خدا (قسمت سوم)




کامران کفش های کتانی اش را از پا در آورده سرپایی اش را پوشیده مشغول مرتب کردن میز کار شد. استکان چایی نیم خورده دیشب را از میز برداشته زیر شیر آب گرفت ؛ آب با سرو صدا و فشار از لوله خارج شد و استکان را داخل ظرفشویی پرتاب کرد.
خانم سرهنگ که پشت به پیشخوان بود برگشته و نیم نگاهی انداخت . و دوباره کارش را از سر گرفت .
دوتا جوان یکی از آنها موهای سرش بلند و دم اسبی بود ؛ لاغراندام و قد کوتاه با ته ریش و سن حدود بیست و چهار ساله و جوان دومی که برعکس تنومند و ریش دار با قد بلند و موهای فرفری که صورتش را گرد نشان میداد در طرفین پیشخوان ایستاده و منتظر کامران بودند.
خانم سرهنگ بی توجه به آنها سومین مانیتور را برق می انداخت ؛ به طوریکه رگ های آبی روی دستش متورم و برآمده شده بود.
نگاه کامران روی دست های خانم سرهنگ خیره مانده به اولین مشتری های آن روز کافی نت گفت : آقایان بفرمائین در خدمت هستم.
جوان کوتاه قد نیم نگاهی به رفیقش انداخت و با انگشت اشاره اش خانم سرهنگ را نشان داد و با نجوا گفت : آقا کامران ؛ اگر وقت داشته باشین ؛ برویم بیرون ؛ صحبت کنیم .
کامران مشوش شده به روی خود نیاورد و بلند گفت : نخیر ؛ من نمی تونم بیرون بیام به چند دلیل ؛ با لبخندی گوشه لبانش ادامه داد: اول اینکه شما ارباب رجوع من هستین؛ نه ارباب من !! دوم اینکه اگر بروم کسی غیر از من نیست که کارهارو انجام بده؛
و دلیل سوم اینه که اگه کارتون مربوط به کافی نت نیست اینجا چکار دارین ؟
پس لطف کنین کارتون بگین تا براتون انجام بدهم .
کامران که مزاح را قاطی حرفهایش کرده بود. دستانش آهسته روی کیبورد حرکت می کرد .
به صدای بلند کامران ؛ خانم سرهنگ دستمال گردگیری را داخل سطل کنار گلدان بغل شیشه میرال انداخت و به طرف آنها آمد.
مشتریان جوان که خود را روی پیشخوان ولو کرده بودند خودرا جمع و جور کرده منتظر واکنش خانم سرهنگ شدند.
خانم سرهنگ که کنجکاو شده بود گفت : از نظر من ایرادی نداره . ببین آقایان با شما چکار دارند.؟
کامران از پشت پیشخوان بیرون آمده و به دنبال او دو تا جوان بیرون رفتند.
خانم سرهنگ اینبار دستمال خود را روی پیشخوان می کشید. صدای پسر جوان که از لای درز به گوش رسید توجه اش را جلب کرد.
مصمم به طرف خروجی رفت و بعد از باز کردن با اندکی خشم که قاطی سخنش کرد پرسید : منظورتان از سرهنگ چه بود ؟
کامران با یک قدم در کنار خانم سرهنگ قرار گرفت و جواب داد :
آقایین حالا بیایین درستش کنین ؛ من که قبلا به شما گفته بودم این کار درست شدنی نیست .
مشتریان جوان دمغ و پکر از کامران فاصله گرفته و به راه افتادند .
شانه های افتاده و غم زده آنها را خانم سرهنگ احساس کرد و رو به کامران گفت : نمی خواهی حرفی بزنی ؟
دلسوزی عمیقی صورت کامران را خط خطی کرده بلافاصله جواب داد :
چرا !! موضوع بر می گرده به دوماه پیش . آنها از دوستان صمیمی من هستن .
اون جوون ریز نقش بابک هستش و مادرش بیماری صعب العلاج و نیاز شدید به پول داره .
خانم سرهنگ با تاسف سری تکان داد و گفت : فهمیدم برای قرض کردن پول اومده بودن !
کامران سرش را با استیصال تکان داد وگفت : از من نه !!
و بعد به چشمان خانم سرهنگ زل زد و گفت ؛ آنها از تو و سرهنگ پول می خواستن بانو !!
برای همین بود که من اصرار داشتم همینجا حرف خودشان بزنند .
لحظه ای صورت خانم سرهنگ گل انداخت و با پوزخند جواب داد :
مگه اینجا قرض الحسنه هست ؟
خنده کشدار دیگری زد و غرق خوابی شد که امروز صبح طلوع دیده بود .
صدای کامران او را از عالم تخیلاتش بیرون کشید : بانو آدم مشکل دار به کف روی دریا هم دست می زنه . تا مشکلش حل بشود .
چند بار به من گفته بودن که بهتون بگم . من رویم نمیشد . ولی الان می گم اگه پول دستشون نرسه مادراین بنده خدا خواهد مرد ؛
و بعد با لحنی تاسف بار ادامه داد : قربون خدا برم که در دادن نعمت به بنده هاش فرق گذشته ....

ادامه دارد .

زهرا بادره ( آنا )
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

حمید جعفری (مسافر شب) ,پیام رنجبران(اکنون) ,کبرا قامتی ,بهروزعامری ,عباس پیرمرادی ,داوود فرخ زاديان ,آرش شهنواز , ناصرباران دوست ,متین یحیی زاده ,شیدا محجوب ,الف . محمدی ,م.ماندگار ,کوثر علیزاده ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد علی ناصرالملکی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (27/11/1395),شیدا محجوب (27/11/1395),متین یحیی زاده (27/11/1395), ناصرباران دوست (27/11/1395),الف . محمدی (27/11/1395),پیام رنجبران(اکنون) (28/11/1395),زهرابادره (آنا) (28/11/1395),ترنم سرخسی (28/11/1395),م.ماندگار (28/11/1395),"صابرخوشبین صفت" (29/11/1395),نگین ـ مرادی (29/11/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (29/11/1395),داوود فرخ زاديان (30/11/1395),بهروزعامری (1/12/1395),هستی مهربان (3/12/1395),عباس پیرمرادی (7/12/1395),نیما موذن (28/12/1395),کبرا قامتی (17/1/1396),کوثر علیزاده (18/5/1396),مهشید سلیمی نبی (14/10/1396),زهرابادره (آنا) (15/10/1396),کبرا قامتی (24/8/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 بهمن 1395 - 15:40

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر آنای داستانک@};-
از خوانش آثارتان لذت می برم، بقول استاد "م فریاد" که تاکید بر روان و سلیس بودن داستان دارند؛ داستان های شما مثل یک پیست اسکی سُر و روان هستند و مغز انسان را قلقلک می دهند و بسیار مفرح و دلنشین هستند.
مستدام باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره (آنا)   ارسال در پنجشنبه 28 بهمن 1395 - 09:00

سلام آقای جعفری عزیز و گرانقدر (مسافرشب های قصه )
از حضورتان ممنونم و نگاه چالش برانگیزی که داشتید
امیدوارم زحماتی که خواندن داستان من می کشید نتیجه بدهد و بتوانم داستان هایی برای فرزندان وطن خلق کنم که باعث آرامش و سکون دلم بشود .
البته نگاه شما و دیگر دوستان باعث شد که من پا در این امر خطیر بگذارم .
لطفا سپاسگزاری مرا پذیرا باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 بهمن 1395 - 19:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر خواهر مهربان وهنرمندم بانو بادره
عرض ادب و ارادت و احترام
داستانتان را خواندم همچنان جذاب و پر کشش و و روان و پر احساس !

همراه شما خواهم بود ان شا الله در ادامه ی آن
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 28 بهمن 1395 - 09:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزیز و برادر بزرگوارم
طبق معمول از حضورتان خوشحال شدم و نگاه خوبی که داشتید . همچنان شاگردی شما را کرده و ادامه اش می دهم تا انتها
امیدوارم نقائص آن را برایم گوشزد کرده و یاری ام فرمائید .
سپاس از حضور شوق برانگیزتان
با آرزوی تندرستی


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 بهمن 1395 - 04:44

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









گویا قبلاً، خدمت بانوی مهربانِ داستانک عرض نموده‌ام، لکن تا این مهم در میان باشد، باز هم خواهم گفت که، آثار شما، مصداقِ بارز رشد یک نویسنده نسبت به آثار پیشین خودش است.(شما و بانو «ف.سکوت» و تا جایی که خاطرم مانده خانم «آرمیتا مولوی» که هر داستان نسبت به داستان پیش، روند و روال صعودشان چشم‌گیر بود) بدین سان، شوق پیگیری آثارتان، خواه ناخواه، برای راقم این سطور، همیشه وجود دارد.
دقت به جزییات در فضاسازی‌ و شخصیت‌سازی‌ها(..رگ‌های آبی روی دستش متورم و برآمده شده بود)، که از مولفه‌های داستان‌ها و الگوهای کلاسیک است، در این اثر خودنمایی می‌نماید و البته در جهتِ پیشبردِ روایت، خوش نشسته است.
نکته‌ی دیگر، سیرِ صعودی‌ نویسنده در نثر فارسی است. با توجه به اینکه، نوشتار برای انتشار در مجازی مهیا شده، لکن ، نثر نیاز ناچیزی به ویراست دارد، و نسبتاً خوش‌ریتم است.
به زعم من، قلم شما، طاقت و پتانسیل‌ نوشتارهای بلند (بالای بیست صفحه) را پیدا کرده است، البته، دلیل اصلی‌ام، ویژگی منحصر به فردتان در قصه‌سرایی است.
بانو، بی‌تعارف، ذهنتان بسیار قصه‌پرداز است و این یعنی نویسنده‌ی داستان.
این ویژگی شما، نبضِ غبطه است برای ما.
همه‌ی داستان‌ها شما، طرح و پی‌رنگِ محکم و پررنگ دارد، و اغلب اوقات قصه‌هایی جذاب در آن ساز می‌شود.
با این که آثار سوررئال یا تخیلی و خیالی نیز از شما خوانده‌ام، اما نکته‌ی جذاب برای‌ام، علاوه بر آن آثار، گرایش ذهنیت شما نسبت به نوشتار‌های رئال است. آثار رئال(واقع‌گرا) درست مانند یک سازه‌ی مکانیکی یا یک موتور ساعت کار می‌کنند و برای اینکه چرخ‌دنده‌های این موتور منظم و بدون گیر بچرخد، نیاز به -ذهنیتی قصه‌ساز- و حاذق و خلاق، مبرم و لازم است، که این خطیر، انگار در وجودتان نهادینه است، چیزی که اغلب در نویسندگان ایرانی این مکتب یا اساساً نیست، یا توهم‌ش هست. ناگفته نماند، میزان مطالعه‌ی بالای شما نیز در همه‌ی مواردی که عرض نمودم تاثیرگذار بوده و رخ‌نمایی می‌کند.


با تمام تفاسیری که درباره‌ی نویسندگیِ شما، تقدیم به ساحت‌تان نمودم، موضوعی ذهن مرا به شدت درگیر کرده است و باعث نگرانی‌ام شده!! آیا شما در جریان هستید که به طرز هولناکی مخلصتان هستم؟! خواهشاً و لطفاً اطلاع رسانی بفرمایید و بنده را از نگرانی برهانید، خاله جان :D :x

درود.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 28 بهمن 1395 - 09:26

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقا پیام نازنین رنجبران مهربان
بی اغراق و بی تعارف حضور شما شوق نوشتن را برایم صدچندان می کند و انرژی مثبتی به سوی این قلم ناقابل سرازیر می کند نمی توانم توصیف کنم .
چند وقت پیش به دوستی عرض کردم که خالی از عریضه نیست به شما هم بگویم نعمتی که خداوند در وجود من نهاده است و همیشه شاکرم این است که اولین ها را نمی توانم فراموش کنم . و این اولین ها همیشه کسانی بودند که دستم را گرفتند . مادرو پدرم ؛ معلم های ابتدائی ام و شما عزیزانی که در ابتدای کار در سایت صمیمانه دستم را گرفتیدو هدایتم کردید .
نگاه مشوقانه تان مرا مطمئنا در قسمت بعدی و داستان های بعدی یاری خواهد کرد و سعی خواهم کرد کاری قابل نگاه شما عزیزانم را ارائه بدهم .
در باب جمله آخرتان شدیدن شرمنده لطف و مرحمت شما شدم . نوازش دوستان مانند نواختن موسیقی روحم را تسکین داده و باعث میشود که زیبایی ها را کشف کنم . زیبایی خلقت در پخش کردن مهر است .
دنیای مجازی را دوست دارم زیرا که مرا با خوبانی مثل شما آشنا کرد . خواهرزاده ارجمند و بی نهایت عزیزم
برایتان صمیمانه سعادت و موفقیت ها آرزومندم


نام: آرش شهنواز   ارسال در پنجشنبه 28 بهمن 1395 - 08:44

سلام . مثل همیشه خوب بود


@آرش شهنواز توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 28 بهمن 1395 - 09:30

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای شهنواز عزیز و گرامی
از حضورتان ممنونم
بعد از مدت ها که شما را دیدم خوشحال شدم
چند بار به صفحه تان در تلگرام آمدم و عدم جواب باعث شد که شدیدن نگران شوم و اینک خوشحالم که صحیح و سلامت شما را می بینم .
سپاس که داستان هایم می خوانید
برایتان بهترین اوقات را آرزومندم .


@زهرابادره (آنا) توسط آرش شهنواز   ارسال در پنجشنبه 28 بهمن 1395 - 20:52

سلام بانو . مدتی ایران نبودم و از تلگرام استفاده نمی کردم. ببخشید. شرمنده شما شدم . خدمت همسر گرامی سلام گرم مخلص را برسانید. ارادتمندم


@آرش شهنواز توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 15:43

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مجدد آقای شهنواز گرامی
الحمدالله که صحیح و سالم هستید و این خودش نعمت
اشکالی ندارد همینکه خبر گرفتم خوشحال شدم
بزرگی تان را به همسرم رساندم و ایشان هم به شما ارادت خود ارسال فرمودند
سپاس گزارتان هستم


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 بهمن 1395 - 19:29

سلام ود وذ
داستان نثر عالی وروانی دارد وتوصیفات جذاب وگیرا وبابد منتظر ادامه بود تا ماجرا را فهمید.
عالی بود.
با آرزوی ووفقیت های بیشتر


@ترنم سرخسی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 15:45

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خانم سرخسی عزیزم
خوشحالم که حضور دارید و وقت خویش ب ای داستان من گذاشتید امیدوارم ادامه داستان هم جلب نظر شما کرده باشد
سپاس که خواندید
برایتان بهترین ها را آرزومندم


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 بهمن 1395 - 00:31

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" پشت لالایی این فصل ،
تو را کم دارم
قصه تنهاست
من و پنجره ها ،
به شب خلوت خود می نگریم .

صابر خوشبین صفت
28/11/1395 اهواز

سلام
درودها بر شما مهربانو
با شما و داستان همراهیم .....
سبز باشید .

@};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 15:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای خوش بین صفت عزیز و گرامی
از حضورتان ممنونم
آمدن مهمان عالیست البته اگر همراه خود هدیه ای هم بیاورد که دیگر عالیتر
امروز چنین حسی به من دست داد وقتی شعرتان را دکلمه کردم و لذت آن را در سلول هایم حس کردم
سپاس عالی بود .
ممنونم که همچنان در کنارم هستید و می خوانیدم
برایتان بهترین اوقات را آرزومندم


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 20:29

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مامانی مهربونم:*
خوبید؟
فعلا معافم از خوندن داستان،ولی این دلیل نمیشه که اسم شمارو پای داستانک ببینم و نیام عرض ادب:)
ایشالا چشام خوب شه از اولش میخونم داستانتون رو:*
:x :x :x :x :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 2 اسفند 1395 - 21:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر ماهدخت عزیزم عاطفه نازنینم
خوشحالم که مثل همیشه در کنارم هستی
اما خیلی ناراحت شدم الهی که هیچوقت کسالت ن اشته باشید وان شالله به خاطر کار زیاد در مدرسه است و خوب خواهد شد چشم های پر مهرتان .
شاد و شاداب باشید عزیزم
بهترین ها را داشته باشید


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 اسفند 1395 - 21:03

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
شاید دوستان دیگر ویژگی هارو بگن اما من روانی را در بیانتون بیشتر حس میکنم
ایجاد حس زیبای روان بودن
دوم بیان نکته های نگفته شده از حالتها همان راجع بتورم رگ دست
اینها و موردهایی که من نمیدانم کم نیستند امیدوارم داستان همینگونه در جزئیات و در سرتاسرش در کلیات قوام داشته باشد
درود بر شما گرامی
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 2 اسفند 1395 - 21:56

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها استاد عزیز و گرانقدر
از حضورتان ممنونم و اینکه وقت خود را در اختیار من می گزارید
حضور شما و پیام تان برایم فوق العاده انرژی می دهد .
امیدوارم رد مهربانی هایتان را همیشه در داستان ها حس کنم و این حضور تداوم داشته باشد .
تندرستی و شادابی شما آرزوی من است



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.