مرگ ماما ( آخرين قسمت )



ناظم مدرسه مرا راحت گذاشت تا وقتي كه بغضم خالي شد و ديگر قطره اشكي در كاسه چشمانم نماند . مرا دعوت به نشستن نمود و گفت : اتفاقي ست كه افتاده بايد روي آن فكر كنيم و كار را بدتر از اين كه هست نكنيم .
سپس در مقابل ديدگان سئوال برانگيز من گفت : به نظر من تا وقتي علت اين موضوع موشكافي نشده شما به منزل تان برگردين . شايد بهتر باشد براي روشن شدن قضيه بابك را پيش روانشناس ببرين . در هر حال از نظر من خوب نيست كه فرزندتان شما را اكنون پيش ما ببيند .
كمي كه فكر كردم ديدم درست مي گويد. با ناراحتي كيفم را از روي ميز برداشته و بعد از عبور از حياط مدرسه قدم به خيابان گذاشته و منتظر بابك در گوشه اي كمين گرفتم .
سرم را روي فرمان گذاشته و غرق در رويا و كابوس هايم شدم ، حبيب با دسته گلي ارزان قيمت و نه چندان زيبا ، كت و شلواري كه از دوستش امانت گرفته براي خواستگاري ام آمد. به همراهي مادري كه دست هاي زمخت وچروكيده اش حكايت از زندگي محنت بارش مي نمود.
صورت پيرش نشانگر زحماتي بود كه در زندگي متحمل شده بود. چرا كه اصلا با سنش همخواني نداشت .
روزاول كه به كلبه محقرشان رفتم . در جلوي پنجره زير نور آفتاب پارچه بزرگي انداخته و روي آن مقدار زيادي سفيداب جهت خشك شدن ريخته بود. حبيب به ديدن آنها شرمزده بر سر مادرش فرياد كشيد : مامان مگه نگفتم اين روشورها وقتي سيمين مياد اينجا ، نبايد اينجا باشه؟
مادرش جواب داد: مگه چكار مي كنم؟ كار مي كنم بچه ، با همين دستهايم كار مي كنم تا محتاج نا مردان نشوم . همان لحظه حقارت را در وجود حبيب مشاهده كردم ، اين حقارت همان چيزي بود كه من دوست داشتم در او ببينم . اون روز فكر كردم اگر غرور او لگد مال بشود هرگز در مقابل من قدعلم نخواهد كرد.از آن به بعد بود كه به عناوين مختلف او را تحقير كردم .
هركاري مي خواست بكند. كاري مي كردم كه به گره بخورد و بعد همان گره به دست من باز مي شد . اوج لذت من زماني بود كه او را نوميد مي ديدم و من فاتحانه كارها را گره گشايي مي كردم و كلي منت بر سرش مي گذاشتم كه من يعني شانس زندگي او .
آه..... افسوس تمام رشته هايم پنبه شد وقتي ديدم كه حبيب از من دوري مي كند ، ديگر مثل اول ها براي حل كردن مشكلات از من كمك نمي خواست .
مدتي صبر كردم پيش خود گفتم : اين روزها مي گذرد ، افسوس زماني آگاه شدم كه زني خياباني او را در بند خود اسيركرده بود. در جواب سين جين هاي من نتوانست از خود دفاع كند . فقط توانست بگويد: مي خواستم كمكش كنم !!

به صداي كوبش آرام پنجره ماشين از رويا و كابوسم بيرون آمدم ، مردي كه مي خواست ماشين خود را حركت دهد و حركت دادن آن مستلزم آن بود كه من ماشين خود را كمي عقب بكشم ،
به ساعت نگاه كردم چيزي تا تعطيلي مدرسه باقي نمانده و بهتر است كه من هم از آنجا دور شوم و بعد با حركتي فورماليته از جلوي بابك درآمده و با هم بازار برويم .
چند دقيقه بعد با بابك در بازار بوديم ، وقتي او شلوارش را پرو مي كرد. خودم را عقب كشيده و از دور به صورت دراز و چانه ظريفش نگاه كردم و بعد چشمانش كه غم در ته آن جا خوش كرده بود. كم كم به اين نكته پي بردم كه من از فرزندم غافل بودم. آ...خ كه من چقدر مغرور بودم! در تمام اين سال ها فكر مي كردم دنيا در دستان من است . به توانايي خود مغرور شده وبا دستهاي خود فرزندم را بي پدر كرده بودم.
چند روز بعد يكي از كارورزان خانم كه تعليم رانندگي مي ديد از دوستي كه پسرش داشت صحبت كرد.
صحبت كردن خانم هاي كارورز برايم امري عادي بود زياد اهميت ندادم . به خواهش مادر اتومبيل را جلوي پسرش نگه داشتم تا چند دقيقه در معيت ما باشد . اوهمسن بابك من بود.
مادر از پسرش پرسيد : چكار كردي پسرم؟ تونستي اون پتو رو به باباي دوستت برسوني ؟
او با ذوقي كودكانه جواب داد : آررره مامان ، مي دونم بابك حتما خوشحال ميشه .
از شنيدن اسم بابك متعجب شده به روي خود نياوردم .
فرداي همان روز مصمم شدم تا بابك را بعد از تعطيلي مدارس تعقيب كنم . بابك مثل پرنده اي دست و پا شكسته كه به زحمت پر مي زد در جلو و من با فاصله پنجاه متري او راه مي رفتيم .
از دور داخل پاركي شد و من از پشت درختان او را نظاره مي كردم . وقتي به مسافتي رسيد. در پشت درختي نشسته و به پيرمردي كه كنار كارتون ها نشسته بود زل زد .
نگاهم را از بابك برداشته و به پيرمرد نگاه كردم از ديدن حبيب يكه خوردم ، بلند گفتم : حبيب چي بر سر خودت آوردي؟
الان مي فهميدم كه چرا بابك به چنين كاري دست زده از دانستن حقيقت تمام وجودم مرتعش شد . صورتم را گرفته و با سرعت از آنجا گريختم .
امروز چندين روز متوالي است كه از محل كارم مرخصي گرفته و به مطب روانشناسي كه توسط يكي از دوستانم به من معرفي شده در حركت هستم ، جريان را به طور مفصل تعريف كرده و ازش كمك خواستم .
روانشناس دختر مهرباني هست كه در كارش مهارت دارد و تجربه زيادي دارد ، در اولين ملاقات از من خواست كه همه چيز را صادقانه بگويم و هيچ نكته اي را سانسور نكنم به اعتقاد او حذف يك نقطه يعني شكست در حل مشكل .
من هم همه چيز را از زمان آشنايي با حبيب و ازدواج و تا لحظه به قهقرا كشيدن زندگيمان تعريف كردم .
بعد از چندين روز رفت و آمد و مشاوره اي كه با تمام وجود براي من گذاشت . آخرين راه حل اين بحران را به من ياد آوري كرد .
عزيزم اين بچه هم تورا مي خواد هم پدرش را !!
تو در ايجاد مشكلات به همان اندازه دخيل بودي كه همسرت ، شكر خدا، همسرت سرش به سنگ خورده ، تو مي توني ديوارغروري كه سال ها خود را در پشت آن پنهان كرده بودي بشكني و از همسرت براي ادامه زندگي خواستگاري كني ، تو بايد غرور اونو بهش پس بدهي و او هم زندگي تو را .
سرم را تكان داده و گفتم تلاش مي كنم براي خاطر بابك .
با تحكم گفت : نه به خاطر بابك نه ! به خاطرخواسته دل خودت كه روزي عاشقانه دوستش داشتي به خاطر جبران اشتباهي كه كردي .
امروز شنبه هست ومن مصمم هستم قبل از آمدن بابك از مدرسه پل شكسته زندگيم را ترميم كنم ، به طرف پاركي مي روم كه حبيب گوشه آن را براي خود ماوا كرده نزديك مي روم .
چشماي رنگي اش به رنگ سبز چمن ها هنوز درخشان است . اما برق آن مانند لامپ نيم سوخته اي در حال خاموش شدن هست . به چمن ها خيره شده صدايش مي زنم : حبيب ... لحظه اي تكان مي خورد گويا فكر مي كند، اشتباهي رخ داده است. دوباره با قوت مي گويم : حبيب.. مي خواهد بلند شود.نزديكش رفته دست خود را بر شانه هايش مي گذارم : حبيب من اومدم جبران كنم .... پاشو... برويم منزل.... بابك منتظر ماست .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آزاده اسلامی ,ح شریفی ,فاطمه زاهدی تجریشی ,الف.اندیشه ,مهدی چالی ها ,پیام رنجبران(اکنون) ,کبرا قامتی ,بهروزعامری ,شيدا سهرابى ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,سحر ذاکری ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,زهرا بانو ,مرتضی حاجی اقاجانی ,"صابرخوشبین صفت" , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (7/12/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (7/12/1394),فاطمه سادات حيدري (7/12/1394),کبرا قامتی (7/12/1394),شيدا سهرابى (7/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (7/12/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (7/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (7/12/1394), ناصرباران دوست (7/12/1394),بهروزعامری (7/12/1394),سبحان بامداد (7/12/1394),نیما موذن (7/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (7/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (8/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (8/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (8/12/1394),شهره کبودوندپور (8/12/1394),زهرابادره (آنا) (8/12/1394),زهرا بانو (8/12/1394),همایون به آیین (8/12/1394), ک جعفری (8/12/1394),مهدی چالی ها (8/12/1394),زهرا بانو (9/12/1394),فاطمه مددی (9/12/1394),سحر ذاکری (9/12/1394),آزاده اسلامی (10/12/1394),ح شریفی (11/12/1394),رضا فرازمند (11/12/1394),"صابرخوشبین صفت" (14/12/1394),ح شریفی (14/12/1394),نیما طالبی (15/12/1394),مریم ابراهیمی (15/12/1394),اذرمهرصداقت (1/1/1395),زهرا خسروی (16/1/1395),زهرابادره (آنا) (16/1/1395),زهرابادره (آنا) (3/7/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 13:02

سلام مامانی...
عاااااااااااالی بود.
من جای حبیب بودم یه کشیده نثار خانومه می کردم و دستشم پس میزدم...
آبروی هرچی زنه برده...
مامانی عالی نوشتید.حالا خوب شد آخرش به نتیجه ای رسید که خودش مقصر بوده.
ببخشید من استیکرام فعال نیس...
یه عالمه استیکر بوووووووووووووس و گل و خنده برای شما
دستتون درد نکنه.


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 13:03

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مامانی...
عاااااااااااالی بود.
من جای حبیب بودم یه کشیده نثار خانومه می کردم و دستشم پس میزدم...
آبروی هرچی زنه برده...
مامانی عالی نوشتید.حالا خوب شد آخرش به نتیجه ای رسید که خودش مقصر بوده.
ببخشید من استیکرام فعال نیس...
یه عالمه استیکر بوووووووووووووس و گل و خنده برای شما
دستتون درد نکنه.


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:22

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر عزيزم عاطفه نازنين
از حضور شادي بخشت ممنونم نازنينا
بله سرانجام راوي داستان به اشتباهش پي برد و خوشبختانه سعي كرد كه جبرانش كند
اما اگر مرد داستان به او سيلي ميزد كه، ديگه او هم بر
مي گشت و مشكل بدتر مي شد عزيزم =))
ممنونم شما خودتون گلستان گل هستيد وقتي من شما را مي بينم عطر وجودتان را از راه دور استشمام مي كنم .
با آرزوي بهترين اوقات و شادترين لحظات
براي شما دلبند گرامي @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 14:45

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
ان شاءالله بر می گردم
جای بانو رازی خالی
بنده براشون ( اگه جسارت نباشه ) زنبیل می ذارم :)
@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 22:16

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد بر بزرگ بانو بادره نازنین @};-
امیدوارم که حالتان خوب باشد
داستان آموزنده و خوبی بود ، به شما خسته نباشید عرض می کنم
خیلی وقت ها زیر پا گذاشت غرور باعث آفتابی شدن بخش عمده ای از زندگی می شود .
از داستان و پایان آن لذت بردم ، شاد باشید و تندرست
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:27

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) و سلام و درود بر شما آقاي شريفي نازنين
از حضور مجددتان بي اندازه ممنونم و همچنين وقتي كه در اختيار من گذاشتيد
بله هيچ كانوني از هم پاشيده نمي شود مگر اينكه غروري آن را بكوبد .
و چه خوب است كه همسران با همديگر صادق باشند .
بابت حضورتان و دلگرمي تان يك دنيا سپاس
با آرزوي لحظاتي خوش و به ياد ماندني @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:24

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي شريفي بزرگوار
خواهش مي كنم يادم باشه امروز از خانم رازي يه خبر بگيرم به اطلاع همه برسونم دوستدارانش مرتب از من مي پرسند .:) @};-


نام: فاطمه سادات حيدري   ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 15:36

سلام ممنون مطلبمو خوندي نوشتت دا نشين بود


@فاطمه سادات حيدري توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:31

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم سادات عزيز
از حضورتان ممنونم
خواهش مي كنم خواندن و نقد همديگر كمك به سزايي در رفع نواقص و رشد قلم دارد . اميدوارم ما هم از ديدگان نقادانه شما بي بهره نمانيم .
برايتان اوقات خوشي آرزو مي كنم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: کبرا قامتی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 16:53

نمایش مشخصات کبرا قامتی سلام بانوی مهربانی ها


بسیار عالی و دوست داشتنی تمامش کردید@};- @};- @};- @};-


@کبرا قامتی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:32

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم كبراي نازنين
از حضورتان ممنونم
و همچنين همراهي كه با من داشتيد سپاسگزارم
تمامي گل هاي عالم تقديم قدوم شما گرامي ام @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 17:19

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر بانو بادر ه نازنین !
آنای ِ عزیزم!
داستانتون رو خوندم!
خووب تموم شد داستانتون !


یه کم اینجوری شدم از پلیدی زن:( ولی همین ک تهش خوب شد خوبه!

ن خسته بانو !
لذت بردم !
مشکل اساسی زن ایرونی غرور بی جاس!
زن ایرونی واس عزیزاشم غرور داره ک این یه سری جاها اشتباه بزرگیه!
ولی همچنان حبیب قصه رو شپش بزنه!

زن حتی اگ بد خلق هم باشه مرد جماعت باس خیانت کنه عایا؟؟؟
راه قحطیه؟؟؟
واه واه از دست نرینه جماعت!
اون واژه ی اخر یه کم شاید رسمی بود منزل ولی خوب بود!
ن خسته بانو!
همایون باشید!
لذت بردم هوااااااااااااارتا!










@};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:39

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم، دوشيزه بانوي شاد سايت داستانك
از حضورتان ممنونم عزيزم
خواهش مي كنم بي شك نگاه شما عالي و زيباست .
بله خوبي زندگي همين است كه شادي و غم از همه نوع در اين سفره يافت شود
بعضي مواقع خانم ها مقصرند بعضي مواقع آقايان .
ولي نيكوترينش آن است كه از اشتباهات تجربه گرفته شود و دگرباره تكرار نشود
ان شالله با حضور در مطب روانپزشك، حبيب هم متوجه اشتباه خود خواهد شد و مي فهمد كه اشتباه را نبايد با اشتباه حل كرد.
براي همراهي تان دورادور تشكرات صميمانه مرا پذيرا باشيد
شادابي و سعادت شما را آرزومندم
@};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 19:19

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر آنای عزیزم:x :*

تو قسمت اول فکر می کردم که تقصیر مرد داستان هست ... تو این قسمت متوجه شدم که زن خودش با غرور بی جا و کارهایش مرد را فراری داده و مرد به کس دیگری پناه برده ...
و امان از غرور و منم منم در زندگی مشترک که مخربترین عامل با هم بودن است .

ممنون آنای عزیزم برای این داستان آموزنده .مثل همیشه عالی نوشتید .

شاد و پیروز باشید .

:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:43

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم انديشه نازنين
از حضورتان عزيزتان ممنونم
بله در پيچ و خم زندگي انسان ها همديگر را مي شناسند مواظب باشيم كه دست همديگر را بگيريم كه ليز نخوريم و اگر يكي ليز خورد آن ديگري او را محكم بگيرد كه اگر او سقوط كند اين هم به دنبالش سقوط خواهد كرد .
ممنونم نازنين دخترم كه همراه هميشگي من و مايه دلگرمي ام هستيد
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم
@};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 20:58

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلااااام مهرباااانو انا عزیز
عرض ادب و احترااام
به موضوع زیبایی پرداختی ولی کاش پایانش در واقعیتش همین باشد
کاش...؟؟؟!!!!!
اولین قربانی اینوع زندگی فرزندان هستند
کاش هیچ فرزندی قربانی نشود=(( =(( =(( =(( =((
رسالت قلم را به حق ادا کردی انا جااان
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود آقاي حاج آقاجاني عزيز و گرامي
كاش و كاش همانگونه بود كه شما فرموديد ، يكي از دلائلي كه من داستان ها را خوش به پايان مي برم اين است كه اصلا دوست ندارم چشم فرزندي را در اشك نشسته ببينم و حتي وقتي از جلوي دادگاه هاي خانواده عبور مي كنم راه خود را دور مي كنم تا اينچنين فرزندان را نبينم
ايكاش پدران و مادران عاطفه و تعهد را سرلوحه زندگي قرار بدهند .
از حضورتان خيلي خيلي سپاسگزارم
برايتان تندرستي و مداومت سلامتي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 21:01

سلام ، خیلی خوب .آخرش هم به خاطر بابک سراغ همسرش رفت. ته دلش هنوز م شک داره . ولی اگه بابک نبود با تمام این اتفاقات باز هم حاضر بود برگردد؟
موفق باشید و شاد @};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:52

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي ناصرالملكي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
همين كه برگشت و همينكه براي درست كردن اعمال خودش تصميم گرفت قدم مثبتي است به نظر من .
البته كودكان مانند پلي پدران و مادران را به هم پيوند مي زند و در اين جور مواقع به خاطر دلبندش همه مشكلات را به جان مي خرد .
از حضور گرمابخش تون متشكرم
شاد و سعادتمند باشيد
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 21:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره
سلام و عرض ادب و احترام فراوان
داستان "مرگ مامان" که با زیبایی و هنرمندی و کشش و جاذبه ی عالی شروع شده بود . همانطور جذاب ادامه یافت و خیلی هم خوب دلنیش خاتمه پیدا کرد .
هزاران درود بر قلم پرتوان شما!
بخش بزرگی از مشکلات جامعه بر می گردد به ناتوانی و نا آگاهی پدران و مادران نسب به وظایف همسری و پدر و مادریشان . از آنجا که در هیچ کجای سیستم اموزش رسمی این کشور چیزی در این مورد به دختران و پسرانمان نمی آموزیم . وجود چنین مشکلاتی بسیار عادی است و هرچه شکاف فرهنگی موجود در بین نسلها عمیقتر شود این مشکلات بزرگتر و بزرگتر خواهند شد و گریبان جامعه و خانواده هارا خواهد گرفت . یک موردش افزایش چشمگیر آمار طلاق است که مشکلات را از همسران مستقیما به فرزندان منتقل می کند . تا آنجا که فرزندی مادرش را مرده می انگارد یا مرده ی اورا بیشتر دوست خواهد داشت !!
عالی بود بخوص از لحاظ مضمون و محتوا

پاینده باشد و برقرار
پیشکش @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 11:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد گرانقدر و برادر عزيزم
از حضور باصفاي شما ممنونم
خواهش مي كنم نظرلطف شماست و اين قلم مخصوصا مديون نگاه شماست كه هميشه همراهي ام فرموده ايد .
بله كاملا صحيح مي فرمائيد سيستم آموزشي ما نياز مبرم به آموزش همسرداري و بچه داري و روانشناسي دارد و بايد حتما در دروس مدارس اعمال شود كاش مسئولان به اين امر مهم اهتمام ورزند و جلوي خطر اضمحلال خانواده ها را بگيرند .
ديدگان تيز بين شما كاملا داستا ن را مورد بررسي قرار داد ازتون متشكرم
با آرزوي بهترين اوقات و سرشار از تندرستي براي شما گرانقدر @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 23:05

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

تبریک بخاطر موشوع واقعا جذاب که کشش منطقی زیبایی داشت .
بسیار جذاب بود

اما این جذابیت در شما مخصوصا هنگام نوشتن اثر زیادی گذاشته است

بطوریکه آن نثر روان و شسته ورفته ی نوشته های قبلیتون
اینجا دارای زوایدی شده که می شود در تمام سطرها دید
مثلا خط اول (که) زیادیست
خط دوم نقطه نه (؛) ویرگول نقطه بهترست
خط پنجم 2تا (من) اضافیست 2تا(م) کافیست امتحان کنید





و خط آخر می خواهم جبران کنم نه بهتر بود

سوییچ اتومبیل را باو می داد و میگفت : خواهش میکنم تو رانندگی کن

درود بر شما این حرفهایم چیزی از ارزش داستانتون کم نمی کنه

درود بر شما




@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 12:04

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود و عرض ادب بر شما استاد گرامي
از حضورتان ممنونم
كاملا درسته و من حتما نكات فوق را در ويرايش اصلاح مي كنم به خاطر نگاه سازنده تون متشكرم .
خواهش مي كنم همراهي و نگاه تامل برانگيز شما و سعي در رفع اشكالات باعث شد تا داستان ها اين شكلي به حضورتان تقديم شود باز هم سپاسگزار حضورتان هستم
با آرزوي بهترين اوقات و سلامتي و تندرستي براي وجود عزيزتان
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 23:34

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو بادره گرامی (آنا)@};-
روز به روز طرح های تان قوی تر و قوی تر می شوند.
به قلم تان تبریک می کنم و تحسین می کنم شما را.
موفق باشید@};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 12:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي جعفري عزيز و گرامي (مسافرشب)
از حضور انرژي بخش تان ممنونم
خواهش مي كنم داستان را همچنان ملطوفانه نگاه كرديد متشكرم
همراهي تان را با داستان ها سپاسگزارم
برايتان سعادت و لحظاتي زيبا آرزومندم
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 23:36

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و عرض ادب و احترام

امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشین.

داستانی در دو قسمت با مضامین و نتایج بسیار زیبا حاصل اندیشه و قلم و صرف انرژی شما بزرگوار . یه داستان غیر قابل پیش بینی و بنظرم از هجده نمره جا داره دو نمره هم اضافه تر در نظر بگیرم. یعنی نمره شما واقعا بیست.

خدا قوت کاکو خسته نباشین.دمتونم گرم گرم

شادمان و سلامت و برقرار باشید

بیست تا شاخه نرگس شیراز تقدیم به بانوی بزرگوار قصه های راز


@سبحان بامداد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 12:12

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي بامداد عزيز و گرامي
حضورتان طبق معمول هميشه باعث خوشحالي ام گرديد متشكرم
جا دارد يه هوراااااااااا براي خودم بكشم كه موفق شدم از شما بيست بگيرم ، چه مي شود بعضي وقت ها كودك شويم و از ته دل اظهار خوشحالي كنيم من الان اينطوري هستم .
هوراااااااااااااا:) :) :)
ممنونم كه همراهي ام كرديد و سپاسگزارم كه مشوقم بوديد و هستيد
برايتان سعادتي روزافزون و موفقيت ها آرزومندم
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 09:17

سلام زهرابانوی عزیز، خواهر دوست داشتنی و نویسنده ی خوش ذوق
قسمت دوم داستانتون رو هم خوندم و حالا می تونم کامنت بذارم !
داستان خوبی بود و خوبی اش در این بود که برخلاف تصور ما نسوان!گاهی زنها هم مقصرند و این عدالت در داستان شما به زیبایی مشخص شده بود
زن باید زن بودن بلد باشد و تکیه بر مرد را دست کم نگیرد! زنی که غرور مرد را بشکند و بخواهد ثابت کند بدون او هم می تواند زندگی کند نه از زن بودن چیزی فهمیده و نه از مادر بودن! مردی که نیاز عاطفی و لطافت زن را نفهمد و فکر کند زن پرستار و خدمتکار است هیچ جیز از مرد بودن نیاموخته
امیدوارم هیچ کودکی طعم بی مادری یا بی پدری را نچشد و زیر سایه آفتاب و مهتاب رشد کند و به بالندگی برسد
دست مریزاد
نویسا باشید و پیروز@};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 12:18

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر ماه بانوي نازنينم
از حضورتان بي نهايت خوشحالم ،
به قول خودتون داستان ها بهانه است ووقتي دوستي را دير به دير ملاقات مي كنم دلم مي جوشد و هوايش را مي كند
متشكرم كه خودتان را به موقع رسانديد :) :)
كاملا درسته و زندگي زناشويي نياز به آموزشي نوين دارد در اين برهه از زمان كه اصالت ها و عقايد دچار تزلزل شده است .
ان شاالله كه رسيدگي شود( اگر به من و شما بسپارند كه سه سوت درست مي كنيم )=))
قلبا از ديدار شما شاد و خرسندم
برايتان بهترين لحظات و سعادت را آرزومندم
@};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 09:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عه نظر من کو پس ؟:( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :( :(
سلام آنا جوونم ..من دیروز نظر نوشتما :(
این نامردیه ... یه عریضه بلند نوشته بودم :(
نظراتم پریده .. رفته رو پشت بوم یکی دیگه نشسته ...اوج نامردیه آخه
اگه اون طرفای خودتون دیدینش ..بالش رو بچینید .اگر نه هم .. ک هیچی دیگه ..میام دوباره مینویسم .. تقصیر خودمه ک نتونستم جلد ش کنم :)
اینم به تلافی اون بالایی ها
:D :D :D :D :D :D :D :D :D :D :D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 12:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس نازنينم
ناراحت نشو عزيزم كه طاقت ندارم يه لحظه ناراحتيت رو ببينم :)
اشكالي نيست بايد همه چيز را خوش بينانه نگاه كرد شايد قسمت اين بوده كه همين الان من كامنت شما را ببينم
پس بخند كه دنيا بر شما بخندد =)) =)) =))
پس با يك دنيا شادي و خوشحالي منتظرت خواهم ماند عزيزم @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 10:16

نمایش مشخصات زهرا بانو برخيز که مرا غير از تو دادرسى نيست
گويى همه خوابند , کسى را به کسى نيست

آزادى و پرواز از آن خاک به اين خاک
جز رنج سفر از قفسى تا قفسى نيست

اين قافله از قافله سالار خراب است
اينجا خبر از پيش رو و بازپسى نيست

تا آيينه رفتم که بگيرم خبر از خويش
ديدم که در آن آيينه هم جز تو کسى نيست

من درپى خويشم به تو بر مى خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسى نيست

آن کهنه درختم که تنم زخمى برف است
حيثيت اين باغ منم , خار و خسى نيست

امروز که محتاج توام، جاي تو خاليست
فردا که مى آيى به سراغم نفسى نيست

در عشق خوشا مرگ که اين بودن ناب است
وقتى همه ى بودن ما جز هوسى نيست

هوشنگ ابتهاج

پيشکش به آناى عزيز .



@زهرا بانو توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 12:32

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم زهرا بانوي نازنين
از حضورشاعرانه تان ممنونم عزيزم
شعر زيبايي كه برايم لذت بخش بود از "سايه" كه شاعر مورد علاقه من هستند :)
"صدكوه اگر غم داري و يك جو اگر شادي
اين را نگهش دار و
آن را به قعر دريا بسپارش
دنيا گذرگاهي ست
آغاز و پايان ناپايدار
راهي ، نه هموار
يك بار از آن خواهي گذشتن
يك بار
يك بار
تاريك و روشن
روشن و زيبا
تلخ و شيرين
آميزه اي از اشك و لبخند
انسان سرگردان دراو
اين لحظه غمگين
آن لحظه خرسند "
" استاد مشيري"
تقديم به شما نازنين دخترم
سعادتمند و كامروا باشيد @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 12:47

درود بر بانو بادره گرامی
شما بانوی گرامی در این داستان خوبتان نشان دادید که هر کسی میتونه در ویران کردن یک زندگی مقصر باشه،چه زن و چه مرد. خوبه که همه ما دست از غرور و خودخواهی برداریم و به زندگی مشترک که بجز خود،دیگران هم در آن حضور دارند،بیندیشیم. داستانتان مثل همیشه زیبا ، اخلاقی و پندآموز بود ولی خوب، خیلی ساده بود!هرچند میدانم که شما در نوشتن نثر پیچیده هم مهارت دارید. در پایان، نهایت همدردی را با حبیب بدبخت کارتون خواب ابراز می دارم و امان از بانوان مغرور که چه قدرتی دارند اینها!خدا بگم چکارشون کنه!


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 15:12

نکنه


@همایون به آیین توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 16:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
بله چه زن و چه مرد ، در حفظ زندگي مشترك مسئول هستند و همانطور كه عرض كردم سقوط يكي برابر است با سقوط آن ديگري ، بنابراين بايد به همديگر كمك كنند و صبور باشند .
خواهش مي كنم شما لطف داريد
ممنونم ازنگاه سازنده اي كه داشتيد ان شالله در داستان هاي بعدي سعي مي كنم كمي پيچيده ترش كنم .
كاملا درسته زنان قدرتمند و مغرور در تاريخ نيز فراوان بودند و چه حماسه هايي و يا افتضاحاتي بار آورده اند خدا مي داند .
در كل شرط تكامل انسان ها وجدان و ايمان است كه اميدوارم هر دوجنس دارا باشند .
با آرزوي بهترين لحظات و شادابي و تندرستي براي شما
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 اسفند 1394 - 18:14

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 15:19

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي خوش بين صفت عزيز
از حضورتان ممنونم
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 فروردين 1395 - 17:46

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام بانوی مهربونم
سال نوتون مبارکا باشه
صدسال به این سالا
مااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چ
:D


@اذرمهرصداقت توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 1 فروردين 1395 - 18:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام دختر عسلي سايت داستانك
خانم صداقت نازنينم
از حضورتان ممنونم
و همچنين من هم برايتان سالي لبريز از خوشبختي و سعادت و موفقيت و شادكامي آرزومندم
در پناه حضرت دوست @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 فروردين 1395 - 18:01

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

سال نومبارک


@رضا فرازمند توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 4 فروردين 1395 - 12:30

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي فراز مند عزيزو گرانقدر
از حضورتان و نگاه تان ممنونم
و همچنين من هم سالي سرشار از بركت و تندرستي و موفقيت و شادابي براي شما آرزومندم
روزهايتان ناب و جذاب @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.