هيولا ( نسخه ويرايش شده قبلي)



گرماي ملايم خورشيد ، آسمان صاف و درياي آبي دست در دست هم داده و تابلو زيبايي را به نمايش گذاشته اند. دريا در گوش خورشيد نجواي نا محسوسي كرد و خورشيد ازشرم گونه هايش سرخ گشت . آسمان سينه زيبايش را در اختيار دريا گذاشته . دريا دهنش كف كرده و در لذتي خلسه مانند رفته و به سينه آسمان چنگ مي انداخت. من محو تماشاي بازي آسمان و دريا بودم. سايه سرخ فرهاد از پشت سر من روي شن هاي ساحل افتاد. برگشتم .برق نگاه فرهاد مرا از عالم هپروت بيرون كشيد : دوست داري با هم به وسط دريا برويم .
_ بريم ، وقتي با توام ازچيزي ترس ندارم .
دست در دست هم انداخته به آن طرف ها مي رويم . خسته شده خود رابه گردن فرهاد آويزان مي كنم . فرهاد با بازوانش اطرافم را حلقه زده . چون شئي گرانقيمت محافظتم مي كند . خسته شده ام به ساحل برمي گرديم . من در ساحل قدم مي زدم دوباره فرهاد قدم به دريا
مي گذارد .
نگراني بر سراپايم چنگ انداخت. بلافاصله فرياد كشيدم ، نرو... برگشت و نگاهي بر من انداخت و سپس تبسم مليحي بر گوشه لب هايش نشاند جلوتر رفت. سوار بر موج هاي دريا گشت و روي آن غلطيد . موج دريا او تا دورترها برد .به اندازه اي كه نقطه كوچكي در دل دريا شد. ناگهان آسمان و دريا شروع به مشاجره كردند. چشمان آسمان برقي زده فرياد وحشتناكي كشيد و دريا به تلافي آن موج عظيمي بالا برده روي آسمان پريد. بال هاي آسمان را تيكه پاره كرد . چشمان مبهوتم نقطه اي را مي گشت كه آمال و آرزوهايم را با خود برده بود.
در ميان هول و هراس دست و پا مي زدم كه آن خبر شوم را آوردند . گفتند : وقتي آسمان و دريا جنگ مي كنند تا قرباني نگيرد آرام نمي شود . وااسفا ...اين بار فرهاد بود كه آماج قهر و غضب آنها قرار گرفت و براي هميشه با خود بردند.
همان لحظه خنده موحشي زدم و سوگند ياد كردم كه از هيولا انتقام مي گيرم . بايد زود دست به كار مي شدم .در ميان دريا دويدم . دست هاي مرا محكم گرفته و مرا برگرداندند . فرياد كشيدم : بگذاريد انتقام بگيرم . اسير گرداب احساساتم شده بوده ، گاهي خنديده گاهي التماس مي كردم و گاهي گريه مي كردم. نگاه ترحم آميز اطرافيان مانند دشنه اي بر قلب و روحم جراحت وارد مي كرد .
ناچار تسليم شده آرام گرفته ، افق دريا را نگاه كردم جايي كه فرهاد كوچكتر و كوچكتر شد و بعد نقطه .. خداي من ... هيكل درشت فرهاد در ميان نقطه جان مي گيرد . در ميان ظلمت و تاريكي نقطه كوچك پديدار گشت و هيكل فرهاد آرام به دريا پا گذاشت . چه سعادتي ، قلبم شروع به تپيدن مي كند . گام هاي فرهاد به آهستگي روي دريا سر مي خورد و به طرفم مي آيد .
آسمان همچنان خشمگين مي غرد . دوست ندارد فرهاد برگردد . فرهاد لج كرده با حركت تند باد مي رقصد. مي دانم كه نمي خواهد در مقابل آنها كم بياورد. حركات موزون خود را با باد يكي كرده و به هر طرف مي چرخد.
طوفان شدت مي گيرد . ريتم رقصش بيشتر شده به طرف من ميايد. درست مثل آن شب مي رقصد شبي كه عروسي مان بود و او با همين ريتم مي رقصيد و اطرافيان غيو مي كشيدند .
فرهاد ابدا توجهي به طوفان ندارد . به طرف من آمده و مرا براي رقص دعوت مي كند .
صداي هلهله و پايكوبي مهمانان بلند مي شود . بلند شده و پابه پاي فرهاد مي رقصم . آسمان آبي همراه با ماه شب چارده پرتو افشاني مي كند. نور ماه صورت فرهاد را روشن كرده . دست مرا گرفته و ميان مهمانان مي چرخاند مهمانان به ما دست تكان مي دهند. لبخند ميزنم و احساس مي كنم روي ابرها مي رقصم .
به قدر ي مي رقصيم تا خسته شويم. آسمان بال سياه و وحشتناك خود را روي دريا مي گستراند و سپس قهقهه وحشتناكي سر مي دهد. بازوي فرهاد را گرفته و مي گويم فرهاد مي ترسم. گردابي عميق و سياه دل دريا را شكافته فرهاد را به طرف خود مي كشد . فرهاد داخل سياهي ليز مي خورد .
به همراه او خود را به آن چاله سياه مي اندازم. مادرم پاهايم را گرفته مي خواهد جلوي رفتنم را بگيرد . مي گويم : هيولا همين جاست من اونو پيدا كردم بگذاريد انتقام بگيرم . سنجاق گيسوانم جدا شده و موهايم سطح دريا را مي پوشاند. فكر مي كنم بايد با همين موها هيولا را خفه كنم . دهان زشت و كريه دريا كف كرده و بي جهت تلاش مي كند از دستم فرار كند .
موهايم را مانند طناب دار در دستانم گرفته به دنبالش مي دوم. دريا از ترس به پيچ و تاب مي افتد.به دنبالش دويده . در كنار تخته سنگي پيدا مي كنم كه خود را به آن مي كوبد.
طناب ضخيم موهايم را دور گردنش پيچيده و جانش را مي گيرم . تقلايي عبث مي كند كه از دستم فرار كند . لحظه به لحظه بر فشار دست هايم اضافه مي كنم تا جايي كه آرام مي شود. نفس راحتي كشيده به اطرافم نگاه مي كنم . گردابي كه پاهاي فرهاد را گرفته بود بي رمق و بي جان در كناري افتاده . فرهاد از درون آن بيرون آمده به طرفم ميايد . دست هاي همديگر را قفل كرده پاهايمان را روي آب سر مي دهيم . چشمان ما در زيبايي افق خيره شده و خورشيد ترنم طلايي خود را از سرگرفته است . سبكبال از آنجا دور مي شويم . خوشبختي را در شريانهايم احساس مي كنم . چندين نفر پيرامون اجسامي را كه بي شباهت به من و فرهاد نيست گرفته و با تاسف سر خود را تكان مي دهند .

"زهرابادره " آنا "

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آزاده اسلامی ,محسن نيرومند ,احمد دولت ابادی ,مهدی چالی ها ,عباس پیرمرادی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون به آیین ,محدثه رضایی ,آرمیتا مولوی ,مرتضی حاجی اقاجانی ,مریم مقدسی ,محبت امیرنژاد , ناصرباران دوست ,محمد علی ناصرالملکی ,شهره کبودوندپور ,ح شریفی ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (4/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/2/1395),احمد دولت ابادی (5/2/1395),عباس پیرمرادی (5/2/1395),شهره کبودوندپور (5/2/1395),آزاده اسلامی (5/2/1395),داوود فرخ زاديان (5/2/1395),زهرابادره (آنا) (5/2/1395), ناصرباران دوست (5/2/1395),احمد دولت ابادی (5/2/1395),همایون به آیین (5/2/1395),محبت امیرنژاد (5/2/1395),رضوانه رضایی (5/2/1395),ابوالحسن اکبری (5/2/1395),مریم ظهیری مهر (5/2/1395), ناصرباران دوست (6/2/1395),م.ماندگار (6/2/1395),مهدی چالی ها (7/2/1395),رضا فرازمند (7/2/1395),حسین میرزایی (9/2/1395),یوسف رحیمی (10/2/1395),آرمیتا مولوی (11/2/1395),جلال صابری نژاد (11/2/1395),محدثه رضایی (15/2/1395),محسن نيرومند (18/2/1395),ناصر ترابی (19/2/1395),محبت امیرنژاد (21/2/1395), زینب ارونی (24/2/1395), ک جعفری (24/2/1395),همایون طراح (26/2/1395),حدیث کوهی (27/7/1395),زهرابادره (آنا) (3/7/1396),

نقطه نظرات

نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 09:55

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود. بهتر است در مرحله بعدی یاد بگیری که توصیف ها را در جای مناسبش بنویسیم. سعی کنیم بهترین و نزدیکترین توصیف را مناسب با حال هوای آن بنویسیم به عنوان مثال آسمان صاف و دریای آبی با دست در دست توصیف خوبی نیست. من قصد ندارم بگویم غلط است. نه. با زیبا شناسی خوب جور نمی آید. همیشه از صیقل خوردن و به هم همرنگ شدن است که تابلویی زیبا نقش می بندد نه از دست در دست یکدیگر. اما اگر مراتب انسانی باشد و عاقانه و رمانتیک همان دست در دست زیباترین می شود.


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 09:59

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود. حال که بحث بر سر زیبا شناسی است بهتر است به این داستان زیبا کمی بیشتر نگاه بیندازیم. هپروت. یک کلمه عامیانه و کوچه بازاری. بهتر نبود بجای هپرون از واژه ی عالم مواج ذهن و یا شوریده و یا ناساز استفاده می بردی؟


@احمد دولت ابادی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 18:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما آقاي دولت آبادي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و همچنين نگاه نقادانه به جايي كه داشتيد بله قبول مي كنم كه "دست در دست هم " واژه مناسبي نيست و من بايد در ويرايش به دنبال لغت مناسب باشم هرچند كه اين داستان خودش ويرايشي بر داستان يك سال پيش است . و همچنين هپروت هم واژه ثقيلي نيست متشكرم از حسن نظرتان
از وقتي كه در اختيار من گذاشتيد ممنونم
برايتان بهترين اوقات را آرزومندم
@};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 10:09

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود.با اینهمه داستان بسیار استخوان دار و تکنیکی بود. شیرنی و فرهادی در تلاش برای شکافتن همه ی هستی و هستی برای همه چیز . شاد باشید بانوی خوب.راستی من با حجم عظیمی که این روزها در کار دارم از شما می خوام در گروه تلگرام بخش ارسال کتاب های نایاب رو به من بدید. چون من وقت بحث ادبی رو در گروه تلگران ندارم و باید در گروه های تئاتر و فیلمنامه هم فعالیت داشته باشم. شاد باشید


@احمد دولت ابادی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 18:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مجدد بر شما بزرگوار
از تعهدي كه نسبت بر گروه تلگرامي ادبيات داستاني داريد متشكرم
من مراتب فوق را به خانم مقدسي و خانم محجوب كه قبول زحمت كرده و برنامه ريزي مي كنند خبر دادم ان شالله به زودي شما را در تلگرام با ايده هاي جديد مي بينيم
متشكريم از شما @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 12:53

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم بادره
داستان پر احساس و عاشقانه ای بود از زن و شوهر ، به شما خسه نباشید عرض می کنم
گاهی وقت ها ، با اینکه می دانیم نمی توانیم ، اما چون طرفمان عزیز است خود را درگیر مشکلاتش می کنیم تا نجاتش دهیم .
موفق و پیروز باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 19:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر هنرمند گرامي آقاي شريفي عزيز
ممنونم از حضور مشوق آميزتان
بله من سعي كردم در اين داستان به محبتي كه بين زن و شوهر هست اشاره كنم و اينكه عشق اولين و آخرين حرف را در زندگي مي زند .
از وقتي كه مصروف داستان من كرديد متشكرم
شاد باشيد و سعادتمند @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 14:26

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام برخواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره گرامی
عرض ادب و ارادت
داستان با توصیفاتی زیبا وشاعرانه آغاز شده بود و پایانی رمانتیک و شاعرانه داشت هرچند در میان دلش سیاهی و غم بود که موج می زد . موجی که دو دلداده را به کام مرگ و نیستی کشانده است .
خیلی عالی بود از خوانش آن لذت بردم.
پاینده و برقرار باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 19:04

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزيز و برادر گرانقدرم
از حضور با صفايتان ممنونم
طبق معمول داستان را با نگاهي انرژي زا ديديد و نظر داديد
به راستي كه اين قلم مديون شما عزيزان است از لطف شما همين بس كه اين داستان در ويرايش دوم به اين جايگاه رسيده است و همه اين ها به خاطر نگاه شماست متشكرم
روزهاي شيرين و در نهايت تندرستي سپري كنيد ان شالله @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 14:57

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم:x

داستان بسیار زیبا و دلنشینی بود و مثل همیشه هنرمندانه قلم زدید .

دست مریزاد .

شاد و پیروز باشید.:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 19:06

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر نازنينم انديشه عزيز
از حضور پرشورتان ممنونم
نگاه شما هميشه برايم دوست داشتني است . پيوسته مهرتان در قلم تان سرازير است و من آن را احساس مي كنم
متشكرم از شما و نگاه دل انگيزتان
شاد باشيد و سعادتمند ان شالله @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 16:48

درود بر بانو بادره عزیز و گرامی
داستان شما انباشته بود از واژه ها و کلماتی با معنی متضاد هم که همدیگر را حتی در تعداد می پوشاندند! من بدون تقلبی! این واژه ها و اسامی را از دل داستانتان بیرون کشیدم،آنهایی که تقریبن معانی مستقلی دارند و اثر مثبت و منفی روی احساس خواننده می گذارند را بیرون کشیدم و با کمل تعجب دیدم که تعدادشان تقریبن به یه اندازه است!! (17) در مقابل (16).
کلمات و واژه های زیبایی همانند:
« خورشید،آسمان صاف،نجوا،دریای آبی، افق دریا،ساحل دریا،تبسم ملیح،ریتم رقص،عروسی،هلهله و پایکوبی،سبکبال،ماه،پرتو افشانی ،ترنم طلایی،زیبایی افق،خورشید،فرهاد»
و در مقابل واژه ها و کلماتی با مفاهیم و مضامین متضاد بالایی ها،همانند:
«مشاجره،فریاد وحشتناک،قهر و غضب،هول هراس،هیولا،انتقام،التماس،گریه،دشنه ،جراحت،ظلمت و تاریکی،بال سیاه،گردابی عمیق، سیاه دل،دهان زشت،تاسف»
این واژه ها در داستان شما سیال و روان بودند و در خدمت درونمایه داستان.
نتیجه اینکه: در نهایت توازن و تعادل حسی برای خواننده با خوانش داستان زیبای شما همانند تعداد آن واژه های یاد شده برقرار شد.


@همایون به آیین توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 19:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي به آيين عزيز و گرانقدر
نگاه تان شاعرانه و اديبانه است و دور نيست از شما فرهيخته و اديب گرامي
ممنونم كه اين چنين با دقت واژه ها را از نظر گذرانديد تا برگ تشويقي براي من باشد تا من بنويسم و بتوانم از شما تاييد بگيرم .
از حضور پرشورتان سپاسگزارم
برايتان بهترين اوقات را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 22:30

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم بادره .خیلی زیبا ودلنشین وشاعرانه داستان را توصیف کرده بودید . احسن لذت بردم ازخوانش داستانتان .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 21:46

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و همچنين نگاه تاثيرداري كه بر داستان انداختيد متشكرم
از بابت تاخير در جواب دادن از شما و همه دوستان پوزش
مي طلبم
با آرزوي تندرستي و اوقاتي خوش و خرم براي شما گرانقدر @};- @};- @};- @};-


نام: محبت امیرنژاد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 22:52

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد سلام. خیلی استادانه بود. یه موضوع پر از احساس با یه متن قوی. عالی بود@};- @};- @};-


@محبت امیرنژاد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 21:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي اميرنژاد عزيز و گرامي
حضورتان را ارج نهاده و از ديدارتان خوشحالم
و همچنين از وقتي كه مصروف داستان كرديد و نگاه زيبايتان را ممنونم
با آرزوي بهترين اوقات و ايام موفقيت آميز @};- @};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی   ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 02:25

@};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 21:51

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر جناب آقاجاني عزيز و بزرگوار
از حضورتان ممنونم
متشكرم از گل هاي ارسالي شما
تندرست باشيد و ايام به خير و خوشي@};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 02:32

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

خسته نباشید

بگمانم سوژه ی زیبایی بد موقعی بسراغتان آمده

وقتی که در فضای دیگری بودید . سوژه اسرار آمیز بود و هراس انگیز واژگان از نوع چهر فصل ویوالدی

نمی دونم چرا عجله کردید

درود بر شما

می دونم از گنبد آهنین مقاومی برخوردارید و از این همه بمباران ناراحت نمی شوید.

منتظر اون زیبترینها هستم

@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 02:37

نمایش مشخصات بهروزعامری


منتظر اون زیباترینها هستم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 21:57

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزيز و ارجمند
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه نقادانه و ظرافت خاصي كه در آن موج مي زد متشكرم
بله موافقم كه هنوز هم مي شود اين داستان را بسط داد .
و با واژه هايي ديگر زينت داد . متشكرم از دقت نظري كه فرموديد .
مطمئن باشيد كه لحظات نگا ه تان برايم مسرت بخش و راه گشاست متشكرم
اميدوارم سايه تان همچنان مستدام بر سر داستانكي هاباشد
تندرست و لحظه هايتان شيرين و مفرح @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 10:38

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
بسیار عالی و جذاب.@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 21:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر مسافرشب قصه ها آقاي جعفري عزيز
از حضورتان ممنونم
نگاه اديبانه تان هماره برايم لذتبخش است متشكرم
با آرزوي لحظاتي خوش و مفرح براي شما دوست عزيز @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 12:51

سلام بر بانو بادره( آنای عزیز) @};-
کاری با اجزای دیگه داستان فعلا ندارم.
اما باید بگم چه شروع خوب و درستی برای موضوع داستانتان انتخاب کردید. این شروع ( یعنی آغاز با فضاسازی) که همراه با توصیف های زیبا و بجا بود، مناسبتترین شروع بود که می تونستید انتخاب کنید.
احسنت
و
موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 22:01

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم مريم خانم عزيزم
از حضور شورآفرين تان ممنونم نازنين
مثل هميشه با صعه صدر داستان را ديديد و اشكالات را نديده گرفتيد ازتون متشكرم
نگاه تان را هميشه دوست داشتم و دارم
براي تان سعادت و شادابي روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 7 ارديبهشت 1395 - 21:52

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب

ومهربان

داستانی زیبا

وشاعرانه - سرشار از احساس

دست مریزاد

لذت بردم@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 8 ارديبهشت 1395 - 13:53

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي فرازمند عزيز و برادر گرامي
از حضورتان ممنونم
نگاه زيبا و محسوس شما پراز انرژي است متشكرم كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد
سپاسگزارم
آرزومند تندرستي و شادابي شما هستم
@};- @};- @};- @};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 ارديبهشت 1395 - 20:14

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد
با ما ستاره شوید
خدمتی نو به استاید هنرجویان و هنرمندان و دوست دارن کتاب و کتابخوانی

چاپ انواع کتاب های
علمی، آموزشی، تاریخی، ادبی و فرهنگی
در کم ترین زمان ممکن
با پیشرفته ترین دستگاه های چاپ و با کیفیتی بی همتا
ارائه مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
ثبت فیپا و شابک بین الملی کتاب
ثبت در سازمان استاد کتابخانه ملی
ثبت در خانه کتاب
و سایت اختصاصی ناشران کتاب

انتشارات اِری ترین
صاحب امتیاز: لیلی صابری نژاد

«مشاوره به صورت رایگان صورت می پذیرد»
://eritrinbook.blogfa.com/
نشانی اینترنتی: EritrinBook@gmail.com
نشانی ـ اندیمشک:پاساژ وفایی، انتهای راهروی سوم، دفتر مرکزی انتشارات اِریترین ـ صاحب‌امتیاز: لیلی صابری نژاد
شماره‌های تماس:09386543525 ـ 09167256012
انتشارات اِریترین ناشر انواع کتاب‌های: علمی، آموزشی، فرهنگی، ادبی، تاریخی و دانشگاهی


@جلال صابری نژاد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 14:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي صابري نژاد عزيز
از اطلاع رساني تان ممنونم و برايتان آرزوي موفقيت دارم
ان شالله كه نويسندگان جوان مان از اين امكانات استفاده ببرند
شاد باشيد و تندرست @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 11:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
یه سلام پر از مهر به بانوی مهربانی ها..آنا خون بی نظیر خودم
ببخشید ک اینقدر دیر کردم برای عرض ادب ..واقعا داشت یه داستان مهیج و ناب از دستم در میرفت ..خوشحالم ک میهمان قلم بی نقص تون بودم ...شما هم ک همیشه میزبان بی نظیری هستید
داستان رو خیلی دوست داشتم ..واقعا عالی بود ..توصیفات جوون دار و ملتهبی توی داستان موج میزد
نمیدونم چرا از نگاه کردن به دریا زیاد خوشم نمیاد ..همیشه دلشوره برام داره ... مخصوصا وقتی مواج میشه
همیشه میگن دود از کنده بلند میشه ..راستم میگن .. خیلی خوب بود ... لذت بدم از خوندن داستان .. قلم دلنشینی دارید
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 14:52

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس خانم نازنين
ممنونم كه مرا ميزبان نگاه خود كرديد و باز هم ممنونم كه براي اين اندك وقت خود صرف كرديد و زيبا نگاهش كرديد
خيلي خوشحالم كه اين داستان بهانه اي شد براي ديدن روي ماه شما
متشكرم نازنين دخترم
اميدوارم سعادتمند باشيد و روزگار بر وفق مراد بچرخد
شاد باشيد @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: محدثه رضایی   ارسال در چهار شنبه 15 ارديبهشت 1395 - 16:00

عالی بود.@};-
فرهاد زنده موند؟@};- :)


@محدثه رضایی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 18 ارديبهشت 1395 - 22:25

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم محدثه عزيزم
از حضورتان ممنونم
و از نگاه تامل بر انگيزي كه داشتيد متشكرم
خير فرهاد مرد و همسرش به دنبال او ديوانه شد و بعد تمام كرد .
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 ارديبهشت 1395 - 13:47

نمایش مشخصات محسن نيرومند زیبا و تراژیک بود.


@محسن نيرومند توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 18 ارديبهشت 1395 - 22:26

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي نيرومند عزيز
از حضورتان ممنونم
خوشحالم كه داستان مورد پسند واثع شد
از وقتي كه براي آن گذاشتيد متشكرم
شاد و تندرست باشيد @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.