دوست داشتن واقعی


محله ی ما در نخستین پاییز پس از سالها دوری از آن بسیار پر شور ، دل انگیز و زیبا بود . اواخر آبان ماه وزش بادهای سرد ، درختان را به کلی برهنه کرده بود و زمین سرد را با رقص برگها به رنگهای گرم پاییزی مُزین کرده بود . دستانم را درجیبهایم گذاشتم و در حال عبوراز کوچه های محله بودم . با صدای قار قار کلاغ ها ناگهان به خود آمدم و روبه روی مدرسه ابتدایی سال های کودکی ام بودم . صبح یک روز پاییزی ، زنگ مدرسه به صدا درآمد و همگی سر کلاس چشم به راه ورود خانم معلم مهربان و دوست داشتنی مان بودیم . آن روز صبح ، وقتی خانم معلم وارد کلاس سوم ما شدند همراه با پسر بچه ای لاغر و چشمانی کوچک و موی مشکی و لباس های ارزان قیمت گشاد و ظاهری ژنده و ژولیده بود . والدینش کارگران فصلی بودند ، جزء آن دسته از فقیرترین اقشار جامعه که درآمدشان تنها کفاف خوراک و پوشاک بخور و نمیرشان را می کرد . خانم معلم دفتر حضور و غیاب را روی میز گذاشت و با لبخند همیشگی که بر لب داشت و با لحن آرام و مهربانش گفت بچه ها دوست و همکلاس جدیدتان دارا . کتاب های درسی تازه ای در دستان کوچکش داشت که از فرط سرما قرمز شده بودند . خانم معلم او را کنار صندلی خالی من نشاند . دارا با شور و شوق کتابهایش را روی میز گذاشت و در حالی که چشمهایش برق می زد با لبخند رضایت بخشی بر لب خیره به خانم معلم شد . همه خانم معلم را بسیار دوست داشتند اما کسی بیشتراز دارا عاشق و شیفته ی او نبود و آن دلیل خاصی داشت ، خانم معلم با هزینه ی خودش دارا را در مدرسه ثبت نام کرده بود و به او و خانواده اش کمک می کرد . کنجکاو شدم تا درباره ی او بیشتر بدانم . نزدیکش شدم و گفتم چرا تا الان به مدرسه نیامده ای؟؟ با همان لبخند نقش بسته روی لبانش گفت همراه با پدرم در مزرعه ها کار می کردیم و حالا که فصل چیدن تمام شده می توانم به مدرسه بیایم . چند روزی سپری شد . حضورش حس دلپذیری به من می داد و پسری خوشرو و فعال و بسیار باهوش بود . تصمیم گرفتم با او دوست شوم . هر چه بیشتر او را می شناختم به پاکی و مهربانی و سادگی اش بیشتر پی می بردم . روزی سر کلاس خانم معلم درباره ی کمک به همنوع صحبت می کرد و اینکه عاقبت پاداش تمام کارهای نیک و بدمان را خواهیم دید و درآخر گفت که خدا در قلب همه ی ما انسان هاست . آن روز چیزی از گفته های خانم معلم را نفهمیدم اما دارا آنها را خوب درک می کرد . بعد از کلاس دارا از من پرسید آیا تا به حال خدا را دیده ای ؟؟ گفتم نه ! زیرا خدا در آسمان است و ما نمی توانیم او را ببینیم . دارا گفت خانم معلم خداست ، مادرم می گوید خدا بسیار مهربان است و ما را دوست دارد و به ما کمک می کند پس خانم معلم همان خداست . هفته ای یک بار زنگ انشا داشتیم که همیشه موضوعات بسیار جذاب و سرگرم کننده ای را خانم معلم انتخاب می کرد و کل هفته در انتظار این کلاس بودیم . زیرا قبل از خواندن انشا هر کس قسمتی از آن را با پانتومیم اجرا می کرد و پی به متن انشای او می بردیم . موضوع این هفته رنگ مورد علاقه مان بود . هر کدام از بچه ها با اجرای پانتومیم به کمک خانم معلم پی به رنگ مورد علاقه اش بردیم . نوبت به دارا رسید ، با دستان کوچکش شکل یک پنج وارون را نشان داد و همگی در همان دقایق اول از روی شکل قلب ، رنگ قرمز را حدس زدیم . سپس دارا رو به خانم معلم کرد و گفت اینجا جای شماست . بعد از گذشت سالیان زیاد از آن زمان ، فهمیدم تنها چیزی که تا به امروز در ذهن و قلب و خاطره ی هر انسانی می ماند تنها مهربانی است ، مهربانی و دیگر هیچ .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 15 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ツفریماه آرام فر ツ ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (1/4/1396),م.ماندگار (1/4/1396),هستی مهربان (1/4/1396), ツفریماه آرام فر ツ (1/4/1396),مهسا تنانی (2/4/1396),م.فرياد (2/4/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (2/4/1396),علیرضا بهتویی (3/4/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (6/4/1396),تیشکه رستاری (8/4/1396),سعید بیک زاده (10/4/1396),علی عطایی (15/4/1396),رضا فرازمند (17/4/1396),معصومه هوشمندیان (20/4/1396),منوچهر عزیزی (22/4/1396),داود عزیزی (31/4/1396),

نقطه نظرات

نام: محسن نظری   ارسال در شنبه 3 تير 1396 - 23:52

زیبا بود..ممنون


نام: محسن نظری   ارسال در یکشنبه 18 تير 1396 - 17:07

زیبا بود مخصوصا که توی گرمای تابستون حال و هوای پاییز به آدم میچسبه...قلمتان مانا


نام: منوچهر عزیزی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 تير 1396 - 18:29

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی مدرسه


آنجا ، دور دستها ، مدرسه ی کودکیم
با عبوری پرپیچ و خم
از خیابانی بنام سرنوشت
گذرگاهه رهگذرانی ، در پی نان

در کلاسش ، تخته ای سیاه
نیمکتی ارغوانی
دفتری با سرمشق عشق
آنجا ، دور دستها ، مدرسه ی کودکیم

#منوچهر عزیزی
کتاب شعر چه نیازی به باران است
داستان خاطره وار زیبایی بود که مرا به یاد شعرم انداخت
موفق باشید


نام: منوچهر عزیزی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 تير 1396 - 18:30

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی مدرسه


آنجا ، دور دستها ، مدرسه ی کودکیم
با عبوری پرپیچ و خم
از خیابانی بنام سرنوشت
گذرگاهه رهگذرانی ، در پی نان

در کلاسش ، تخته ای سیاه
نیمکتی ارغوانی
دفتری با سرمشق عشق
آنجا ، دور دستها ، مدرسه ی کودکیم

#منوچهر عزیزی
کتاب شعر چه نیازی به باران است
داستان خاطره وار زیبایی بود که مرا به یاد شعرم انداخت
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.