سحرسا

بين گرك و ميش صبحگاهي بود كه در رختخواب خود تكان خورد . پتو را روي صورتم كشيدم به طوري كه هركس مرا نگاه مي كرد. فكر مي كرد كه خودم را پنهان مي كنم يا چنين احساسي بهش دست مي داد . با نگراني از زير پتو به او نگاه كردم هرتكاني كه مي خورد بند دلم را پاره مي كرد. ديشب به او گفته بودم كه قرص هايش را بخورد . به من قول داد كه مي خورد كمي بعد كه بالاي سرش رسيدم . قرص در جا قرصي و ليوان آب هم دست نخورده مانده بودند . حباب هاي ريزهوا ته ليوان در حال حركت بودند هراز گاهي يكي از حباب ها بالا آمده، روي لبه ليوان به گروهي از حباب هاي كيپ هم نشسته مي پيوست .
دستم را جلو بردم تا ليوان را برداشته به آشپزخانه ببرم . در جايش غلت خورد .با صداي ضعيفي كه انگار از ته چاه بالا مي آمد به من گفت : سحر ، ساعت چنده ؟
بدون آنكه جواب بدهم سرم را به طرف ساعت ديواري چرخاندم . عقربه هاي ساعت روي دوازده نصف شب ايستاده و برو بر منو نگاه مي كردند . ديشب كه مي خواستم بخوابم همينطوري بودند و اصلا از جاي تكان نخورده بودند . از دستشان عصباني شدم . از رخوت و سستي بدم ميايد . شبيه آدم هايي هستند كه بي تحرك و بي انرژي اند و در انتظارمرگ به سر مي برند و گاهي وقت ها بي هيچ دليلي سر خود را تكان مي دهند.
چند قدم به طرف ميز توالت برداشتم . صداي بي حالش عزم مرا براي برداشتن باطري سست كرد . چرخيدم به طرفش رفتم : چيه عزيزم ؟
_ سحر ، فعلا ساعت را بي خيال شو ، كمي پيش من بنشين تا تو را سير ببينم .
_ اميد ، تو زنده مي ماني اينو تو سرت فرو كن !
_ اين حرف توست ، پزشكان گفتن كه زياد وقت نداري چرا خودتو ومنو گول مي زني. بزار گفتني هايم را بگويم و بعد آسوده خاطر بميرم .
صداي بلندي از گلويم خارج شد كه نتوانستم هيچ دركي ازمعناي آن داشته باشم . به طرفش حمله كرده و پتو را از رويش كنار كشيدم : بلند شو ، تا كي مي خواهي منتظر مرگ بماني . مرگي كه نمي خواهد به سوي تو حالا حالاها بيايد و تو انتظارش را مي كشي واقعا كه !!
بدون توجه به قطرات اشكي كه از گوشه چشمانش سرازير صورت رنگ پريده اش مي شد .
زير شانه هايش رفتم و گفتم : اميد خواهش مي كنم در برابر مرگ تسليم نشو ، به خاطر من تلاش بكن .
بارقه روشني مردمك هاي سياهش را فرا گرفته بازوهاي خود را دور گردنم پيچيد و يا علي گويان از جا بلند شد .

كمي بعد اتومبيل را روشن كرده و با هم به طرف كوه هاي البرز حركت كرديم. پزشك معالج گفته بود. تنفس در هواي بالاي كوه از شدت بيماري خواهد كا ست و اگر روحيه داشته باشد شايد هم بهبود يابد .
چند هفته اي مي شود كه تمامي كار و زندگيم را تعطيل كرده ام. منشي اداره اي كه در آن كار مي كنم امروز با من تماس گرفت و گفت : مديريت عذر مرا براي هميشه از كار كردن در آن اداره خواسته است.
عليرغم ناراحتي شديدم نذاشتم اميد از اين موضوع خبر دار شود . او مي داند كه ما به اين پول احتياج داريم .مي ترسم روحيه اش افت كند و روند درمانش را به كندي پيش برود . امروز پزشك معالجش آخرين توصيه هاي پزشكي خود را كرده به آلمان پرواز كرد. او اميدوار است كه بعد از برگشتن از آلمان، اميد را زنده ببيند . من دارم تلاش خود را مي كنم و براي اميد ، اميدواري مي دهم . راستي امروز يادم باشد كه بروم آخرين قطعه طلاي خود را كه اميد شب عروسي مان برايم هديه داده بفروشم .


پي نوشت : خيلي وقت بود كه حس نوشتن نداشتم ممنونم از فرزانه عزيزم كه با حضورش وادارم كرد كه بنويسم .
عاشق جمع صميمي دوستان داستانكي هستم تقديم به وجود پرمهرشون . تشكر از مسئولين بزرگوار كه اين سايت رو درست كردند تا در سايه آن آرامش بگيريم .
ديدم اين روزها همه پي نوشت مي نويسند گفتم منم يه چيزي بنويسم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,بهروزعامری ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,آزاده اسلامی ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,کریم پورکرم ,مرتضی حاجی اقاجانی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,فاطمه زاهدی تجریشی ,فاطمه محمودی ماهانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (30/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/2/1395),کریم پورکرم (30/2/1395),مریم مقدسی (30/2/1395), ناصرباران دوست (30/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (30/2/1395),زهرابادره (آنا) (30/2/1395),الف.اندیشه (30/2/1395),بهروزعامری (30/2/1395),همایون طراح (30/2/1395),لیلا حسن زاده (30/2/1395),م.ماندگار (30/2/1395),سید رسول مصطفوی (30/2/1395),فرزانه رازي (30/2/1395), ناصرباران دوست (31/2/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (31/2/1395),سبحان بامداد (31/2/1395),شیدا محجوب (31/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (31/2/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (31/2/1395),شهره کبودوندپور (1/3/1395),زهرا بانو (2/3/1395),زهرابادره (آنا) (3/3/1395),زهرابادره (9/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),حدیث کوهی (27/7/1395),

نقطه نظرات

نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 09:56

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بانوی مهربانی و اخلاق
امروز چه روز خوب و مبارکیه. کلی از کسانی که دوستشون دارم زیاد، داستان گذاشتند.
برمیگردم
این علی الجساب بود برای عرض سلام و ارادت
@};- @};- :* :* :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 15:25

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خواهر مهربان و بزرگوارم
نظر لطف شماست
من هم از ديدن شما خشحال شدم
اميدوارم چيزي لياقت شما زيبا نگر را تحويل داده باشم
منتظر تان مي مانم عزيزم :* :x @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 10:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
جای من محفوظ بمونه تا بیام :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 15:26

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر گل روي ماه تان
منتظرتان مي مانم عزيزم:* :x @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 16:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
به آنا جان عزیزخودم بانوی مهربانی ها
جالب بود برام این قسمت ک داشتید از حباب ها میگفتید یاد داستان سگک افتادم ..اونجایی ک روح مرده ها مثل حباب کیپ کنار هم نشسته بودن .. توصیفش رو دوست داشتم
زیبایی داستان ک برام خیلی جالب بود ..امید سحر بود توی اوج نا امیدی.. امید بود.. در واقع سحر دوتا امید داشت ..یکی امید ک همراهش بود و یکی امید ک باهاش زندگی میکرد ...و اگر یکیش از بین میرفت ..هر دوتاش نابود میشدن
آناجان ..داستان های شما همیشه درس زندگی هستن ... مخصوصا اینکه داستان هایی خانواده گی رو به بهترین نحو روایت میکنید و همیشه نیمه پر لیوان رو میبینید
زندگی‌ آینه نیست که در او می‌نگری
زندگی‌ خاطره ست که بر او میگذری
گر چه غم همره توست ،دل‌ به اندوه مبند
چون خم حافظ باش خون به دل‌ باش و بخند
همیشه داستان هاتون دلنشین هست ..مثل خودتون ک عزیز هستید و مثل پی نوشتتون ک نشون میده دلتون به اندازه آسمون وسعت داره تا بی نهایت
نتیجه هدیه عشق و محبت ..چیزی جز دریافت عشق و محبت نیست..ما هم متقابلا دوستتون داریم
ممنونم از اینکه هستید ..خداحفظتون کنه ..خدا کنه همیشه باشید به سلامتی و دل خوش و بنویسید تا بخونیم و یاد بگیریم و لذت ببریم
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 20:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر نرجس دختر نازنينم
ممنونم كه دوباره براي داستان وقت گذاشتيد و آن را خوانديد
من و تمام داستانكي ها شما را دوست دارند . زيرا كه آداب مهرورزي را مي دانيد و تمام محبت هايي كه مي بينيد عكس العمل وجود مهرانگيزخودتان است عزيزم
بله بعضي مواقع واژه هايي در ذهن آدم نقش بسته كه فراموش نمي شود و اين كيپ نشستن يه جورايي تكيه كلام من نيز هست :)
خوشحالم كه داستان باب ميل شما قرار گرفت
برايتان بهترين ها را آرزومندم
شادي ها از آن شما @};- @};- @};- @};- :x :* @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 10:25

بر می گردم@};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 13:18

سلام
ما آدمها وقتی دروغ را کنار می‌گذاریم، رک و راست می شویم!
و حالا اگر آن طرف هم عزیز دل باشد رک بودنمان دوبرابر می شود
پس اینگونه آغاز می کنم:

اول نقاط قوت داستان را می گویم. انتخاب اسامی شخصیت های داستان بسیار زیرکانه و عالی بود و این یک امتیاز خوب برای داستان " سحر سا " است.
امید!
امیدی که نیاز به امید دارد و در ناامیدی بسر می برد
و سحر !
سحر همان آخر وقت و پایان هر چیز و بعد یک شروع روشن.
سحر مابین تاریکی و روشنایی است و انتخاب اسم سحر برای شخصیت داستان کار عالی ، نشان دهنده دو دلی این شخصیت از بهبود یافتن یا نیافتن، امید است.
باز هم می گویم کارتان در انتخاب اسم شخصیتهای داستان عالی بود. زیرا در رساندن معنی و مفهوم داستان کم شایان کرده است.
عنوان داستان " سحرسا " عنوانی جالب و تفکر بر انگیز که جاذبه عجیبی در جذب مخاطب دارد سحر + سا
سا در لغت به معنای شکل ، مانند ، گونه، نظیر...
و سحر ، به معنای وقت آخر شب، سپیده دم ، سحرگاه
و ترکیب این دو با هم به معنای
" مانند سحر " یا " سحر گونه " است.
و همانطور که از معنایش پیداست، یعنی دودلی بین امید و نا امیدی و باید گفت تناسب عجیب و زیبایی با موضوع داستان دارد.
گفتند سحر آید و این غصه سرآید
آن پرتو پر مهر سحرسای تو خالیست!
شاعر: تردید
اما نقاط ضعف داستان که متاسفانه زیادتر از نقاط خوبش است و کاش این نقاط ضعف با ویرایش و بازنویسی دوباره از بین می رفت تا این داستان زیبا به چالش کشیده نشود.
نقاط ضعف داستان
شروع داستان ، باید گفت ضعیف ترین شروع داستانی بود که از این نویسنده محترم خوانده ام
هم از ادبیات روانی برخوردار نبود و هم فضاسازی درستی نداشت و مخاطب را به اشتباه می انداخت.
ادامه دارد...


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 14:21

" پتو را روی صورتم کشیدم، طوری که هرکس مرا نگاه می کرد فکر می کرد که خودم را پنهان می کنم یا چنین احساسی بهش دست می داد..."
ضعف نگارشی این جملات در نشان دادن فضای مناسب باعث شده که مخاطب شخصیت را طوری تصور کند که انگار روی تخت دراز کشیده است! اما جملات بعدی
" کمی بعد که بالای سرش رسیدم..." چیز دیگری را نشان می دهد ! پس مخاطب متوجه می شود که اشتباه تصور کرده زیرا جملات بعدی نشان دهنده گذشته ای است که قبل جملات ابتدایی اتفاق افتاده است.
بنابراین نویسنده محترم در نشان دادن و نمایش گذاشتن در شروع داستان ضعیف عمل کرده و این نشان می دهد که حتما عجله ای در کار بوده است.
"عقربه های ساعت روی دوازده نصف شب ایستاده و بروبر منو نگاه می کردند."
جمله کلیدی و منتقد جذب کن !
اما بخاطر ضعف نگارشی در بیانش زیبایی این جمله کمرنگ شده و تاثیر خوبی که باید روی مخاطب بگذارد را ندارد!
نویسنده نباید بگذارد این تصویر های کلیدی و منحصر به فرد داستانش از بین برود.
متاسفانه ضعف نگارشی داستان زیاد است و این ضعف در تصویر سازی داستان و رساندن معنایش تاثیر گذاشته وبا باز نویسی حتما از این شکل و شمایل درهم ریخته در می آید و البته حیف است که این داستان بی باز نویسی رها شود. داستانی که موضوع زیبایی دارد و فکر زیبایی پشتش نهفته است.

از خواندن داستان لذت بردم و موفق باشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 15:32

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر عزيز دلم متين نازنين
خوش اومدي دخترم
مثل هميشه با دستاني پر از نعمت نقد و نقادي .
و من چه سعادتي دارم كه دانسته هايم را مديون شما عزيزان مي دانم متشكرم از تمام نقطه نظراتتان استفاده كردم در داستان هاي بعدي ام لحاظ خواهم كرد .
بله حتما داستان ويرايش خواهد شد و تفاوتي ويژه در آن به وجود خواهد آمد متشكرم
برايتان بهترين ها را آرزومندم
شاد باشيد و موفق@};- @};- @};- :x :* @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 10:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر هنرمندو مهربانم سرکار خانم بادره
سلام و عرض ارادت و ادب
اولن خیلی خوشحالم که بعد از تاخیری نسبتا طولانی داستانی زیبا از شما می خوانم . خداوند سپید بخت بفرماید بانی این خیر را که شمارا به نوشتن تحریک فرمود . البته گرفتاری های داشتن کانال و ادراه ی گروه واقعا وقتگیر و طاقت فرساست! خسته نباشید .
و اما داستان "سحر سا" که چالش اولش برام خوانش اسم بود و من خواندم " سَحَرسا" بخاطر اسم شخصیت زن داستان که سَحَر بود . و در مفهوم فرض کردم مانند سحر یا سحر آسا . (می شد آن را سِحرسا " هم خواند )که اینگونه خیلی هم پر مفهوم و سازگار و همنوا با متن داستان در آمد .
داستان با ادبیاتی خوب و دلنشین روایت ناامیدی یک مرد بیمار جواب شده را به تصویر می کشد و با تزریق تعلیق و توهمی بر جذابیت ان افزوده شده آنجا که ساعت از حرکت ایستاده و نمادی می شود از امیدی که مرده و زندگی ای که رو به افول است . و پایان داستان هم خیلی ساده و روان نشان می دهد که اگرچه امید برگشته به فرد بیمار اما مشکلاتی هست که فقط از خود گذشتگی های بانوی داستان ممکن است فرجام داستان را نیک رقم بزند . همچنان که مهربانی شما آن را نیک طراحی کرده است.
عالی بود بانو از خوانش آن لذت بردم.
منصور و مسرور باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 19:53

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزيز و برادر گرانقدرم
از حضورتان ممنونم
دوستان بسياري مانند شما بر من مهرفزون دارند و قلم مراكه مدتي بود در رخوت و سستي بود دوباره جان تازه اي بخشيدند به قول دوستان بي شك نگاه شما عزيزان باعث و باني نوشتن است و انرژي لازمه را متصاعد مي كند متشكرم
نگاه مهرانه شما به داستان باز هم مرا مشوق شد اميدوارم هميشه سايه نگاه تان بر سر داستانكي ها مداوم باشد .
در گروه نيز حضورتان بسيار انرژي بخش است باز هم ممنونم
آرزوي تندرستي و آرامش در لحظه لحظه زندگي را برايتان دارم @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 10:54

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
خوشحالم که دوباره می نویسید@};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 19:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز
از حضورتان ممنونم و از نگاه نيكي كه داشتيد متشكرم
شاد و موفق باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 11:05

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو انا عزیز
عرض ادب و احترام

بعد از مدت طولانی چه پر فروغ امدی بانو محظوظ گشتم
ممنون از دعوتتون حتما میپیوندم مشغلم زیاده عزیز

ولی حتما خدمت میرسم تا مستفیذ شوم
بهترینها را برایت ارزو دارم ای مهربان

ایام به کام
یاحق

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 20:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر جناب آقاجاني عزيز و بزرگوار
از حضورتان ممنونم
ديدارتان از داستان ها و خواندن آنها هركدام برايم سينرژي فراواني ارسال مي كند ممنونم كه مي خوانيد و زيبايش مي بينيد
از نظر لطف تان راجع به گروه متشكرم مي دانم همه مشغله دارند .و انشالله كه همراه با شادي باشد مشاغل زندگيتون .
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 13:04

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم:x

خوشحالم که هستید و می نویسید .از اینکه سایت دوباره داره به حالت پر رونقش برمیگرده با وجود بزرگانی چون شما بسیار مسرورم .

آنا جانم داستانتون زیبا بود پر از امید ... طلوع دوباره زندگی .فرار از چنگال مرگی خودساخته ...

عالی بود آنا مثل همیشه .

شاد و پیروز باشید:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 19:57

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم انديشه نازنين
از حضور زيبايت و از طلوع نگاه زيبايت بر صفحه ام خوشحالم
باشد كه هميشه در بين شما مهربانان باشم و از ديدارتان مسرور شوم
ممنونم كه داستان را زيبا ديديد بي شك نگاه شما دوستان باعث نوشتنم است متشكرم
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم دختر عزيزم @};- @};- @};- :* :x :* @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 15:56

نمایش مشخصات م.ماندگار درود آنای نازنینم
خوشحالم که نوشتید
داستان زیبا و آموزنده ای بود بانو
سبز باشید:x @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 20:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم مژگان عزيزم
خوش اومدي عزيزم
ممنونم كه داستان را خواندي
و خوشحالم كه آن را پسنديدي
به يقين حضورت بيشتر خوشحالم كرد
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 15:58

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
داستان خوبی بود . از آن لذت بردم ، به شما خسته نباشید عرض می کنم .
باید امیدوار بود . چون نا امیدی کفر است
بنده هم خوشحالم که دوباره داستانی از شما می خوانم
در داستان شما ، عشق ، امید و صمیمیت موج می زد . یکی از دلایل اینکه داستان های شما را دوست دارم بخاطر پایان خوبی که در داستان هایتان وجود دارد
موفق و پیروز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 20:09

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي شريفي عزيز و بزرگوار
ديدگان مهربان شما هم هميشه مرا مسرور مي كند
احساس مي كنم با شخصي كه داراي روحي بزرگ است روبرو هستم برايتان سلامتي آرزومندم
در باب داستان نيز نگاه تان زيباست متشكرم
برايتان سعادت و شادابي آرزومي كنم @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 20:31

درود بر زهرا بانوی گرامی
داستان زیبایتان را خواندم،بعد از رفتن مهمان برمی گردم:D @};-


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 01:35

درود بر بانو بادره عزیز
داستانتان همچون شخصیت شما مهربانانه و امیدبخش است. این داستان شاید با شتاب نوشته شد که همانند داستان های قبلی تان نیست! درک زمانی در داستان کمی دچار اختلال میشه و پایان بندی داستان نیز زیاد جالب نیست . در پاراگراف آخر زن داستان بسرعت گزارشی از وضعیت زندگی شان ارائه داده و با گفتن اینکه باید آخرین قطعه طلایش را بفروشد بصورت تصنعی و بی تاثیرسعی در نشان دادن شرایط سخت خود و جلب دلسوزی خواننده برمی آید!


@همایون به آیین توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 10:34

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين ممنونم كه داستان را با تمام نواقصاتش خوانديد .
بي شك نقطه نظرات شما در داستان هاي بعدي تاثير خواهد گذاشت .
كاملا درست مي فرمائيد مدت زيادي بود كه نمي نوشتم و اين موضوع تاثير منفي خود را به دنبال داشت كه فرموديد
اميدوارم داستان هاي بعدي بتوانم جبران كنم
برايتان آدينه اي خوش همراه با تندرستي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 23:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
نوه جان مینویسد ...

انام جان درود بر شما . خوبین میدونم .
داستان خوبی بود .
ممنون که مینویسین .
حقیقتا نوشتن پ.نون از نوشتن داستان بیشتر حال میده !
دمتون گرم .
دلتون پاک .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x
:*


@فرزانه رازي توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 10:41

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر نوه دلبندمان فرزانه عزيزم
مگر مي شود شما را ببينم و حالم خوب نشود . فربان مهرتان :* :x
بله پي نوشت خطاب به دوستان است و يه جورايي فاصله ها را از ميان برمي دارد به همين خاطر شيرين است
ازتون ممنونم كه با حضورتان مرا وادار به نوشتن كرديد . نشان مي دهد كه انرژي انسانها ربطي به بعد مسافت و مكان ندارد و خيلي راحت مي توانند انرژي همديگر را جذب نمايند .
از اينكه داستان را خواندي متشكرم
برايتان سعادت موفقيت تندرستي شادابي را آرزومندم @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 00:04

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و اردات دوباره آنای عزیزم
خوحالم که لطف کردید و احساس ناب و قلم زیبایتان را به ما ارزانی کردید.
امیدوارم داستانهای زیبای شما همیشه زینت بخش این سایت باشد.
اسم امید خیلی مناسب و به جا انتخاب شده بود.
داستانهای شما از وجود پرمهر نویسندۀ مهربان و لطیف و بااحساسش حکایت می کند. داستانهایتان را دوست دارم و خودتان را بیشتر خواهر بسیار عزیز و مهربانم.
ارادتمند شما هستم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x
:* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 10:46

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خواهر بزرگوار و عزيزم
از حضورتان و نگاه مهربانه تان ممنونم
من هميشه شرمنده لطف بي دريغ شما شده ام .بي شك خداوند زنان را به زيور مهر آراست تا مايه دلگرمي شوند.
و امروز شما برايم دلگرمي زيادي هديه داديد ازتون متشكرم
داستان با وجود نواقصاتش تقديم قلب سبزتان است متشكرم كه خوانديد
برايتان بهترين اوقات و شادابي را آرزومندم نازنين خواهرم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 01:04

سلام بر آنای نازنین


امید و سحر: چه اسمهای خوبی برای دونفر که درگیر ودار دست و پنجه نرم کردن با مرگ هستند.
داستان خیلی ملموس بود. گذشت و امید بی تردید سحر، چقدر حس خوبی رو به ادم منتقل میکرد. مخصوصا جمله اخر

راستی این پی نوشتها هم جذابیتشون کم از اصل داستان نیست.

ممنون که مینویسید و مارو مهمون داستانتون میکنید.
درود@};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 10:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم فاطمه خانم ماهرو
ممنونم كه حضور پيدا كرديد و همچنين نظراتي كه داستان را ارزشمند كردند .
بي شك و يقين نگاه تان زيبا بوده است
پي نوشت هايي كه سخن قلب است و بر قلب ها مي نشيند
ممنونم از احساس فوق العاده اي كه داريد
برايتان بهترين ها به همراه شادابي آرزومندم @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 - 01:10

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام . مجددا خواهم آمد


@سبحان بامداد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 10:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي بامداد عزيز
منتظرتان خواهم ماند نازنين پسرم @};-


@زهرابادره (آنا) توسط سبحان بامداد Members  ارسال در یکشنبه 2 خرداد 1395 - 16:20

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و عرض ادب بانو بادره عزیز

یه شعر از حافظ هست که همه بیت اولشو حفظ اند.

ولی خوندن این غزل به صورت کامل خیلی معرکست...



یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

بازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن

فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق

ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا

کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم

بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ

پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت


@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

عالی بود.امیدوارم شاد شاد شاد باشین


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 09:04

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مامانی خوشگلم:x
الهی من فدای اون مهربانیاتون:*
چه خوب که امروز هم روز جمعه هستش و تعطیل:D هم داستان عشقام منتشر شده..به به:)
مامان خیلی خوب بود داستان،در حالت کلی اگه بگم امید خیلی چیز خوبیه و این برای من و شما ثابت شدس...
اما امید درمقابل مرگ یه جور دل شیر میخواد:-s
که متاسفانه من ندارمش:(
خواهشا زود زودبنویسید مامانی گلم،جوری که ما سیراب بشیم;) :x
خیلی خیلی خیلی دوستون دارم:*
@};-
:x
:)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 10:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام عزيز دلم دختر با عاطفه ام
خدا نكنه عزيزم الهي صدو بيست زندگي كني همراه با سعادت و خوشبختي :* :x :* :x
انسان به اميد زنده است تمام كارهاي ما به خاطر اميدي است كه در وجودمان داريم
خدا نكنه هيچكس بيماري صعب العلاج داشته باشد" الهي آمين "
ان شالله لطف خدا باشد مي نويسم تقديم نگاه زيبايتان خواهم كرد
برايتان سعادت و شادابي و موفقيت آرزومندم @};- @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 14:12

نمایش مشخصات بهروزعامری آنکس که از نا امیدی مینویسد
بیشک روزی امید را دوست داشته است

از خودم

سلام گرامی

توی این دوره که آواز نا امیدی از همه ی بلندگوها شنیده میشه

هنر گذاشتن عصا زیر هیکل بیما ر امیدست .

این نوشتن هارو دوست دارد .

حالا ایراد ویرایشی با دیگر دوستان

همیشه در سپاه امید باشید

درود بر شما

@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 31 ارديبهشت 1395 - 14:14

نمایش مشخصات بهروزعامری آنکس که از نا امیدی مینویسد
بیشک روزی امید را دوست داشته است

از خودم

سلام گرامی

توی این دوره که آواز نا امیدی از همه ی بلندگوها شنیده میشه

هنر ،گذاشتن عصا زیر هیکل بیما ر امیدست .

این نوشتن هارو دوست دارم .

حالا ایراد ویرایشی با دیگر دوستان

همیشه در سپاه امید باشید

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 1 خرداد 1395 - 20:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
از بابت تاخيري كه در جواب دهي داشتم پوزش مي طلبم
ممنونم كه نگاه مثبت انديش خود را بر داستان من انداختيد
بي شك مشوق من خواهد شد اين نگاه زيبا
برايتان بهترين ها را آرزومندم
تندرستي شما آرزوي من است @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.