معمولا اتفاق نمی افتد!

فرنوش عینک دودی اش را از چشمش می چرخاند، بالای سرش و از بین جمعیت سیاه پوش،
نگاهی به قد و بالای بلند و ورزشکاری مردی می اندازد و آرام به دخترعمویش می
گوید:

- وَو... مینو اونو باش، عجب تیپی، چه هیکلی
+ هیس! الانه که یکی بشنوه
- برو بابا، من چی می گم اونوقت تو چی می گی، ببین چجوری راه می ره عین مامور
۰۰۷ می مونه، کی می تونه باشه؟
+ حتما یه فامیل دوره که تاحالا ندیدیم اش، ولی واسش مهم بوده که سرخاک
پدربزرگ اومده
- اوهوم، حتما
فرنوش جان، ما الان صاحب عزاییم یکم رعایت کن
- من که نگفتم نیستیم، هنوزم باور نمی کنم که پدربزرگ از بینمون رفته باشه،
همین جمعه بود که سرمو روی زانوش...

+ قربون اشکات برم عزیزم...پاشو بریم بین مردم، یه تشکری کنیم، پاشو!

فرنوش و مینو بین فامیل و آشناهای حاضر سر مزار می روند و به آنها خوشامد می
گویند، اما تا فرنوش به خودش می آید می بیند که مرد جوان رفته و هرچه دنبالش
چشم می گرداند، مطمئن تر می شود که نیست.

★★★

فرنوش چندروزی به طور غیرمستقیم و حتی مستقیم سراغ مرد جوان را می گیرد، اما
همه می گویند که اورا نمی شناسند!

- الو مینو! ساکت شدی، حالا بگو چیکار کنم، باورت نمیشه ولی همش رویاش رو می
بینم که دستشو گرفتم و چشم تو چشممش ام، میاد جلو و جلوتر...
+ اَییی... بسه دیگه نمی خواد بگی...راستش منم خیلی فکر کردم که چرا همه می گن
نمی شناسیمش، فقط عمه بهم یواشکی گفت فامیل دورمونه اسمش سهیله
- سهیل...وای! اسمشم خواستنیه... ولی واستا ببینم، راستی چرا اینقده ضد و نقیض
حرف می زنن؟
+ فرنوش جان، ناراحت نشی ها ولی شاید به خاطر اون ماجرای بستری شدنت توی اون...
- مینوجان، از تو انتظار نداشتم، تو هم فکر می کنی روانیم؟ اون حمید نامرد
خودش روانی بود با کاراش عصبیم می کرد...
- نه عزیزم، من از دید بقیه می گم وگرنه یادمه که اون نامرد چه جور قاپتو
دزدید که حتی با منم چپ شده بودی، آخرشم باعث شد اون بلا رو سرخودت بیاری
+ آره، خیلی خوشحالم که حماقتم نتیجه نداد و الان زنده ام، وای که اگه به این
پسره، سهیل برسم، به همه ثابت می کنم عاقل تر از همشونم
+ الهی... ولی فعلا که همه راهها به سمتش بستست
- نه اینجوری نمیشه باید یه نقشه اساسی بکشم که بهش برسم
+ ولی فرنوش هر وقت اینجوری حرف می زنی، چهارستون بدنم می لرزه
- منظورت چیه، ها؟
+ هیچی، عزیزم چرا داد می زنی، فقط نگرانت میشم
- وقتی بهش رسیدم تو هم بهم ایمان میاری...

★★★

حدود یک ماه از این گفتگو می گذرد که یک روز صبح همسایه ها با صدای جیغ فرنوش
بیدار می شوند؛ مادربزرگ فرنوش فوت کرده و حالا او تنهای تنها شده، فرنوش ساکت
است گوشه ای می نشیند، به نقطه ای خیره می شود، خیس عرق می شود و آرام اشک می
ریزد.
سرخاک همه حاضر هستند غیر از یک نفر که دوچشم مدام دنبالش می گردند.

- مینو یعنی کجاست؟ کی میاد.
+ کی، کِی میاد؟
- سهیل دیگه؟
+ بسه دیگه ناخونات به گوشت رسید، چرا اینجوری شدی تو؟
- مینو، دیدی چه بدبخت شدم؟ من موندم تنهای تنها
+ عزیز دلم، قربون اشکات برم، تا منو داری غصه نخور، خودم مثه پروانه... عزیز
دلم! بیا بغلم
- غلط کردم، خدا گُه خوردم، خدا منو ببخش
+ چی داری می گی، یکی آب بیاره، واای فرنوش، فرنوش
- مامان بزرگ چقده چشات معصوم شده بود... خدایا منو بکش، من کشتمش، من...
مینو جلوی دهان فرنوش را با دست می گیرد و با اشاره به بقیه می فهماند که
فرنوش حالت طبیعی ندارد، اشک در چشم اطرافیان حلقه می زند و زمزمه هایی به
نشانه همدردی به گوش می رسد.

- برین کنار، دارم حس می کنم، عطر خودشه، سهیله، سهیله منه... اگه بدونی که
واسه داشتنت همه چیمو حاضرم بدم...

فرنوش همینطور که این حرف ها را می زند اشکهایش را با دست پاک می کند و به
سمت جمعیت می رود، سهیل یک دست سیاه پوش خیره در چشمان فرنوش جلو می آید و
تسلیت می گوید
فرنوش ازحال می رود؛ سهیل بین زمین و آسمان او را به آغوش می کشد.

#فرزادجهانبانی

داستان 1
انتشار همزمان در سایت «شعرنو»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا فرازمند (15/9/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.