پانزده ساله من




باورم نمی شود بعد از سالها می خواهم او را ببینم ،چقدر خوشحالم که ازدواج نکردم ،حالا وقتی او را ببینم می توانم از او بخواهم که برای همیشه مال من شود ،دیگر هرگز نمی گذارم که از کنارم برود ،صد افسوس جدایی ما از روی اجبار بوده ،متاسفانه ۳۰سال پیش من یک پسر بچه محسوب می شدم ،زمان زیادی نیاز داشتم تا مرد شوم و بتوانم دستان زیبای ملیحه را در دستان خود بگیرم . آن وقتها پانزده ساله ها را به هفت،هشت سال بزرگتر شوهر می دادند ،ما هم همسن بودیم و محال بود خانواده های ما راضی شوند که ما با هم ازدواج کنیم ،از نظر خانواده او من برای ملیحه بچه بودم و از نظر خانواده من او برای من پیر ،اما او که ملی صدایش میزدم برای من ونوس بود ، دختری از جنس خیال ،کسی که تمام خوشبختی خودم را در او می دیدم .وقتی ملی ازته کوچه نمایان میشد و پسران کوچه با کنایه به من می گفتند :هی رضا عشقت داره میاد، انگار تمام خوشیهای عالم را یکجا در وجودم جمع کردند ،در قلبم غوغایی به پا بود و تا او بیاید و از کنارم رد شود ،آنقدر صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم که می ترسیدم مبادا ملی بشنود. سعی می کردم نفسم را در سینه حبس کنم تا شاید از بلندی صدای قلبم کاسته شود . روزها را به عشق اینکه ملی از خانه بیرون بزند و من بتوانم او را ببینم سر کوچه کشیک می دادم ،اما هنوز در حسرتم که چرا نتوانستم احساسم را به ملی عزیزم بگویم ،باید به او می گفتم ،درست است او را هرگز به من نمی دادند ،اما حداقل می توانستم دلخوش باشم که او می داند که چقدر عاشقش هستم ،
وقتی به طور اتفاقی در دنیای مجازی اورا پیدا کردم و به او گفتم که عاشقش بودم و هنوز هم هستم ،برایم انقدر برچسب خنده دار فرستاد که حس کردم مسخره ام می کند ،اما او گفت که من آن زمان برای او بچه به نظر می آمدم و البته حق هم داشت

آن موقع ها اینطور بود ،دختران پانزده ساله احساس زنانه داشتند و پسرهای هم سن خود را برای همسری قبول نداشتند ،یک جورایی غیرت مردانگی در آنها نمی دیدند اما من حاضر بودم به خاطر او دست به هر کاری بزنم ،تا به خانه ملی برسم تمام خاطرات گذشته در ذهنم زنده شد ، در دنیای مجازی باذهم کلی چت کردیم و بعد از اصرار من قبول کرد که او را ببینم ، با مرد معتادی ازدواج کرده بود ،و یک دختر ۱۷ساله و یک پسر ۱۴ساله داشت ،دیگر طاقتش طاق شده بود و از شوهرش جدا شد و با مشکلات زیادی یک خانه اجاره کرده بود ،به او گفتم تا وقتی که من زنده ام نباید نگران باشد ،خیلی دلم می خواست ببینمش ،اما حتی عکس خود را روی پروفایلش نگذاشته بود ،دقیقا مثل آن دوران خیلی محجوب بود و از پسرها فاصله می گرفت. او دختر خیلی خوبی بود حقش نبود که شوهر بدی گیرش بیاید .از خانه من تا خانه ملی خیلی فاصله بود چون خانه اش خیلی پایین شهر بود ،در اخر به آدرسی که داده بود رسیدم ،هر چه از او خواسته بودم که با من بیرون بیاید ،قبول نکرد ،گفت حالا که اصرار داری می توانی دم در خانه همدیگر را ببینیم چون او از خانه بیرون نمیرود ،و با سود پولی که سالها با مشقت جمع کرده است گذران زندگی می کند. وقتی خانه را پیدا کردم قلبم درست مثل همان سالهای گذشته به طپش افتاده بود ،با دستی لرزان زنگ خانه را فشردم یک خانه آجر نمای خیلی قدیمی بود که یه طبقه داشت ، گفته بود که در طبقه دوم زندگی می کند

بعد از چند لحظه در باز شد ،آرام در را باز کردم و به داخل رفتم ، صدایی در راه پله شنیده شد،بفرمایین
از لای راه پله به بالا نگاه کردم ، ملیحه به سمت پایین نگاه می کرد ،شال سبز روشنی روی سرش بود ، با چشمان سیاه درشتش به من نگاه می کرد ،به همان زیبایی گذشته بود ، برق موهای صاف سیاهش که از شالش بیرون زده بود ،هنوز مثل گذشته چشمانم را نوازش می کرد ، و صورت ظریفش با پوست گندمگونش که مرا مجذوب خود کرده بود ،دلم را به آتش می کشید . همانطور که سرم را به سمت بالا گرفته بودم ،نگاهش می کردم ،دلم نمی خواست که از نگاه کردنش دست بکشم ،هر چند می دانستم که می توانم از پله ها بالا بروم و بیشتر نگاهش کنم ،او باز هم گفت:بفرمایین ،و باز من به او خیره ماندم ،این بار گفت:ببخشید آقا مرتضی ،مامان سختشه بیاد پایین ،شما بیاین بالا
چه می شنیدم ،مامان ،منظورش چه بود ؟با حالت گیجی پله ها را بالا رفتم و به جلوی در آپارتمان رسیدم ،زنی با پیراهن مشکی توپ توپی و روسری رنگ و رورفته مشکی که نخ نما شده بود ،در آستانه در ظاهر شد و گفت:سلام مرتضی
خدای من ملی بود ،ملیحه من ،اصلا نشناختمش ،موهای سیاهش که کم پشت و سفید شده بود از کنار روسریش که کج و کوله بسته بود بیرون زده بود ،خیلی چاق شده بود و یک عصا در دست داشت ، تمام صورتش چروک بود و وقتی لبخند زد و گفت،دخترم ماهره ،جای دندانهای خالی و دندانهای زردش آزار دهنده بود ،خدای من ملیحه من چرا اینجوری شده بود با صدای ملی به خودم آمدم که گفت: مرتضی خوبی؟
به تندی گفتم:سلام ملی خوبی ؟ خدا نگه داره ،چقدر شبیهه خودته
با عشق به دخترش نگاه کرد و گفت:آره همه میگن ،البته دخترم از من خیلی خوشگلتره
ماهره گفت: ببخشید من برم تو کار دارم
گفتم :خواهش می کنم بفرما دخترم
چقدر از دور شبیهه ملی بود اما وقتی به او نزدیک شدم ،متوجه شدم که ملی یه زیبایی منحصربه فردی داشت ،ماهره به داخل خانه رفت و من با غصه به ملی نگاه می کردم ،آن همه زیبایی کجا رفته بود مثل اینکه متوجه شده بود چون گفت:خیلی عوض شدم نه؟اگه بدونی چی کشیدم
با ناراحتی گفتم:آره ،اولش فکر کردم دخترت خودتی
خندید و بعد گفت:مرتضی یه چیزی میگیها ،۳۰ سال گذشته ها ،خودتو دیدی چقدر عوض شدی ،موهات همه ریخته ،منم که عکستو دیده بودم نشناخته بودمت
ملی راست می گفت قیافه همه در طول ۳۰سال خیلی تغییر می کنه ،ملیحه ادامه داد:خب ولی من چون سختی خیلی کشیدم بیشتر پیر شدم ،دوستام قیافه هاشون بهتر مونده ،من هزارتا دردو مرض دارم ،ناراحتی قلبی دارم ،قند و چربی دارم خیلی مشکلات دیگه
کاش نمیومدم ،کاش اینطوری نمی دیدمش ،دلم می خواست همان ملیحه ۳۰سال پیش را ببینم ، چقدر همان یک لحظه که دخترش را جای ملیحه دیدم ،خوب بود ،دیدن ملی در آن وضعیت ،آزارم می داد ،با او خداحافظی کردم ،دیگر مطمئن نبودم که می خواهم این ملی را تا ابد کنار خود نگه دارم ،وقتی از در ورودی بیرون می رفتم ،خودم را در شیشه در نگاه کردم ،ملی راست می گفت ،دیگر من هم آن پسر پانزده ساله گذشته نبودم ،دستی به جلوی سرم کشیدم که بی مو شده بود و آهی از ته دل کشیدم ،البته دیگر نمی توانستم با دیدن ملی لذت روزهایی که پانزده ساله بودم را ببرم ،اما حداقل می دانستم که روح او، همان ملی است
پایان




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ف. سکوت ,کوثر علیزاده ,نیلوفر روشن , ツفریماه آرام فر ツ ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (7/7/1396),رضا فرازمند (7/7/1396),ف. سکوت (8/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/7/1396),مریم صیاد آموز (10/7/1396),رها تمیمی (10/7/1396),م.ماندگار (10/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (12/7/1396),شايسته دولتخواه (14/7/1396),کوثر علیزاده (16/7/1396),آرمیتا مولوی (17/7/1396),نیلوفر روشن (18/7/1396),پروين خواجه دهي (19/7/1396),پریناز.ک (29/7/1396), زینب ارونی (1/8/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 مهر 1396 - 09:30

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
فاصله هايي كه قبل از علايم نگارشي قرار داده شده، صحيح نيستند.
مثلا بعد از ويرگول يا كاما، فاصله لازم است.
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مریم صیاد آموز Members  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1396 - 08:22

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود و سپاس


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 15:07

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بانو .زیبا بود. درود بر شما@};- @};-


نام: پروين خواجه دهي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 مهر 1396 - 14:07

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي جالب بود. فقط اول داستان اسم پسر رضا نبود؟!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.