بدهکار



جمعیت نسبتا طویلی جلوی خودپرداز محله داخل صف ایستاده بودند.
زن رفت و در ته صف جا گرفت .
کارت ها به سرعت درون دستگاه فرو می رفتند و دستانی که بی وقفه کار می کردند تا یارانه ی دیشب واریز شده را بگیرند.
چشمان زن با نگرانی مردم را می پایید، اضطراب را میشد به وضوح در چهره اش مشاهده کرد.
کسانی که در نوبت صف بودند به کسانی که با تانی دکمه های خودپرداز را زده و گاهی به مانیتور خیره شده و متفکرانه نگاه می کردند ، نگاه های خشمگینانه بر آنها پاشیده و با غرغرکی ، نارضایتی خود را نشان می دادند.
زن خیلی دلش می خواست ، زودتر صف به انتها برسد ، اما موج هایی دامنه دار دلش را متلاطم کرده و دردی که تا اعماق شکم پیچیده و می خواست روده هایش را بیرون بریزد .
احساس بیرون روی دست داد ، ران هایش را بر هم فشار داد و چشمان منتظرش را به نفر آخری دوخت که از پلکان خودپرداز بالا
رفت .
به ساعت گوشی نوکیا قدیمی اش نگاهی انداخت و نوار چسب زخمی را که قاب لق آن را ثابت نگه داشته بود ، کشید ، این کارش باعث شد تا گوشی اش روشن شده و پیامکی که سوهان روحش شده بود ، دوباره از نطر گذراند .
" خانوم ، کار بدی کردیم ضامن شدیم ، وام ازدواج دخترتون بگیرین ؟
چرا قسطاتون نمی ریزین ؟ بس که اخطار اومده ، شوهر بدبختم اعصاب نداره ، کم خودمون بدبختی نداریم که !"
نوبت زن رسیده بود ، از پلکان خودپرداز بالا رفت و کارت را وارد دستگاه کرد . موجودی را که خواند ، اشک شوق درون چشمانش درخشیدن گرفت .
کارت را بیرون کشیده و به قصد ریختن اقساط به سوی بانک مربوطه حرکت کرد.
ساعتی بعد همراه همسرش در دفتر خانه ازدواج نشسته و صیغه موقت جاری می کردند .
صورت عاقد متحیرانه روی زن و شوهر میانسال ثابت مانده و از چرایی کارشان می پرسید.
مرد خجلت زده سرش را پایبن انداخته و زن پاسخ داد: حاجی آقا ...طلاق گرفتم چرا که شوهرم نمی تونست از عهده مخارج زندگی برآید . از بس پا به پایش دویدم خسته شدم ، آخرش هم هیچی از زندگی نفهمیدم ، لااقل الان می دونم ، حقوق بابای مرحومم بهم میرسه !
خدا پدر اون وکیل رو بیامرزه که این نون رو جلوی من گذاشت!!
عاقد پوزخندی زد و پرسید : حالا حقوق بابات چقدره ؟
چشم های مرد روی سرامیک سفید خیره مانده بود.
خشمی که در وجودش ریشه دارتر میشد ، فرمان می داد که لگدی به میز عاقد زده و غرور لگد مال شده اش را التیام بخشد .
رنگ صورتش نیلی شده ، لام تا کام حرفی نزد.
زن با تک سرفه ای سینه اش را صاف کرده جواب داد: یه میلیون تومن حاجی آقا ...
زن و شوهر ، صیغه نامه را امضا کرده و از اتاق عاقد خارج شدند.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پیام رنجبران(اکنون) ,بهروزعامری ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهناز اکبری یگانه (17/5/1397),زهرا میرزایی (17/5/1397),همایون طراح (17/5/1397),مهشید سلیمی نبی (17/5/1397),سيدمحسن عظيمى (18/5/1397),ابوالفضل مولوی (18/5/1397),زهرابادره (آنا) (18/5/1397),مجتبی صمدیار (19/5/1397),بهروزعامری (20/5/1397),زهرا میرزایی (20/5/1397),همراز محمدی (25/5/1397),م.ماندگار (25/5/1397),پیام رنجبران(اکنون) (26/5/1397),آیدا فتوحی ابوابی (26/5/1397),

نقطه نظرات

نام: مهناز اکبری یگانه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 مرداد 1397 - 08:15

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه خیلی لذت بردم... فوق العاده بود


نام: سيدمحسن عظيمى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 مرداد 1397 - 00:31

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى قشنگ بود
خداقوت!


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 مرداد 1397 - 11:03

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها خانم اکبری یگانه عزیز
سپاس از وقتی که در اختیارم گذاشتید
آرزومند بهترین ها برای تان هستم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 مرداد 1397 - 11:06

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای عظیمی عزیز
حضور گرمابخش تان را ارج نهاده و سپاسگزارم
بهترین ها از آن شما ان شالله .

دوستان من از نحوه جواب دادن به این منوال شرمنده ام زیرا که گوشی من "پاسخ نوشته " را می پراند و من مجبورا در ذیل جواب می دهم
از همگی سپاسگزارم


نام: زهرا میرزایی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 مرداد 1397 - 16:52

نمایش مشخصات زهرا میرزایی درود برشما استاد و دوست عزیزم
بسیار زیبا و عالی
قلمتون هماره مانا و نویسا
در پناه حق@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 مرداد 1397 - 00:55

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام ودرود گرامی
بچه روزی که مردم رو ننداختن
گاهی آدم دلش می خواد به اینطور آدمای خلاق آفرین بگه
سپاستون عزیز
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 مرداد 1397 - 14:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود بر شما خانم میرزایی عزیزم
سپاس که حضور پیدا کردید و داستان را خواندید ،
ممنونم از نگاه زیبایی که داشتید
منم متقابلا آرزوی پیروزی شما عزیزانم را دارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 مرداد 1397 - 14:48

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها استاد عزیز و بزرگوار
با حضور گرم تان ، به داستان ارزش مضاعفی هدیه دادید سپاسگزارم
محض اطلاع داستان واقعی بود و اینجانب فقط به تحریر کشیدم .
سایه تان مستدام ان شالله


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 مرداد 1397 - 15:53

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













داستان خوبی‌ست!

به بحران اقتصادی و محوریت پول در روابط آدم‌ها و پیامدهایی که بر روی روابط خانوادگی می‌گذارد اشاره و توسط دو پلان از زندگی یک زن «نشان» داده شده است، و بی‌آنکه زیاد به چم‌وخم ماجرا وارد شود قضاوت به عهده‌ی خواننده گذاشته شده، و... و همین برای یک داستان خیلی کوتاه کفایت می‌کند!

به ارقام توجه کنیم! انتظار دریافت یارانه که حالا فکر می‌کنم پول چند پاکت سیگار هم نمی‌شود...و چه بازی‌هایی که باید درآورند بابت آن یک میلیون تومان پول که از پدر مرحوم‌شان به ارث مانده...بعد در قیاس با ارقامی که هر روز و هر لحظه از جیب ملت و این آب و خاک به تاراج می‌رود...

درود و عرض ارادت و سپاس بانو بادره‌ی عزیز.

و اینکه چه خوب است که به مسائل امروز و بحران‌ها می‌پردازید...


برقرار باشید.

:)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.