" باکره ی مقدس" از "پرستو زارعی"





باکره ی مقدس
(توهمات یک شیزوفرنی)

بیدار که شدم سرم درد می کرد. البته سر دردهایم چندان بی سابقه هم نیست. از زمان بچگی همین اوضاع رو داشتم. یادمه ازکله ی سحر شروع می شد و گند می زد به کل روزم. بعدها متوجه شدم سردردم رابطه ی اسرارآمیزی با کابوس هام داره. به یاد ندارم هیچ وقت خواب خوب دیده باشم. برای همینه که معمولا از خوابیدن متنفرم. خصوصا خواب شبانه که کابوسهاش کشنده ست.
خودمو توی یک نیزار می بینم که آدم ها از همه طرف دارن بهم حمله می کنند.من توی این کابوس ها در نقش یک نینجای چینی ظاهر میشم . با این تفاوت که هیچ اسلحه ای ندارم اما ضربات دست و پام مرگبارن و با یک حرکت چهار-پنج نفر رو می کشم. متاسفانه آدم ها تمام نمی شوند و مثل مور و ملخ از همه جا رو سرم خراب می شن! اونا هم مثل من فقط چشم هاشون پیداست. توی این کابوس من معمولا شدیدا وحشت زده میشم و از چپ و راست هی ضربه می خورم.اما می دونی چیه ؟ ترسم بیشتر از اون شخصیه که هیچ وقت بهم نزدیک نمی شه!همیشه با یک فاصله ی خاصی فقط بهم خیره می شه و مبارزه ی منو نگاه می کنه.من فقط چشم هاشو میبینم و لا غیر...
همیشه از گوشه ی چشم حواسم بهش هست و سعی می کنم از چشمهای مرموز سیاهش پی به نیت درونش ببرم. بلندی نی های نی زار پیرمو در می آره و می ره رو اعصابم. جلوی دیدم رو می گیره و باعث می شه انتهای سپاه دشمن رو نبینم و نتونم تعدادشون رو در ذهنم تخمین بزنم.همین موضوع باعث می شه زودتر از حد معمول خسته بشم و احیانا کم بیارم.
بعد که فارغ میشم سردردم کمتر از بدن دردم خودشو نشون میده.بیدار که میشم تمام بدنم کوفته ست. تا نیم ساعت نمی تونم حتی خودمو تکون بدم! این کابوس رو هفته ای دو بار می بینم ، پنج شنبه شب و شنبه شب. کابوس دوم ولی در همون مکان اتفاق می افته با این تفاوت که اون نی زار کذایی تبدیل به کویری می شه و آدم های اونجا هم تبدیل به سگ های سیاه غیر قابل شمارش! توی این کابوس من بیشتر فرار می کنم اما در جاهایی هم زانوهایم به قدری سست می شن که سگ ها بهم نزدیک می شن و مجبورم باهاشون مبارزه کنم. بعد از این کابوس معمولا بدنم درد نمی کنه اما سردردم شدیدتره. این کابوس رو هم شب های جمعه و یکشنبه می بینم.
کابوس سومی رو ولی یه جور ویژه ای دوست دارم! این با اون دوتای دیگه اصلا قابل قیاس نیست..لوکیشن اون توی یک خیابون می چرخه. خیابون پر از دخترهای زیبا و لوند در رده های سنی مختلفه.با اینکه تا به حال هیچ کدومشون رو در بیداری ندیدم اما مثل آب خوردن می تونم با هر کدومشون ارتباط بگیرم و ضمن این ارتباط هر حرکتی که دلم میخواد همون جا جلوی چشم عابرین پیاده کنم.توی این کابوس از چیزی نمی ترسم اما یک وحشت غریب بر اعضا و جوارحم مستولی می شه که حسش با اون دوتای قبلی کاملا متفاوته! صبح که بیدار میشم غم بزرگی روحم رو تسخیر می کنه و سردردم بیشتر در نقش سرگیجه ظاهر میشه.
این کابوس رو شب های دوشنبه و چهار شنبه می بینم. درست همون روزهایی که فرداش باید به لورا نامه بنویسم و گزارش روزمرگی هامو بدم. هفت ساله که لورا زنمه و در این هفت سال ما فقط هفت ماه اول رو با هم بودیم.ما در یک شب رمانتیک بارانی با هم آشنا شدیم ، درست توی همین کافی شاپی که من هر سه شنبه دو ساعت میرم اونجا برای صرف قهوه.
علاقه ی غریبی دارم که عابرین رو از پشت شیشه ببینم. اون روز بعد از یک مصاحبه ی طولانی برای استخدام در یک شرکت هواپیمایی تصمیم گرفتم چند ساعت تفریح کنم و خوش باشم. باران خفیفی از لا به لای ابرهای پف کرده در حال گذر بود و من تمام حواسم به پاهام بود که بدون فرمان من داشتند خیابان های برگ ریزان بارونی رو گز می کردند. میدونستم در چنین مواقعی باید اجازه بدم همون نیروی ماورایی منو ببره به کافی شاپ.راستی فراموش کردم بگم من دارای نیروهای عجیب و غریب هستم. مثلا می تونم درون آدم هارو ببینم و ذهنشون رو بخونم.زمانی که در ارتش بودم یکبار با فرمانده ام که در ذهنش به من فحش داده بود درگیر شدم و یک گلوله حرومش کردم که یادمه کشاله ی رانش رو با خودش برد توی هوا و بعد جلوی چشمان بهت زده ی همه تبدیل به گنجشکی شد و توی آسمون محو شد!بعد این قصه نمی دونم چرا دادگاه صحرایی حق و نا حق کرد و چند سالی زندانی برام برید. همون موقع بود که با توجه به آگاهی ام نسبت به آینده توسط نیروهای ماورایی ، از طرف هنگ ، چند نامه به خانواده های چندین سرباز بدبخت نوشتم و پس از اشاره به مهم بودن مقوله ی شهادت و فدا شدن در راه وطن نوشتم: فرزندتان شجاعانه با نیروهای دشمن درگیر شد و پس از به هلاکت رساندن بیش از صد نفر در یک دفاع ایثارگونه به مقام بلند و رفیع شهادت نایل شد. پیکر پاکش به سرد خانه ی شهر محل اقامت تحویل داده می شود. و از طرف ستاد مرکز فرماندهی امضای جالب توجهی کردم.
زنی را می شناسم که در زندگی زناشویی ظاهرا خوشبخت است و خودش دچار چنین توهمی است که از زندگی اش لذت می برد. اما من در همان نگاه اول کاملا متوجه نگون بختی اش شدم و مراتب طلاق را سرانجام پس از دو سال ارتباط مخفیانه با او ، برایش هموار کردم.به تازگی شنیده ام در اقدامی انتحاری ، خود سوزی کرده است. گویا تحمل درک چنین نیروهای ماورایی از جانب من برایش غیر قابل هضم بوده است!
آشنایی من با رامونا هم با توجه به تخصصم در عملیات جنگی و موارد اضطراری با مدیر شرکت هواپیمایی مسافربری در باب اهمیت چتر نجات و مخزن بنزین و چک کردن موتور اف 16 و ابراز نگرانیم در مورد سلامت مسافران موفقیت آمیز بود.
حرکت بی اراده ی پاهایم باز مرا به همان مکان هر روزی برد و من نیازی نبود سفارشم را به گارسون بدهم. مثل همیشه میز را با همان دستمال همیشگی که از فرط نشستن زرد و کدر شده بود تمیز کرد و با غرولند و چهره ای عبوس قهوه ام را آورد.من از این گارسون بیشتر از گارسون های دیگر خوشم می آید. همیشه می دانستم مرا خیلی دوست دارد و در پس تمام این خشونت ها مهری درونی نسبت به من دارد.از توجه نکردن به کثیفی میز من و دیر آوردن سفارشم متوجه شدم که به چشم یک دوست واقعی به من نگاه می کند.چرا که باید بیشتر به میز مشتری های غریبه بپردازد تا آنها از نحوه ی عملکرد او شکایتی به مدیر نکنند.من حتی همه ی توهین های او به خودم را کاملا درک کرده ام!
خیابان و عابرینی که از باران فرار می کنند همیشه زیباترین صحنه ی زنده ی طبیعت از پشت شیشه اند. علاقه ی زیادی به دیدن این صحنه دارم.
پشت میز کناری دختری نشسته بود که او هم مثل من علاقمند به نگاه کردن خیابان از پشت شیشه بود. تصویر چشم های گنده اش روی شیشه ی مه گرفته افتاده بود و من متوجه شدم بیشتر از نیم ساعته به تصویرش خیره مانده ام. زمانی که برگشتم و به صورت واقعی اش نگاه کردم با توجه به نیروهای اسرارآمیزم فهمیدم این همون باکره ی مقدسی است که کتاب مقدس بارها و بارها در موردش تأکید کرده. موهای طلایی رنگش نور زیبایی رو به همه جا منعکس کرده بود. تی شرت کوتاه سیاه رنگی پوشیده بود که نشان از درد های روحانی اش می داد. شلوار نخی قهوه ای سوخته ای به پا داشت که چین و شکن های اون شباهت عجیبی به نقوش لباس شخصیت های نقاشی صدر مسیحیت داشت که این طرف و اون طرف دیده بودم و کفش های ساق بلند سیاهش که فضای حسی غریبی رو در تضاد با ساق های سفیدش ایجاد کرده بود.
نگاهش همچنان به نقطه ای در آن سوی شیشه ی مه گرفته خیره بود. حس کردم سالهاست می شناسمش. تمام نیروهام رو متمرکز کردم که متوجه من بشه و عاقبت در آخرین تلاش توانستم موفق بشم.من محو همه ی اون هاله ی قداستی شده بودم که گرداگردش بود و اون از این محو شدن ها یکه خورد و نتیجه گیری من عاقبت کامل شد که اون همان باکره ی مقدسه. برای اینکه صداقتم رو نشون بدم نیشم رو تا بناگوش باز کردم.یکی از اون لبخند های اسطوره ایم رو که فقط مختص خودمه حواله اش کردم. باکره ی مقدس قطعا از فرط هیجان زیاد بود که رویش را برگرداند.
من برای اینکه معذب نشه رویم را برگرداندم و خودم رو آماده کردم که گفتگوی آتی رو از طریق اشاره های قدسی با تصاویر روی شیشه ی نسبتا مه گرفته ادامه بدم! لحظاتی رو منتظر ماندم تا نتیجه ی لبخند ملیحم رو دریافت کردم. هاله ی طلایی گرد سرش به صورت قرص کاملی با آرامش معنوی خاصی کامل شد و من باز مژه های سیاهش رو دیدم.باید از موهبت دانستن زبان اشاره استفاده می کردم.
با دقت کامل و طوری که تمام حرکات رو خودم نیز ببینم دست راستم رو به صورت مشت کرده بالای سرم چرخاندم و با آرامش خاصی روی سینه ی چپم پایین آوردم و با دست چپم بهش اشاره کردم. مبادا تصور کند منظور من کس دیگری است! منتظر عکس العمل باکره ی مقدس موندم. مژه های سیاهش از پلک زدن افتاد و چشم هاش به شکل دایره ای کامل در اومد و من متوجه شدم که او عاشقانه به من دلبسته است و سکوتش نیز ناشی از همین مسأله است. باید این موضوع را درک می کردم که در چنین مواقعی انتظار حتی نشانه ای از جانب او کاملا غیر انسانی است. به همین دلیل گفتگوها را خود به تنهایی متقبل شدم و حرکات کوتاه دست و پاهایم به اضافه ی زوایای مختلف سر و گردن و البته ابرو پس از دقایقی به سرعت سرسام آوری رسید و چرخش های قدسی ام مرا تا میز باکره ی مقدس کشاند و عاقبت خودم را مقابل چهره ی زیبا و بهت زده اش یافتم.
سلام کردم و روی صندلی رو به رویی نشستم. نطق قرایی در باب تفاوت دوست داشتن میان آدمها و سگ های خانگی ایراد کردم. دختر بیچاره از فرط شادی و هیجان چنان به لبانم خیره شده بود که گویی جملات قدسی به صورت وحی از آنها نازل می شد.
در حین صحبت از نزدیک متوجه شدم سایه ی دور چشمانش را رنگین کمانی از رنگ های آسمانی در بر گرفته و مانند عروسی که در کنار زوج رویاهاش به صورتی کاملا غیر مترقبه قرار گرفته ، اشک شادی گوشه ی چشمانش حلقه بسته. به دلیل عدم توانایی در تحمل این بار شدید احساسی با پریشانی خاصی از صندلی اش جدا شد و تصویر شکسته ی زیبایش از روی شیشه ی مه گرفته و چشمان من محو شد و من ماندم و گارسون هایی با نفرتی عجیب که هیچ گاه هضمش نکردم .
کم کم هوا رو به گرگ و میش می رفت. نگاه محبت آمیز مردم توی خیابان بر من و سنگفرش ها، بی نظیر بود و من هم متعاقبا همان لبخند اسطوره ای مختص خودم رو به همه ی عشق شون حواله می کردم.احساس غریبی از آخرین شعاع های غروب آفتاب برقلبم تابید و نیروهای اسرار آمیز، خبر از آخرالزمان را به من داد.در تعجب بودم از خنده های زننده ی مردم کوچه و خیابان. از اینهمه انسان بی خیال در لحظه ی نابودی جهان! باید کاری می کردم.
شنبه شب، شب من و نینجاهای بی شماره. تصمیم گرفتم امشب را نخوابم و تا صبح که صدای ناقوس یک کلیسا به صدا در بیاد بیدار بمونم و برای جهان دعا کنم.شاید خداوندگار فرصتی دیگر به جهان بدهد و باکره ی مقدس را فردا در همان کافی شاپ ملاقات کنم...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (23/12/1396),ابوالفضل مولوی (23/12/1396),م.فرياد (23/12/1396),مجتبی صمدیار (23/12/1396),تینا قدسی (24/12/1396),همایون طراح (24/12/1396),سانازرضایی (24/12/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (25/12/1396),هاجر مولوى (29/12/1396),م.فرياد (6/1/1397),همراز محمدی (11/1/1397),محمد نصرتی راد (18/1/1397),سیروس جاهد (23/1/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/2/1397),

نقطه نظرات

نام: سارا یاسمینی   ارسال در چهار شنبه 23 اسفند 1396 - 13:04

زیبا و متفاوت.


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 فروردين 1397 - 11:57

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم زارعی گرامی@};-
عالی بود
ممنون بخاطر این اثر هنرمندانه@};-
آفتاب اندیشه تون تابان@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.