اندر عجایب دنیای مجازی



صبح که از خواب بیدار شدم ، هنوز سرم درد می کرد.
پرده قهوه ای سوخته رنگ پنجره را محکم کشیدم تا از سوزش بی امان نور خورشید در امان باشم.
چشم هایم را باز کرده و پیرامونم را نگاه کردم .
اتاق خواب شلوغ را از نظر گذرانده و بعد نگاهم را به داخل هال پذیرایی سراندم .
استکان و لیوان ها ی کثیف روی اپن آشپزخانه ، ملتمسانه نگاهم
می کردند .
_ خدایا ...چی به سر خودم آوردم ! چرا حوصله ندارم خونه و زندگیم رو بشورم ، بسابم ، تمیز کنم چرا ؟ چرا ؟
سرخورده به طرف تبلتم رفتم که در گوشه میز به برق وصل بود.
باید هر طوری شده این رابطه را تمام کنم .
تلاش کردم که حرکات عصبی دستانم را کنترل کرده و به آرامی تبلتم را روشن کردم .
روشن که شد ، چهره اش درون قاب چهار گوشه نمایان شد و زیرنویسی که کرده بود : سلام بر غزال گریز پای خودم ،
صبح دل انگیزت بخیر !
خشمی که تا لحظاتی پیش وجودم را می درید به سرعت فروکش شد و جای آن را حس دوست داشتن پر کرد .
نمی دانم چقدر نگاه کردم ، همینقدر می دانم که از صدای فریاد دست خشک شده ام به خودم آمدم .
می خواستم جواب سلامش را بدهم کسی از درونم نهیب زد : مگه نگفتی دورش یه خط کلفت می کشی ؟ ده بکش دیگه ! خجالت بکش تو همسر داری ، تا کی می خوای این بازی رو ادامه بدی ؟
کم کم حس شرمندگی را در تمام سلول هایم حس کردم و بی آنکه جوابی بنویسم تبلتم را بستم .
خودم را با کارهای خانه مشغول کردم و مشغول مرور جمله ای شدم که در یکی از گروه ها خوانده بودم ، " عشق واقعی به انسان انگیزه می دهد و اگر ندهد ، دروغ هست و هوسی بیش نیست"
_درسته ...درسته ...
بعد نگاهی به پیرامونم کردم و انرژی پتانسیل خود را به یکباره آزاد کرده و به سوی ظرف هایی که از دیشب درون سینک ریخته بودم هجوم بردم .
تا ظهر به هیچ چیز دیگر فکر نکردم ، همسرم ...من همسرم را دوست دارم ...اونم منو دوست داره ...نباید اجازه بدهم کس دیگه ای وارد حریم خصوصی من شود ولو مجازی ...
نزدیک ظهر خانه را مثل دسته گل تمیز کرده بودم ، ناهار روی اجاق گاز قل قل می جوشید ، از عمد ، غذای مورد علاقه بهرام رو پختم ، می خواستم برایش سنگ تمام بگذارم .
در تمام این مدت کنجکاوی امانم را بریده بود و مرا به سوی تبلت فرا می خواند ، هر طوری بود جلوی خودم را گرفتم .
ریمل و رژلب را روی میز توالت انداخته ، به آینه نگاه کردم ،
_ کاش امروز مثل دوران کوتاه نامزدی مان جمله " دوستت دارم "را از زبان بهرام بشنوم !
گلدان ها را با دقت آب دادم .
سپس لباسم را عوض کرده و منتطرش شدم .
چند دقیقه بعد کلیدش را در جا کلیدی چرخاند و وارد هال پذیرایی شد .
در جای خود نیم خیز شده و سلام دادم .
چشمان بی روح خود را لحظه ای روی چهره من انداخت و سپس در بین دیوارهای هال فرو رفت .
_ سلام ...ناهار چی داریم خانوووم ؟
از درون دهانش حروفات با لحن خشن خارج شده ، خنده ام را در گوشه لبم ناکام گذاشت .
نگاهم روی غنچه های گلدان ثابت و بی حرکت ماند.
تا او دست هایش را بشوید من هم میز ناهار را چیده و غذا می کشیدم .
ناهار در سکوت خورده شد ، هیچ صحبتی بین مان رد و بدل نشد . بعد از صرف ناهار ، دفترچه اش را از جیب بغلی در آورده، مشغول حساب و کتاب درآمد آن روزش شد .
کمی بعد صدای پیام های تلگرامی اش در فضای اتاق پیچید که
شش دونگ حواسش را به خود جلب کرده کرده بود.
سپس خسته شده سرش روی بالشی که تکیه گاه همیشگی اش بود افتاد و خواب مهمان چشمانش شد.
صدایی مرتبا از درونم زوزه می کشید : چرا مرا ندید ؟ چرا ....؟
و ناگهان قلبم شروع به تپیدن کرد ، مبارزه بی امان عشق و نفرت از من آدم جداگانه ای ساخت ، آدمی رباتیک و خنثی !
به سوی تبلت خودم رفته ، کلید خاموش را فشار داده و درمیان کشوی لباس ها انداختم .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

ابوالفضل مولوی ,نگین پارسا ,حمید جعفری (مسافر شب) ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,همایون به آیین ,م.ماندگار ,آرمیتا مولوی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,همراز محمدی ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (5/5/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/5/1397),همراز محمدی (5/5/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (6/5/1397),زهرابادره (آنا) (6/5/1397),نگین پارسا (6/5/1397),تینا قدسی (7/5/1397),همایون به آیین (7/5/1397),ابوالفضل مولوی (7/5/1397),همایون طراح (8/5/1397),محمد علی ناصرالملکی (8/5/1397),مجتبی صمدیار (8/5/1397),مهشید سلیمی نبی (10/5/1397),پرستو زارعی (11/5/1397),م.ماندگار (11/5/1397),داوود فرخ زاديان (12/5/1397),مجتبی حاجیلری (13/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),بهروزعامری (16/5/1397),بهروزعامری (20/5/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),ماریا-لشکری (10/7/1397),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 مرداد 1397 - 12:09

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بانوی عزیزم
یکی از معضل های امروزی در دنیای مدرن که متسفانه بین جوان ها و خانواده ها فراگیر شده و چه خوب بیان کردید.
احسنت
پایان داستان عالی تموم شده بود
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 مرداد 1397 - 13:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم مولوی عزیزم
چقدر عالی شد که دوباره شما را می بینم نازنین
ممنونم که داستان را با نگاه تان مزین فرمودید ،
امیدوارم ما هم داستانی از شما همینجا بخوانیم .
این داستان اا بهانه هست تا خانواده مون با همدیگر دیدارهایی داشته باشند.
سپاس از نگاه بیکران تان


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 مرداد 1397 - 16:53

نمایش مشخصات نگین پارسا جالب بود برام این روزا داستان نمینویسیم زندگی رو مینویسیم ماهمه غرق شدیمو وخبرنداریم این خودش مرگه مگه جز این چیزی هم میتونه مرگ باشه؟؟؟موفق باشید


@نگین پارسا توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 8 مرداد 1397 - 16:46

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم پارسای عزیز
از اینکه وقت خود در اختیار من گداشتید ممنونم
بله دنیای مجازی لحظاتمان را می بلعد و باید خیلی حواس جمع باشیم
با آرزوی بهترین ها برای شما مهربانم


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 مرداد 1397 - 06:45

درود بر بانو آنای عزیز!
داستان را تا کمی به آخر داشت شعارگونه و به خوبی و خوشی،بدون هیچ چالشی پیش می رفت که ماجرای آخر داستان بخوبی به آن هویت داد. لذت بردم از خوانش داستان تان بانو!
@};-


@همایون به آیین توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 8 مرداد 1397 - 16:48

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای به آیین عزیز و گرامی
حضورتان طبق معمول برایم دلگرمی شد و اینکه داستان را تایید کردید سپاس بیکران دارم .
بهترین آرزوها برای شما بزرگوار دارم


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 مرداد 1397 - 11:07

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 8 مرداد 1397 - 16:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای جعفری عزیز
سپاسگزار لطف تان هستم


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 مرداد 1397 - 17:38

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی سلام
واقعا داستان رو احساس کردم
درود بر این قلم@};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 مرداد 1397 - 16:52

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای مولوی عزیز
ممنونم که وقت خود در اختیارم گذاشتید بی شک نگاه تان والاست
سپاسگزارتان هستم


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 مرداد 1397 - 06:40

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر آنای نازنین!

چقدر این داستان مناسب حال و هوای این روزهاست! روزهایی که فضای مجازی با قدرت تمام خیلی زندگی هارو از هم می پاشه!
کاش یه لحظه فکر کنیم... به کارامون و فقط برگردیم و باز فکر کنیم به زمانی که همه چیز انقدر پیچیده نبود!

لذت بردم آنا جان
قلمتان نویسا
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 مرداد 1397 - 17:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها مژگان خانم دختر عزیزم
چقدر خوشحالم که من هم شما را در همینجا دوباره می بینم
و البته داستان را مثل همیشه با نگاه مهرتان نواختید و با نگاه مثبت دیدید ،
بله متاسفانه فصای مجازی چاقوی دولبه شده هست که بعضی ها به اشتباه از لبه خطرناک آن زندگی خود را از بیخ و بن می کنند .
سپاسگزارم که همراهی ام کردید نازنین دخترم


نام: شایسته   ارسال در یکشنبه 14 مرداد 1397 - 00:43

درود بیکران به آنای عزیز
خوبی بزرگوار ؟ آفرین به این همه همت و تداوم آن برای نوشتن . هر روز که می گذرد قلمتان شیوا تر می شود.
ببخشید دیر به دیر می آیم دیگر باید مرا شناخته باشی عزیزم هر وقت که اینجا هستم یعنی حسم بسیار خوب است. و از دیدن دوستان قدیمی بیشتر خوشحال می شوم . ضمنا دوباره زیبا نوشته ات را خواندم:* @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 مرداد 1397 - 12:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها بانو شایسته نازنین و عزیزم
مگر میشود آدمی کوی یاران قدیمی خویش را فراموش کند ؟
مهرتان و قلم تان را همیشه به دیده گذاشته و خوانده ام .
ممنونم دوست عزیز که با قدوم تان مرا شرمنده گوهر مهرافشانی تان کرده اید.
سپاس از حس زیبای تان
گوشی من قاصر از ادای مهر هست عزیز بانو یم
یک بعل گل به رسم مهمان نوازی تقدیم شما مهربان


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 مرداد 1397 - 17:35

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
بالاخره این تب فضای مجازی هم جاشو به چیز دیگه میده
خدا کنه عقلانیت باشه
بسیار خوب
موفقتر باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 مرداد 1397 - 12:57

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها استاد بزرگوار
از حضورتان و وقتی که در اختیارم گذاشتید ممنونم
بله ، صد در صد چنین اتفاقی خواهد افتاد ان شالله
امیدوارم پیشرفت تکنیک موازی رشد عقلی انسان ها باشد و گرنه معلوم نیست انسان از ناکجاآبادها سردرآورد .
سپاس بیکران و آرزوی سلامتی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.