مردی مقابل گل فروشی

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟ختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی ياد مادرش افتاد كه چقدر اشكش رو در اورده و يهو فرياد زده مادر حلالم كن
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پروين خواجه دهي (22/8/1395),تینا قدسی (22/8/1395),ابوالحسن اکبری (22/8/1395),ترنم سرخسی (23/8/1395), ناصرباران دوست (23/8/1395),حسین شعیبی (24/8/1395),فاطمه سادات حيدري (2/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 آبان 1395 - 21:00

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.