ، امیدوارم که همچنان بنویسید و بی مهری دوستان را که البته فکر می کنم به خاطر مشغله زیاد و گرفتاری روزمره حاصله از آن هست ندیده بگیرید .
اجازه ندهید مرکب قلم تان بخشکد و ادامه دهید ولو اگر در سایت هم نگذارید.
و اما از دوستان سایت ، خواهشمندم تا حد امکان با خواندن همدیگر یکدیگر را یاری کنند و اجازه ندهید که افکارها یتان در پستو ها ی ذهن بازنشست شوند .
به عنوان کسی که پرورش یافته این سایت هستم لازم دانستم که بگویم و غیر از اون من کوچک همه شما بزرگان هستم
سپاس بیکران


نام: علی عطایی   ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 09:44

سلام و درود بر کامران عزیز
داستانت پر از جزیئات جالبی بود که بنظرم شخصیتها می توانند بهتر هم صیقل بخورن، فقط نوع روایت طوری هستش که انگار خلایی بین روای و شخصیت ها وجود دارد.با این وصف قلمت رو می پسندم.هه ر بژی
پیروز سر بلند باشید.


@علی عطایی توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 15:16

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام خیلی ممنونم از نظراتتون راستش روای دوم شخص هستش به نوعی هم میشه گفت وجدان خواهر بزرگتره که داره سرزنشش میکنه البته این داستان هم میشه به شکل یه داستان کوتاه کامل نگاش کرد هم قشنگ میشه ادامش داد اینکه بفهمیم راوی اینطور حرف میزنه و چرا از دست خودش شاکیه چرا اینقد به جزئیات اون اتاق توجه میکنه و اینقد روی سه تا عکس سه تا کمد و... مانور میده اما در هر صورت من این سبک روایت رو مناسب این شخصیت میدونم اما بازم خوشحال شدم از نقدتتون.
هه ر بژی رو خوب اومد زووور سپااااس


نام: ماریا-لشکری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 22:21

نمایش مشخصات ماریا-لشکری درود آقای غفوری عزیــز
من تازه کارم و نمیتونم نقد کنم ولی داستان جالب با سبک خاص و ویژه ای بود و اعتراف میکنم اولین داستانی بود که راوی مشخص نبود...سوم شخص یا خود شخص هم نبود در واقع ایده جالبی بود که وجدان یک شخص داستان رو جلو میبره و خودش رو سرزنش میکنه.
ولی به نظر من سرزنش های دوم شخص مربوط به گذشته ست و اینکه اگه بخواین داستان رو به سمت آینده ادامه بدین و ماجراهای بیشتری رو شکل بدین سبک نوشتتون عوض میشه یعنی وجدان نمیتونه آینده رو یادآوری یا سرزنش کنه اینجوری برمیگردیم به راویه اول شخص و سبک داستانتون عوض میشه.
در کل میتونه به تنهایی داستان کوتاه کامل و جذابی باشه.
سر سبز باشیــــــد.


@ماریا-لشکری توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 23:27

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام خانوم لشکری خیلی ممنون که حوصله به خرج دادید و داستان رو خوندین اتفاقا خیلی تیزبینانه هم خوندید از نظرتون معلومه ذاست میگید راوی دوم شخصه اما زمان پی در پی داره میشکنه بعضی و قتا گذشتشو بیاد میاره و بعضی وقتا میاد تو زمان حال. سه تا پاراگراف اول زمانه حالا فعل ها هم نشون دهنده ی اینه اما بعدا میشه گذشته و دوباره برمیگرده پی در پی این تغییر مشاهده میشه اگه تونسته باشید اینو حس کنید ینی من موفق عمل کردم در غیر اینصورت ایراد از منه. وقتی میگین به تنهایی میتونه داستان کوتاه باشه پس ادامش ندم :(


نام: ماریا-لشکری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 23:55

نمایش مشخصات ماریا-لشکری درودها
عذر میخوام حق با شماست به چند پاراگراف اولی توجهی نکردم ! اشتبـــــــــاه از من بود...
اینکه گفتم :در کل میتونه به تنهایی داستان کوتاه کامل و جذابی باشه.
نگفتم که ادامه اش ندین ! منظورم این بود داستان به طوری نوشته شده که اگر هم ادامه اش ندین به داستان لطمه ای وارد نمیکنه و میتونه به عنوان داستان کوتاه جذابی باشه!
برای قلمتون موفقیت روزافزون آرزومندم !


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 00:04

نمایش مشخصات نگین پارسا داستان زیبایی هست و شممیتونید بایه پایان بی نظیر اون رو جذاب تر کنید...پایان های متضاد با داستان که خواننده رو غافلگیرمیکنه عالیه


@نگین پارسا توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 02:57

نمایش مشخصات کامران غفوری قسمت بعدیشو تایپ کردم شاید خوشتون بیاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.