سری جدید تندیس تنها(هادی دیوونه)

حتما دوستاني كه قبلا داستان هاي هادي ديوونه را خوانده اند در جريان هستند كه هادي شخصيتي پاك دل كه بعد افتادن و كوبيده شدن سرش به زمين ، متوجه شد كه مي تواند زبان حيوانات را بخواند و هميشه در رنج و عذاب بود از اينكه مي ديد واكنش بعضي اعمال زشت انسان ها به صورت عقوبتي سخت دامن آنها را مي گيرد .
قصه هاي سري جديدمان كه هادي ديوونه شخصيت آن است. اما اين بار هادي همانند مردمان عصر از اعتياد به اينترنت و ساير عادت هاي اين دوره و زمونه مصون نمانده . اين بار "هادي ديوونه" ما تبديل به فردي بد سيرت شده و سعي مي كند با امتيازمنحصر به فردي كه دارد و مي تواند زبان حيوانات را بخواند كارهايي انجام دهد كه بر عليه مردم است و عجبا او بيشتر كساني را اذيت مي كند كه پاك سرشتند و روح معنوي دارند .اينك اين شما و اين هم سري جديد كه در ده قسمت تنظيم شده است.
..................................
گوشه حياط نشسته ام و دارم گل هاي محمدي را كه مادرم بسيار دوستش دارد مي كنم. آنها را عمدا زير پاهايم له مي كنم . اينطوري هم از مادرم انتقام مي گيرم كه مهدي را دائم به رخم مي كشد و مي گويد ازش كارهاي خوب رو ياد بگيرم و هم اينكه صداي گريه كودكان نو غنچه گل محمدي را مي شنوم . هروقت كه دستم براي كندن آنها جلو مي رود صداي جيغ و گريه آنها كه مادرشان را به كمك صدا مي كنند مرا بيشتر مي خنداند.
گربه ماده منزلمان آن طرف حياط زير نورآفتاب دراز كشيده . زبان زبر و درازش را تا آخر از گلويش درآورده و ماتحت خود را مي ليسد .
با چشمانم سنگ گوشه حياط را نشانه مي روم تا برداشته و به او بزنم . صداي پرش گربه نر كه از روي ديوار داخل حياط مي پرد . توجه مرا جلب مي كند . گربه نر قطعه گوشت بزرگي در دهان گرفته و پيروز مندانه به طرف گربه ماده ميايد . ازبرداشتن سنگ منصرف شده و در گوشه اي نشسته و منتظر مي شوم .
گربه نر : ميو ميوعسلي ، بيا برات يه عالمه گوشت آوردم بخور لذتشو ببر ! و گوشت را جلوي ماده مي اندازد .
گربه ماده از جايش جستي زده و به طرف گوشت شيرجه مي رود: بگو ببينم از كجا آورديش ؟
_ تو چيكاربه اين كارا داري بخور ، به اين كارها كاري نداشته باش !
_ نخير من بايد بدونم، خودت كه مي دوني من مال دزدي از گلوم نمي ره پايين ، همين كار هارو كردي كه آدما به ما لقب دله دزد دادن !
_ باشه حالا كه مي خواي بهت مي گم ! اين گوشت هارواز قصاب محله دزديدم، سرش گرم كارش بود كه ازش كش رفتم !
گربه ماده ميو كشيده اي كرد و تن خود را عقب كشيد : حالا كه اينطوره من از اين گوشت نمي خورم، چقدر بهت بگويم من مال دزدي رو نمي خوام بخورم. دوست دارم نان خالي خونه خودمون رو بخورم ولي گوشت دزدي رو نخورم .
گربه نر با غيض گوشت را به دندان كشيد و گفت : ميووو.... تا كي مي خواي منتظر بشي هادي ديوونه هرموقع عشقش كشيد برات يه تيكه نون خالي بده. اونم با كلي منت و كتك زدن هاي وقت و بي وقت !
ماده : بهت گفته باشم من از كارهاي خلاف بدم مياد. دوست ندارم يه روز اسير چوب و چماق اون قصاب كچل بشم .
گربه نرميويي با غرولند كرد و گفت : سزاي تو همينه كه هادي نان آورت باشه !سپس در جلوي چشمان گربه ماده تكه بزرگ گوشت را به نيش كشيد و خورد. گربه ماده بدون توجه دم خود را جنباند و رفت ، درگوشه حياط به حمام كردنش ادامه داد .
خون گرمي زير رگ هاي صورتم مي دود . شديدن عصبي شده به طرف حوض وسط حياط مي روم در كنار آن نشسته و آبي به صورتم مي زنم : باشه پس تو گربه نادون هم دزدي مزدي ، سرت مي شه. به من بيخود نمي گن هادي ديوونه ، يه كاري بكنم كه از گشنگي هرچي دستت رسيد بخوري گوشت گاو يا گوشت خر، صبر كن حالا....
سپس دستم را پر از آب كرده و مشت مشت به سوي گربه ها پرتاب مي كنم.
چند روزه كه منتظر فرصت مناسب هستم تا روزي كه مامانم اينا به خاطر موضوعي كه خونه را ترك كردند . بدون لحظه اي درنگ ، گربه ماده را تو انبار گير انداخته و درآنجا را قفل مي كنم . سه روز اونو حبس كردم نه نوني و نه آبي . خدائيش دلم حسابي خنك مي شد وقتي مي ديدم از همانجا جيغ مي زند. ميو ميو مي كند و همسرش را براي كمك صدا مي كند. بيشتر گريه او به خاطر گرسنگي بود و گربه نر به او قول مي داد به محض آزاد شدن براش گوشت مياره تا تلافي اين روزهارو دربياره .
روز چهارم بود كه دررا باز كردم به قدري گرسنه بود كه ناي راه رفتن نداشت. نمي توانست حتي ميوميو بكند. در گوشه اي كز كرد . نگاهش گيرايي سابق را نداشت و مثل روزهاي قبل بلبل زباني نمي كرد.
گربه نركه گربه وظيفه شناسي بود. بلافاصله از ديوار بلند حياط بالا رفت و بعد از چند دقيقه با گوشت بزرگي كه در دهان داشت آمد و گوشت را جلوي زوجه خود انداخت . گربه ماده بي آنكه سئوالي بپرسد خود را روي گوشت انداخت و شكمش را از عزا درآورد . بعد از يك ساعت هر دوي زير نور آفتاب نشسته، دل داده و قلوه مي گرفتند .
از فردا هر دوي آنها خانه را ترك مي كردند و با گوشت هايي كه مي دزديدند برگشته و با لذت به دندان مي كشيدند. به مرور زمان گربه ماده به گربه چاق و چله خوشگلي تبديل شد . او هر چقدر كه زيباتر ميشد گربه نر زشت تر و كريه تر مي شد . گربه نر به خاطر اينكه توجه او را جلب كند كارهاي زيادي كرد ولي افسوس گربه ماده او را ديگر هم شان خود نمي دانست . من هر روز ناظر جنگ و دعواي خانوادگي آنها بودم و مي خواستم ببينم عاقبت اين قضيه به كجا خواهد كشيد .
يك روز صبح به صداي ميوميوي حزين گربه نر از خواب بيدارشدم . او براي خود مجلس ختمي گرفته و گريه مي كرد .در بين حرف هايش مي شد فهميد كه ماده اش با گربه نري كه هم جوان بوده و هم خوشگل ، براي هميشه رفته است .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

الف.اندیشه ,آزاده اسلامی ,مهدی چالی ها ,فاطمه محمودی ماهانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,تینا قدسی ,مریم مقدسی ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون به آیین ,زهرابادره (آنا) ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,محمد علی ناصرالملکی ,ابوالحسن اکبری ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (4/3/1395),تینا قدسی (4/3/1395),الف.اندیشه (4/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (4/3/1395),همایون به آیین (4/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/3/1395),مهدی چالی ها (4/3/1395),نادیابزرگی نژاد (4/3/1395),زهرابادره (5/3/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/3/1395), ناصرباران دوست (5/3/1395),رضا فرازمند (6/3/1395),سید رسول مصطفوی (7/3/1395),بهروزعامری (7/3/1395),فرزانه رازي (8/3/1395),سحر ذاکری (9/3/1395),زهرابادره (9/3/1395),پیام رنجبران(اکنون) (10/3/1395),ح شریفی (11/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),زهرابادره (11/3/1395),ابوالحسن اکبری (14/3/1395),زهرابادره (آنا) (20/3/1395),زهرابادره (آنا) (20/6/1395),حدیث کوهی (30/7/1395),کوثر علیزاده (25/9/1396),کوثر علیزاده (22/10/1396),

نقطه نظرات

نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 10:08

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آنای عزیز
من عاشق داستانهای هادی شما بودم. خیییلی خوشحال شدم ادامه دادید.
با اشتیاق بسیار می خونمشون.
فعلا برم تا ظهر برمی گردم
ممنونم برای این سری بسیار زیبا
:x :x :x
:* :* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 08:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خواهر عزيز و بزرگوارم
از حضورتان ممنونم
شما لطف داريد و يكي از دلائلي كه باعث شد هادي را به صورتي شخصيتي منفي دوباره بنويسم شما بوديد كه قبلا در موردش زياد تعريف كرده بوديد . خواستم ادامه دارش كنم ترجيح دادم با تغيير اين كارو انجام بدهم
پيشاپيش ممنونم كه همراهي ام خواهيد كرد
شاد باشيد @};- @};- @};- :x :*


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 14:49

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
داستان " هادی دیونه " رو نخوانده بودم ولی با توضیحی که دادید تقریباً متوجه شدم ماجرا از چه قرار است
داستان جالبی ست ، به شما خسته نباشید عرض می کنم
ای کاش علت بدسیرت شدنش را بیان می کردید . اگر همان بی توجهی مادر باشد ؛ به نظرم کافی نیست ، چون شخص اگر از مردم خود ناراحت شود با آنها بد می شود و اگر از پدر یا مادر برنجد سعی می کند همبازی دیگر پیدا کند . مثلاً دوستان ناباب او را به راه بد بکشانند .
منتظر ادامه خواهم بود
موفق باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 08:06

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي شريفي عزيز و ارجمند
از حضورتان ممنونم
شايد لازم باشد در بين داستان از تنديس تنهاي سري اول نيز يكي دوتا بگذارم تا كاملا با شخصيت هادي آشنا بشويد و دلائل بدسيرت شدن هادي در داستانهاي بعدي عيان خواهد شد .
ممنونم كه با نگاه مهربان تان داستان را نگاه كرديد .
برايتان اوقات خوشي آرزو مي كنم @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 17:13

درود بر بانو بادره گرامی
همانطور که گفتید داستان ادامه داریه و باید منتظر بشیم ببینیم چگونه خواهد شد! همانگونه که جناب شریفی فرمودند اگر دلیل رفتارهای هادی هم در جایی از داستان ذکر بشه،خوبه و شاید هم شما این قصد را داشتید.در هر حال داستان جذاب و پر کششیه و آدمو منتظر میذاره برای قسمت بعدی@};- @};- @};-


@همایون به آیین توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 08:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و لطف داريد كه منتظر ادامه داستان خواهيد ماند
ان شالله به زودي نزديك سري اول اين داستان را در كانال مي گذارم . اميدوارم آنجا نيز از نگاه تان بهره بگيرم .
از نظر ملطوفانه تان متشكرم
اوقات خوشي داشته باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 19:32

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم:x

داستانی که فرمودید قبلن نخوندم . ولی داستان بسیار جالبی است .

چقدر خوب بود ما هم این توانایی رو داشتیم .:D

داستان بسیار پرکشش و با قلم زیبای شما خواندنی است .

منتظر ادامه داستان هستم.

شاد و پیروز باشید آنای گلم:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 08:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم انديشه عزيزم
از حضورتان ممنونم
لطف داريد شما
بله سري اول اين داستان سريالي كه در ده قسمت بود با استقبال دوستان زيادي مواجه شد و باعث شد كه من دوباره به فكر بيفتم ادامه اش بنويسم احتمال دارد بعد از اينكه اين ده قسمت را تمام كردم دوباره با ويرايش سري اول را به سايت بفرستم . تا نظرات شما را راجع به آن نيز بدانم
ممنونم كه داستان را خوانديد و از همراهي تان متشكرم
روز و اوقات خوش و خرم مال شما باشد عزيزم @};- @};- @};- @};- :* :x @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 22:33

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
عرض ادب به آنا جان مهربون و عزیز خودم
چه خوب ک داستان دنباله دار گذاشتید ... نمیدونم چه مریضی دارم ..داستان های دنباله رو دوست دارم ...خخخ این ک ده قسمت هم هست ..ینی اینکه تا یه مدت زیاد میتونیم شما رو ببینیم و از خوندن داستان هاتون لذت ببریم
اسم قشنگی هم داره داستان ..تندیس تنهایی
شروع خوبی داشت و مطمئنم تا آخر همین طوری خوب پیش میره
دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 08:18

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نرجس خانم عزيز دخترم
از حضورتان كلي خوشحال و خرسندم نازنين
اينكه داستان دنباله دار را دوست داريد نشان از شخصيت مهربان شما دارد كه به اين زودي ها نمي توانيد كسي را فراموش كنيد (روانشناسي) و البته در لاي لاي نوشته هاتون اين موضوع نيز به خوبي مشهود است .
ممنونم كه داستان را همراه با قلب تان مي خوانيد .
نگاه زيبايتان مرا وادار كرد كه در نوشتن داستان اهتمام بيشتر داشته باشم
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 09:52

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مامانی گلم:x
خیلی قشنگ بود
آخرش خیلی خندیدم
پس بحث بی جنبه گی درگربه ها هم وجودداره;)
منتظرادامه داستان هستم:*
:x :x :x :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 6 خرداد 1395 - 16:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شما دخترم
ممنونم كه حضور پيدا كرديد
از بابت تاخير در جوابدهي پوزش مي خواهم رمز ورود به سايت من مثل اينكه قاطي كرده و من با اينكه چندين بار است كه رمز عوض مي كنم ولي باز هم موفق نشده ام رمز بگيرم نمي دانم چه مشكلي پيش آمده است امروز بايد به مدير سايت اطلاع بدهم شايد ايشون بتوانند كمكم كنند .
خوشحالم كه داستان مورد پسند افتاد ان شالله امشب دومين قسمت را در همين صفحه ارسال مي كنم تا تكليف اون يكي صفحه ام مشخص بشود
برايتان بهترين ها را آرزومندم عزيزم @};- @};- @};- @};- :* :x @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 11:49

درود@};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 6 خرداد 1395 - 16:21

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود بر دختر عزيزم
@};- @};- @};-
:* :x :* :x


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 11:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره
سلام وعرض ادب و احترام
خیلی خوشحالم که دنباله ی داستانهای هادی را به قلم توانمند و طناز شما می خوانم
این قسمت اشاره ی خوبی بود به این شعر که :
آنچه شیران را کند روبه مزاج
احتیاج است احتیاج است احتیاج
بسیاری از انسانها هم در شرایط مشابه دست از اصول و اعتقادات خودشون بر میدارند .
پاینده باشید و سرزنده
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 6 خرداد 1395 - 16:23

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر برادر بزرگوار و استاد عزيزم
از حضورتان ممنونم و از نگاه پرتاملي كه داشتيد همچنين متشكرم
كاملا درست مي فرمائيد نمي دانم تا چه حدود توانسته ام حق مطلب را ادا كنم
متشكرم كه داستان را با نواقص آن پسند كرديد
روز و ايام خوش و تندرستي نصيب شما ان شالله @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 خرداد 1395 - 19:56

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرامی

بسیار زیبا

لذت بردم از داستان شما

گربه ی حلا ل خوری که روزی بی وفا شد

از شوهرش جدا شد

تناقض در شخصیت افراد

تصاویر داستان زنده وبه روز

بهره بردم

احسنت

@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 7 خرداد 1395 - 11:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي فراز مند عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه تامل برانگيزي كه داشتيد
بي شك نگاه شما در آفرنش داستان هاي بعدي تاثر خواهد داشت
متشكرم
برايتان اوقات خوشي آرزومندم@};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 خرداد 1395 - 18:02

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

بله گاهی وفاداری بطرفیکه هیچی حالیش نیست کار عبثیست

درود بر شما

منطق مدرنیه


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 8 خرداد 1395 - 18:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
بله كاملا درست مي فرمائيد انسان ها به قدر درك و فهم خود ارزش دارند .
از نگرش عميق و منطقي شما متشكرم
لحظات خوب و خوشي همراه با تندرستي تجربه كنيد @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 خرداد 1395 - 11:31

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم ب.لذت بردم از داستان زیبایتان .@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 08:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و عرض ادب استاد عزيز
از حضورتان ممنونم
و از اينكه وقت خود را در اختيار ما گذاشتيد متشكرم .
بايتان اوقات خوشي آرزومي كنم @};- @};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 آذر 1396 - 17:19

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بانو جان.خوشحالم که دوباره حضورتون تو سایت پررنگ شده:* :* :* :* @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.