میدونستم اینجوری

میدونستم اینجوری میشه

از همون اول که با همه یه رابطه ی دوستانه ی نزدیک برقرار کردم میدونستم تزلزل هرکدوم از این روابط میتونه کار رو تحت الشعاع قرار بده

میدونستم ولی ادامه دادم.چون آرمانگرا بودم همیشه.فکر میکردم میشه که همه چی همیشه درست باشه

ولی خب همه چی درست نموند.

حالا مشکل هم خیلی جدی نیستا.ولی مساله ی اصلی اینه که من تو این روزا حوصله ی بحث و حرف ندارم

ترجیح میدم هرجایی که مساله ای هست فرار کنم

حوصله ی مسائل رو ندارم کلا

و مشکل دیگه اینه که از اینجا نمیتونم فرار کنم.و نمیخوام

حالا باید بسازیم تا ببینیم چجوری میشه

کاش آدما یاد بگیرن تو دعوا و بحث هرچیزی نگن

کاش آدما یاد بگیرن یکم مهربونتر باشن

ولی خب.....

فعلا شیطان ،دنیا،تقدیر

هر کوفتی که اسمش هست داره تلاش میکنه من کاری که باید رو نکنم

و چیزی که مفیده و لذت بخش دیگه نباشه

ولی فعلا باهاش مقابله میکنم


تا بتونم بیشتر تحمل کنم،بیشتر ....

خدایا کمک کن.و البته کمک کن درست یا غلط باعث ناراحتی کسی نباشم..

و مرگ مادرمو تازه فوت شده درك كننم زودتر


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,سبحان بامداد ,رضا فرازمند ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (11/12/1394),بهروزعامری (11/12/1394),همایون به آیین (11/12/1394), ناصرباران دوست (11/12/1394),رضا فرازمند (11/12/1394),سبحان بامداد (11/12/1394),مسعود عباسپور (11/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (12/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (12/12/1394),نیما طالبی (13/12/1394),زهرابادره (آنا) (13/12/1394),بیژن کیا (16/1/1395),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 10:10

نمایش مشخصات بهروزعامری خدا ایشون و همه ی رفتگان رو بیامرز

وبهمه بازماندگان

توان بازیافتن خودشان بدهد

حرف نمی زنم

اما نمی دانم چطور نگاه کنم

چگونه مهربان باشم



@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط فاطمه سادات حيدري   ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 11:07

سلام ممنون استاد از اينكه داستانمو ميخوني خدا همه ي رفتگان رو رحمت خودش قرار بده


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 12:34

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما دوست عزیزم

غمگین و با احساس .

خداوند مادر بزرگوارتون رو رحمت و به شما صبر عنایت کنه ... آمین

شاد و پیروز باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در چهار شنبه 12 اسفند 1394 - 18:24

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري سلام دوست خوبم ممنون داستانم پي ميگري


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 20:14

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانوی نویسنده
خدا مادر تون را رحمت کنه و به شما صبر عنایت کنه!
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط فاطمه سادات حيدري Members  ارسال در چهار شنبه 12 اسفند 1394 - 18:23

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري سلام ممنون استاد


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 20:20

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا


احسنت@};- @};- @};- @};-


نام: مسعود   ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 23:54

خدا رحمت کنه مادر عزیزتون رو...


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 اسفند 1394 - 16:20

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام
عالي بود و دلنشين
روح مادر گرامي تان با حضرت زهرا (س) محشور بشوند
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.