شیرین و فرهاد

شیرین و فرهاد
زن با عجله از خواب بیدار می‌شود ساعت حدود 2 نصف شب شاید چند دقیقه مانده یا چند دقیقه گذشته.
مکثی کوتاه می‌کند و برای چند ثانیه به این فکر می‌کند که چه اتفاقی افتاده یا چه چیزی او را اینگونه از خواب پرانده؟
" صدایی از آشپزخانه بلند می‌شود"
گوش هایش را تیز می‌کند تا بفهمد که دچار توهم نشده است و یکبار دیگر آن صدا را بشنود باعجله آباژور را روشن می‌کند نگاهش را به سمت راستش معطوف می‌کند. اوین را می‌بیند خوابیده در میان پتوی نرم و گرم خود وول وول می‌خورد و انگشت شستش را در دهان گذاشته و پشت سر هم میک می‌زند اما خبری از فرهاد نبود باز هم صدایی از آشپزخانه بلند می‌‎شود اینبار با عجله و بی‌درنگ رد صدا را پی‌می‌گیرد آرام آرام قدم بر می‌دارد و به طرف منشاء صدا حرکت می‌کند که با هر قدمی آنرا واضح تر و رساتر از قبل می‌شنود. خودش را زیر دیوار اوپن آشپزخانه مخفی می‌کند و گوش ‌هایش را تسلیم صدا می‌کند
- ای جووووووونم فرهاد قوربون اون خنده‌های خوشکلت بره الهی. دروغم چیه باور کن راس می‌گم اون الان صدای خروپفش تا هفت تا کوچه اون ورترم میره حالا اینارو بی‌خیال عزیز دلم یادته شنبه که اون رفته بود خونه ی باباش، اومدی تو این آشپزخونه چه پیتزایی واسم دست و پا کردی به جووون خودم هنوزم که هنوزه این آشپزخونه و این فرِگازمون بوی تو پیتزای تورو میده ای جوووونمممم
فرهاد موبایل به دست خم شده بود و در فر را باز کرده بود و با چشمانی بسته داشت بو می‌کشید درست در این لحظه شیرین از پشت اوپن بیرون می‌آید و پشت سر فرهاد قرار می‌گیرد و قابلمه‌ی تفلون روی اوپن را روی سرش می‌کوبد.
شیرین با عجله از خواب بیدار می‌شود ساعت حدود2 نصف شب شاید چند دقیقه مانده یا چند دقیقه گذشته مکثی کوتاه می‌کند و برای چند ثانیه به این فکر می‌کند که چه اتفاقی افتاده یا چه چیزی او را اینگونه از خواب پرانده است؟ شنیدن صدای خر و پف فرهاد که از هفت کوچه آنطرفتر هم شنیده می‌شد اینبار آرامش عجیب و توصیف ناشدنی به او می‌داد ناگهان نور موبایلش تاریکی اتاق را بر هم می‌زند گوشی را بر میدارد و پیامک را باز می‌کند:" ببخش شیرینم میدونم امشب کلی منتظر تماسم بودی اما نمی‌شد آخه همسرم هر چند دقیقه یکبار از خواب بلند می‌شد و با عجله می‌رفت آشپزخونه و برمی‌گشت"
پیامک را جواب نداد و دمر رو به آنطرف خوابید و خواست آباژور را خاموش کند که چشمش به اوین افتاد خوابیده بود و در میان پتوی نرم و گرم خود وول وول می‌خورد و انگشت شستش را در دهان گذاشته و پشت سر هم میک می‌زد.

پی نوشت: "اوین" یک اسم دخترانه‌ی کوردیست به معنای عشق
پی نوشت تر: این داستان رو من به کوردی نوشتم اما به احترام دوستان برای اینکه متوجه بشن به فارسی ترجمش کردم اما خوب من کوردیشو دوست دارم ایرادات زبانی هم که داره شاید بخاطر همین موضوع باشه شاید خودمم هنوز موندم تو این بلبشویی که درست کردم جریان از چه قراره ؟
پی نوشت ترین: به قول هگل با نقدهاتون من رو بسازین
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

"صابرخوشبین صفت" , ک جعفری ,زهرابادره (آنا) ,کامران غفوری ,ماریا-لشکری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مزان ب (10/4/1397),کامران غفوری (10/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (10/4/1397),ابوالفضل مولوی (10/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (11/4/1397), ک جعفری (11/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (11/4/1397),زهرابادره (آنا) (13/4/1397),داوود فرخ زاديان (14/4/1397),ماریا-لشکری (15/4/1397),زهرا میرزایی (24/4/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 تير 1397 - 18:37

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
سر حوصله و بعد .....
خدمت می رسم .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط کامران غفوری Members  ارسال در یکشنبه 10 تير 1397 - 18:42

نمایش مشخصات کامران غفوری در خدمتم :) :) :) :)


@"صابرخوشبین صفت" توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در چهار شنبه 13 تير 1397 - 00:21

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودهای مجدد
داستانی یک دست و روان از قلم زیبایتان خواندم .
نامگذاری داستان هم به نام دو تا از عاشق و معشوقهای اصیل داستانی به سر و وضع و فرم داستان ، زیبایی خاصی می دهد .
سبز باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 13 تير 1397 - 00:37

نمایش مشخصات کامران غفوری خیلی ممنون نظر لطف و بزرگواری شما رو میرسونه ولی انتقاد خوشحالترمون میکنه بازم ممنون که وقت گذاشتید برای داستان این حقیر


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 14:36

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-
عالی دوست خوبم.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط کامران غفوری Members  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 16:01

نمایش مشخصات کامران غفوری با انتقاد بیشتر خوشحالتر می شدم ممنون


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 تير 1397 - 17:03

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان اجتماعی و پردردی از شما خواندم
اسم داستان خیلی عالی بود و به نطر قصد داشتید تا عشق این دور و زمونه را با عشق های قدیمی بسنجید .
فرهاد خیانت می کند ، شیرین خیانت می کند و فرهادها و شیرین هایی که در جامعه امروز زیادند.
داستان انتقاد از وضعیت امروز جامعه و شیرین به تنگ آمده از اتفاقات وحشتناک جامعه، داستان عالی بود ،
نقد بر عهده دوستان نقاد ، من هم استفاده خواهم کرد
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 13 تير 1397 - 22:00

نمایش مشخصات کامران غفوری خیلی ممنون مرسی از حسن توجهتون اونجایی که میگید فرهاد و ها و شیزین های جامعه خیانت می کنند معلومه داستان رو به خوبی درک کردین و به لایه های زیرین و پنهانی داستان کاملا پی بردین اما باهاتون موافق نیستم که در اصل این داستان فرهاد خیانت کرده در هر صورت من نباید این حرفا رو بزنم بلکه باید داستان توضیح بده یه نکته ی روانشناسی هست که میگه بعضی وقتا خودت میخوای یه کار بدی انجام بدی بعد نسبت به همه بدبینی و فک میکنی اونام میخوان اون کار بد تورو انجام بدن شیرن داستان ما هم از این قماشه به قولی کافر همه را به کیش خود پندارد
مرسی از توجهتون بازم ممنونم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 تير 1397 - 21:52

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود مجدد آقای کامرانی عزیز
با سپاس از داستان اجتماعی زیبایی که نوشتید.
شیرین خیانت می کند و دیدش نسبت به فرهاد خوب نیست و خیانت فرهاد بازتاب رفتار خودش هست ،
عالیست ،منم چنین استنباطی داشتم اما فرصت نکردم که توضیح دهم و در حالت کلی نوشتم ،
ممنونم از قلم خوب تان
موفق و موید باشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 تير 1397 - 00:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) جا داره در همین جا از استاد عزیزمان جناب باران دوست یاد بکنم که زمانی رمزگشای داستان های سایت بودند و هر داستانی که به سختی متوجه می شدیم منتطر نگاه ایشان بودیم و الحق که ایشان در مقام شامخ استادی داستان ها را با مهارت باز می کردند و ما هم استفاده می کردیم ،
نقدهای شما دوست عزیز را ارج می نهم
خسته نباشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.