کفترباز



شنبه اولین روز آذر ماه با شتاب رسید .
آفتاب کم رنگ پاییزی ابرهای صبور را که با تانی راه می رفتندبا شانه های طلایی اش صاف کرده و برای خود نم نم راه باز میکرد که پاهای لاغر زن جوان ، تن زار و نحیفش را به بالای پشت بام ساختمان پنج طبقه ای رساند .
زن تازه از شمردن هفتادمین پله فارغ مانند رسیدن به قبله آمال ، کمرش را صاف کرده و به انتهای بام نظری انداخت که اتاق مخروبه انبار مانندی خود را به رخ میکشید.
نگاهش روی کیسه های زباله گره زده شده لحظه ای ثابت ماند .
سوراخ های دماغش را با دو انگشت فشارداده نفسش را در سینه حبس کرد.
به طرف قفس توری رفته در سکوت سحری شروع به ریختن دانه به کفترهای فرهاد کرد .
کفترها بغو بغو کرده و با هر مشت باز شده زن به همان طرف هجوم می بردند .
_حیوونای زبون بسته ،چه خبرتونه !
زن کناری وایستاد و شروع به شمردن تعداد کفترها کرد .یک ،دو ، سه ...
هراز گاهی یکی از کفترها بال میزد و از درون قفس توری پرواز میکرد و به لحظه ای نکشیده دوباره بر میگشت .
پرواز هر کفتر باعث میشد که زن از شمردن باز مانده و دوباره شروع کند .
عاقبت شمردن دهمین کفتر را تمام کرد و به درب رنگ و رو رفته چوبی اتاق بالاپشت بامی نیم نگاهی انداخت .
با خود زمزمه کرد : پسره کجا مونده پس ؟
اما انگار انتظار نمیخواست به پایان برسد.
بلاخره طاقت نیاورده به طرف تک پنجره شیشه شکسته رفت و با نوک انگشت روی شیشه کوبید .
لحظه ای نگذشت که پیرمردی پشت شیشه ظاهر شد و نگاه پرسشگرش را روی چهره زن ریخت .
زن جوان هم متقابلا روی چهره او دقیق شده و در حالی که فکرهای عجیب به سرش زده پرسید : حاج آقا میشه فرهادو صداش کنی ؟ صورتش را برگرداند به طرف کفترها و ادامه داد : کفتراش دارن از گشنگی میمیرن !
در یک لحظه رنگ پوست سفید پیرمرد متمایل به سیاهی شد و آهسته گفت : فرهاد ...فرهاد دیگه نیس ... فرهاد مرد دیگه ... آهنگ صدای پیرمرد تغییر کرده و شبیه ترانه خوان ها با آواز ادامه داد : هی ... فرهادو دیروز پلیس ها گرفتن و بردنش هلفدونی!
زن کف دست چپش را روی دست راست کوبید و لبش را محکم گزید : ای وای حاج آقا ...چرا ؟ چی شده بود مگه ؟
مرد این با به زبان ترکی جواب داد : ائشیت مئیبسن دییرلر " کاسیبین بالاسی یاریماز یاریسادا قاریماز " آی بالا ! به صورت زن نگاه کرد که گیج و منگ نگاهش میکرد این بار گفت : گلیم بخت آدم سیاه بخت رو از همون روز اول ، سیاه بافتن !
می خواست به انتهای تاریکخانه اش برگردد که سئوالات زن مانع اش شد : حاج آقا ، فرهاد که پسر خیلی خوبی بود ، چی شد آخه ؟ چه اتفاقی براش افتاد ؟
پیرمرد صورتش را به شیشه شکسته چسبوند ، بخاری که از های گلویش خارج شد ، شیشه را کدر کرده برای لحظاتی بین نگاه هایشان فاصله انداخت ، جواب داد :
آی بچه م دیدی چی شد ؟ دیدی چطور پسر چهارده ساله منو گول زدن ؟ دیدی چطور از راه بدرش کردن ؟ ... با دست روی پیشانی اش کوبید : هر روز خدا کله سحر میرم آشغالای کثیف مردمو بو میکشم که چی ؟ که یه نون حلالی سر سفره م ببرم ، خون جیگر شدم ، آخرش هم اینطور شد !
گفتش بابا کفتر میخوام ، برا دلخوشیش ، کفتر خریدم که بمونه تو خونه، نزنه به کوچه ...
صورت زن لحظه به لحظه به شیشه نزدیک شده کم مونده به شیشه بچسبه : زود باش پیرمرد بگو من گوش من اشتباهی شنیده ! چی به سر بچه معصوم اومده ؟
لابلای هق هق گریه اش صدای بمش قطع و وصل میشد .
_ این روزا همش غر میزد ازم زندگی اعیونی می خواس ، ماشین میخواس،
بش گفتم ندارم بابا ، همینم به زور درست کردم گفتش : حالا که اینطوره ، خودم میرم کار می کنم ، برا خودم همه چی می خرم !
خیلی التماسش کردم نره قبول نکرد
به چند روز نکشیده صداش از آگاهی اومد ، میگن بچم دزدی میکرده که دستگیرش کردن ...
دهان زن باز مانده چشمهای پیرمرد دندان های کرم خورده او را تماشا می کرد و چشم های زن صورت تکیده و دراز پیرمرد را تعقیب میکرد .
زن آهسته با خودش گفت : بیچاره ، بدبخت ، معلومه همچه سن زیادی هم نداره ، فشار روزگار پیرش کرده ...

زهرا بادره " آنا"
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

بهروزعامری ,طراوت چراغی ,پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مرتضی حاجی اقاجانی ,رضا فرازمند ,ابوالحسن اکبری ,شیدا محجوب ,حمید جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شیدا محجوب (7/9/1399),طراوت چراغی (7/9/1399),بهروزعامری (8/9/1399),زهرابادره (آنا) (8/9/1399),ابوالحسن اکبری (8/9/1399),طراوت چراغی (8/9/1399),ابوالفضل ابطحی (8/9/1399),حمید جعفری (9/9/1399),پیام رنجبران(اکنون) (12/9/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (12/9/1399),مرتضی حاجی اقاجانی (20/9/1399),همایون طراح (20/9/1399),بهروز پورصفر بروجنی (21/9/1399), ک جعفری (29/9/1399),هلیا محمدی (4/10/1399),رضا فرازمند (5/10/1399),ساجده شیرزایی (17/10/1399),لیلا کوت آبادی (20/10/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آذر 1399 - 00:12

نمایش مشخصات بهروزعامری درودها عزیز و گرامی
رسیدن بخیر
در فرصت مناسب خدمت میرسم
@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آذر 1399 - 07:15

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم بادره. درود. مرد تا این جمله را گفت : همه‌ی بدبختی،هاا زیر سرفقر است .پلیسی،ها خندیدند ! مردآهی کشید و گفت : باور نمی کنید.


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 آذر 1399 - 15:19

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها استاد گرامی
بله فقر ، فقر و باز هم فقر
سپاس از وقتی که گذاشتید @};-


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آذر 1399 - 07:43

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت شما بسیار زیبا تحریر کردید از خوانشش لذت بردم .


@طراوت چراغی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 آذر 1399 - 15:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها خانم چراغی عزیز
ممنونم که داستان را خونده و با نگاه تان مزین کردید @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آذر 1399 - 11:41

نمایش مشخصات بهروزعامری دوباره آمدم و داستان زیبایتان را خواندم
و با خودم گفتم حیف نبود مدتها غیبت
باز میگم آدم از حال دوستانش و زندگیش که خبر نداره
موفق باشید و حضورتون مستمر

این هم برای تروری که متاسفانه در نزدیکی محل ما انجام شد




پدران منهم
مانند پدران شما
ساعتش را در قعر سده ها جا گذاشته است
با اینکه نمی دانم در کجای تاریخم
اما کشتن وترور انسانها
با ساعت و بی ساعت
ننگی بردامن بشر است
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 آذر 1399 - 15:26

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها استاد عزیز
تشکر از وقتی که در اختیارم گداشتید منبعد ان شالله سعی میکنم در خدمت دوستان و اساتید باشم .
مواقعی هست که کاسه صبر لبریز شده به محتویاتش دست نمیزند کاسه را میشکند معمولا در زمستان های سخت شاهد چنین اتفاقاتی هستیم .
سپاسگزارم @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آذر 1399 - 11:50

نمایش مشخصات حمید جعفری @};- @};- @};- @};-


@حمید جعفری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 11 آذر 1399 - 12:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودبر شما آقای جعفری
سپاسگزارم@};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 آذر 1399 - 14:10

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام خانم بادره...
خدا قوت... در بحث توصيفات داستاني خيلي خوب عمل كرديد كه زياد ذهن من رو درگير كرد. يكي از مهم ترين عناصر قوت بخش در داستان، همين توصيفاته... باريكلا بر شما@};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 11 آذر 1399 - 12:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ایمانی عزیز
ممنونم که داستان را خواندید ، از لطف نکاه تان ممنونم دارم ، به استادانم درس پس میدهم ، سپاس بیکران @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 آذر 1399 - 07:46

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










درود فراوان بانو بادره‌ عزیز. سپاس بابت این داستان. تصاویر زنده و ملموس و به ویژه پایان‌بندی‌اش بسیار جالب توجه بود، آنجا که زن به پیرمرد چشم می‌دوزد و او به زن و چهره‌های نزارشان. بی‌اندازه خوشحال شدم از اینکه مجدد داستانی از قلم شریف‌تان خواندم و دیداری تازه شد. شاد و سلامت و برقرار باشید.
مخلص شما.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 12 آذر 1399 - 23:48

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای رتجبران عزیز و گرامی
یکی از بزرگترین دلخوشیم دیدار دوستانی هست که مدیونشان هستم و بدون اغراق آمدم که تشکر کنم از شما و لطف همه دوستانی که نوشته هایم را خواندند و به موقع نقد کردند و به قلمم انرژی دادند .
هزاران بار تشکر می کنم که باز هم مرا خواندید و امضای تایید بر آن زدید ، با وجودیکه میدانم مشغله تان زیاده ولی به خودم اجازه میدهم که از شما درخواست کنم کاش به داستانی از قلم زیبای تان مهمان مان میکردید .
سپاس از شما که هستید ، شاد و تندرست باشید @};- @};-


نام: بهروز پورصفر بروجنی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آذر 1399 - 17:33

نمایش مشخصات بهروز پورصفر بروجنی @};-


@بهروز پورصفر بروجنی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 1 دي 1399 - 01:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای بروجنی عزیز
سپاس از حضورتان و لطف تان @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 آذر 1399 - 12:34

نمایش مشخصات ک جعفری
درودها بانو جانِ بادره نازنین


با افتخار داستان « کفتر باز » را خواندم و بار دیگر طعم قلم شما بر جان مان تازه شد.
تا باد چنین بادا...


هر کجا که از فقر می خوانم و می بینم ، بویژه در مواجه با کودکان فقر زده ، هماره این پرسش به ذهنم خطور می کند که:

آیا پدر ومادر فقیری که از تامین مایحتاج اولیه شان درمانده اند و زندگی بسار سختی دارند ولی بااینحال فرزندآوری می کنند ،، براستی جنایتکار نیستند؟!


شاد و شاد و شاد بمانی بانوی عزیزم
و به امید دیدار دوباره شما
در اینجا؛
داستانک!


@};-


@ ک جعفری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 1 دي 1399 - 01:26

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود بر بانوی نازنین و مهربانوی مهر
شاد بمانی و شاد بمانی و شاد
چقدر این روزها به این واژه نیازمندیم .
از خداوند خواهانم که میان همه آفریده هایش شادی را به نسبت مساوی تقسیم کند .دنیای امروز شاد بودن را کم دارد .
حضورتان را با تمام وجودم لمس کردم و قدمتان را با دیدگانم نوازش دادم .
نگاه تان همیشه برایم انرژی داده ،
سپاس عزیزم که نوشته ناچیز مرا با نگاه تان ارزش دادید .
من هم امیدوارم فارغ از گرفتاری های روزمره ، دوباره بتوانم در کنار عزیزانم بنویسم و از نوشته هاشون لذت ببرم . @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.