جشن تولد

جشن تولد چیز خوبیه مهمونی رفتن چیز خوبیه مهمونی دادن چیز خوبیه همه ی اینا ی حس خاص براش داشت.
اما اون زن نمی دونست و یا شاید بلد نبود سالگرد دخترش باید چه حسی داشته باشه.
چه طوری ‍جلوی همکاراش گریه نکنه حوصله شونو داشته باشه مجبوره بخنده تا کارشو ازش نگیرن
مجبور بود تظاهر کنه با بغضی که داشت خفه اش می کرد و بخنده به تمام لحظه هایی که غزل کلمه ها رو غلط غلوط می گفت.
خندید راهی نداشت جز خنده
اون قدر خندید به این درد بزرگ که همه فکر کردن دیونه است
همه در گوشی حرف زدند و رییس که فکر کرد داروی توهم زایی مصرف کرده فرستادش حراست.
حراست
جای خوبی بود براش
شاید توی حراست یکی مراقبش باشه!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (5/7/1395),زهرابادره (آنا) (6/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/7/1395),فاطمه سادات حيدري (12/9/1396),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 مهر 1395 - 01:37

سلام
دیروز یک نوشته ای نوشتم که اسمش را مادرانه گذاشتم البته ربط کمی به موضوع داستان داره اما بی ربط به موضوع اصلی نیست و اون اینه

رخت سیاه بر تن
در جشن تولد
نوزادی
که
شمع کیکش
روی قبر
آرام
می سوخت...


امیدوارم هیچ مادر پدری داغ فرزند نبینن
موفق باشید
@};-


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 03:54

سلام بانو
درود بر شما
قلمتان را می ستایم .
زیبا و روان نوشته اید .
فقط یک کمی روی نگارش و علامتهای ادبی بیشتر کار کنید و بنظرم برای همین داستان هم می توانید این کار مهم و نگارش ادبی را انجام دهید.
سبز باشید .@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.