باید کم کم آماده می شدم

باید کم کم آماده می شدم برای یک سفر فوق اضطراری به منطقه ای
ممنوعه که قدم اول این سفر یک خمیازه ی عمیق بود.

وقتی شرایط فراهم شد و ورد در گوشم خوانده شد با یک خمیازه ی
دهن پر کن از بیداری پریدم.

چه جای گرمی بود! همه داشتند داد و فریاد می کردند و از همدیگر
کمک می خواستند.
مثل اینکه بازهم فریب این تبلیغات ها را خورده بودم. همه چیز خلاف
آنچه شنیده بودم و تصور می کردم بود!

فریاد زدم: من تا جایی که یادم هست گفته بودند اینجا شراب و ...
وسایل خوش گذارانی فراهم اند.
اما حالا که می بینم همه چیز برعکس پرده خیال ما رقم خورده ...

نه !!! .... مثل اینکه اشتباه شده، نه نه من اینجا را نمی خواستم.
من قرار بود جای دیگری بروم. اصلا قرارمان این نبود.

دایی کجایی؟ تو گفتی هیپنوتیزم می کنم تا بری بهشت!
اینجا که جهنّمه !!!

در همین حال و هوا بودم که ناگهان متوجه شدم از آنجا پریدم
و به جهنم خودم فرود آمدم. با خودم گفتم: خدا را شکر! همه
چیز به خیر گذشت، عجب بهشتی هست اینجا!!

دایی و خانواده ام از ترس اینکه نکند روح ور پریده ام به جانم
بازنگردد داشتند می لرزیدند.

و من که تازه از کوره در رفته بودم فریاد زدم: یک لیوان هوای خنک لطفا!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (5/3/1397),لیلا میکاییلی (6/3/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.