آفتاب

آرام آرام آفتاب پرتو های آتشین خود را در قالب قدم های سوزان از کمرکش کوه بالا می کشید.در میانِ میدانِ سکوت ِحاکم بر اتاق، بالش سفیدش را تنگ در آغوش زنانه اش گم کرده بود.
جنگی بی انتها بینِ
پرتو، پرده، پره های بالش و پیشانی بی سپر مریم و پیروز همیشگی این جدال، اولین پرتوهای نورخورشید صبحگاهی بود که وقتی اولین گلوله اش را به وسط پیشانی، چشمان، ابروان و مژه های قطرانی مریم، نشانه رفت و شلیک کرد جسم مریم را چند تکانی کوچک می دهد.بلند می شود و دست در موهایی طلایی شده اش می اندازد. شالش را به مقصد تمام کردن حجابش بالا می کشد و می گوید:
لیلا جوونم! لیلای من! پاشو خوشگلم! صب شده، امروز کلی کار داریم باید اون فرشی رو که قول بافتنشو داده بودم تموم کنیم.
از پله های نافُرم اتاق بالا رفت و پرده ی چروکیده ای را که روی در جا خوش کرده بود پایین می کشد و چهار چوبه ی در را می پوشاند.
به طرف شیرِآبِ رنگ و رو پریده ی گوشه ی حیاط قدم برمی دارد تا آبی به سر و صورتش بزند سردی آب و صدای گرفته ی اول صبح زری خانم در یک آن خواب را با کله ی مریم بیگانه می کند.با عجله داشت دو پله را یکی می کرد و از وندی پایین می آمد پارچه ای سفید را از روی نرده ها برداشت. از گرد خاک سفید روی رخسارش می شد حدس زد که سفره نانی است که قرار است به نانوایی ببرد تا نان های خشخاش دوهول نشوند. از کنار مریم که رد شد زیر لب با غرولندی صبحگاهی گفت:
_ فک کنم فردا اول بُرجه
منظورش را متوجه شد دستهاش را به هم چسباند مشتی دیگر آب به صورتش پاشید.
روی تخت قالی بافی داشت تار و پود نخ های رنگانگ را به آهوی سیاه‌چشمِ خیالش گره می زد و فکر می کرد
گره ی اول:اجاره ی خونه
گره ی دوم: لباس و وسایل مدرسه ی لیلا
گره ی سوم: ینی امروز جلال میاد بهمون سر بزنه؟؟
گره ی چهارم:لیلا..
پنجم: لیلا...
از آن پس فقط لیلا بودو لیلا
صدای کوبیدن در آهوی سیاه‌چشمِ خیالِ مریم را شکار کرد. در را که باز کرد، جلال بود
****
صدای خرد شدن برگ های زرد پاییزی در زیر قدم های کوچکش باعث شد توجهش جلب آن برگ زردی شود که در برگ ریزان خیالش همچون پرسشی تلخ در زیر زبانش مزه مزه می شد
_ امسالو چی جواب بدم؟
این افکار داشت به دیواره ی مغزش چنگ می کشید و گاهی قلقکش می داد که صدای زنگ مدرسه لیلا را به خود آورد. به همراه سایر بچه ها وارد صف شد بعد از قرائت قرآن و نیایش، قطع و وصلی میکروفون، سخنانِ پربارِ مدیر مدرسه را در ابتدای سال تحصیلی نیمه کاره گذاشت و به ناچار بچه ها کلاس به کلاس وارد سالنی دور و دراز شدند
یکی یکی وارد کلاس شدند لیلا کنار دختری ریز جسته نشست و دفتر نقاشی اش را در آورد و مشغول کشیدن آفتابی قرمز رنگ شد ناگهان در ول وله ی سرو صدا های داخل کلاس صدای رسای مبسر با عنوان آموزگار عزیز به کلاسِ ما خوش آمدی سرو صداهای دیگر را تحت سلطه ی خود گرفت.
_ بفرمایین بشینین بچه ها من محمدی هستم معلم کلاس چهارم امیدوارم سال خوبی رو با هم بگذرونیم. خوب بچه ها از همین جا شروع کنین خودتونو معرفی کنین. شما؟
_ من ملیکا شفعی هستم
_بابات چیکارس ملیکا؟
_اجازه خانوم! معلمه.
_ من مژده صبحانی هستم
_ تو چی مژده؟
_ خانوم اجازه؟ کارگره
_مممم نننننن مممممممممنننن لیلا ربیعی هستم
_تو چی؟
_.....
_چرا جواب نمیدی لیلا؟
لیلا نگاه سردش را از پنجره به آفتاب دوخت و با سکوتش در دلش گفت: حواست به بابام باشه خورشید خانووم



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,محبت امیرنژاد ,تیشکه رستاری ,کامران غفوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (23/4/1395),کامران غفوری (23/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (23/4/1395),زهرابادره (آنا) (23/4/1395),تیشکه رستاری (23/4/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (23/4/1395),علیرضا کرامتی (23/4/1395),فاطمه نوروزی (24/4/1395),اميرمحمد نائيجيان (24/4/1395),محبت امیرنژاد (25/4/1395),داوود فرخ زاديان (26/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (23/5/1395),شهره کبودوندپور (24/5/1395),ابوالفضل مولوی (10/4/1397),ماریا-لشکری (15/4/1397),علی عطایی (18/4/1397),

نقطه نظرات

نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 08:52

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و درود
اعتراف می کنم داستان بسیار بسیار بسیار زیبایی خواندم. نحوه نگارش، جملات زیبا، تشبیه های عالی و پایان تکان دهنده که می تواند برای هر خواننده به گونه ای باشد. خیلی زیبا بود و واقعا لذت بردم. بعضی دوستان تشبیه های فارسی را با به کار بردن لغات عجیب و غریب اشتباه می کنند و داستان شما می تواند نمونه بسیار عالی از به کار بردن تشبیه های قشنگ و ساده و ملموس در زبان فارسی باشد. جسارت من را ببخشید من داستان شما را نقد نکردم فقط احساس خوبی که پس از خواندن این داستان زیبا به من منتقل شد را بیان کردم. موفق باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 10:58

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام خانوم شریفی خیلی خیلی ممنونم میدونم که لیاقت این همه تعریف و تمجید رو ندارم خوشحالم که خوشتون اومده ولی خوشحالترم میشدم اگه نقدش می کردین و ایرادات کار یه تازه کار رو بهش گوشزد می کردین.


@کامران غفوری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 17:55

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نوشته شما قطعا یک داستان است آن هم داستان بسیار زیبا. من هم خودم یک مبتدی هستم بنابراین اصلا به خودم اجازه نمی دهم نوشته های دیگران را نقد کنم. موفق باشید. دیدید بعضی ها می گن : تنها صداست که می ماند:)
ولی من می گم تنها حس خوب است که می ماند و پس از خواندن داستان شما واقعا حس خوبی بهم دست داد که یقینا تا چند روز با من می ماند


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 11:40

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
عرض ادب به آقای غفوری گرامی
اول داستان چه واج آرایی بود زیبایی داشت ..اونجایی ک میگه پرتو و پرده و پیشانی پره و ...... جالب بود برام ..بعضی وقت ها خواننده ها فکر میکنن وقتی چندتا کلمه رو کنار هم قرار بدی ک ریتم داشته باشه و یه جورایی واج آرایی باشه ..بازی با کلمات هست .. ولی اونهایی ک این کلمه ها رو میذارن کنار هم و ازشون یه جمله درست و حسابی میسازن .. می فهمن ک چه کار سختیه و چقدر خلاقیت میخواد ... این قسمتش خیلی خلاقیت داشت
دفعه اولی ک داستان رو خوندم .. مثل یه داستان دنباله دار خوندمش ..دفعه دوم .. ک دقت کردم ..به نظرم اومد میتونه داستان مدرسه لیلا خودش یه داستانک قوی باشه و جدا از کل داستان ..داستان اولی هم یه داستانک جدا..مثلا داستان مریم و داستان لیلا ک آفتاب به هم پیوندشون میداد
به نظرتون جلال یه خورده مجهول نموند توی داستان ؟
(مبصر از بصیرت میاد ..کسی ک میبینه، هوشیاره، با بصیرته روشن کننده، آشکار کننده هست.. توی لفظ فارسی به شاگردی ک نظم کلاس برقرار میکنه میگن ) اینا رو از لغت نامه دهخدا دزدیدم ..وگرنه املاء خودمم داغونه
توصیفات داستان خیلی خوب بود .. بعد روایتش ک عالی بود بعد ترکیبات و تشبیهات ک حرف نداشت
درآخر هم مردهشور زری خانوم رو ببرن اول صبحی :D :D
در آخر آخر هم ..من بلد نیستم از داستانی ک خوب بوده ایراد بگیرم .. نقد کردن چه خوب چه بد ..به قولی******* نر میخواد و مرد کهن :D :D
دم قلمتون گرم


نام: علیرضا کرامتی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 20:50

سلام عالی بود
یه قول بهم بده که بزودی اثری از خودت چاپ کنی


@علیرضا کرامتی توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 23 تير 1395 - 21:00

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام آقای کرامتی شوخی می کنید دیگه نه ؟؟ چااااااپ حتی بهش فکرم نکردم من هنوز چم و خم داستان کوتاه رو بخوبی نمی شناسم اتفاقا امروز عصر هم تو کارگاه بودم بچه ها انقد کار های خوب خوب خوندن من روم نشد اینو بخونم


نام: محبت امیرنژاد کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 تير 1395 - 22:31

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد سلام. آخر داستان فوق العاده بود. یه حس و حال عجیب داشت. با اینکه این موقعیت رو ممکنه همه برخورد داشتن باهاش، اما قلمتون زیباترش کرده بود.
و چون گفتید نقد راستش فکر کنم ریز جسته درست نیست، ریز جثه درست تره به نظرم. اما من لغت نامه ندارم دم دستم. اگه اشتباه میکردم به من هم بگید.
مدل نوشتنتون یه جاهایی از داستان عالی بود. گره اول، گره دوم. انگار فضا جوری بود که خواننده قدم به قدم هم گره زدن رو حس می کرد هم مشکلات رو. در کل ممنون که به این خوبی نوشتید و فرصت خوندنش رو به ما دادید.@};-


@محبت امیرنژاد توسط کامران غفوری Members  ارسال در شنبه 26 تير 1395 - 14:32

نمایش مشخصات کامران غفوری ممنون از توجه تون و نظر لطفی که داشتین چشم منم احساس میکنم ریز جثه شما درست تره ممنون که تذکر دادین ایشاللا تو کارایه بعدی حتما این نکات ریز رعایت میشه البته من دوس داشتم بیشتر قالب داستان و چهارچوب و محتوی و پیکربندیش نقد بشه بسیار بسیار ممنونم از وقتی که گذاشتین


نام: ماریا-لشکری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 00:25

نمایش مشخصات ماریا-لشکری درود بر آقای غفوری عزیز
داستان واقعا تاثیر گذاری بود .تصویرسازی داستانتون حرف نداشت ؛ من موقع خوندن داستان به راحتی میتونستم تصویرها رو در ذهنم زنده کنم.
با کلمات به خوبی بازی کردین که زیبایی داستانتون رو دوبرابر میکنه !
در کل داستان دو فضای مجـــــــزا و متفاوت داشت که با هم دیگه ارتباط داشتن.یعنی قسمت اول مربوط به مریم و قسمت دوم مربوط به لیلا که هر کدوم میتونست به صورت جداگانه یک داستان دیگه باشه که جذابیت خاص خودشو داره!
ولی من نفهمیدم جلال کی بود ؟؟ اولش حدس زدم شوهر یا داداش مریمه و بعدش فکر کردم که شاید همسر دوم مریم باشه و آخرش به هیچ نتیجه ای نرسیدم!!!
موفق باشین!!!


@ماریا-لشکری توسط کامران غفوری Members  ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 22:38

نمایش مشخصات کامران غفوری خیلی ممنون خانوم لشکری این داستانا مال خیلی وقت پیشه و هر کاری می کنم از سایت حذف نمیشن الان اگه این موضوع رو بهم بدن عمرا به این افتضاحی بنویسمش بله قبول دارم خیلی ایراد داره خیلی الکی شاعرانس شخصیت پردازی نشده یه جلال میاد وسط اصلا معلوم نیس کیه چیکارس بعدم میره اصلا چرا دو قسمت چرا راوی مثه شاعره و .... ایراد خیلی داره ولی نمیدونم چرا حذف نمیشه :( :( :(



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.