عمر

به دهه چهارم عمرم نزدیک میشوم،وترسم بیشتر،که عاشقی نکرده بمیرم. می دانم که خواهی آمد
اما،می ترسم زمانی بیایی که دیگر نه زمان برایم معنا داشته باشد، نه رمقی برای عاشقی
بی وفا چه کسی میتوانست این همه عاشقانه برایت بنویسد،اصلا چه کسی بدون شعرهای من ،تو را خواهد شناخت.
تو را من جاودانه کردم در نوشته هایم.تاروپود تو بجز نامت در این شعرها جاریست
تازه اگر هم تو را نشناختند باز با خواندن شعرهایم به تو رشک خواهند ورزید
راستی میدانی حال این روزهایم شبیه کیست؟شبیه معتادی عادت کرده به ترامادول
تقصیر من نیست ، اشتباه تو بود که مرا عادت داد به نبودنت
بی وفا ، نکش مرا ،بگذار تا به مرگ طبیعی بمیرم...
امضا:شهرام



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.ماندگار ,فاطمه سادات حيدري ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (27/3/1396),م.ماندگار (29/3/1396),فاطمه سادات حيدري (29/3/1396),رضا فرازمند (3/4/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.