آه سرد

شب شده بود...
باز هم تنهایی ،تنها مونس من شده بود...
تقریبآ چند ماهی بود که دیگر با هم ارتباط نداشتیم...
وقتی رفت ،فکرش را نمی کردم که این آخرین باری ایست که او را میبینم...
بیماری سختی داشت..
همیشه یک خودکار و یک برگه کاغذ همراهش بود...
هر چه را می خواست می نوشت...
به خاطر بیماری بسختی سخن می گفت...
یک بیماری نادر ،که بر روی اعصاب گفتاریش و عصب های مربوط به زبانش تاثیر گذاشته بود...
وقتی جایی میرفت ،اهل غیبت نبود....دروغ با او غریبه بود...کارش را می کرد.
مثل او کمتر دیده بودم...
تازه وقتی از کنارم رفت فهمیدم چه کسی از کنارم رفته...
صادقانه بگویم ...خود را از او دور می کردم...
چون پولی در بساط نداشتم که برای درمانش به او کمک کنم...
من دانشجو بودم...
و صاحب یک دختر ۲ ساله ...
فقر همه چیز را از انسان میگیرد...اصلا فقر مسیر انسان را تغییر می دهد...
شروع:

آخرین سفر:
وقتی برای درمان بیماریش به خانه ما آمد، حالش مثل همیشه نبود...بغض عجیبی در چشمانش موج می زد.
انگار خودش میدانست این آخرین ملاقات ما خواهد بود.
انسان ساده ای بود...
اهل هنر....
فقیر بود ...
با آن دستان پینه بسته ...
بیماری او را ضعیف کرده بود...
آمده بود تا به او کمک کنم...
اما فقر مرا نیز در آغوش کشیده بود...
شب جایی می خوابید که سرد باشد...
عاشق سرما بود...
به خاطر تنگدستی ام خود را از او دور میکردم...
نمی خواستم از من درخواستی داشته باشد که نتوانم آن را اجرا کنم...
من در خود می شکستم...
صدای خورد شدن احساسم را می شنیدم...
در خود می گریستم...
یک روز که برای ملاقات او به خانه عمویم رفتم ، فهمیدم او آنجا را ترک کرده...
اشک هایم دیگر نتوانستند جلوی خود را بگیرند...
مثل باران سرازیر شدند...
بغض گلویم را می فشرد...
تکه کاغذش در کنار حیاط خانه افتاده بود...
باد آن را به این سو و آن سو می کشید...
تکه کاغذ را برداشتم...
این بار نوبت زبانم بود که فریاد سر دهد...
اشکاهایم تمامی نداشتند...
به سختی می شد کاغذ را بخوانم...
روی کاغذ برایم چیزی نوشته بود...
انگار می دانست من کاغذ را میخوانم...
یه کلمه بیشتر ننوشته بود...
آن کلمه سال هاست روح مرا می آزارد...
روی کاغذ نوشته بود :
خداحافظ
او رفت ...
و همیشه من در حسرت خداحافظی کردن از او ماندم
چند روز بعد خبر مرگ او را برایم آوردند..
این شخص عموی بزرگم بود ..
*******
اشک در چشمان من طوفان غم دارد هنوز
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا میرزایی (25/6/1397),ابوالفضل مولوی (27/6/1397),مینا رسولی (2/7/1397),ماریا-لشکری (10/7/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.