کیهان

زری نگاهی به آسمان میندازد چشمانش برق میزند نگاه ذوق زده اش را به کیهان میندازد،میگوید حیرت انگیز نیست کیهان؟ به گمانم هست .کیهان دستانش را دور بازوی زری حلقه میکند ،زری متفکرانه به آسمان خیره میشود ،کیهان نگاهش میکند به زری میگوید، زری من چه میگذره توی ذهنت ؟ زری سرش را به سوی کیهان بر میگرداند ،کیهان مجذوب چشمان سیاهش شده ، زری یکدفعه میگوید نفهمی آدما ،نمیدونم نفهم هستند یاخودشون را به نفهمی زدنند از بچگی برام سوال بوده . کیهان که حالا از سیاهچاله چشمان زری نجات یافته است و کمی به خودش امده میگوید چطور؟ میدونی کیهان جهان خیلی بزرگه خیلی خیلی بزرگ اگه کل این کره یا کل این منظومه از توش بر داریم اب توی دلش تکون نمیخوره انگار نه انگار. این خیلی عجیب و غم انگیز ،کیهان ما خیلی کوچکیم خیلی . نمیدونم چطور ادما اینقدر راحت با این مسئله کنار اومدن. کیهان سرش را تکان میدهد سکوت میکند و به فکر فرو میرود . به جز صدای جیر جیرک و صدای شر شر اب جوی روستا و واق واق سگ دیگر صدایی نیست . زری یکدفعه ذوق زده فریاد میزند شهاب سنگ ،شهاب سنگ دیدیش ؟؟؟ کیهان میگوید هیس عزیزم الان همه را بیدار میکنی. زری میگه اخه خیلی دنباله دار بود . کیهان لبخند میزند . زری دمغ میشود نگاهش را به اسمان میندازد تا شاید یکی دیگر رد شود . کیهان میگوید زری خانم ساعت صفر شد
ه نمیخوای بخوابیم ؟زری میگوید الان توی امشبیم یا امشب شده دیشب ؟همیشه بدم میومد از ساعت صفر معلوم نیست دیروزه یا امروزه یا فرداست تکلیفش با خودشم معلوم نیست . ‌کیهان باز میخندد و دستش را روی سر زری میکشد . زری عصبانی میگوید از بشری که مسئله زمان را با ساعت عقربه دار حل میکنه بیش تر از این نمیشه انتظار داشت.اصلا میدونی وقتی اطلاعاتت را با نقطه نقطه بالای سرت تطبیق میدهی میخواهی مغزت یک انفجار داشته باشد یک انفجار مثل بیگ بنگ . بار دیگر هر دو سکوت میکنند ،زری که حالا ارام تر شده است میگوید کیهان من عاشق کیهانم حرص میگیرد که انسان ها اینقدر به این گستره ی بزرگ تاریک مرموز دوست داشتنی بی تفاوت هستند .کیهان مرموزانه میخندد و میگوید عاشق کیهان یا کیهان؟زری لپش سرخ میشود . کیهان قربان صدقه اش میرود و سفر در کیهان برای ماه عسلشان پیشنهاد میدهد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (12/10/1396),فاطمه رنجبر (13/10/1396),مهشید سلیمی نبی (14/10/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 دي 1396 - 12:11

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودفراوان
داستان جالبی بود .
تعلیق دار بود و تا آخر خواننده را همراه کرد
منتطر کارهای دیگرتان هستم
موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط سارا یاسمینی Members  ارسال در سه شنبه 12 دي 1396 - 17:49

نمایش مشخصات سارا یاسمینی سلام خانم بادره عزیز. ممنون از نظرتون . شاد و پیروز باشید


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 19:06

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم نظرتونو راجع به داستان جدیدم به اسم رویا بدونم هنوز وارد سایت نشده ولی:D


@مهشید سلیمی نبی توسط سارا یاسمینی Members  ارسال در پنجشنبه 14 دي 1396 - 22:42

نمایش مشخصات سارا یاسمینی سلام خانم سلیمی عزیز . حتما داستان جدیدتون میخونم .
شاد باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.