شرمنده

ظهر است و آسفالت خیابان در زیر یورش گرمای بی سابقه خورشید مچاله شده و رد پای تک و توک رهگذران را بر سینه اش حک می کند .
منصور آقا در مغازه خواربارفروشی اش که در انتهای خیابان خلوت
واقع شده در کنار کولر فکسنی اش که با سرو صدای بلند کار می کند نشسته . تسبیح فیروزه ای خوش رنگی در دست دارد و همزمان با انداختن تسبیح زیر لب ذکر می گوید .
صدای کشیده شدن طایر اتومبیلی جلوی مغازه توجه اش را جلب می کند .برای لحظه ای لب هایش از حرکت ایستاده .و چشمانش تلافی کرده و سرش را از پشت ویترین بزرگ شیشه ای بالا کشیده و به اتومبیل پیکانی نگاه می کند .
اول به ماشین پیکان و سپس به سرنشینانش نگاه می کند .
زن جوانی در کنار صندلی راننده نشسته که با دکمه های مانتو اش بازی می کند . نگاهش را به صندلی عقب چرخانده سه جفت چشم بشاش کودکانی که همزمان به او چشم دوخته اند .او را به یاد تنها آرزوی دیرینه اش انداخته ؛ حسرت بر صورت او رنگ تیره و خاکستری اش را پهن می کند .
صدای بسته شدن درب کنار راننده او را به خود آورده .حرکت قدم های راننده که با احتیاط قدم بر داشته و به طرف مغازه میاید باعث میشود منصور آقا از پشت ویترین شیشه ای بزرگ بیرون آمده و به پیشواز مشتری برود .
شیشه اتومبیل را کودکان پایین کشیده اند . یکی از آنها بلند می گوید : بابا برای من چیپس با ماست موسیر دار بخر .
کودکان دیگر نیز تبعیت کرده و هرکدام درخواست خوراکی مورد علاقه خود را دارند .
مرد نزدیک درب مغازه رسیده ؛ سرخود را برگردانده و با تحکم می گوید : چه خبرتونه بچه ها ؛ سرو صدا نکنین .
سپس وارد مغازه می شود . مستقیم به طرف کیسه های ده کیلویی برنج که در گوشه ای روی هم چیده شده اند رفته و بعد از پرسیدن قیمت یکی برداشته و سپس چند قلم اساسی دیگر نیز انتخاب کرده .آنها را به داخل صندوق اتومبیل گذاشته بر می گردد .
صدای داد و فریاد کودکان که پدرشان را تشویق به خریدن پفک و تخمه می کنند باعث می شود که مرد داخل مغازه کمی قدم زده و از هرکدام مقداری خریداری کند .
منصور آقا در پشت ترازو قرار گرفته ؛ با انگشتانی که تا لحظه ای پیش تسبیح می انداخت .خرید مشتری را جمع می بندد.
در این فاصله کوتاه مرد تنقلات را به کودکان خود رسانده و سپس با کارت عابر بانکش بر می گردد .
منصور آقا سرش پایینه که می گوید : صد و چهل هزار تومن. .
مرد می گوید : حاجی قربون دستت ؛ اگر شصت تومن هم پول نقد داشته باشی به من بدهی از کارتم دویست تومن بکش .
منصور آقا این پا و اون پا می کند .مرد دوباره با تاکید می گوید :
حاجی پول نقد شدیدن احتیاج دارم و دستگاه سر خیابان پول نداره.
منصور آقا تسلیم میشود و بدون کلمه ای حرف کشو را باز کرده و مبلغ شصت هزار تومن به مرد پرداخت می کند .
کارت را از او گرفته و به کارت خوان می کشد .
سر و صدای کودکانی که داخل پیکان زوار در رفته خوراکی ها را می خورند و شادی می کنند .تمرکز منصور آقا را به هم می زند .
.....رمزتو ن؟
جواب می دهد : بیست و چهار: بیست و چهار .
صدای متزلزل مرد جوان منصور آقا را دچار شک می کند . اهمیتی نمی دهد .
فیش کارتخوان را نگاه می کند و می خواند : موجودی کافی نیست ..
مرد با عجله جواب می دهد : پس بروم اون یکی کارتم را بیاورم .
و به شتاب به طرف پیکان اسقاطی اش می رود .
سر و صدای شادی کودکان سکوت خیابان را به هم زده است و منصور آقا با ذوق و شوق آنها را نگاه می کند.
مرد پشت فرمان قرار می گیرد و به بهانه برداشتن کارت سرخود را پایین میکشد .
نگاه منصورآقا دست او را می پاید که سویچ را می چرخاند و پیکان قراضه با سرعت باورنکردنی مرد را به همراه زن و فرزندانش از آنجا دور می کند .
منصور آقا مات و متحیر به طرف پیشخوان می چرخد .برگه کاغذی توجه او را جلب می کند . عینک خود را که از گردنش آویزان است روی چشمانش ثابت می کند و می خواند: امیدوارم از کاری که کردم مرا ببخشید .مدتی بود که شرمنده اهل و عیال بودم . تمام چیزهایی که گرفتم باضافه پول نقد ؛ همه آنها را یه روزی برایتان بر می گردانم .روزی که وضع مالیم به قدری خوب شود تا بتوانم برای فرزندم بدون ترس از نداری یه چیپس بخرم .
منصور آقا در حالیکه به پیکان قراضه اش فکر می کرد که هفته پیش فروخته بود برگه را در سطل آشغال انداخت .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

22

م.فرياد ,فرزانه بارانی ,تینا قدسی ,شيدا سهرابى ,عباس پیرمرادی ,داوود فرخ زاديان ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,زهرا بانو ,مرتضی حاجی اقاجانی ,شیدا محجوب ,حمید جعفری (مسافر شب) ,"صابرخوشبین صفت" ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی ,پیام رنجبران(اکنون) ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,بهروزعامری ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

تینا قدسی (25/5/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (25/5/1395),شهره کبودوندپور (25/5/1395),عباس پیرمرادی (25/5/1395),همایون به آیین (25/5/1395),فرزانه رازي (25/5/1395),م.فرياد (25/5/1395),الف.اندیشه (25/5/1395),عباس پیرمرادی (25/5/1395),بهروزعامری (25/5/1395),رضا فرازمند (25/5/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (25/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (26/5/1395),محمد صادق محمدی (26/5/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (26/5/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (26/5/1395), ناصرباران دوست (26/5/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (26/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (27/5/1395),شیدا محجوب (27/5/1395),م.ماندگار (27/5/1395),مهدی دارویی (27/5/1395),"صابرخوشبین صفت" (27/5/1395),زهرابادره (آنا) (28/5/1395),سید رسول مصطفوی (28/5/1395),عباس پیرمرادی (28/5/1395),زهرا بانو (29/5/1395),محمد علی ناصرالملکی (31/5/1395),شيدا سهرابى (31/5/1395),م.فرياد (3/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (11/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (21/6/1395),زهرابادره (آنا) (3/7/1396),کوثر علیزاده (2/11/1396),ماریا-لشکری (18/4/1397),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 09:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خواهر عزیز و دوست داشتنی سایت
آنای مهربانم
چهره ی بشاش و مهربانتان مرا سر ذوق آورد
یاد باد آن روزگاران که هم من هم شما هم دوستان دیرین چقدر توی سایت رفت و آمد داشتیم و برای هم می نوشتیم
داستانتان غافلگیرمان کرد حسابی:)
هرچند کمی ویرایش نگارشی لازم دارد تعلیق و کشش فراوانی داشت
فقر و نیاز؛ آدمها را مجبور می کند دیگر مثل سابق نقاب بر چهره نزنند و از دیوار خانه ها بالا روند. این روزها دزدی ها تغییر شکل داده و زیرکانه شده
چند روز قبل مقاله ای می خواندم از دزدی و گدایی مجازی در اینستاگرام و تله گرام با این ترفند که چند عکس از یک خانواده فقیر که کودکی بیمار دارند می کذارند و ذیل آن شماره حساب ;) :-/
امیدوارم مرد داستان زودتر دینش را به منصور اقا ادا کند:)



توده هاي پرفشار بغض از هر سو هجوم آورده اند
آسمان امشب غبارآلود و ابري پيش بيني مي شود
جبهه ي ناپايداري مي رسد از شرق و غرب قلبها
بارش باران اشك و برف پيري پيش بيني مي شود
رعد و برق و باد و طوفان كوچه هاي شهر را پر مي كند
احتمال ضرب و شتم و دستگيري پيش بيني مي شود
بادها از سمت مغرب مدرك جعلي به تهران مي برند
پست بالاي مشاور يا وزيري پيش بيني مي شود
پول باد آورده اي از پولهاي حوزه ي نفت جنوب
خارج از قانون جوّ و راه شيري پيش بيني مي شود
ابر و باد امشب اگر با ماه و خورشيد و فلك كل كل كنند
روزگار " قهوه ي تلخ مديري" پيش بيني مي شود
در فضاي خانه هاي مؤمنين و پايبندان حلال
موج كفرآلود حرمان و فقيري پيش بيني مي شود
راهبانان محور ليلا و مجنون را به شدّت بسته اند
لغزش از كوه بلند رستگاري پيش بيني مي شود...
يك خبر از "واحد جعل خبر" اينك به دست ما رسيد:
امشب اينجا آفتابي گرمسيري پيش بيني مي شود!


پ.ن(زيرنويس خبرها):


دادن يارانه ي دارو به داروخانه ها تصويب شد

خودكشي با قرص نان و سمّ سيري پيش بيني مي شود

نویسا باشید:x @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 10:01

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام آجی دوقلوی نازم:x
دلم برات یه فینقیلی شده:D
چرا نیستی؟
خیلی دلم هواتو کرده خیلیییییی:x :x :x :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 10:47

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلااااااااااااااااااام عاطی عزیزززززم
من که اینجام دخمل خودت کجایی؟!
نیستی! نمی نویسی !
دلم برات شده یه ذره
شاید با دست پر برگردم;)
شنبه احتمالا یه داستان آپ می فرمایم:D
تو هم یادت نره
عاشقتم شدید
این عکس پروفایلت کپی خودته
فضول و بشاش :D
بپر بغلم :x :x :x :x :x :* :*
خیلی خوشحالم از حضورت و احوال پرسیت
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 12:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر ماهبانوی عزیزم
از حضورتان ممنونم
اگر بدانید چقدر دلتنگ شما. سایر دوستان داستانکی هستم غلو نکرده ام .
یادمه قبل ترها اگر دوستی در جوابدهی به دوستان کوتاهی می کرد. یا دیر داستان آپ می کرد من از کسانی بودم که زبان به شکایت می گشودم ولی الان به قدری گرفتاری بر من تلمبار شده که خودم از خودم شرمنده می شوم تا چه برسد به دوستان .
به هرحال در دادن جواب ها کوتاهی کردم اما بر خلاف میل قلبی ام بود و قلبم به خاطر شما عزیزانم می طپد .
سپاگزارم که نگاه پرمهرتان را بر نبشته اندک من انداخته و بزرگمنشانه تعریفش کردید .
امیدوارم خانواده داستانکی مان در کنار هم به موفقیت های بزرگ نائل آید همه تان را این آنا ی کوچک دوستتان دارد


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 09:59

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مامانی گلم:x
چه داستانی بود
من کلا زیاد با ثروت و مال و منال آن چنانی موافق نیستم،ولی همیشه از خدا میخوام،حداقل در حد رفع نیاز،پدر و مادر هارو شرمنده نکنه،خیلی سخته،من پارسال یه شاگردی داشتم که باباش رو وسط سال از کار اخراج کرده بودن:( وقتی بقیه بچه ها خوراکی میخوردن و این نگا میکرد،من آتیش میگرفتم،متاسفانه یاخوشبختاته ،باوجود سن کمش غروری هم داشت که آدم نمیتونست کمکی هم بکنه،فقط به یه عنوانی میتونستم یواشکی تو کیفش آجیل و خوراکی بذارم،اونم به اسم : فرشته مهربون!!
هردفعه که میدید چشماش برقی میزد وقتی ازش می پرسیدم دوس داری تو آینده چیکاره بشی؟میگفت فرشته مهربون...:(
البته به آرزوش رسید ودوماه بعدش به خاطر بیماری قلبی اش ،رفت پیش خدا و واقعا فرشته شد....
مامانی الان دارم گریه میکنم،دلم واقعا میسوزه،من از ته دلم معتقدم به خدا و به کاراشم ایمان دارم اما نمیدونم چرا حکمت"فقیر بودن"بعضی آدمارو نمیتونم درک کنم،خصوصا وقتی یه مرد با همه غرورش پیش زن و بچه اش خورد میشه من دیگه قفل میشم.
نمیدونم چرا واقعا؟
البته مطمئنم اگه چراشو هم میدونستم دیوونه میشدم:(
ببخشید مامانی ماهم،اصلا داستانتون رو خوندم یاد فرشته کوچولوی خودم افتادم،فرشته ای که همیشه توخوابم میاد با یه لبخند بزرگ...
خیلی عالی نوشتید،تک به تک جملاتتون رو تصویر سازی کردم،من همیشه سر نماز هام ایم دعارو میکنم از ته ته ته ته ته دلم از خدا میخوام که هیچ پدری این مدلی آزمایش نشه.امیدوارم این مسائل همیشه در حد داستان بمونه.
مامانی مهربونم مثل همیشه گل کاشتید بایه داستان فوق العاده قوی و احساساتی،مثل همیشه موفق شدید اشک منو دربیارید;) :*
عاشششششششقتونم:x
معذرت میخوام که زیاد شد:">
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 16:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر عزیزم عاطفه نازنین
ممنونم که داستان مرا مهربانانه خواندید
ببخشید با گوشی جواب می نویسم و مکافات خود را دارد
تنها به این بسنده می کنم
من هم دوستت دارم عزیزم
شاد و موفق باشید


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 10:19

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی درود بر شما بانو بادره گرامی

داستانتان شروع و پایان خوبی داشت. با سینه لگدمال شده خیابان شروع می شد و با دلی پردرد به پایان می رسد. گره پایانی داستان و شوک نهایی هم خوب ترسیم شده بود و ماندگاری داستان در ذهن خواننده کمک می کرد. اینکه توجیه درستی و یا نادرستی تصمیمات شخصیت های داستان را بی هیچ جمله ی اضافه ای بر عهده خواننده بگذاریم خود یک هنر نوشتن است که شما بخوبی از عهده آن بر آمدید.

سپاس از شما و قلم متعهدتان
نامتان جاودان @};-


@عباس پیرمرادی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 10:27

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب پیرمرادی،خوبین؟ :)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 14:46

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

سلام عاطفه خانم@};-

مرسی از شما. خوشحالم دوباره میبینمتون.

همیشه شاد و موفق باشی.


@عباس پیرمرادی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 15:11

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن مرررررسی:)
همچنین@};- @};- @};-


@عباس پیرمرادی توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 26 مرداد 1395 - 17:40

نمایش مشخصات بهروزعامری درود بر شما


@};- @};- @};-


@عباس پیرمرادی توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 26 مرداد 1395 - 17:44

نمایش مشخصات بهروزعامری درود بر شما

والا از نظر برشت فکر کنم ایرادی نداشته باشه

ودر فرانسه هم قانونی تصویب شد که کمی این کارا اشکالی نداره
ساختمان و پرداخت زیبایی داشتید



@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 10:32

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

سلام استاد عزیز@};-

از لطف و نظر مساعدی که نسبت به من دارید، خوشحالم.

شاداب و سرزنده بمانید.



نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 16:17

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)

نوه جان مینویسد ...

درود بر انام جان . خوبین میدونم ...
داستان جالبی بود و من دوستش داشتم ...
دنبال یه شعری بودم که خیلی قبلتر ها خونده بودم ... لامصب نه یادم افتاد و نه تونستم پیداش کنم ...
این روزها شعر ها هم بی ادب شدن و بازی شون گرفته دیگه ... والا به خدا !قبلنا خیلی سر به راه و را دست بودن ... دس میخنداختی میتونستی خیلی ساده برشون داری ... ولی الان چی ؟!
حتی دنیای شعرا هم عاره ! ;) :(
هیچی دیگه ... گشتم نبود !
چسبید آنام جان .
شاد شاد شاد باشین و عاشق تا ته ته تهش ...
دونخته ؟! محشرررررررررررر
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 16:39

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزيز@};-
خوشحالم از اینکه داستانی از قلم باتجربه ی شما میخونم:)
داستان تلخ و شيرينتون به دلمون نشست@};-
فقر، آيين ملتي ست، كه از سرمايه دار بت مي سازد... م. فرياد:(
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 16:59

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بزرگوار
چه عجب دوباره بعد از کلی شما را دیدیم ، امیدوارم حالتان خوب باشد:)
" شرمنده " حکایت نداری هاست ، که بعضی ها به بی راهه کشیده می شوند .
از خوانش داستان لذت بردم و همینطور از پایان آن
از اینکه دوباره نوشتید متشکرم ، و از اینکه توانستم یکی از اثرهای شما را بخوانم خوشحالم
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 23:26

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب

زیبا نوشتید

حکایت فقر را

بهره بردم

دست مریزاد@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 23:56

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر شما
از عناصر مختلفی در داستان بهره برده بودید اما بازی با کنجکاوی مخاطب بیشتر خودش را نشان می داد.
قلم تان پویا


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 00:52

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر آناجانم :x

خوبید آناجان ؟خوشحالم که بعد از مدتها داستان آپ کردید .

داستان اجتماعی و قابل تاملی بود . درود بر قلم متعهدتان .


منم مثل عزیز عمه دنبال شعر و مطلبی بودم .خیلی گشتم ولی چیزی پیدا نکردم . چه بد قلق شدن این مطلبا .

شاد و پیروز باشید آناجانم .:x :* @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 02:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
به بانوی مهربانی ها آناجان عزیزم
شماره کارت منم بیست چهار بیست و چهاره .. منم مثل آقای توی داستان هیچی توی کارتم نیست .. تا این حد تطابق دارم با شخصیت داستان
عجب رو دستی خورد منصور آقا
نمیدونم چرا حس میکنم ریتم داستان اینجوریه ک باید دلت برای شخصیت دزد داستان بسوزه ... ولی به نظرم .. دزدی اصلا کار خوبی نیست ..تحت هیچ شرایطی هم مورد تایید نیست .. حتی خدا توی قرآن هم همینو میگه ..میگه از نبودن روزی نترسید ..همونی ک شما رو آفریده بی شک بهترین روزی دهنده هست ... ما ادم ها کلا موجودات مزخرفی هستیم .. ک فک میکنیم اگه یه روز بی پول بودیم فرداش میمیریم ..کلا به خدا اعتماد نداریم
همین آقای دزد داستان ک همه دوستانی ک داستانش رو خوندن احساساتی شدن اگه همت میکرد و مثل بقیه مردم تن به کار میداد ..الان نه شرمنده زن و بچه اش بود نه دزد
به قول راوی داستان یه پیکان غراضه ک داشت .. منصور آقا همونم نداشت .. بنده خدا سر ظهر نشسته بود توی مغازه تا یه قرون روزی حلال نصیبش بشه
از همه این حرف های مزخرفی ک من زدم بگذریم .. پاراگراف شروع داستان عالی بود .. کشش داستان فوق العاده ...روانی داستان حرف نداشت
خیلی خوب بود لذت بردم از خوندن داستانتون

دم قلمتون همیشه خدا گرم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 مرداد 1395 - 16:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود برخواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره
چه داستان ساده و دلنشینی بود ! از خواندنش کلی لذت بردم . ممنون بخاطراینکه با برگشتن به داستانک باعث رونق مجدد آن شدید .
و اما حکایت داستان : درد فقر و نداری و راه های خلاقانه ی ای که مردم گرفتار برای رهایی از آن اختراع می کنند بسیار زیبا تصویر شده بود .

پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 11:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب فروان استاد عزیز داستانک :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 22:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو کبودوند پور گرامی
چقد اتفاقای خوب تو داستانک افتاده . بی شک حضور شما از پس یک غیبت نگران کننده ذوق و شکر انگیز است .
پاینده باشید


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 13:29

درود بر بانو بادره عزیز
داستان زیبایی بود با روایت خوب شما.
درونمایه این داستان نیز مثل بقیه داستانهایتان،نشان از سیر فکری والای شما دارد و چقدر قشنگ، تخلف و خطاهای انسان ها را که ناشی از شرایطی خاص است، قلم می زنید و همه را ناگزیر به تجربه درک والا از مسائل می نمایید!


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 13:32

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو آنا
داستان زیبایی بود
مثل همیشه از قلمتون لذت بردم
سبز باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در چهار شنبه 27 مرداد 1395 - 22:46

سلام
زیبا و روان بود و ریتم قصه به دل بود .
داستانی قشنگ مهمان شما بودم .
سرسبز باشید.@};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 17:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر اساتید و دوستان عزیزم
جناب باران دوست ؛ جناب عامری ؛ جناب حاج آقا جانی اساتید بزرگوار ؛ آقای پیر مرادی عزیز آقای به آیین بزرگوار آقای جعفری ارجمند آقای شریفی گرانقدر و دختر مهربانم رازی عزیز بانو اندیشه عزیزم ماندگار نازنینم نرجسی مهربانم . برادر بزرگوارم استاد معظم آقای فرازمند .آقای فریاد بزرگوار و و آقای خوش بین صفت ارجمند و سایر دوستانی که به داستان من با مهر نگاه کردند و نواقص آن را ندیده گرفتند تشکر می کنم
از دوستانم پوزش می طلبم که به واسطه اینکه با گوشی کار می کنم برایم مقدور نشد که تک به تک ادای احترام نمایم
بی شک مدیون نگاه همه شمایان هستم
برای همگی آرزوی موفقیت و شادکامی دارم
شاد باشید و تندرست


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 18:28

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام خانم بادره
دیر آمدم اما آمدم ،داستان خوبی بود اما مرد راننده نمی داند منصور آقا آیا راضی هست یا نه ؟ مال حرام اصل و بنیان زندگی را به هم می زند .
خوب نوشته شده بود چون نویسنده خوبی داشت ،مختصر و مفید .
خوشحالم شما را دوباره زیارت می کنم
در ضمن من منصور آقا را مقصر می دونم که احتیاط نمی کنه ،مرد رانند را مقصر می دونم که دزدی می کنه ولی بیشتر از همه دولتی را مقصر می دونم که بی شعور و به فکر مردمش نیست و کاری کرده که مردهای جامعه شرمنده خانوادشون بشن .
موفق و نویسا باشید


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:54

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر آناى عزيزم


لازم به ذکره که ابياتى چند در تقدير و تشکر از مدير سايت به خاطر عاپ به موقع و زود به زود و تغيير در شيوه ى مديريتى داستانک بسرايم...يکم صبر کنيد بياد...ها اومد

مدير ما قشنگه
جيباش پره فشنگه
ميگه بيا بگير اشتراک
وگرنه زيرت ميگيرم با ليفتراک

خو چى کنم من ذوق شاعريم در همين حده...
عرضم به خدمتتون خدا هيچ پدوى رو شرمنده ى زن و بچه اش نکنه خيلى دره براى يه مرد. ممنون از داستان زيبا و مثل هميشه نکته بينتون . درود بر شما .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 11:18

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود فراوان خانم زهرا بانوی عزیزم و آقای مصطفوی گرامی
از حضور گرمتان ممنونم و اینکه داستان را وقت گذاشته و خواندید بی شک حضورتان برایم تاثیرگذار خواهد بود
سپاسگزارتان هستم
پوزش مرا از اینکه نت وانستم تنهایی خدمت برسم. پذیرا باشید
أقای مصطفوی نوشته ها و داستان ها نشان دهنده اوضاع اجتماعی است و من سعی کردم به این مورد در داستان اشاره کنم نمی دانم تا چه حد موفق شده ام
ممنونم که نگاه ویژه ای داشتید
زهرای عزیزم برایداستان شما بارهاکامنت نوشتم. لی متاسفانه
ارسال نشد و من شرمنده شما و تمام دوستانی شدم که چنین مشکلی پیدا کردند ایراد از نت من است همگی مرا ببخشید
ولیداستان ها رامی خوانم برایتان موفقیت ها أرزومندم
همگی شاد باشید


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 20:17

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود انای من
بابتت تاخیرم پوزش
هواااااااااااااااااارتا شرمنده
فقط اومدم عرض ارادت:x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 21:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شیدا نازنین دخترم
حضورتان همیشه باعث انبساط خاطرم بوده ممنونم که سر زدید .
از نظر من آمدن مهم است که آمدید تاخیر برای همه ما هست عزیزم
قربان مهر روزافزون شما بشوم
موفقیت و سعادت شما آرزوی قلبی من است بهترینم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.