صاف و صیقلی

من میگم زندگی مثل یه لوله ی صاف و صیقلی میمونه که عمودیه، همونقدر یکنواخت و سُر! دیروز که سوار اتوبوس شدم یه مرد سیبیلوی بانمک رو دیدم که سیبیلاش یه چیزی بین سیبیل دالی و بهنامِ بانی بود، کلاه سرش بود و دستش رو گرفته بود به میله ی صیقلی اتوبوس، یه لبخند از روی ترحم روی لباش نقش بسته بود و از بالای عینکش بهم زل زده بود و بر و بر نگاهم می کرد! نمیدونم چه فکری پیش خودش می کرد! چند بار نگاهمو ازش دزدیدم، اما فایده ای نداشت، سرم رو انداختم پایین و بعد از ۳۰ ۴۰ ثانیه دوباره بهش نگاه کردم، بازم همون لبخند مسخره روی صورتش بود و چشم تو چشم بهم نگاه می کرد، بیخیال بشو نبود، یه کم خودمو شاکی نشون دادم، ببینم واکنش درست رو نشون میده یا شوت تر از این حرفاس، که دیدم پوزخند زد و سرش رو انداخت پایین، چند ثانیه صبر کرد و دوباره زل زد بهم و مستقیم توی چشمام نگاه کرد. جوری که نگاه می کرد نشون می داد که انگار که چیز زیادی برای از دست دادن نداره و همه چیز رو توی زندگیش به سُخره میگیره و حالا هم حال میکنه که سر به سر تو بزاره. وقتی توی اینجور موقعیتا گیر می افتم به شدّت دستپاچه میشم و نمیدونم چه عکس العملی نشون بدم، احساس میکنم به حریم شخصیم تعرض شده، کنترل اوضاع راحت از دستم در میره و استرس میگیرم. بعد از این که با خودم کلّی کلنجار رفتم، تصمیم گرفتم برای بار اول توی سرتاسر زندگیم، یه کم تهاجمی بازی کنم و برم ازش بپرسم که چرا انقدر نگاهم میکنه، چون واقعاً برام جالب بود، می خواستم بدونم یارو راجع به من چه فکری می کنه، یه لبخند که حاکی از دلسوزی و ترحم باشه حرفای زیادی برای گفتن داره، اون آقا هزاران هزار شناخت متفاوت میتونه از من داشته باشه ولی در اصل یکی از اون هزاران هزار رو در حال حاضر داره.
پا شدم و رفتم سمتش، وقتی دید دارم بهش نزدیک میشم ابروهاش رو به طرز احمقانه ای بالا انداخت، پیش خودم گفتم یا همجنگراس، با یه قدرت جنسی قوی یا یه آدم به شدت احمق با یه قوه ی فکری ضعیف، وقتی که تقریباً رسیده بودم بهش یه لحظه پشیمون شدم و خواستم برگردم سر جام بشینم، برگشتم دیدم یکی از اونایی که ایستاده بودن، جامو گرفته. دیگه مجبور بودم سر پا وایسم، در ضمن از نگاه های آقای پوآرو هم نجات پیدا کرده بودم. اما کافی نبود، کم کم خودمو کشوندم سمتش و تا فاصله ی یه قدمی نزدیکش شدم. نمیدونستم چی بگم، یه دفعه از دهنم پرید و بهش سلام کردم، جوابمو نداد و با بی حوصلگی صورتش رو چرخوند به سمتی که خانوما نشسته بودن. دیگه چیزی نگفتم، تا وقتی که به نزدیکای ایستگاهی که باید پیاده میشدم رسیدیم. خواستم پیاده بشم بهش گفتم:" ببخشید امکانش هست رد بشم؟ میخوام پیاده شم" گفت:" از اونور برو، اونور امکانش هست!"
از این جا به بعدش دیگه دست خودم نبود، احساس می کردم باید حق تمام کسایی که در طول تاریخ یه آدم بیشعور بهشون ظلم کرده رو از این یارو بگیرم. بهش گفتم:"نه اتفاقاً امکانش فقط از اینوره" و صاف توی چشماش نگاه کردم. سیبیلاشو پیچوند، یه لبخند ناقص زد و گفت:" دقیقاً از کدوم ور عزیزم"، همین خونسردیش می رفت روی اعصابم، آخه آدم انقدر بیشخصیت و خونسرد. گفتم "دقیقاً همونجایی که شما ایستادی" تا اینو گفتم چند نفر از کسایی که نشسته بودن سرشون رو آوردن بالا و بهم نگاه کردن. صداش رو برد بالا:" من از جام تکون نمیخورم، اگه ناراحتی عزیزم، میتونی از پنجره بری، اتفاقاً بازم هست عزیزم"، خودشم جا خورده بود وگرنه انقدر عزیزم عزیزم راه نمی نداخت. تصمیم گرفتم دیگه باهاش دهن به دهن نشم، فایده ای نداشت، فقط خودم رو زشت می کردم. به ایستگاه که رسیدیم پیاده شدم و داشتم توی مسیر خونه پیاده روی می کردم که دیدم یکی زد پشت شونه م، برگشتم دیدم خودشه، جا خوردم، سیگارش خاموش گوشه ی لبش بود و با یه لحن مهربون و موش مردگی به خصوصی بهم گفت:"آتیش داری پسرم؟" گفتم:" من پسر شما نیستم آقا! لطفاً حد خودتون رو بشناسید" خندید و گفت:" شایدم باشی، از کجا انقد مطمئنی؟" گفتم:" امکانش هست که شما پسر من باشی؟" گفت:"نه! به هیچ عنوان! من سنم از شما بیشتره، و بیشتر احتمالش هست که شما پسر من باشی"
منم به خاطر مشکلاتی که در زمینه ی پدر توی زندگیم داشتم، قاطی کردم و یقه ش رو گرفتم، اونم یقه ی منو چسبید و گفت:" چته مردک! من فقط فکر کردم پدرتم" تا اینو گفت، همزمان با مشتش محکم گذاشت زیر چشمم که هنوزم جاش هست نصیبش شد، منم متقابلاً زدمش و دعوا بالا گرفت. من توی دعوا انقدر میترسم و هیجانی میشم که دست و پام رو حس نمیکنم و همین باعث میشه کنترل بدنم و نداشته باشم و راحت کتک بخورم، مردم به جای جدا کردن زنگ زدن پلیس و دو تا مامور اومدن و دستبند به دست ما رو تا کلانتری بردن. مردک توی راه هیچ حرفی نمیزد، مامورها هم که باهاش حرف میزدن، جوابشونو نمی داد
توی سالن انتظار کلانتری نشوندنمون کنار هم و یه مامور اومد که قضیه رو صورتجلسه کنه.
+خجالت نمیکشید تو خیابون، جلو زن و بچه ی مردم دعوا می
کنید؟ (رو کرد به پیرمرده)شما چی پدر؟ شما که سنی ازتون گذشته.
_این آقا یقه ی منو گرفت، من که کاریش نداشتم، تازه تو اتوبوسم که بودیم بهم گیر داد
+گیر داد؟ غلط کرد گیر داد
رو کرد به من و گفت:+ مگه آب و جوت زیاد شده که مزاحم این ، آقای محترم شدی! حالا میفرستمت بازداشتگاه تا حالت جا بیاد، بفهمی یه سطل ماست چقد کره داره.

گفتم:" این به من گیر داد، تو اتوبوس هی نگام می کرد، وقتی هم پیاده شدم از اتوبوس، افتاد دنبالم و پیله کرده بود که من پدرتم! جناب سروان! این آقا به مادر من توهین کرده.

طرف یه استوار نحیف و مردنی بود، وقتی بهش گفتم جناب سروان داشت بال در میاورد. از پیرمرده پرسید که من راست میگم یا نه،
یارو هم بدون کوچکترین مکثی قیافه ی حق به جانب گرفت و گفت:" نه! دروغ میگه! آخه من مادر ایشون رو از کجا می شناسم که بخوام بهشون توهین کنم، در ضمن اگه مادرشون رو میشناختم راجع به تربیت بچه یه کم باهاشون صحبت می کردم"

وقتی استوار حواسش نبود، پیرمرد نادون بهم چشمک زد و خندید، میخواستم به استوار بگم ولی این یارو جونور تر از این حرفا بود که دم به تله بده، فقط خودمو غیرمعقول تر جلوه می دادم، حوصله ی دردسر بیشتر از این رو نداشتم. می خواستم زودتر تموم بشه تا برسم خونه
استوار بعد از یه سخنرانی طولانی راجع به صله ی رحم و همنوع دوستی، از یارو پرسید که شکایت داری؟ اونم یه کم به خودش پیچید و با عشوه گفت:"نه! ولی باید مطمئن شم که امنیتم دیگه توسط ایشون تهدید نمیشه، اگه ممکنه یه تعهد ازش بگیرید"
منم تعهدنامه رو اونجوری که استوار بهم دیکته می کرد نوشتم و امضا و اثرانگشت هم زدم و دستبندارو باز کردن و به اتفاق هم رفتیم بیرون از کلانتری. باز اونجا پشت سرم داشت راه می رفت که داد زد: "پسرم توجیه شدی که چجوری باید با پدرت رفتار کنی؟" با این حرفش آتیشی شدم، دیگه تحمل این مزخرفات بیمزه شو نداشتم، مرتیکه ی دلقک بی همه چیز این همه ساعت منو سگ دست آموز خودش فرض کرده بود، نمیتونستم دیگه بیشتر از این به این خفّت تن بدم، یا باید حالش رو بد می گرفتم یا احساس می کردم نصف وجودم سر جاش نیست. دوباره یقه ش رو گرفتم و این بار یه سیلی آبدار هم حواله ی صورت نازنینش کردم، حق داشتم! اون موجود موجود پلیدی بود. از شانس بدم همون ماموری که صورتجلسه کرده بود و از من تعهد گرفته بود شاهد ماجرا شد و اومد اول یقه مو چسبید و بعد بهم دستبند زد و انداختتم توی بازداشتگاه. من لحظه به لحظه ی شب رو با دو تا معتاد توی یه اتاق کوچیک و نم گرفته بودم و خوابم نمی برد،اون پیرمرده هم رفت که رفت پی کار و زندگیش.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرابادره (آنا) ,پیام رنجبران(اکنون) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نگین پارسا (9/5/1397),همراز محمدی (9/5/1397),زهرابادره (آنا) (9/5/1397),نگین پارسا (10/5/1397),زهرا میرزایی (13/5/1397),پیام رنجبران(اکنون) (15/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),امیر قراچه (12/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 16:22

نمایش مشخصات نگین پارسا داستان باحالی بود این روزا همچین ادمایی زیادن..موفق وپیروزباشید


@نگین پارسا توسط امیر قراچه Members  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 23:11

نمایش مشخصات امیر قراچه ممنونم، همچنین


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 23:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان جالبی بود
به قول خانم پارسا ،این روزها افراد بیمارگونه در جامعه زیاد دیده میشود ، شما خوب استفاده کردید .
قلم تان مانا و موفق


@زهرابادره (آنا) توسط امیر قراچه Members  ارسال در جمعه 12 مرداد 1397 - 14:23

نمایش مشخصات امیر قراچه خیلی ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.