پسرک

"قبل از اینکه کنار این بزرگراه شلوغ جلوی پای کسی ترمز کنی، اول یک دست به جیبت بزن. اگه پول مولی توش بود بعدترمز کن"
"پول مولم داریم زیبا. حالا سوارشو بعددرموردش حرف میزنیم."
زن باصدایی گرفته گفت:"بعدحرف میزنیم نداریم.اگه روی پول حرفی نیست سوارشم. وگرنه خدافظ"
ماشین عقبی چراغ داد وبوق زد. سرش را ازشیشه بیرون آورد وگفت:"درخدمت باشیم خانم. بعضی ها وقتی اسم پول میاد دست ودلشون میلرزه. امشبو بامابد بگذرون."
زن جوان که چادر سیاه بوری پوشیده بودبایک دست روسری رابالا گرفت وبادست دیگر موهای رنگ شده اش را زیر روسری تپاندوگفت:"یالازودباشین. همه مردم به ما زل زدن."
دو مرد سوار پیکان سفید رنگ بهم نگاه می کردند وحرف میزدند. زن ناخنش را بادندان کند:" د دل بکن ازاون پول لامصب دیگه. چقدر یک ودو می کنین. اینکاره نیستین زودتر شر رو کم کنین."
ماشین جلویی که راه افتاد ورفت ماشین های پشت سرش هم یکی یکی هرکدام بطرفی رفتند.
راننده از توی آینه نگاه کرد وباصدای کشداری گفت:"حالا چرااین بچه رو دنبال خودت آوردی؟"
"تو به بچه کاریت نباشه. بکارخودت برس. از همین الان گفته باشم فقط دونفر. بیشتر باشین من نیستم، ها. گفته باشم که بعدا هیچ کدوم ضدحال نخوریم. پولمم اول می گیرم"
پیکان تر تر می کردوبا صدای خفه ای حرکت می کرد. از خیابان اصلی وارد کوچه باریکی شد. با سرعت چند چاله ودست انداز را رد کردوبعد از چند تقاطع وچهارراه به کوچۀ بن بستی پیچید.راننده یک دسته کلید از جیبش درآورد وبه کناری داد."همین که نگه داشتم سریع برین تو.همسایه های ماخیلی فضول وکلیدن. اکبرسریع بپر ودر روبازکن که زود برن توی خونه. خدا نکنه از یه نفر سوتی بگیرن.دیگه ول کن نیستن. توهم سریع با بچت بپر تو."
درسالن چوبی ساختمان قدیمی وکهنه با قژقژ دردناک وکشداری بازشد. زنجیردر آویزان شدوچند بار به درخورد. زن کمی سرش را پایین گرفت و وارد شد. مرد دوم که وارد شد رو کرد به دیگری وگفت: "آقا رضا پنجره ها رو باز کن که هوای خونه خیلی دم کرده. خونه بوی نم میده" آقا رضا بطرف پنجره رفت پنجره آهنی وزنگ زده قدیمی با قیژ قیژ دلخراشی باز شد ونوک تیز لت پنجره به پرده تور گیر کرد وکمی ازآن راپاره کرد.
"هر وقت بیرون میرین، پنجره رو کمی باز بذارین بهتره"
آقا رضابرگشت با لحن مسخره ای گفت: "ای به چشم اکبرجون. ام شاالله دفه بعد. باشه؟"
" برو باباتو مسخره کن"
: توبابام."
"اگه من بابات باشم..." لا اله الا الله غلیظی گفت وسرش را تکان داد وچیزی نگفت.
"برم دوش بگیرم یاهمینجوری خوبه؟"
"همینجوری هم برای ماطلایی. خودتو عشقه."
"اینقدر زبون میریزی یه وقت چش نخوری نابود بشی.شاهنامه رو آخرش خوشه. ببینم آخر هم همینقدر زبون میریزی."
پسرک که از بین راه خواب شده وحالا گوشه ای بیحال افتاده بود ، تکانی خورد وآب دهانش را باپشت دست پاک کرد. چشمها را باز کرد وخودش را بین دونفر مرد واتاق بیگانه دید.خودش را جمع وجور کرد.بلندشدنشست وزانوها را توی بغل گرفت وباصدای بی رمقی نق نق کرد: " مامان، کی میریم خونه؟" زن باصدای دورگه ای گفت: "یه کم اینجا کار داریم. بعدش زودی میریم خونه. باشه؟"
"باشه"ودوباره سرش را روی بالش گذاشت وکجکی به همه نگاه کرد. پای پسرک به دیوار گچی خوردوتکه ای از گچ نم گرفته وزرد رنگ دیوارروی فرش ریخت. تاکمر دیوار رد خوردگی ومداد وخودکاراز اینطرف به آنطرف کشیده شده بود. اکبر گچ ها رابا دست برداشت. به دیوار نگاه کردودستی تا کمر دیوار کشید وگفت:"آقا رضا یک دستی به سروروی این بدبخت بکش. داره از قیافه میفته. حیف این خونه اس"
" باشه از فردا دست بکارمیشم. خوبه؟ از کجاش شروع کنم؟ امر بفرما اکبرجون"
"برو خودتو مسخره کن. به درک. بذار همینجور تاکمر پر از رد مدادوخودکار وخوردگی بمونه. اصلا بمن چه؟" رضا زد زیرخنده ودرحالیکه دندانهای زرد وبزرگش از لاي سبیل پهنش دیده شد گفت: " حالا به دل نگیر اکبری. شوخی کردم"
مردی که نزدیک پسرک نشسته بودروکرد به زن وگفت: "اسم پسرت چیه؟" " امیر"
"امیرجان ، پاهاتو کناردیوار دراز کن که کسی لگدش نکنه. باشه عمو؟"
درچوبی چهار لت که با شدت بسته شد، چارچوب درتکانی خورد وکمی از گچ دیوار ریزش کرد. رضا سرش را از لای دربیرون آورد ودرحالیکه می خندیدگفت: "چی؟ عمو؟ مگه تو عموی امیری؟ اگه تو عموی اونی پس این زن، زن داداشته دیگه."وپوزخندی زد.
مردی که توی هال کنار امیر نشسته بود، رنگش قرمز شد، سبیل هارا لای لبها برد ونوکشان راجوید:"اگه جیگر داری همین حرفو پیش داداشم بگو که خشتکتو دربیاره."
صدای نیش خندومسخره بازی ازاتاق می آمد.
مرد که جوابی نشنید سبیل ها رابا انگشت مرتب کرد. لباسش راسبک کردودوباره نشست. کنترل رابرداشت وبه پشتی تکیه دادوکمی پایین رفت ودکمۀ تلویزیون رافشارداد. تصویر تلویزیون که آمد گوشه آن نوشته بود" زلال احکام" وحاج آقایی حرف میزد."مرد وزن دراسلام پوشش هم هستند"دکمۀ بی صدای کنترل را زد وبه سقف سیاه ودود گرفته خیره شد. کمی دورتر، امیرکنار دیواردرازکشیده بودوبه اکبرنگاه می کرد.نگاهش رااز اکبر برنمیداشت.چندبار اکبریواشکی نگاهش کرد اما پسرک هنوز خیره بود." پاشو عمو برو ازاون اتاق اسباب بازی برداربازی کن" پسرک آهسته بلند شد وبطرف اتاق رفت. تخت رنگ و رورفته ای کناراتاق کوچکی بود. نورگیر اتاق پنجره آهنی زنگ گرفته ای بود که از پشت بادستگیره کوچکی بسته می شد. نقاشی چندجانور روی دیوار اتاق بود. روی طاقچه جلوی پنجره دوقاب عکس کوچک بود. یکی از دختری موبور وکم سن وسال ودیگری از پسری اخمو باپره های بینی باز مانده که از دخترک بزرگتر بنظر می رسید. سبد اسباب بازیها کنار تخت دوطبقه بود. نزدیک شد وسبدرابهم ریخت. اسباب بازیهارا نگاه کرد وتفنگ کوچکی ازبین آنهابرداشت.
کش شلوارش را کشیدوتفنگ رازیر کش شلوارش گذاشت. ژس قهرمانها رابخودگرفت وروی تخت نشست.از نردبان بالا رفت وآرام پایین پرید. داد بلندی کشید ودو کله معلق پشت سرهم زد واسلحه را کشید وبه جلو شلیک کرد." بنگ، بنگ" " بنگ، بنگ" دوباره تفنگ را درغلاف بند کش شلوارفرو کردوچادر کوچک گل گلی سفیدرا ازپشت سربه حالت شنل دور گردن بست. با ژس مخصوص راه رفت ودستها راباز گرفت. هرچند لحظه تفنگ رااز غلاف بیرون می کشیدوشلیک می کرد. به درودیوار، به نقاشی ها، به قاب عکس دختر وپسر ودوباره آنرا توی غلاف گذاشت.
یک مرتبه دررا باز کردوتوی هال پرید. "دستا بالا. من بت منم. می خوام تورو بکشم"اکبر همانطور که دراز کشیده بودبا گوشه چشم به پسرک نگاه کرد." برو بچه جان با هم سن خودت بازی کن. من حال ندارم"امیر طول هال را باسروصدا دوید وپشت بخاری سنگر گرفت. تفنگ رابیرون آوردوبادودست تفنگ را جلوی چشمش گرفت وچند تیربطرف اکبرشلیک کرد." بنگ، بنگ،بنگ" اکبریک شانه شد وپشتش را بطرف امیرکرد. امیر دوباره شلیک کرد. پشتی های طرح ترکمنی کنارهال را چپه کرد وروی آنها رفت ودوباره از بالا بطرف مرد شلیک کردوبادهان صدای"بنگ، بنگ" درآورد. صدای خروپف اکبربلند شد. دوید وبا نوک پابه کنترل تلویزیون لگد زد. پایش درد گرفت وکنترل چندبار غلت خورد وجلوتر افتاد. تفنگش رادرآوردوبطرف کنترل شلیک کرد. دوباره به اتاق برگشت وبالا پایین پرید وشلیک کرد. نقاشی ها را یکی یکی در تیررس گرفت وبطرف قاب عکس ها هم شلیک کرد. درحالیکه دستها را اززیر بغل بالا گرفته بودکمی راه رفت. تفنگ راتوی غلاف فرو کرد. به قاب عکس دختر موبور روی طاقچه نگاه کرد. زل زد.احساس خستگی کرد. بلند شد وتوی هال برگشت.صدای خروپف اکبرهنوز بلند بود. گوشه هال، کناردیوار دراز کشیدوسرش را روی فرش گذاشت. به سقف خاکستری وکدر نگاه کرد. چشمش سنگینی کرد.
با صدای بلندبهم خوردن در بیدار شد.غلت زد وخودش را کش داد ودمرو شد.صدای شرشر وخنده وریسه آشنایی شنید. بخودآمد وبیشتر دقت کرد. صدای زن را شناخت. برگشت وبه هال نگاه کرد. اکبرنبود. آقا رضا توی حیاط رفته بودوصدای کشدار دمپایی هامی آمدکه به هال نزدیک میشدند.درسالن باز شد وآقا رضا وارد شد.چشمش که به امیر افتاد لبخند کجی زد وجای خالی دوتا از دندانهایش دیده شد." به به بیدار شدی پهلوون؟ خوب خوابیدی؟"
امیر دستی به گوشه چشم کشیدوهمانجور که سرش روی فرش بودبا چشمهای نیمه باز، مرد را کجکی نگاه کرد.آقا رضا نشست وکنترل تلویزیون را برداشت ودکمه اش را فشارداد. صدای شرشر آب وخنده ها هرازگاهی کم وزیاد می شد. آقا رضا نگاهی به امیرکرد:"بدو بیا پیش من"ودستش رااز پهلو باز کردوبالا گرفتوبه امیرنگاه کرد. امیر بلند شد ودوید. به اتاق رفت ودر را پشت سرمحکم بست. پشت در نشست ومحکم به درتکیه کرد. صدای تلویزیون می آمد."حدیث داریم که اگر موی زن رانامحرم ببیند ازهمان تارمو در جهنم آویزان خواهد شد"در را با پشت محکم تر هل داد. به پنجره نگاه کرد. نیمه باز بود ونسیم ملایمی هراز گاهی پرده تور راآرام تکان میداد. بوی پهن گوسفند وگاو می آمد.هربار که باد پرده توررا تکان میداد، بوی گاو وگوسفندبیشتر میشد. پاهارا جمع کرد. زانوها رابالاآوردوچانه را روی زانو گذاشت. به دوقاب عکس دختر وپسرتوی طاقچه نگاه کرد.گوشه قاب عکس دخترک پریده بودوشیشه اش از وسط ترک بزرگی داشت. بلند شد وبه طاقچه نزدیک شد. دست بردوقاب را لمس کرد.قاب افتاد. برداشت وسرجایش گذاشت اما قاب دوباره افتاد. پشت قاب را که نگاه کرد اهرمش شکسته بود. کمی صورت دخترک را لمس کرد. قاب رابه پنجره تکیه دادوپشت دربرگشت. دراز کشیدوبه تخت رنگ و رو رفته وزنگ خورده نگاه کرد. چشمش به سبد لاکی اسباب بازیها افتاد. ماشین لاکی کوچکی رابرداشت وروی فرش عقب وجلو بردوباز کرد:" قام، قام قام" با ماشین لاکی طول اتاق را راه رفت واز پشتی ها بالا رفت وپایین آمد. دوباره ازپایه تخت بالا رفت وروی طبقه اول راه افتاد. از تخت که پایین آمددوباره به سبد اسباب بازیها رسیدوتوقف کرد. صدای ماشین که قطع شد، تانک سبز شکسته ای را برداشت وراه افتاد. لوله کج تانک را طرف دراتاق گرفت وشلیک کرد."شلیک، بوم، بوم، بوم" سه بار شلیک کرد. توی هال برگشت. آقا رضا روی کناره کهنه دیوار دراز کشیده وتلویزیون نگاه می کرد.امیر که توی هال آمد نگاهی انداخت ودوباره کانالها را عوض کرد. پسرک لوله تانک را برگرداند. نشانه گیری کردو:"بوم، بوم، بوم" نزدیکتر رفت." بوم، بوم، بوم"چند بار شلیک کرد.
"ساکت شو، برو توی اتاق بازی کن"
" نمی خوام. همین جا خوبه. دوس دارم همین جا بازی کنم."
"وقتی بهت میگم برو توی اتاق برو دیگه. به بچه خوب یه بار یه حرفو میزنن. بلن شو"وبا نوک پا ضربه آرامی به ران پسرک زد. امیر تانک را برداشت وطرف اتاق دوید. توی اتاق که رفت سرش راازلای در بیرون آوردوبه مرد گفت: "تو خیلی بدی. اصلا دوستت ندارم"
پوزه جلو آمده آقا رضاتکانی خوردوجای خالی دندانهای افتاده اش بانیم لبخند کجی به چشم آمد:"اما مامانت منو دوس داره"
"نخیرم. مامانم تورو دوس نداره. تو بدی. بد. بد" به پنجره نزدیک شد. هنوز باد ملایمی پرده را تکان میداد. انگشت راتوی پارگی پرده کردوبا انگشت دیگر، پارگی پرده راکشید. به قاب عکس دخترک موبور نگاه کرد. پارگی پرده را بیشتر کشید. کنار سبد اسباب بازیها نشست. ماشین وتانک لاکی را بادو دست گرفت، به زمین فشاردادوطول اتاق راباکمر خمیده راه رفت. درنیمه باز اتاق بازشدوآقارضا وارد شدونگاه کرد:"چکارمی کنی؟" امیر جواب نداد وهمچنان سرگرم بازی بود."اوهوی، با تو ام کره خر"امیرنیم نگاهی کرد. ترسید وچیزی نگفت. نشست وباماشین وتانک همچنان مشغول بود." قام قام، قام قام. بوم. بوم بوم"اسباب بازیها را بادودست محکم تر به زمین فشاردادو در يک لحظه هردورامحکم بهم کوبید.ماشین لاکی ترک خورد ولوله تانک شکست وروی زمین افتاد.
مرد نزدیک شدواسباب بازیهارااز امیرگرفت.نگاهی کرد وبا دست چندبارپس کله اش زد." کره خر وحشی چرااینارو شکستی؟ مثل بچه آدم بازی کن."بانوک پابه پشت امیرزدوگفت: "بلن شو برو اونطرف. دیگه هم به اسباب بازیها دست نزنی. بلن شو"وبادست یقه پسرک راازبالا گرفت وطرف دیوارکشید. "هم اسباب بازیها رو شکستی وهم گریه می کنی؟ الکی فیلم بازی نکن." هلش داد وبه هال برگشت.
سرش راکه روی فرش نازک اتاق گذاشته بود، همه جا راکج میدید.رد سوختگی ها وفرو رفتگی های فرش را بهترمیدید.
صدای زنگ موبایل آمد. صدای آقا رضا بلند شدکه باتلفن حرف میزد. سرش را کج تر کردواتاق هم کج تر شد، طاقچه هم کج ترشد.قابهای عکس هم کج تر شدند. دستی به صورت کشید وگوشه چشمش را پاک کردوبلندشدوبه طاقچه نزدیک شد.قاب عکس دخترموبور را برداشت واز نزدیک به صورت دختر توی عکس نگاه کرد. باانگشت صورت عکس را لمس کرد. صدای آقارضا از هال می آمد که باتلفن حرف میزد. قاب عکس پسررا توی طاقچه خواباند. قاب دختر را برداشت وروی تخت دراز کشید.
زیر پتو رفت. پتو بومیداد. زیر پتو خزیدوقاب عکس راتوی بغل گرفت ونگاهش کرد.بخودش فشرد. قاب را بوسیدونگاهش کرد. بلند شدوبه طاقچه نزدیک شد. قاب عکس پسرک را سرجایش گذاشت وبا عکس دخترک به تخت برگشت.زیر پتو که خزید، به عکس پسرک نگاه کرد. پسرک به تخت زل زده، اخم کرده وپره های بینی اش باز مانده بود.عکس دخترک رابه سینه فشاردادوبه عکس پسرک نگاه کرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضااشرفی مهابادی (4/7/1399),پیام رنجبران(اکنون) (5/7/1399),طراوت چراغی (6/7/1399),نوریه هاشمی (9/7/1399),مجتبی زمانی نیشابور (12/7/1399),ابوالحسن اکبری (15/7/1399),ابوالفضل ابطحی (22/7/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.