"چهارشنبه سوری" از پرستو زارعی



چند سالی می شد که بساطش جلوی در پهن بود. منظورم از بساط ، کارتنی بود که به عنوان زیرانداز ازش استفاده می کرد، یک پتوی کهنه ، یک کت رنگ و رو رفته ی گشاد و یک سری قلم و کاغذ. داخل کوچه ی ما خانه های بیشماری بود اما همیشه فقط و فقط جلوی درب خانه ی ما بساطش رو پهن میکرد.شاید دلیلش این باشد که در آن کوچه تنها خانواده ی ما کاری به کارش نداشتند.
مرد میانسالی بود با قد و قامتی کشیده و بلند،صورتی سبزه و گندمگون ، دستهایی با انگشتان کشیده و خوش فرم ، سر و وضعی تقریبا نا مرتب و نا مناسب ، موهایی جو گندمی ، ابروهایی پرپشت و بلند و لبانی کلفت که هرگز به صحبت کردن باز نشد...انگار روزه ی سکوت گرفته بود.
ذهنم از مدتها درگیرش بود و درگیرش ماند...هر زمان از در خانه بیرون میزدم کمی آنطرف تر از جلوی در یا به روی همان کارتن خوابیده بود و از زیر پتوی کهنه اش رفت و آمد مان را تماشا می کرد ویا باز هم به روی همان کارتن نشسته بود و خطاطی میکرد. خط زیبایی داشت ، کاملا مشخص بود باسواد است. اگر معذب نمی شد دوست داشتم ساعت ها کنارش بنشینم و نگاه کنم نوشتنش را.او گدا نبود و چیزی را هرگز گدایی نکرد..اما خسته بود ، آنقدر خسته که حتی دوست نداشت نگاه پرسشگرمان را به قسمتی از زندگی خیابانی اش بدوزیم. گاهی اوقات وقتی در سرمای استخوان سوز هوا در را باز میکردم و یک بشقاب غذای گرم جلویش می گذاشتم به رویم لبخندی میزد. انگشتان پاهایش همیشه زخمی بودند ، این را از کوچکی پتویی می فهمیدم که بر روی قامت بلندش کشیده بود!
گاهی عابرانی که از کوچه ی ما می گذشتند و او را نمی شناختند برایش سکه ای ، اسکناسی از جیب خود بیرون می کشیدند اما با اعتراضش مواجه می شدند و با تعجب راهشان را ادامه می دادند. من بارها و بارها این صحنه ها را از نزدیک دیده بودم. کارتن خواب کوچه ی ما مرموزترین انسانی بود که به عمرم دیده ام. او جواب هیچ کس را نمی داد ، از کسی تحت هیچ شرایطی کمکی قبول نمی کرد ، عجیب تر اینکه در سرما و گرما کنار در خانه ی ما زندگی می کرد و به هر جایی که می رفت برای خوابیدن و استراحت کردن به کوچه ی ما باز می گشت ، انگار آن قسمت کوچه را به نامش کرده باشند...!بعضی از بچه های شرور که چند باری او را در کوچه ی ما دیده بودند ، از محله های دیگر به آنجا می آمدند و به هر نحوی آزارش می دادند. چند باری به رویش آب ریختند اما او جز اینکه تا مسیر کوتاهی به دنبالشان می دوید و آنها پا به فرار می گذاشتند عکس العمل دیگری نشان نمی داد. یکبار که این آزار و اذیت ها به اوج خود رسید برادرم با بهزیستی تماس گرفت ، آنها آمدند و او را بردند، دیدمش که با چشمان پر غرور و پرسشگرش چطور در میان دستهای مامورین بهزیستی نگاهمان می کرد.تا آن روز فکر می کردم او لال است و نمی تواند صحبت کند. چند روزی جلوی در خانه مان خالی بود..او رفته بود و جایش عجیب خالی شده بود. پس از دو سه روز دوباره برگشت. این بار جلوی در خانه ی ما بساطش را پهن نکرد ، آن طرف کوچه درست روبروی خانه مان خوابیده بود. شب سردی بود ، هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده بود . چند برش کوکوی گرم در بشقابی چیدم ، به سرمای بیرون زدم و بدون اینکه حرفی بزنم گذاشتم مقابلش. هوا بی نهایت سرد بود. گربه ای در تاریکی ناله ای کرد و با سرعت هر چه تمام تر از لا به لای پاهایم رد شد ، حتی از دهان گربه ی سیاه هم بخار گرمی بیرون می آمد. دستش را از زیر پتو بیرون کشید و بشقاب غذا را پس فرستاد. لبخندی نزد، چیزی نخورد.چشمان گربه برقی زد، همان جایی که پاهایش از زیر پتو بیرون زده بود نشست و خیره ماند به بشقاب و انگشتانی که خونی بود!
نیمه شبی صدایش را شنیدیم که چیزی نمی گفت ، فقط فریاد میزد. با عجله خودمان را پشت پنجره رساندیم ، از زمانی که روبروی خانه می خوابید راحت تر میتوانستیم از داخل خانه او را ببینیم. جوانی شلوارش را پایین کشیده بود و در نیمه های شب ، به روی سر و صورتش ادرار می کرد ، بعد که کارش تمام شد با خنده از آنجا دور شد...او ولی مثل ماری به خود می پیچید . از شدت دادو فریادش چراغ چند خانه روشن شد ، چند نفری سرشان را از پنجره بیرون آوردند و با دیدن او در این وضعیت ، بی تفاوت پرده ها را کشیدند و به رختخوابشان بازگشتند.
آن شب تا صبح نتوانستم مظلومیت او را از ذهنم دور کنم. چند روز پس از این اتفاق ، شب چهارشنبه سوری دیدمش که زیر پتویش خزیده بود و نصف نان بربری خشخاشی را که از نانوایی سر کوچه خریده بود با ولع خاصی گاز می زد ، مرا که دید پتو را روی سرش بالا کشید. نزدیک غروب بود ، صدای ترقه و نارنجک و انواع و اقسام بمب های دست ساز گوش فلک را کر کرده بود. از گوشه ی پنجره ی آشپزخانه می دیدمش که با هر صدا رعشه ای در اندامش می افتاد اما صدایش در نمی آمد. کمی آن طرف تر جوانی چموش به همراه دو سه نفر دیگر او را نشانه گرفته بودند ، ترقه هایی از جیبشان بیرون می آوردند و پشت سر هم به طرفش پرتاب می کردند.با تاریکی هوا شدت صداهای نا به هنجار هم به اوج خودش رسیده بود. در خیابان اصلی ، تایر اتومبیلی را آتش زده بودند ، چنان دود و بوی بدی در هوا پیچیده بود که به سختی می توانستی نفس بکشی.کوچه ی ما بیشتر شبیه میدان جنگ بود تا محل سکونت!کمتر کسی جرات می کرد از خانه خارج شود و پایش را بیرون بگذارد. هر از چند گاهی از گوشه ی پرده ی آشپزخانه نگاهش می کردم. همانجا بود ، زیر پتو...می خواستم از او خواهش کنم همین امشب ، فقط همین یک شب به داخل پارکینگ بیاید تا در امان باشد اما می دانستم قبول نمی کند!او حتی در این چند سالی که می شناختمش با کسی یک کلمه هم حرف نزده بود.
درو دیوار کوچه پر شده بود از جای سیاه نارنجک ها.صبح که بیدار شدم حس غریبی داشتم. کلاغی مدام در گوشم غارغار می کرد. اولش فکر کردم شاید همه ی شب را خواب کلاغ دیده ام ، گیج بودم کمی که گذشت باز هم صدای همان کلاغ را شنیدم ، از نیمه های شب تا صبح یک ریز غارغار کرده بود.سرم به شدت درد می کرد.ساعت روی دیوار یازده ظهر بود، یادم آمد شب تا دیر وقت از صدای ترقه و نارنجک و بساط "چهارشنبه سوری"بیدار بودم...ناگهان به یادش افتادم ، دویدم سمت پنجره . از گوشه ی پرده آرام بیرون را نگاه کردم. ندیدمش! کمی روی پنجه هایم بلند شدم ، سرم را به طرف چپ و راست کوچه چرخاندم اما نبود! یک ساعت بعد در کوچه مان ، چند همسایه را دیدم که با هم در مورد کارتن خواب گمنام صحبت می کردند. همان آدم هایی که آن شب او را در آن وضعیت دیده بودند و پرده هایشان را کشیده بودند! به طرفشان رفتم و سلامی کردم. یکی از آنها بی مقدمه گفت: - بنده ی خدا دیدی چه بلایی سرش اومد؟هاج و واج نگاهش کردم جرات نداشتم چیزی بپرسم.- ندیدی؟! با ترقه زدن به گیج گاهش ، تاصبح کلی خون ازش رفت...صبح دیگه طاقت نیاورد...
-کاظم آقا میگه همون نصفه شبی چند بار زنگ زدیم اورژانس ، اومدند اما خودش اجازه نمی داد کسی بهش نزدیک بشه، نزاشته جلوی خونریزیش رو بگیرن!
-راحت شد بابا ، زنده می موند واسه چی؟! خودشم می خواسته بمیره...
- پسرم صبح که می رفته دانشگاه دیده بود که تموم کرده ، هونجا با موبایلش زنگ زده اومدن بردنش.
-علی جون ما که نفهمیدیم کی بود، اصلا حرف نمی زد فکر کنم لال بود بنده خدا، تو فهمیدی کی بود؟
-نمی دونم ... زیبا خانم به خانمم گفته پارسال برادرش اومده بوده اینجا دنبالش اما هر کاری کرده باهاش نرفته، از طریق همون برادره فهمیدن یه خلبان عراقی بوده ، در دوره ی جنگ به نیروهای ایرانی ملحق شده ،اسمشم باسم علی نمی دونم چی چی بود...
-هر چی بود خدا رحمتش کنه ، غریب بود اینجا پس!
بی هدف در راه بودم ، از جلوی نانوایی بربری گذشتم...بوی نان تازه ی خشخاش پیاده رو را پر کرده بود. آدمهای زیادی پشت سر هم در صف ایستاده بودند برای نان! سرم انگار درد نمی کرد ، خوب شده بود . جوان چموش دیشب ، دستهایش را در جیب شلوارجینش تا ته فرو کرده بود و این طرف و آن طرف را می پایید ، چیزی در مشتش پنهان بود. لبخند موذیانه ای تحویلم داد و داخل کوچه شد. بی اراده به دنبالش وارد کوچه شدم ، کلاغ سیاه بالای درخت توت کوچه ، درست روبروی خانه ی ما خسته و بی رمق نشسته بود و صدایش در نمی آمد.
صدای کوبیده شدن نارنجک به همان دیوار روبرویمان گربه ی سیاه را ترساند. به در خانه رسیده بودم که گربه ی سیاه ناله ی غریبی کرد و از لابه لای پاهای لرزانم به صورت مارپیچ رد شد..از آن روز همیشه و همیشه پشت پنجره ی آشپزخانه رد سیاه غربت یک مرد تنها را بارها و بارها روی دیوار روبرو در ذهنم مرور کردم. سالهاست که گربه ای آنجا چمبره نمی زند و هیچ کلاغی صدایش از بالای درخت توت در نیامده...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (14/12/1396),رضاقلیخانی (15/12/1396),سبحان بامداد (19/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1396),

نقطه نظرات

نام: رضاقلیخانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 اسفند 1396 - 23:44

سلام خانم زارعی خدا قوت خسته نباشید
داستان قشنگی بود بخصوص فضا سازی و روند راحت داستان
عالی بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.