چرخی تو خونه


چرخی تو خونه زد دلش می خواست دستمال دستش بگیره و تمام خاک های خونه رو تمیز کنه
دلش می خواست خونه وش بزند مثل قدیما
دلش می خواست در فریزر رو باز کنه و یک بسته سبزی خورشتی و گوشت برداره و با لوبیا قرمز معجزه کنه.
دلش می خواست ...
کبریتو علی الحساب گذاشت تو جیبش
دلش خیلی چیزا می خواست
اما ترجیح داد هیچ کاری نکنه فقط مراقب غزل باشه که کف خونه رو سرامیکای سرد خوابش نبره.
رفت توی اتاق غزل
عروسکاشو ی نگاه سرسری کرد
خنده اش گرفته بود غزل سر هر عروسکی ی جور بلا آورده بود
یکی دست نداشت
یکی گوش
یکی چشم
یاد خودش افتاد
که سالهاست چشم و گوش و دست و همه چیزشو از دست داده
یاد خودش افتاد که سالهاست شده مثل این عروسکا
عروسکی که حتی به درد بازی هم نمی خوره
رفت تو گاراژ
همسایه همیشه ی ظرف بنزین گوشه گاراژ داشت
به بدبختی آوردش بالا
غزل روی سنگا خوابش برده بود
با اون صورت سفیدش
با اون موهای بورش
با اون کلمات غلط غلوطش
با اون عروسکش که شبیه خرگوش بود
آروم رفت تو اتاق
عروسکا رو جمع کرد
خوش نشست وسط
عروسکا رو چید دورش
درو قفل کرد که غزل اذیت نشه
بنزینو مثل شاباش عروسی ریخت رو سرش
حتی رو عروسکا هم شاباش ریخت
کبریتو کشید
بوی قرمه سبزی تمام ذهنشو ‍تسخیر کرد...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

"صابرخوشبین صفت" ,م.فرياد ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,م.ماندگار ,مریم مقدسی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (6/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (6/7/1395),رضا فرازمند (6/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/7/1395), ناصرباران دوست (8/7/1395),م.ماندگار (9/7/1395),فاطمه سادات حيدري (17/7/1395),احسان رضايي (11/8/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 12:51

آخه چرا ?
سلام
این اولین سوالی خواهد بود که در ذهن مخاطب نقش می بنده " آخه چرا ? "
سوال بعدی اینکه اون خونه چرا اونقدر گرد و خاک نشسته ? چرا الان اومدن تو اون خونه ? اصلا خونه کیه? یاد آور چه خاطراتیه ?
این سوالات یعنی داستان پیرنگی نداره

راستی یه سوال برای خودم پیش اومد و متوجه اش نشدم
وش یعنی چی ? نفهمیدم
موفق باشید @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 20:04

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
@};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 13:36

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم حیدری گرامی@};-
داستان خوبی بود گرچه تلخ ولی قابل درک@};-
فکر میکنم (سرامیکای سرد) و (مثل عروسکها به دردنخور)، کلید این داستان معماگونه باشه@};-
شبی آخر
به فصل دیگری دور از شماها کوچ خواهم کرد
به فصلی دور از اندوه و از شادی
به فصلی دور-مثل فصل آزادی-
چه عشق دارد این دنیا
که خورشید از غمش اینگونه می سوزد؟!
چه لطفی دارد این دنیا
که باغ از پاره ی تن
بر تن او جامه می دوزد؟!
شبی آخر
تمام اشکهایم را
میان رودها تقسیم خواهم کرد
و از اندیشه ی این آسمان
چون ابر خواهم رفت...(م.فریاد)

در پناه حق باشید@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.