فشار خون

بسته نمی شد خسته شدم از بس که فشارش دادم قطره ی عرقی از چین وسط پیشانیم سُرخوردو مسیر پشم آلود آرنجم را به مقصد سقوط طی کرد.آخرش هم از خواهرم کمک گرفتم او یک طرفش را گرفت و فشارش داد و من هم محکم زیپش را کشیدم تا بالاخره موفق شدیم درِ چمدانم را ببندیم.خواهرم نگاهی توأم با امیدی به عمر لحظات پشتِ کنکور ماندنش به چمدانم انداخت و گفت یعنی می شود من هم روزی..
نگذاشتم حرفش راکامل کند پریدم وسط کلماتش و جمله ای امری سر هم کردم و گفتم:
_تو درست را بخوان! من هم قول می دهم روزی در بستن چمدانت برای رفتن به دانشگاه کمکت کنم این را گفتم و غریبانه تنهایشان گذاشتم خواهرم و چمدان را!
خوابم می آمد پتو را روی سرم کشیدم تا نور چراغ اذیتم نکند. این طرف و آن طرف می کردم بلکه هر طور شده خودم را در آغوش خواب جا کنم
سرفه های گاه و بی گاهش مرا به خودم آورد و تخم نگرانی را در دلم کاشت.عادی بود همیشه نیمه شب ها سکوت سنگین شب را می ربایید. یکی ، دوتا ، سه تا... نه انگار تمامی نداشت جنسش فرق نمیکرد اما نگرانی من فرق داشت رفتم قرص های فشار خونش را برایش آوردم درست حدس زده بودم حالش بدتر از آن بود که با لوزاتان های خود تجویزی من بهبود پیدا کند هر طور بود راضی اش کردم خودش را آماده کند که به بیمارستان برویم در راه بیمارستان همان حرف های ساده ی خود را می زد که شبیه پرسش های بچه های دو، سه ساله بود علی رغم سن هفتادو اندی ساله اش. بالا خره رسیدیم همه ی اورژانس به خاطر گاه و بیگاه رفتن همیشگی مان برایم ظاهری آشنا داشت از موزاییک های سفیدش گرفته تا بوی همیشگی مواد ضد عفونی کننده و جیغ وداد های بچه هایی که بخیه ی زخمشان را باز می کردند وتحمل ها وصبر های والدینشان انگار بخیه دل آن هارا باز می کنند بلا فاصله روی تختِ پکستنی شماره ۲ خواباندنش حال تخت هم مثل مادربزرگم بود. اقدامات اولیه را انجام دادند پرستار که فشار خونش را گرفت نزدیک بود چشمانش از حدقه بیرون بزند عقربه فشار سنج بر روی عدد ۲۷ تکیه زده بود و خطاب به من با عصبانیت گفت باز هم که فشار خون مادر بزرگتان بالا است چرا حواستان نیست؟ جزمن ومن کردن دلیل قانع کننده ی دیگری نداشتم که در جواب بگویم شب را مجبور بودیم در بیمارستان بمانیم فشارش پایین نیامد نگران بودم زیرا مادر بزرگم برای من آینه ی تمام قد مادرم بود از وقتی چشمانم را باز کردم پدرم بود مادر بزرگم بود اما مادرم نبود وقتی از مادر میگویند تصویر خاصی ندارم فقط نگران فشار خون مادر بزرگم می شوم که نکند دوباره درد سر ساز شود بعدش که پدرم دوباره عروسی کرد ومادر دار شدم شاید در این بیمارستان در سالن انتظار تنها کسی باشم که در عروسی پدرش خوشحال وخندان رقصیده و بزن وبکوب راه انداخته باشد .
چشمانم گرم شده بود کم کم داشت روی صندلی های سالن انتظار خوابم می برد کمی چشمانم را بستم وقتی که بازکردم فکر می کردم دو سه دقیقه ایست چرتی کوتاه زده ام اما ناگهان هرج ومرج درون سالن و شلوغی راه رو ها من را متوجه کرد که واقعا صبح شده است به طرف آب سرد کن گوشه ی سالن قدم های کج و معوجم را برداشتم کمی از آن آب سرد گرمی چشمانم وخواب شیرین صبحگاهیم را از سرم پراند.یاد مادر بزرگم افتادم ورفتم جویای احوالش شدم برگه ی آزمایش و چند تکه کاغذ و نسخه های بد خطی به من دادند تا بروم آن ها را تبدیل به دارو کنم . داشتم نسخه ها مچاله شده و دارو ها وبقیه ی پولم را در جیبم جا می کردم که صدای زیر دخترانه ای از پشت مرا به خود آورد
***
دخترکی تنها در گوشه ای روی صندلی انتظار،مادری تنها روی تخت و همیشه منتظر.
در برگریزان خیالش توجه خود را متوجه آن برگی کرد که چپ و راست حیات خلوط ذهنش را همچون پرسشی سرگردان درنوردیده بود«کی مادرمو ترخیص میکنن؟»
در همین کشمکش ها با خودش بود پسرجوانی با چشمانی سیاه، ابروانی پیوسته، صورتی روشن و نگاهی نالان جرقه ای را در ذهنش ایجاد کرد که منجر به صاعقه ای بر روی عکس سه در چهار روی طاقچه ی اتاقشان شد که هروز صبح مادرش گردگیری اش می کند و وقتی سرجایش می گذارد خیس می شود.
طاقت نیاورد با سوال شروع کرد:
_ اسم شما رضاست؟
جا خوردم اسم من را از کجا میداند؟ فکر کردم اصلا با من نیست ودارد با کسی دیگر حرف می زند اما دوباره تکرار کرد
_ ببخشید اسم شما رضاست ؟
_ با من هستید؟
_بله با خود شما هستم
_ اره من اسمم رضا ست ولی اسم من را از کجا می دانید؟
_توضیحش خیلی سخت است من،شما، اینجا وسط بیمارستان اگر بگویم شما برادر من هستید باور می کنید؟
_ چی؟ برادر شما؟ حتما اشتباهی پیش آمده
نه نه مطمئنم عکس شما روی طاقچه ی خانه ی ما نقش بسته است وهرروز مادر گرد گیری اش میکند.
_ متوجه نمی شوم عکس من ؟ روی طاقچه ی خانه شما؟
در همین لحظه بوسه ای روی گونه هایم نشاند ورفت زنی میانسال را نیز صدا کرد وآن هم با احساسات کامل مرا درآغوش گرفت.
نگران مادر بزرگم بودم که درست در همین لحظه مادرم بوسه ای بر گونه ام نواخت. بوسه ای به حسرت لحظاتی که من از مهر مادری دور بوده ام.
دفترچه خاطرات عزیزم سلام!
حال مادر بزرگم خوب شد و فشارش پایین آمد.
مادرم مرا بوسید.
پی نوشت: بزارید به حساب تازه کار بودنم
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ماریا-لشکری ,لیلا حسن زاده ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,کامران غفوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (16/4/1395),الف.اندیشه (16/4/1395),کامران غفوری (17/4/1395),محبوبه كيوان نيا (17/4/1395),رضا فرازمند (17/4/1395),لیلا حسن زاده (19/4/1395),فاطمه خیرخواه (22/4/1395),داوود فرخ زاديان (9/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (24/5/1395),ابوالفضل مولوی (10/4/1397),نگین پارسا (21/4/1397),ماریا-لشکری (21/4/1397),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 تير 1395 - 00:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی کاش یکی پیدا میشد مقداری پول میذاش به حساب من:D :D .. میذارم به حساب ورود تون به جمع داستانکی ها و خوش امد میگم :)
ســــــــــلام
عرض ادب و احترام فراوان به آقای غفوری گرامی:)
الان دستگاه فشار سنج هم بیارن فشار منو اندازه بگیرن بعد از خوندن داستان ..فک کنم اواخر داستان بود ک رفت رو مرز پاکستان و داشت مثل کمربند انفجاری.. انتحاری عمل میکرد :D :D
پی نوشت میگه منو نقد نکن ..منو نقد نکن ..منو نقد نکن ..عه با تو ام منو نقد نکن :D :D :D .. امان از دست پی نوشت ها :)
شروع داستان خیلی خوب بود ... در واقع عالی بود ..اخرش هم خیلی خوب بود .. اگرچه ک یهو خاتمه پیدا کرد ... من فقط نگران مادر بزرگ بودم اون وسط های داستان ک رفت به حاشیه اگرچه ک اسم داستان بر اساس سنجش خونش رقم خورده بود
داستان نویسی با جمله های طولانی ..مخصوصا اگه داستان به روانی روایت بشه ..به نظر من خیلی جالب و خوندنی تر میکنه داستان رو ... اینو خیلی دوست داشتم .. داستان روانی بود با تشبیه های جدید
دیگه اینکه ...فضاسازی قسمت بیمارستان خیلی جالب بود .. من یه چیزی هم حس کردم ک مزه داده بود به داستان ..اونم شیرینی برخی جمله ها بود ..طنز مخفی توی روایت داستان خیلی خوب بود
کلا توی داستان به نظرم فشار خون زندگی بود ک بالا رفته بود :)
لذت بردم از خوندن داستان .. خوب بود زیاد .. خیلی
دم قلمتون گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 16 تير 1395 - 01:45

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام خانوم علیرضایی سروستانی(اوووف نفسم گرفت!)میدونم اصلا لیاقت این همه تعریفی که کردینو ندارم یه بنده خدایی می گفت هر کی در مورد نقد بگه دو نوعه یکی نقد مخرب و دیگری سازنده تازه نوع دوم رو به اول ترجیح بده بلواقع هیچی از نقد نفهمیده .نقد از واژه criticبه معنای تخریب میاد من میگم نقد باید از بیخ و بُن ویران کنه ولی نقدی که تخریب کرد آتش زد و ویران کرد چیزی رو نسازه مثله انقلابی میمونه که مردمش بیان همه چی رو ویران کنن آتیش بزنن ولی به خواستشون نرسن .پس لطفا نوشته منو ویران کنید صادقانه صادقانه بدون کوچکترین رحمی منتظر قلم ویران کنندتون.
پی ننوشت(ینی نمیخوام بنویسم ولی نوشتم):اولین کارمه


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 16 تير 1395 - 02:15

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام خانوم نرجس علیرضایی سروستانی(اوووف نفسم گرفت!)میدونم اصلا لیاقت این همه تعریفی که کردینو ندارم یه بنده خدایی می گفت هر کی در مورد نقد بگه دو نوعه یکی نقد مخرب و دیگری سازنده تازه نوع دوم رو به اول ترجیح بده بلواقع هیچی از نقد نفهمیده .نقد از واژه criticبه معنای تخریب میاد من میگم نقد باید از بیخ و بُن ویران کنه ولی نقدی که تخریب کرد آتش زد و ویران کرد چیزی رو نسازه مثله انقلابی میمونه که مردمش بیان همه چی رو ویران کنن آتیش بزنن ولی به خواستشون نرسن .پس لطفا نوشته منو ویران کنید صادقانه صادقانه بدون کوچکترین رحمی منتظر قلم ویران کنندتون.
پی ننوشت(ینی نمیخوام بنویسم ولی نوشتم):اولین کارمه


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 تير 1395 - 23:03

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

مقدمتان گلباران

داستان شما را خواندم

من باید نظر دوستان را هم بخوانم تا بتوانم در مورد داستان نظر بدهم

منتظر نظر دوستان هستم

نویسا باشید@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط کامران غفوری Members  ارسال در جمعه 18 تير 1395 - 23:19

نمایش مشخصات کامران غفوری خوب اگه بخوام اول نقد شما رو بشنوم بعد دوستان رو اونوقت چی؟؟


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در شنبه 19 تير 1395 - 08:43

سلام آقای غفوری؛ به داستانک خوش اومدید، داستانتون توصیفات و تصاویر خوبی داشت،‌این قسمتش عالی بود؛ اما اینکه انتهای داستان بی‌مقدمه و بدون اینکه هیچ رد یا نشانه‌ای در ابتدا یا میانه ی داستان از وجود احتمالی مادر باشه، پیدا شدن خواهر و مادر عجیب بود. زیباتر بود اگر یک نشانه‌ی پنهانی رو در داستان می‌گنجاندید یا ابهامی ایجاد می‌کردید تا وقتی خواننده به انتهای داستان رسید و متوجه داستان شد از اون نشانه و کشف یا حدسی که به اون بخش داشت،‌لذت می‌برد نه شگفت زده از اتفاقات یهویی و بدون دلیل.
قلمتون نویسا، موفق و پیروز باشید@};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط کامران غفوری Members  ارسال در شنبه 19 تير 1395 - 00:20

نمایش مشخصات کامران غفوری خیلی خیلی ممنونم تشکر می کنم که وقت گذاشتین و داستان این حقی رو خوندین حتما رعایت میشه نکته ظریفتون


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 00:14

نمایش مشخصات نگین پارسا بااینکه من خودم تازه واردم اما خب داستانهای زیادی خوندم و داستان خوندنو دوست دارم و میتونم تشخیص بدم که داستان جذابه یانه...که داستان شماجذاب بودبرام..فقط یهویی مادرشون واردداستان شدن


@نگین پارسا توسط کامران غفوری Members  ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 22:33

نمایش مشخصات کامران غفوری اینا مال اوایل کارمه اصلا الان داستنش نمیدونم اما نمیدونم چرا هر کاری می کنم حذف نمیشه از سایت ولی خوب اگه الان ایم موضوع رو بهم بدن عمرا به این افتضاحی بنویسمش



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.