مي‌خواهي براي شهر كوچك‌ات كاري كني


مي‌خواهي براي شهر كوچك‌ات كاري كني، بارها شنيده اي كه بودجه هاي فرهنگي زيادي براي امور فرهنگي هزينه مي شود به اولين آشنايي كه در اداره داري مراجعه مي كني ساعت 10 صبح است آشنايت با دوستانش روي ميز بزرگ كنفرانس صبحانه مي خورند خجالت مي كشي مزاحم شوي ،


كنار تابلوي ايستاده تكريم ارباب رجوع منتظر مي ماني. از تو دعوت مي كنند به آن ها به پيوندي، صبحانه خورده اي به اصرار لقمه اي مي خوردي . مي خواهي آرام با آشنايت در مورد طرح فرهنگي‌ات حرف بزني .اما او مرد دولت است و هيچ وقت درگوشي حرف نمي زند به اصرارت گوشه ميز طرحي كه چند روز برايش وقت گذاشته‌اي را برايش مي گويي. البته اول چند برگه منگنه شده را كه داخل پاكت گذاشته اي را تحويلش مي دهي اما بعد ازخواندن چند سطر اول، توسط آشنايت كل طرح را شهيد مي شود. ترجيح مي دهي شفاهي برايش بگويي .بعد از شنيدن چند جمله طرح را براي دوستان صبحانه ايش تعريف مي كند اول كلي آفرين مي شنوي بعد كمي خنده بعد كمي...

تو براي نتيجه آمده اي قبلا شنيده اي كه بايد كمي صبورباشي دندان بر جگر مي گذاري و با خنده آن‌ها مي خندي. خب آشنايت به دادت مي رسد و مي‌گويد طرح را خلاصه كني وتو خلاصه مي كني وبعد خلاصه تر.طرح را به منشي رييس مي رساني وتا ظهر وقت نماز همان جا مي ايستي خبري نمي شود هنگامي كه رييس براي نماز از اتاق بيرون مي آيد تا وضوخانه دنبالش مي‌روي و طرحت را برايش توضيح مي دهي عجله دارد.با تلفن همراه صحبت مي كند و چند نفر ديگر نيز همراه تو، دنبال فرصت مي گردنند رييس به وضو خانه مي رود وشماپشت در منتظر...


وعده 2روز بعد را مي گيري دو روز بعد رييس به مسافرت زيارتي كوتاهي رفته هفته بعد خبر رسيدن رييس را مي‌شنوي مراجعه مي كني، نامه گم شده دوباره طرح‌ات را مي نويسي و وقت مي گيري كه رييس را حضوري ملاقات كني.رييس پشت ميز رياست ننشسته است ، خوشحال مي شوي كه چقدر رييس، خاكي تشريف دارند كنار رييس چند نفر ديگر هم هستند.دوست داشتي طرح را تنها به سمع و نظر رييس برساني اما حضور دوستان مانع اين تنهايي مي شود.طرح‌ات را برايش مي گويي چند سوال فني مي پرسد .


آيا مجوز كارو از فلان اداره گرفته اي؟ با مسوول سالن صحبت كرده اي؟ مهمان ويژه‌ات فرد محترم و شناخته شده وبدون حاشيه است ؟ با نيروهاي انتظامي صحبت كرده اي؟ و...

هنگامي كه اجازه ديدن رييس را از منشي گرفته بودي بسيار خوشحال شدي، كار را تمام شده دانستي اما حالا...


از اتاق خارج مي شوي آشنايت رامي بيني مي گويد كارت حل شد؟ هنوز جواب ندادي كه مي گويد چه خودكار قشنگي وتا مي خواهي تعارف كني خودكاررا از جيب پيراهن‌ات بر مي دارد و لحظه اي بعد پس‌اش مي دهد، شرط ادب نمي داني كه آن را پس بگيري.


صبح روز بعد قدم در نقشه اي كه رئيس برايت كشيده مي گذاري و بعد از كلي دردسر و ديدن رئيس‌هاي بعدي نقشه هاي پيچيده ديگري جلوي پايت مي بيني ،مرحله ها را يكي پس از ديگري طي مي كني و تجربه وادارت مي كند از هر نامه و يا مجوز يك كپي و مهر برابر با اصل دبير خانه را بگيري حالا كيف‌ات از مجوزها پر شده است فصل اجراي طرح فرهنگي‌ات گذشته . با كمي تغييرات طرح‌ات را براي فصل ديگري تنظيم مي كني، سراغ رئيس اول را مي گيري.


در و ديوار اداره از پارچه‌ها و بنرها و نوشته هاي تبريك پر شده، «انتصاب شايسته و بجاي شما را ...» « انتخاب شما را به عنوان... » غمگين مي شوي همه رئيس‌هاي ديگر را مي بيني كه با گل و شيريني از دفتر رئيس جديد بيرون مي‌ايند .آشنايت را مي‌بيني پست ديگري گرفته مي گويد فعلا برو چند روز ديگربيا الان وقت‌اش نيست .از اداره بيرون مي آيي ديگر همه شهر از طرح تو با خبرند رئيس‌ها ، معاون‌ها ،روابط عمومي ومهمترازهمه آبدارچي كه بارها از او پرسيده‌اي فلاني توي دفترش نيست ، مي‌داني كجاست؟ و نگهبان كه ...همه از طرح ات مي پرسند ودلداريت مي دهند .مي‌روي و چند روز بعد مي آيي رئيس جلسه دارد و چند روز بعد ، رئيس مسافرت است و چند روز بعد رئيس امروزعصباني ست وروز بعد رئيس مهمان استاني دارد و طرح ات را براي فصل بعد تنظيم مي كني و براي احتياط چند امضاء ديگر مي گيري و در دبير خانه آن را ثبت مي كني بلاخره رئيس را مي بيني رئيس حسابي تحويل‌ات مي‌گيرد و از طرح‌ات استقبال مي كند شاد مي شوي از هفت خان رستم برايش مي گويي مي خندد ،مي گويد همه راهها را بيهوده رفته‌اي بايد از اول هم پيش خودم مي آمدي اول ناراحت مي شوي براي اين‌همه وقت ، براي اين‌همه امضاء براي اين‌همه انتظار وتحقير شدن اما خوشحال مي شوي كه به پايان خط رسيده‌اي، رئيس هنگام صحبت با تو گاهي تلفن، گاهي موبايل و گاهي منشي و گاهي مهمان سر پايي را مي‌پذيرد و از تو مي‌خواهد كه تغييرات كوچكي به طرح‌ات بدهي و قسمت فرهنگي‌اش را بيشتر كني مهمان‌هاي ويژه را عوض كني، سالن را هم همين طور، زمان را هم كمي عقب تر بندازي و... به مهمترين جاي طرح مي رسي ، بودجه ، رئيس حرف‌ات را ناتمام مي گذارد و مي گويد ما در شرايط مالي خوبي نيستيم و براي اين طرح‌ها بايد ازاستان كسب تكليف كنيم .مي‌داني حرف استان كه بيايد بايد ماه‌ها و شايد فصل‌هاي ديگري بايد صبر كني مي‌گويي از اسپانسر كمك مي گيريم رئيس اخم مي‌كند ، مي‌گويد براي اين طرح بزرگ يك بوتيك و يا يك شركت شكلات بايد اسپانسر باشد؟ نه اصلا .

طرح را به سالن‌هاي مجاني مي‌كشاني و مهمان‌ها را ازاستان وهنرمندان را از افراد بومي دعوت مي كني ، پذيرايي را حذف مي كني هزينه كاهش چشم گيري پيدا مي كند و طرح‌ات 180 درجه تغيير مي‌كند اما خوشبختانه هنوز تو راضي هستي اما حساب ماه‌هاي قمري با شمسي از دست تو و رئيس در رفته اين مراسم فرهنگي بايد دو ماه ديگر منتظر بماند چون نمي شود كه در ايام حرام جشن گرفت از صميم قلب با اين مورد موافق هستي راه‌ات را مي كشي و مي وري بعد از دو ماه، لباس سفيدي مي پوشي و كيف پراز مجوزها و طرح اصلاح شده را برمي داري و راهي اداره مي شوي.

دم در كه از ماشين پياده مي شوي ميخكوب مي شوي مي بيني روي ديوار پر شده از پارچه ها و بنرها و تبريك‌ها ،انتصاب بجا و شايسته شما را بعنوان رياست ...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

م.فرياد ,فاطمه سادات حيدري ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (30/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1396),م.فرياد (2/4/1396),سعید بیک زاده (10/4/1396),فاطمه سادات حيدري (16/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.