سرنوشت

شب است...هوا سرد شده...فکر کنم به خاطر باران باشد.
باز تنهایم... فقط دو دوست قدیمی من در کنار من نشسته اند...
خودکار و دفتر خاطراتم....
دوباره پس از سال ها آنها را پیدا کردم...
اوه خدای من چه جالب ....فکر کنم یک جغد باشد...
روبرویم نشسته....
چشمانش را به این طرف و آن طرف می برد...
امشب دلم هوای گریه کرده...
یکی در میزند...احساسم است..
هر وقت من و شب تنها میشویم ،او هم می آید...
دلم برایش تنگ شده بود...
بفرما ...به جمع ما خوش آمدی...
حال که آمدی ...میخواهم برای شب همه چیز را باز گو کنم...
ای شب دل تنگی من از سالهایی است که نمی دانم چگونه گذشت ..
ای کاش زندگی دکمه باز گشت داشت...بغض گلویم را فشار می دهد...ای کاش می شد بی صدا فریاد کشید... بیادش که می افتم قلبم درد میگیرد...بیاد سالهایی که گذشت و قدرش را ندانستیم...
برای این ناراحتم که چرا این گونه سرنوشت برایمان قصه ی زندگی را نوشت...می شد جور بهتری نوشت...برای برادری ناراحتم که خود را در رودخانه ی خیال غرق کرد...برای پدری ناراحتم که در سن پیری خود را به این در و آن میزند تا شاید فرجی شود...برای مادری میگریم که قلبش مالامال از جدایی است...جدایی از دختری که تنها یاورش بود...
آه میکشم از زندگی فردی که به خاطر نداشتن پول ،چشم از جهان فرو بست...میگویند سرنوشتش اینگونه بوده...من معتقدم نویسنده سرنوشت ،خودمان هستیم... ای کاش برای خودمان قشنگ تر می نوشتیم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,سیروس لطفی نسب ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (4/3/1397),مجتبی صمدیار (5/3/1397),ابوالحسن اکبری (6/3/1397),آرمیتا مولوی (6/3/1397),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 خرداد 1397 - 19:31

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی با سلام
در داستان های که زاویه دید اول شخص باشه باید تلاش کنید به خاطره نویسی نزدیک نشه
شروع داستان تون به شعر یا متن ادبی نزدیک بود
وجود سه نقطه در داستان بسیار مهم
و برای تغییر از فضا و همچنین برای تاکید مطلب و اینکه نتیجه گیری به عهده ی مخاطب باشه استفاده میشه
داستان مضمون خوبی داره ولی به متن ادبی شباهت زیادی داره
با ویرایش و استفاده بهتر از عناصر داستانی
داستانک خوبی خواهد شد


@آرمیتا مولوی توسط سیروس لطفی نسب Members  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 02:01

نمایش مشخصات سیروس لطفی نسب با عرض سلام خدمت شما :
درسته چون اون شب خودم هم نمی دونستم دارم چی مینویسم و باید به کجا برم ...داستان من یا نوشته ادبی من بخشی از وجود من در اون شب شده بود...انشالله در کارهای بعدی سعی میکنم از نظر جنابعالی استفاده درست رو بکنم...


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 خرداد 1397 - 11:14

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها بر شما
داستانی شاعرانه و زیبا ....
قلم و دفتر دل مشغولی و علاقه ی خیلی از ماهاست و بنوعی دلمشغولی مان است .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط سیروس لطفی نسب Members  ارسال در دوشنبه 14 خرداد 1397 - 23:43

نمایش مشخصات سیروس لطفی نسب ممنون از لطف شما دوست گرامی????????????????



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.