گاهی حوصله ام سر می رود

حوصله ام سر رفته بودُ انگار دلم می خواست یک کار نو انجام دهم دلم می خواست کمی تحول در زندگی ام ایجاد کنم.
همه مردم دنیا دست به یکی کرده اند که یک صدا بگویند تو دیوانه ای به خاطر اینکه من تمام آدم ها را دوست دارم قرص های رنگارنگی می خورم و گاهی هم دلم می خواهد در خیابان قهقهه بزنم یا با صدای بلند گریه کنم زیاد به بهشت زهرا ‍‍‍‍ میروم و روی سنگ غزل دراز می کشم و آن قدر جیغ می کشم تا دلم خنک شود

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

فرحناز شورکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرحناز شورکی (18/7/1395),فاطمه سادات حيدري (4/8/1395),احسان رضايي (11/8/1395),فاطمه سادات حيدري (12/9/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.