سکوت




سکوت
زن جلوی آینه آرایش می کرد. پوستی شفاف داشت که از سفیدی به مهتابی می زد، با چشم هایی سیاه و نافذ. بعد رفت کمد لباس هایش را باز کرد. چند لحظه ای به لباس های گران قیمتی که کنار هم چیده شده بودند نگاه کرد. انتخاب کردن یکی از میان آنها بنظر کار سختی می آمد. یکی را بیرون کشید و به تن کرد اما نپسندید. بعد پیراهن دیگری پوشید. از آن هم خوشش نیامد. و همینطور چند لباس دیگر را هم امتحان کرد اما از هیچکدامشان خوشش نیامد. دستِ آخر به یاد پیراهن اطلس آبی رنگی افتاد که تازگیها خریده بود. آن را پوشید. پیراهن تا مچ پاهایش می رسید. در آینه به خودش نگاه کرد ولبخندی بر لبانش نشست.
وقتی وارد هال شد مرد روی کاناپه لم داده بود. روزنامه ای دستش بود و با گوشی صحبت می کرد. زن را که دید صحبتش را قطع کرد. زن متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. هنوز زمان زیادی از آخرین دعوایشان نگذشته بود و معمولا این مرد بود که اغلب پس از هربگو مگو برای آشتی پا پیش می گذاشت. با خود فکر کرد حالا نوبت او است که سرِ صحبت را با مرد باز کند زیرا که دلش نمی خواست تمام راه را در سکوت بگذرانند.گفت عزیزم، به نظرت توی این لباس زیبا شده ام؟ مرد انگار که حرف زن را نشنیده باشد سرش را بیشتر در روزنامه فرو برد.لحظه ای بعد سرش را بالا آورد و از روی بی اعتنایی نگاهی گذرا به سر تا پای زن انداخت که منتظر ایستاده بود. لبخند محوی زد. گفت خیلی خوب شدی... روزنامه را به کناری انداخت و از روی کاناپه بلند شد. بلند قد بود و چهار شانه، با موهایی صاف که به جو گندمی می زد. گفت من آماده ام و اگر تو هم آماده هستی راه می افتیم.
نگهبان پیری درِ اتوموبیلِ را برای زن باز کرد. مرد پشت رل نشست. ماشین را روشن کرد و پا روی پدال گازگذاشت. ماشین از جا کنده شد.
هوا رو به تاریکی می رفت که از خیابان های پر ترافیک شهرگذشتند. سپس مدتی طولانی در جاده ای جنگلی راندند در حالی که سکوت میانشان حاکم بود. زن در تاریک روشن غروب به ردیف درخت های کنار جاده نگاه می کرد که چون اشباحی متحرک به سرعت از برابرشان رد می شدند. مرد به جاده چشم دوخته بود و گاهی سیگاری دود می کرد. زن یکبار برگشت و به چهره درهم کشیده مرد نگاه کرد. خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد. مدتی بعد مرد به یک جاده فرعی پیچید و پس از طی مسافتی کوتاه، جلوی باغ بزرگی ایستاد.
محل برگزاری مهمانی، ساختمانی بود در انتهای باغ، محصور در میان درختان بلند،که به طرز زیبایی نورپردازی شده بود. در حین ورود به سالن، مرد با میزبان و دو نفر دیگردست داد و بعد زن را به آنها معرفی کرد. زن هم به تاسی از مرد با آنها دست داد. وارد سالن که شدند بیشتر میزها اشغال شده بود. با این وجود هنوز یکی دو میز خالی در انتهای سالن به چشم می خورد. آنها پس از درنگی کوتاه پشت میزی در گوشه ای از سالن قرار گرفتند. آهنگ نشاط انگیزی پخش می شد و پیش خدمت ها پذیرایی از مهمان ها را شروع کرده بودند. یخ مجلس کم کم آب می شد و گیلاس های شراب یکی پس از دیگری بالا می رفت. مرد هم هر چند لحظه گیلاسی بالا می زد و پشت سرش سیگاری می گیراند. زن اما در خود وساکت نشسته بود.
بعد از شام، به جز چند چراغ کم نور، همه چراغ ها خاموش شدند. سپس آهنگ تا انتهای عشق با من برقص پخش شد و زن و مرد برای رقصیدن از پشت میزهایشان بلند شدند. زن اما همچنان آرام نشسته بود و به زوج هایی خیره مانده بود که سرخوشانه در آغوش هم می رقصیدند. بعد نگاهش با نگاه مرد جوانی تلاقی کرد که چند صندلی آن طرف تر نشسته بود. زن فورا نگاهش را دزدید.برگشت به سمت مرد تا چیزی به او بگوید اما صندلی اش را خالی دید. با خود گفت حتما رفته بیرون تا هوایی تازه کند.
آهنگ به پایان رسیده بود. زوج ها پشت میزهایشان برگشته بودند اما مرد پیدایش نبود. لحظاتی بعد زن که از انتظار خسته شده بود، کیفش را برداشت و از سالن خارج شد.
بیرون نسیم خنکی سرشاخه های درختان را به بازی گرفته بود. دیگر صدای موسیقی نمی آمد و سکوتی وهم انگیزبر باغ مستولی شده بود. در آن سکوت، زمزمه گفتگوی عاشقانه ای به گوش زن رسید. از میان سایه روشن درخت ها، زن و مردی گرم صحبت بودند. زن فورا مرد را شناخت. خود را پشت درختی کشید تا از دید آنها پنهان بماند. فاصله زیادی بین شان نبود وچهره زن ناشناس حالا واضح تر دیده می شد که مستانه می خندید. مرد هم مست کرده بود و صدای خنده اش بلند بود. وقتی همدیگر را می بوسیدند، زن احساس کرد چیزی در درونش شکست. بدنش سست شد و به زانو در آمد. همانجا کنار درحت نشست و سرش را میان دست هایش گرفت. لحظه ای بعد به خودش آمد. سیگاری از کیفش در آورد و دنبال فندک گشت. اما پیدا نمی کرد. کسی فندک روشن را جلویش گرفت. سرش را بلند کرد. مرد جوانی برابرش ایستاده بود. خوبید خانم؟... کمکی از من ساخته است؟... زن چند لحظه نگاهش کرد و بعد سیگارش را با آتش او روشن کرد.
شب از نیمه گذشته بود که مهمانی به پایان رسید. پس از خداخفظی، زن و مرد سوار ماشین شان شدند. در طول راه باز هم سکوت بود که حکمفرمایی می کرد. زن از پشت شیشه به ردیف درختانی نگاه می کرد که چون اشباحی از برابرش می گذشتند. سرانجام مرد سکوت را شکست. مهمانی خوبی بود... به من که خیلی خوش گذشت... زن لحظه ای مکث کرد، گفت به من هم همینطور.
سیروس جاهد



















سکوت
زن جلوی آینه آرایش می کرد. پوستی شفاف داشت که از سفیدی به مهتابی می زد، با چشم هایی سیاه و نافذ. بعد رفت کمد لباس هایش را باز کرد. چند لحظه ای به لباس های گران قیمتی که کنار هم چیده شده بودند نگاه کرد. انتخاب کردن یکی از میان آنها بنظر کار سختی می آمد. یکی را بیرون کشید و به تن کرد اما نپسندید. بعد پیراهن دیگری پوشید. از آن هم خوشش نیامد. و همینطور چند لباس دیگر را هم امتحان کرد اما از هیچکدامشان خوشش نیامد. دستِ آخر به یاد پیراهن اطلس آبی رنگی افتاد که تازگیها خریده بود. آن را پوشید. پیراهن تا مچ پاهایش می رسید. در آینه به خودش نگاه کرد ولبخندی بر لبانش نشست.
وقتی وارد هال شد مرد روی کاناپه لم داده بود. روزنامه ای دستش بود و با گوشی صحبت می کرد. زن را که دید صحبتش را قطع کرد. زن متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. هنوز زمان زیادی از آخرین دعوایشان نگذشته بود و معمولا این مرد بود که اغلب پس از هربگو مگو برای آشتی پا پیش می گذاشت. با خود فکر کرد حالا نوبت او است که سرِ صحبت را با مرد باز کند زیرا که دلش نمی خواست تمام راه را در سکوت بگذرانند.گفت عزیزم، به نظرت توی این لباس زیبا شده ام؟ مرد انگار که حرف زن را نشنیده باشد سرش را بیشتر در روزنامه فرو برد.لحظه ای بعد سرش را بالا آورد و از روی بی اعتنایی نگاهی گذرا به سر تا پای زن انداخت که منتظر ایستاده بود. لبخند محوی زد. گفت خیلی خوب شدی... روزنامه را به کناری انداخت و از روی کاناپه بلند شد. بلند قد بود و چهار شانه، با موهایی صاف که به جو گندمی می زد. گفت من آماده ام و اگر تو هم آماده هستی راه می افتیم.
نگهبان پیری درِ اتوموبیلِ را برای زن باز کرد. مرد پشت رل نشست. ماشین را روشن کرد و پا روی پدال گازگذاشت. ماشین از جا کنده شد.
هوا رو به تاریکی می رفت که از خیابان های پر ترافیک شهرگذشتند. سپس مدتی طولانی در جاده ای جنگلی راندند در حالی که سکوت میانشان حاکم بود. زن در تاریک روشن غروب به ردیف درخت های کنار جاده نگاه می کرد که چون اشباحی متحرک به سرعت از برابرشان رد می شدند. مرد به جاده چشم دوخته بود و گاهی سیگاری دود می کرد. زن یکبار برگشت و به چهره درهم کشیده مرد نگاه کرد. خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد. مدتی بعد مرد به یک جاده فرعی پیچید و پس از طی مسافتی کوتاه، جلوی باغ بزرگی ایستاد.
محل برگزاری مهمانی، ساختمانی بود در انتهای باغ، محصور در میان درختان بلند،که به طرز زیبایی نورپردازی شده بود. در حین ورود به سالن، مرد با میزبان و دو نفر دیگردست داد و بعد زن را به آنها معرفی کرد. زن هم به تاسی از مرد با آنها دست داد. وارد سالن که شدند بیشتر میزها اشغال شده بود. با این وجود هنوز یکی دو میز خالی در انتهای سالن به چشم می خورد. آنها پس از درنگی کوتاه پشت میزی در گوشه ای از سالن قرار گرفتند. آهنگ نشاط انگیزی پخش می شد و پیش خدمت ها پذیرایی از مهمان ها را شروع کرده بودند. یخ مجلس کم کم آب می شد و گیلاس های شراب یکی پس از دیگری بالا می رفت. مرد هم هر چند لحظه گیلاسی بالا می زد و پشت سرش سیگاری می گیراند. زن اما در خود وساکت نشسته بود.
بعد از شام، به جز چند چراغ کم نور، همه چراغ ها خاموش شدند. سپس آهنگ تا انتهای عشق با من برقص پخش شد و زن و مرد برای رقصیدن از پشت میزهایشان بلند شدند. زن اما همچنان آرام نشسته بود و به زوج هایی خیره مانده بود که سرخوشانه در آغوش هم می رقصیدند. بعد نگاهش با نگاه مرد جوانی تلاقی کرد که چند صندلی آن طرف تر نشسته بود. زن فورا نگاهش را دزدید.برگشت به سمت مرد تا چیزی به او بگوید اما صندلی اش را خالی دید. با خود گفت حتما رفته بیرون تا هوایی تازه کند.
آهنگ به پایان رسیده بود. زوج ها پشت میزهایشان برگشته بودند اما مرد پیدایش نبود. لحظاتی بعد زن که از انتظار خسته شده بود، کیفش را برداشت و از سالن خارج شد.
بیرون نسیم خنکی سرشاخه های درختان را به بازی گرفته بود. دیگر صدای موسیقی نمی آمد و سکوتی وهم انگیزبر باغ مستولی شده بود. در آن سکوت، زمزمه گفتگوی عاشقانه ای به گوش زن رسید. از میان سایه روشن درخت ها، زن و مردی گرم صحبت بودند. زن فورا مرد را شناخت. خود را پشت درختی کشید تا از دید آنها پنهان بماند. فاصله زیادی بین شان نبود وچهره زن ناشناس حالا واضح تر دیده می شد که مستانه می خندید. مرد هم مست کرده بود و صدای خنده اش بلند بود. وقتی همدیگر را می بوسیدند، زن احساس کرد چیزی در درونش شکست. بدنش سست شد و به زانو در آمد. همانجا کنار درحت نشست و سرش را میان دست هایش گرفت. لحظه ای بعد به خودش آمد. سیگاری از کیفش در آورد و دنبال فندک گشت. اما پیدا نمی کرد. کسی فندک روشن را جلویش گرفت. سرش را بلند کرد. مرد جوانی برابرش ایستاده بود. خوبید خانم؟... کمکی از من ساخته است؟... زن چند لحظه نگاهش کرد و بعد سیگارش را با آتش او روشن کرد.
شب از نیمه گذشته بود که مهمانی به پایان رسید. پس از خداخفظی، زن و مرد سوار ماشین شان شدند. در طول راه باز هم سکوت بود که حکمفرمایی می کرد. زن از پشت شیشه به ردیف درختانی نگاه می کرد که چون اشباحی از برابرش می گذشتند. سرانجام مرد سکوت را شکست. مهمانی خوبی بود... به من که خیلی خوش گذشت... زن لحظه ای مکث کرد، گفت به من هم همینطور.
سیروس جاهد
























سکوت
زن جلوی آینه آرایش می کرد. پوستی شفاف داشت که از سفیدی به مهتابی می زد، با چشم هایی سیاه و نافذ. بعد رفت کمد لباس هایش را باز کرد. چند لحظه ای به لباس های گران قیمتی که کنار هم چیده شده بودند نگاه کرد. انتخاب کردن یکی از میان آنها بنظر کار سختی می آمد. یکی را بیرون کشید و به تن کرد اما نپسندید. بعد پیراهن دیگری پوشید. از آن هم خوشش نیامد. و همینطور چند لباس دیگر را هم امتحان کرد اما از هیچکدامشان خوشش نیامد. دستِ آخر به یاد پیراهن اطلس آبی رنگی افتاد که تازگیها خریده بود. آن را پوشید. پیراهن تا مچ پاهایش می رسید. در آینه به خودش نگاه کرد ولبخندی بر لبانش نشست.
وقتی وارد هال شد مرد روی کاناپه لم داده بود. روزنامه ای دستش بود و با گوشی صحبت می کرد. زن را که دید صحبتش را قطع کرد. زن متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. هنوز زمان زیادی از آخرین دعوایشان نگذشته بود و معمولا این مرد بود که اغلب پس از هربگو مگو برای آشتی پا پیش می گذاشت. با خود فکر کرد حالا نوبت او است که سرِ صحبت را با مرد باز کند زیرا که دلش نمی خواست تمام راه را در سکوت بگذرانند.گفت عزیزم، به نظرت توی این لباس زیبا شده ام؟ مرد انگار که حرف زن را نشنیده باشد سرش را بیشتر در روزنامه فرو برد.لحظه ای بعد سرش را بالا آورد و از روی بی اعتنایی نگاهی گذرا به سر تا پای زن انداخت که منتظر ایستاده بود. لبخند محوی زد. گفت خیلی خوب شدی... روزنامه را به کناری انداخت و از روی کاناپه بلند شد. بلند قد بود و چهار شانه، با موهایی صاف که به جو گندمی می زد. گفت من آماده ام و اگر تو هم آماده هستی راه می افتیم.
نگهبان پیری درِ اتوموبیلِ را برای زن باز کرد. مرد پشت رل نشست. ماشین را روشن کرد و پا روی پدال گازگذاشت. ماشین از جا کنده شد.
هوا رو به تاریکی می رفت که از خیابان های پر ترافیک شهرگذشتند. سپس مدتی طولانی در جاده ای جنگلی راندند در حالی که سکوت میانشان حاکم بود. زن در تاریک روشن غروب به ردیف درخت های کنار جاده نگاه می کرد که چون اشباحی متحرک به سرعت از برابرشان رد می شدند. مرد به جاده چشم دوخته بود و گاهی سیگاری دود می کرد. زن یکبار برگشت و به چهره درهم کشیده مرد نگاه کرد. خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد. مدتی بعد مرد به یک جاده فرعی پیچید و پس از طی مسافتی کوتاه، جلوی باغ بزرگی ایستاد.
محل برگزاری مهمانی، ساختمانی بود در انتهای باغ، محصور در میان درختان بلند،که به طرز زیبایی نورپردازی شده بود. در حین ورود به سالن، مرد با میزبان و دو نفر دیگردست داد و بعد زن را به آنها معرفی کرد. زن هم به تاسی از مرد با آنها دست داد. وارد سالن که شدند بیشتر میزها اشغال شده بود. با این وجود هنوز یکی دو میز خالی در انتهای سالن به چشم می خورد. آنها پس از درنگی کوتاه پشت میزی در گوشه ای از سالن قرار گرفتند. آهنگ نشاط انگیزی پخش می شد و پیش خدمت ها پذیرایی از مهمان ها را شروع کرده بودند. یخ مجلس کم کم آب می شد و گیلاس های شراب یکی پس از دیگری بالا می رفت. مرد هم هر چند لحظه گیلاسی بالا می زد و پشت سرش سیگاری می گیراند. زن اما در خود وساکت نشسته بود.
بعد از شام، به جز چند چراغ کم نور، همه چراغ ها خاموش شدند. سپس آهنگ تا انتهای عشق با من برقص پخش شد و زن و مرد برای رقصیدن از پشت میزهایشان بلند شدند. زن اما همچنان آرام نشسته بود و به زوج هایی خیره مانده بود که سرخوشانه در آغوش هم می رقصیدند. بعد نگاهش با نگاه مرد جوانی تلاقی کرد که چند صندلی آن طرف تر نشسته بود. زن فورا نگاهش را دزدید.برگشت به سمت مرد تا چیزی به او بگوید اما صندلی اش را خالی دید. با خود گفت حتما رفته بیرون تا هوایی تازه کند.
آهنگ به پایان رسیده بود. زوج ها پشت میزهایشان برگشته بودند اما مرد پیدایش نبود. لحظاتی بعد زن که از انتظار خسته شده بود، کیفش را برداشت و از سالن خارج شد.
بیرون نسیم خنکی سرشاخه های درختان را به بازی گرفته بود. دیگر صدای موسیقی نمی آمد و سکوتی وهم انگیزبر باغ مستولی شده بود. در آن سکوت، زمزمه گفتگوی عاشقانه ای به گوش زن رسید. از میان سایه روشن درخت ها، زن و مردی گرم صحبت بودند. زن فورا مرد را شناخت. خود را پشت درختی کشید تا از دید آنها پنهان بماند. فاصله زیادی بین شان نبود وچهره زن ناشناس حالا واضح تر دیده می شد که مستانه می خندید. مرد هم مست کرده بود و صدای خنده اش بلند بود. وقتی همدیگر را می بوسیدند، زن احساس کرد چیزی در درونش شکست. بدنش سست شد و به زانو در آمد. همانجا کنار درحت نشست و سرش را میان دست هایش گرفت. لحظه ای بعد به خودش آمد. سیگاری از کیفش در آورد و دنبال فندک گشت. اما پیدا نمی کرد. کسی فندک روشن را جلویش گرفت. سرش را بلند کرد. مرد جوانی برابرش ایستاده بود. خوبید خانم؟... کمکی از من ساخته است؟... زن چند لحظه نگاهش کرد و بعد سیگارش را با آتش او روشن کرد.
شب از نیمه گذشته بود که مهمانی به پایان رسید. پس از خداخفظی، زن و مرد سوار ماشین شان شدند. در طول راه باز هم سکوت بود که حکمفرمایی می کرد. زن از پشت شیشه به ردیف درختانی نگاه می کرد که چون اشباحی از برابرش می گذشتند. سرانجام مرد سکوت را شکست. مهمانی خوبی بود... به من که خیلی خوش گذشت... زن لحظه ای مکث کرد، گفت به من هم همینطور.
سیروس جاهد






















سکوت

زن جلوی آینه آرایش می کرد. پوستی شفاف داشت که از سفیدی به مهتابی می زد، با چشم هایی سیاه و نافذ. آرایش که تمام شد رفت سراغ کمد لباس هایش. چند لحظه ای به پیراهن های گران قیمتی که کنار هم چیده شده بودند نگاه کرد. انتخاب کردن یکی از میان آن همه بنظر کار سختی می رسید. یکی را بیرون کشید و به تن کرد اما نپسندید. بعد پیراهن دیگری پوشید. از آن هم خوشش نیامد. و همینطور چند لباس دیگر را هم امتحان کرد اما از هیچکدامشان خوشش نیامد. دستِ آخر به یاد پیراهن اطلس آبی رنگی افتاد که تازگیها خریده بود. آن را پوشید. پیراهن تا مچ پاهایش می رسید. با خودش گفت این از همه بهتر است، همین را می پوشم. بعد از میان جعبه جواهراتش گران قیمت ترین گردن بند را به گردن آویخت و جلوی آینه ایستاد. از زیبایی خودش به وجد آمد ولبخندی بر لبانش نشست.
وقتی وارد هال شد مرد روی کاناپه لم داده بود. روزنامه ای دستش بود و با گوشی صحبت می کرد. زن را که دید صحبتش را قطع کرد. زن متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. هنوز زمان زیادی از آخرین دعوایشان نگذشته بود و معمولا این مرد بود که اغلب پس از هربگو مگو برای آشتی پا پیش می گذاشت. با خود فکر کرد حالا نوبت او است که سرِ صحبت را با مرد باز کند زیرا که دلش نمی خواست تمام راه را در سکوت بگذرانند.گفت عزیزم، به نظرت توی این لباس زیبا شده ام؟ مرد انگار که حرف زن را نشنیده باشد سرش را بیشتر در روزنامه فرو برد.لحظه ای بعد سرش را بالا آورد و از روی بی اعتنایی نگاهی گذرا به سر تا پای زن انداخت که منتظر ایستاده بود. لبخند محوی زد. گفت خیلی خوب شدی... روزنامه را به کناری انداخت و از روی کاناپه بلند شد. بلند قد بود و چهار شانه، با موهایی صاف که به جو گندمی می زد. گفت من آماده ام و اگر تو هم آماده هستی راه می افتیم.
نگهبان پیری درِ اتوموبیلِ را برای زن باز کرد. مرد پشت رل نشست. ماشین را روشن کرد و پا روی پدال گازگذاشت. ماشین از جا کنده شد.
هوا رو به تاریکی می رفت که از خیابان های پر ترافیک شهرگذشتند. سپس مدتی طولانی در جاده ای جنگلی راندند در حالی که سکوت میانشان حاکم بود. زن در تاریک روشن غروب به ردیف درخت های کنار جاده نگاه می کرد که چون اشباحی متحرک به سرعت از برابرشان رد می شدند. مرد به جاده چشم دوخته بود و گاهی سیگاری دود می کرد. زن یکبار برگشت و به چهره درهم کشیده مرد نگاه کرد. خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد. مدتی بعد مرد به یک جاده فرعی پیچید و پس از طی مسافتی کوتاه، جلوی باغ بزرگی ایستاد.
محل برگزاری مهمانی، ساختمانی بود در انتهای باغ، محصور در میان درختان بلند،که به طرز زیبایی نورپردازی شده بود. در حین ورود به سالن، مرد با میزبان و دو نفر دیگردست داد و بعد زن را به آنها معرفی کرد. زن هم به تاسی از مرد با آنها دست داد. وارد سالن که شدند بیشتر میزها اشغال شده بود. با این وجود هنوز یکی دو میز خالی در انتهای سالن به چشم می خورد. آنها پس از درنگی کوتاه پشت میزی در گوشه ای از سالن قرار گرفتند. آهنگ نشاط انگیزی پخش می شد و پیش خدمت ها پذیرایی از مهمان ها را شروع کرده بودند. یخ مجلس کم کم آب می شد و گیلاس های شراب یکی پس از دیگری بالا می رفت. مرد هم هر چند لحظه گیلاسی بالا می زد و پشت سرش سیگاری می گیراند. زن اما در خود وساکت نشسته بود.
بعد از شام، به جز چند چراغ کم نور، همه چراغ ها خاموش شدند. سپس آهنگ تا انتهای عشق با من برقص پخش شد و زن و مرد برای رقصیدن از پشت میزهایشان بلند شدند. زن اما همچنان آرام نشسته بود و به زوج هایی خیره مانده بود که سرخوشانه در آغوش هم می رقصیدند. بعد نگاهش با نگاه مرد جوانی تلاقی کرد که چند صندلی آن طرف تر نشسته بود. زن فورا نگاهش را دزدید.برگشت به سمت مرد تا چیزی به او بگوید اما صندلی اش را خالی دید. با خود گفت حتما رفته بیرون تا هوایی تازه کند.
آهنگ به پایان رسیده بود. زوج ها پشت میزهایشان برگشته بودند اما مرد پیدایش نبود. لحظاتی بعد زن که از انتظار خسته شده بود، کیفش را برداشت و از سالن خارج شد.
بیرون نسیم خنکی سرشاخه های درختان را به بازی گرفته بود. دیگر صدای موسیقی نمی آمد و سکوتی وهم انگیزبر باغ مستولی شده بود. در آن سکوت، زمزمه گفتگوی عاشقانه ای به گوش زن رسید. از میان سایه روشن درخت ها، زن و مردی گرم صحبت بودند. زن فورا مرد را شناخت. خود را پشت درختی کشید تا از دید آنها پنهان بماند. فاصله زیادی بین شان نبود وچهره زن ناشناس حالا واضح تر دیده می شد که مستانه می خندید. مرد هم مست کرده بود و صدای خنده اش بلند بود. وقتی همدیگر را می بوسیدند، زن احساس کرد چیزی در درونش شکست. بدنش سست شد و به زانو در آمد. همانجا کنار درحت نشست و سرش را میان دست هایش گرفت. لحظه ای بعد به خودش آمد. سیگاری از کیفش در آورد و دنبال فندک گشت. اما پیدا نمی کرد. کسی فندک روشن را جلویش گرفت. سرش را بلند کرد. مرد جوانی برابرش ایستاده بود. خوبید خانم؟... کمکی از من ساخته است؟... زن چند لحظه نگاهش کرد و بعد سیگارش را با آتش او روشن کرد.
شب از نیمه گذشته بود که مهمانی به پایان رسید. پس از خداخفظی، زن و مرد سوار ماشین شان شدند. در طول راه باز هم سکوت بود که حکمفرمایی می کرد. زن از پشت شیشه به ردیف درختانی نگاه می کرد که چون اشباحی از برابرش می گذشتند. سرانجام مرد سکوت را شکست. مهمانی خوبی بود... به من که خیلی خوش گذشت... زن لحظه ای مکث کرد، گفت به من هم همینطور.
سیروس جاهد
























شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

م.فرياد ,متین یحیی زاده ,شهره کبودوندپور ,سعید بیک زاده ,هستی مهربان ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سیروس جاهد (4/4/1396),م.فرياد (4/4/1396),هستی مهربان (4/4/1396),م.ماندگار (4/4/1396),شهره کبودوندپور (4/4/1396),همایون طراح (4/4/1396),سیروس جاهد (4/4/1396),سعید بیک زاده (5/4/1396),شهره کبودوندپور (5/4/1396),الف . محمدی (5/4/1396),زهرا بانو (7/4/1396),سلمان ارژن (10/4/1396),معصومه هوشمندیان (19/4/1396),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 10:50

درود
در داستان از آهنگ زیبای بامن برقص صحبت شد, جا داره یادی کنیم از لئونارد کوهن که پارسال فوت کردند و این آهنگش همیشه شنیدنی بوده است.

یاد داستانم افتادم. داستان فقط بامن برقص که قرار بود ویرایشش کنم :D هنوز وقت پیدا نکردم. امیدوارم انقدر زنده بمونم که ویرایشش کنم.

داستان سکوت رو خوندم. زیبا نوشتید اما چقدر تلخ بود. اصلا دوست ندارم بین زن و شوهر ها کدورتی پیش بیاد و بمونه. کاش زن و شوهر داستانتان بیاد روز های اول آشنایشون می افتادن. اونوقت شاید در آخر داستان زن احساس تنفر وجودشو نمی گرفت.
فک کنم داستان فقط با من برقصمو خوندید. اصلا همش سعی کردم زن و مرد داستانمو آشتی بدم. چه معنی داره قهر :D
قلم زیبایی دارید. از کلمات و جمله هایتان پیش از همه لذت بردم چون زمینه ساز برای تصویر سازی در ذهنم بود و بخاطر همین از تصویرهای داستان لذت بردم.
ببخشید نقدی نمی نویسم. ذهنم بسیار مشغوله
در پایان متن آهنگ تا انتهای عشق مرا برقصان لئونارد کوهن تقدیم می کنم.


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 11:06


Dance me to your beauty with a burning violin

Dance me through the panic till I'm gathered safely in

Lift me like an olive branch and be my homeward dove

Dance me to the end of love

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone

Let me feel you moving like they do in Babylon

Show me slowly what I only know the limits of

Dance me to the end of love

Dance me to the wedding now, dance me on and on

Dance me very tenderly and dance me very long

We're both of us beneath our love, we're both of us above

Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born

Dance me through the curtains that our kisses have outworn

Raise a tent of shelter now, though every thread is torn

Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin

Dance me through the panic till I'm gathered safely in

Touch me with your naked hand or touch me with your glove

Dance me to the end of love

برقص آر مرا تا زیباییت با نوای سوزاننده ویولون

برقص آر مرا  در میان بیم و هراس تا در آرامش قرار گیرم

بلند کن مرا مانند شاخه های زیتون  

و پرنده ی من باش که به خانه باز می گردد

برقص آر مرا تا انتهای عشق

آه بگذار تا زیباییت را ببینم زمانی که همه شواهد مرده اند

بگذار حرکتت را حس کنم مانند آنها که در بابل احساس کردند

به آرامی نشانم ده آنچه را که تنها مرزهایش را می شناسم

برقص آر مرا تا انتهای عشق

برقص آر مرا تا جشن عروسی ، برقص آر مرا ، برقص آر

برقص آر مرا خیلی نرم و برقص آر مرا خیلی طولانی

هر دوی ما زیر نفود عشق‌مان هستیم، هر دوی ما در اوجیم

برقص آر مرا تا انتهای عشق

برقص آر مرا از میان پرده‌هایی که بوسه‌های‌‌مان پوسیده شان کرده اند  
خیمه ای به منظور سرپناه به پا کن ، گرچه خیمه ای که همه ریسمانش پاره شده  

برقص آر مرا تا انتهای عشق

برقص آر مرا تا زیباییت با نوای سوزاننده ویولون

برقص آر مرا  در میان بیم و هراس تا در آرامش قرار گیرم

لمس کن مرا با دست برهنه ات  یا لمس کن مرا با دستکشت

برقص آر مرا تا انتهای عشق

لئونارد کوهن


@متین یحیی زاده توسط سیروس جاهد Members  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 23:48

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام بر متین بانو عزیز
بسیار خوشحالم که از نوشته داستان خوشتون اومد و سپاس از مهر و لطف شما.
کاملا درست حدس زدید من قبلا داستان فقط با من برقص شما رو خونده بودم. داستان خوبی بود که به قول شما فقط نیاز به ویرایشی دوباره داشت. چون به کوهن علاقه زیادی دارم هم به شعرهاش و هم به صداش، داستان شما برایم جذابیت بیشتری داشت بخصوص اینکه این آهنگ در داستانتون نقش مثبتی هم بین زن و شوهر ایفا می کرد در ست ع***************** من که باعث ناراحتی شما هم شد. از این بابت از طرف شخصیت های زن و مرد داستان سکوت از شما عذرخواهی می کنم. متاسفانه وقتی داستانی رو شروع می کنم با اینکه طرح از پیش آماده ای دارم اما در طول داستان شخصیت ها عنان اختیار را از دست من خارج می کنند و خودشون به نوعی مسیر داستان رو پیش می برند که مطابق خواسته شون باشه... با این وصف باید بپذیریم که در دور و بر ما بیش از اینکه عشق بین زن و شوهر ها حاکم باشه کدورت غلبه داره که در بسیاری از موارد منجر به جدایی هم میشه. این موضوع امروزه نسبت به گذشته ابعاد گسترده تری هم پیدا کرده بویژه در میان اقشار ثروتمند جامعه و همچنین در طیف فرو دست جامعه هم خودش رو به نوعی دیگه نشون میده با توجه به بحران اقتصادی و حضور بیست و چهر ساعته ماهواره ها و سریال های هنجار شکن ترک و نیز شبکه های اجتماعی فیس بوک و تلگرام ... و می دونیم که وقتی سطخ فرهنگ و ظرفیت درک علمی اجتماعی یک جامعه پایین باشه هر پیده نویی میتونه نقش شکل خطرناک هم پیدا کنه...
و طبیعتا بارتاب این مسائل در قلم نویسنده ها بیشتر خودش رو نشون میده و الا من خودم اصلا دوست ندارم بیانگر سیاهی ها و تباهی باشم اما اگر جز این هم باشم اون وقت انگار که در این جامعه زندگی نمی کنم و


@سیروس جاهد توسط سیروس جاهد Members  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 23:57

نمایش مشخصات سیروس جاهد و سپاس بسیار از اینکه زحمت کشیدید و آهنگ زیبا و خاطره انگیز تا انتهای عشق با من برقص کوهن را به دو زبان برایم فرستادید. تازگیها از کوهن کتابی ترجمه شده که پیش از مرگش چاپ شده. کتابی به نام " کتاب خواستن" به ترجمه آزاده کامیار که شعرهای آخری کوهن را میشه در اون پیدا کرد شعرهایی زیبا و عمیق. فکر می کنم این کتاب توی اکثر کتابفروشی ها پیدا بشه.
ضمنا خوشحال میشم هر وقت سرتون خلوت شد نقد کوبنده ای هم برای داستانم بنویسید. شوخی. البته واقعا لطف می کنید که بنویسید.
با درود فراوان


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 14:27

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
سینمایی نوشته بودید و زیبا! داستان فضاسازی بسیار خوبی دارد. برش های زمانی به خوبی پشت سر هم قرار گرفته اند و لطمه ای به داستان وارد نمی کند. چیزی که در داستان کوتاه ، به خصوص در این سبک ، کار حساس و دشواری ست. از این صحنه به آن صحنه ، از این پوزیشن به پوزیشن دیگر ، همراه با تصاویری همچون : روشن کردن فندک جلوی زن ، تمامن مرا به یاد فیلم های کلاسیک می انداخت. از این رو می گویم سینمایی نوشته اید. به هر حال از خواندن کار لذت بردم. محتوا هم که واضح و روشن بود.

خسته نباشید.

سبز باشید


@همایون طراح توسط سیروس جاهد Members  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 00:16

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود بر جناب طراح عزیز
پیش از این هم داستان ها و نقد های فنی و ارزشمند شما را خوانده بودم و پیش خودم نگاه تیزبین شما را تحسین کرده بودم. این نگاه هوشمندانه در این نقد کوتاهی که لطف کردید و بر داستان من نوشتید نیز به خوبی نمایان است.
نظر و دیدگاه شما نسبت به داستان سکوت برایم بسیار جالب بود چیزی که کمتر از سوی خواننده های داستان های من به آن اشاره شده بود یعنی نگاه سینمایی من به مقوله داستان کوتاه. مولفه هایی که برشمردید را کاملا قبول دارم چون خودم سالها در رابطه با نقد فیلم قلم زده ام و عضو انجمن منتقدان هم هستم گر چه چند سالی می شود که کمتر در زمینه نقد سینمای ایران نوشته ام که دلیلش برای شما روشن است. ار اینکه منتقد باسواد و ژرف اندیشی چون همایون طراح در سایت داستانک حضور دارد بسیار خوشحالم. البته گویا همایون ها اصولا منتقدان خوب و فرهیخته ای هستند مثال دوست عزیزمان جناب همایون به آیین عزیز.
با سپاس بسیار . پاینده باشید






نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 00:36

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست گرامی.داستان زیبا و خاطره انگیزی بود.البته من داستان قبلی تون رو بیشتر پسندیدم.شما قلم توانایی دارید و می تونید داستان های بهتری رو خلق کنید.تم و درنمایه داستان شاید در زمانه ما خیلی تکراری و نخ نما شده باشه.در گذشته های دور مردم برای این داستان ها سرو دست می شکستند.اما امروزه شاید نتونه مثل گذشته مخاطب رو بوجد بیاره.زمانه ما داستان های جدید، ماجراهای نو و اتفاقات تجربه نشده و هیجان انگیزتری رو می طلبه.به هر حال قلم شما قابل احترام و دوست داشتنی است.با آرزوی موفقیت روزافزون شما.


@سعید بیک زاده توسط سیروس جاهد Members  ارسال در دوشنبه 5 تير 1396 - 12:01

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود دوست عزیز جناب بیگ زاده
ممونم که وقت گذاشتید برای خواندن داستان و سپاس از محبت شما.
با نظر شما در مورد نخ نما بودن سوژه کاملا موافقم. واقعا در مورد عشق و خیانت زیاد نوشته می شود چون سوزه جذابی است برای داستانسرایی و شعر سرودن. به قول حفظ از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ...
اما مهم چگونه نوشتن است و چگونه سرودن. اگر بخواهیم مثل کلاسیک ها در مورد عشق و عاشقی و خیانت بنویسیم که آنها خیلی قوی تر از ما نوشته اند ... پس فرم و سبک مهم تر از محتواست. گر چه من با فرم گرایی صرف تئوریسین های روس مثل اشکولوفسکی چندان موافق نیستم و اعتقاد دارم که بین فرم و محتوت بایستی توازن وجود داشته باشد.
به هر حال بیگ زاده عزیز باید قبول کنیم که زمین و آدمهاش دیگه خیلی پیر شده اند و چیز نویی باقی نگذاشته اند و این کا را سخت تر می کند برای نوشتن ، سرودن، فیلم و موسیقی ساختن، و نقاشی کشیدن... وقتی همه چیز بگونه ای تکراری شده است. باید شکل نویی در انداخت با همه دشواری هایش.
پاینده باشید



نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 تير 1396 - 10:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر شما آقای جاهد ارجمند
داستان زیبایتان را خواندم و از فضاسازی آن محظوظ شدم
به قول آقای طراح درست شبیه یک فیلم کلاسیک و من می گویم یک نقاش با ترسیم فضایی عالی می تواتد زن داستان و درختهای کنار جاده را اینچنین زیبا ترسیم کند!
پایان بندی داستان هم عالی بود و درونمایه ی داستان نشان از مرگ یک زندگی مشترک و بودنِ مسالمت آمیز دو دشمن در کنار هم باشد
نویسا باشید
قلمتان سبز
روزگارتان بی نقص


@شهره کبودوندپور توسط هستی مهربان Members  ارسال در دوشنبه 5 تير 1396 - 11:09

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام داستان خوب بود اما زنی که درحال تماشای خیانت شوهرش هست وحال به هم ریخته ای دارد در ان لحظه...فکر نمیکنم شرایط روحی اش طوری باشد که بتواند هم زمان انتقام بگیرد...این که زن بگوید به من هم خوش گذشته یعنی او هم جبران خیانت شوهر را کرده وان مرد غریبه را بوسیده...ضمن اینکه شوهر در چند دقیقه زنی را دید وکار به بوسه کشید نشان میدهد از قبل ان زن را میشناخته واین بار اولش نیست..واین که همان لحظه مرد غریبه ای به سمت زن بیاید وشرایط انتقام خیانت شوهر برایش سریعا جور شود کمی داستان گونه است یعنی فضای داستان را غیر واقعی میکند وادم احساس میکند دارد یک داستان میخواند...


@هستی مهربان توسط سیروس جاهد Members  ارسال در دوشنبه 5 تير 1396 - 13:43

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام دوست عزیز
خودتان پاسخ سوال تان را دادید. داستانگونه است.
ممنون که خواندید.


@شهره کبودوندپور توسط هستی مهربان Members  ارسال در دوشنبه 5 تير 1396 - 11:10

نمایش مشخصات هستی مهربان ببخشید کامنت در جواب اقای جاهد بود نه خانم کبود وند پور...اشتباه شد


@شهره کبودوندپور توسط سیروس جاهد Members  ارسال در دوشنبه 5 تير 1396 - 12:18

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود بر شما دوست گرامی خانم کبودوندپور عزیز
ممنونم که وقت گذاشتید برای خواندن داستان سکوت. و خوشحالم که از آن خوشتان آمد.
از اینکه شما هم مثل جناب طراح عزیز فضا سازی داستان را سینمایی دیده اید برایم جالب بود.
اشاره داشتید به نگاه یک نقاش در ترسیم صحنه ها و شخصیت پردازی ها. باید بگویم حس قوی شما قابل ستایش است و سقینا این از ذهنیتی شاعرانه سرچشمه می گیرد با توجه به شعرهای زیبایی که از شما خوانده ام ...بله من نقاشی هم می کشم مثل دیگر دوستان که دستی در هنرهای دیگر هم دارند، و این طبیعتا در نوشته هام خود را نشان می دهد.
پایان داستان را خوب دانستید و از این بابت خوشحالم چون پایان یک داستان واقعا مهم است مهم تر از شروع.
و اینکه چقدر خوب گفتید زندگی مسالمت آمیز دو دشمن در کنار هم ... تحمل زندگی در شرایط اجبار.
شاد باشید و موفق



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.