غبار نبودنت

پرده را کنار می زند.می نشیند کنار پنجره.پای چپش را روی پای راستش می اندازد.خیابان دراز و خلوت رو به رویش پهن شده است.هیچ کس نیست.مردی با بارانی بلند و خیس می گذرد.قطره های باران پشت سر هم به شیشه می خورند.بی اختیار آه می کشد.درختها صبور و غم گین زیر باران ایستاده اند.دانه دانه برگ هایشان را به باد می سپرند.درختها اشک می ریزند.می گریند.گاه گاهی که باد از لابه لای شاخه هایشان می گذرد،قصه ی غمشان را که می شنود،دیوانه می شود.فریاد می کشد قدرت می گیرد.اما باد از خیابان که می گذرد و می رود غم درختها را فراموش می کند.
می نشیند کنار پنجره.لابد دارد به تو فکر می کند.به تو که یک دنیا از او قد بلند تری.به تو که یک دنیا از او زیبا تری .از او بهتری .از او موفق تری.از او شاد تری.از او دورتری.به تو که نیستی.هیچ وقت نبوده ای و نخواهی بود.به تو که هیچ وقت نبوده ای به او بگویی که چقدر رنگ روسری جدیدش قشنگ است و چقدر به رنگ کم رنگ چشمهای غمگین آبی اش می آید.به تو که هیچ وقت نبوده ای دست های یخ زده اش را بگیری و آنها را توی جیب های گرمت،لای موهای به هم ریخته ا ت فرو کنی.لپش را محکم بکشی و به او بگویی که خوشگل است و تو دوستش داری.هیچ وقت خودت را به او نچسبانده ای و گوشی ات را برعکس نکرده ای و از خودتان دوتا عکس نگرفته ای.هیچ وقت او را نبرده ای بالای کوه تا ازروی قله به منظره ها نگاه کند.هیچ وقت فکر نمی کرد اینقدر تنها شود.هیچ وقت فکر نمی کرد روزی کارش به جایی برسد که هرروز هرروزبنشیند کنار پنجره و به تو فکر کند.به نبودن تو.هیچ وقت فکر نمی کرد روزی تویی باشی که او آنقدر دلش بخواهدت.
به تو فکر می کند.به خیابان دراز خلوت نگاه می کند و فکر می کند که چه خوب بود اگر یک بار،فقط یک بار با تو توی آن خیابان قدم می زد.با تو.نه با خیال تو.با شانه های تو.با عطر خوشبوی عرق تن و سیگارت.با مردانگی قدم هایت.
به تو فکر می کند و به تمام کارهایی که با تو نکرده است.به نبوسیدنت.به در آغوش نکشیدنت.به سفر نرفتن با تو.به کنار تو نشستن در سینما.به نگرفتن دستهای تو.به نبودن شانه های تو.به لمس نکردن موهای آشفته ی نرمت.
بهار آمده اما زندگی او را غبار گرفته است.
غبار نبودنت.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نیما فریبرزی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (13/5/1397),زهرابادره (آنا) (14/5/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (15/5/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 مرداد 1397 - 12:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها بانو سادات عزیز
عالی بود لذت بردم
پراحساس و تعلیق دار
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در دوشنبه 15 مرداد 1397 - 20:18

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري منون استاد خوب و مهربانم


نام: نگین پارسا   ارسال در دوشنبه 15 مرداد 1397 - 13:42

@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.