يه تكيه قالب يخ بدون دستكش

عجب تابستان گرمي بود من عمو و دادشم تو راه شمال بودم نگهان ماشين خراب شده خوب تو گرما تا بخواد ماشين درست شه كلي زمان نياز بود يخ داخل كلمن اب تموم شد بود از دور صداي يخ فروش به گوش ميرسيد ميگفت يخ يخ دارام من يه هزار يرداشتم رفتم به سمتش اقاي يخ فروش يخ بمن داد اما من ظرفي با خودم نبردم ته يخ بدست گرفتم و به سمت ماشين حركت كردم
يخ داشت كم كم اب مي شد و شروع كرد با من حرف زدن از قضه تبديل شدنش به يخ گفت از كارخانه كوچكي در ان ساخت شده از ادما و كارگران زحمت كشي حرف ميزيد كه به چه زحمتي مشغول كارنند از رويا كوچلو دختري كه يه پا نداره با مادرش صيح تا شب مشغول كار از غصه دلتنگي تمام افراد گفت بالاخره من به ماشينمون رسيدم دست هايم داشت بي حس مي شد اما عجب حس خوبي بود و حالمو بهتر ميكرده

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سکینه عباسی (13/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (14/9/1396),

نقطه نظرات

نام: فاطمه   ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 16:10

دختر عجب داستانيه


@فاطمه توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 16:11

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري عزيزم ذهني نوشتم قابل نداره



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.