ممنوعه ای برای ما

«فاطمه نوروزی»:
ممنوعه ای برای ما"


جسمم خسته از کار روزانه،و ذهنم خسته تر از نگرانی آینده،تنم را آزاد کردم از بند لباس ها،و رها شدم بروی تخت خواب دو نفره ای که چند سال است فقط شاهد گریه ها و دلتنگی و خستگی زنی تنها است،چشمانم خمار خواب بود که صدای پیامک گوشی مرا از جا پراند،با تمام بی حوصلگی رمز گوشی را باز کردم...

سلام،میدونی چه خاکی به سرم شده؟زنم از سر شب از خونه زده بیرون ، و تا این موقع شب هر جا رو فکر می کردم دنبالش گشتم،ولی قطره ی آبی شده رفته زیر زمین،
تو رو خدا کمکم کن،چه خاکی به سرم بریزم؟

متن این پیام خواب رو از سرم پراند.
تا صبح هزار فکر و نقشه،خودم رو مسبب این اتفاقات می دانستم.
تنهایی و غربت من در این شهر نباید باعث این میشد که به فرد ممنوعه ای که متعلق به یکی دیگر بود فکر می کردم،هر چند که عاشقانه هم دیگر را دوست داشته باشیم،ولی مرام مردانه ام را نمی توانستم فدای عشقم کنم.
هوا که روشن شد،باید نقشه ام را عملی کنم،و تمام کنم این احساس را که این روزها شده بود امید دوباره زنده بودن و زندگی کردنم،
گوشی رو برداشتم،بیچاره ی پشت خط هم قبول کرد که از اسم و رسمش سواستفاده کنم،برای رهایی و خراب کردن این احساس،و ساختن یک زندگی دیگر،
با او خداحافظی کردم.حالا ادامه نقشه ام،
شماره ی خانه اش را گرفتم،خود خانم خانه بود،
کمی خیالم راحت شد پس پیدا شده بود.
قرار ملاقاتی گذاشتم البته با حضور شریک زندگی اون،و معشوق طرف من،
روی مبل راحتی خانه اش که نشستم،دو پسر کوچک معصومش را دیدم،خیلی دوست داشتم حداقل آنها را به جای پدرشان در آغوش بکشم و برای آخرین بار عطر تن آنها که مطمئنا بوی پدر را دارد ببویم و ببوسم.
زن که لیوان شربت را به دستم داد،هر دو شاهد لرزش دستان هم دیگر بودیم،
او برای زندگی اش،من برای عشقم،
مرد هم نظاره گر هر دوی ما ،نفسم به شماره افتاده بود،تمام قدرتم را جمع کردم و گفتم:اومدم بگم من دارم با کسی دیگر ازدواج میکنم،پس به خاطر من زندگی و اوقات تون رو تلخ نکنید.
مرد چشمانش را از تعجب گرد کرد،اما با دست اشاره کردم که تموم شد،من و شما بدرد هم نمیخوریم.
من دارم با آقای فلانی که.....دوست نزدیک شماست ازدواج میکنم.
دیگر قادر به نفس کشیدن در این مکان نبودم،
فقط الان به تنهایی و رانندگی در جاده ای که ما را به هم وصل کرده بود،احتیاج داشتم.
ابر دلم هوای ریزش کرده بود.
شاید سالها بعد درک کند مرا؟
عشق که همیشه مستلزم رسیدن به هم نیست.
گاهی اوقات به خاطر عشق باید پا روی دل هم گذاشت.
من رو ببخش که زدم زیر قولم،
فقط بگو ببینم که،
من بمونم یا برم تو راحت تری؟
صدای خواننده ای بود که دل آسمان را هم به گریه انداخت....


فاطمه نوروزی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (8/6/1396),تینا قدسی (8/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (9/6/1396),مهشید سلیمی نبی (18/6/1396),مهشید سلیمی نبی (30/6/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.