تا

تا منو می دید دنبالم میفتاد ، منم مجبور بودم از دستش فرار کنم . خیلی ازش میترسیدم ...قدبلند ، هیکل لاغر ، همیشه آب دهنش آویزون بود . دیگه کابوس زندگیم شده بود ... هر روز بعد از مدرسه تا سر چهارراه نزدیک خونه میرسیدم و اونو میدیدم ، پا به فرار میذاشتم . بخاطر اینکه خوب نمیتونست راه بره ، نمیتونست بهم برسه منم با سرعت تمام از دستش در میرفتم .
یک ماه تمام کارم همین شده بود... بالاخره تصمیمو گرفتم . این بار که رسیدم سر چهار راه ، خودم میرم طرفش ببینم چی از جونم میخواد ؟
رسیدم سر چهارراه ، دیدم اونطرف خیابونه ... وایسادم با حالت خشمگینی نگاهش کردم ، ترس رو تو نگاهش دیدم . رفتم جلوش شروع کردم به داد کشیدن : چیه دیووووووونه؟ چرا هر روز میوفتی دنبالم ؟ مگه من اذیتت کردم ؟ هان؟ حرف بزن دیگه !!
یه لحظه نگاهش کردم دیدم داره گریه میکنه . دلم به حالش سوخت ... دست کردم تو جیبم دستمالمو دادم بهش صورتشو پاک کنه . صورتشو پاک کرد . بخاطر معلولیت حرف زدن براش سخت بود ، آروم سرشو بالا آورد و گفت : هییییشکی .... هیشکی... با ... با من دوست... نمیشه... همه... همه ... به من میییگن ... دیوونه


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

حمید جعفری (مسافر شب) ,مهسا تنانی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مجتبی صمدیار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (11/9/1396),فاطمه رنجبر (11/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (13/9/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (16/9/1396),مهسا تنانی (17/9/1396),

نقطه نظرات

نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 آذر 1396 - 11:53

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
آخ...:( با خوندن این داستانک متاسف شدم
داستانک قشنگ اما غمگینی بود
باسپاس از شما


@فاطمه رنجبر توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در یکشنبه 12 آذر 1396 - 09:09

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري مممنون خوندي داستانمو


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 آذر 1396 - 08:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر شما
هر چند داستان در دنیای رئالیست دیر هضم بود ولی زاویه بکری که به این قسمت از جامعه داشتید و نو بودن اثر، حایز اهمیت بود.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در دوشنبه 13 آذر 1396 - 16:00

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري سلام همشهري ممنون سر زدي



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.