مرگ مامان


امروز چند هفته است كه سالن عريض و طويل دادگاه خانواده را مترمي زنم .
پسر شش ساله ام مرتب نق مي زند : مامان تو و بابا مي خواين از هم جدا زندگي كنين، من با تو مي مونم ، گفته باشم من با اون نمي مونم! من با اون نمي مونم !
وقتي به داخل اطاق وارد مي شوم كه قرار است امروز حكم در آن صادر شود. صداي بابك براي بار سوم در گوشم مي پيچد و سپس با دستان ظريفش دامن مانتوي مرا گرفته و تكان
مي دهد .
همسرم كه قبل ازمن وارد اتاق شده با بي مهري نگاه گذرايي به بابك كرده و روي خود را بر مي گرداند . از طرز نگاهش مي فهمم به تنها كسي كه فكر نمي كند بابك است .در طي مدتي كه از خانه رفته و براي خود خانه مستقلي گرفته ، حتي زحمت ديدن بابك را به خود نداده و من حدس مي زدم كه حضانت بابك با من خواهدبود .اين هم مي دانستم كه شرط معشوقه اش براي ازدواج با او طلاق دادن من بود و وجود بابك مزاحم و دردسري بيش نبود .
خوشحال بودم كه لااقل بابك براي هميشه پيش من خواهد ماند. در تمام اين مدت سعي كردم برايش از پدرش صحبت كنم كه از اين به بعد به دلائلي از ما جدا زندگي خواهد كرد.
حكم طلاق توافقي توسط قاضي خوانده شد. بابك به من سپرده شد. حبيب بدون اينكه نيم نگاهي به بابك بيندازد از اطاق خارج شد و وكيلش ساعت قرار در دفتر خانه براي جاري شدن صيغه طلاق را گذاشت .
من به همراه بابك خسته از دوندگي هايي كه طي اين مدت كرده بودم .از دادگاه بيرون آمده به طرف اتومبيلم رفته سوار شدم. همراه بابك به خانه رسيديم ، به محض اينكه قدم به داخل خانه گذاشتم . تقويم روميزي ام را جلو كشيده براي مسافرتي ده روزه برنامه ريزي كردم تا خستگي جسمي و روحي خود به اين طريق تقليل دهم . سپس به طرف آشپزخانه رفتم تا با پختن غذايي خوشمزه اولين روز استقلال خود را جشن بگيرم .
از فاصله دومتري نگاهي به ميز كارم مي اندازم . عكس بابك كه چند روز پيش از آتليه
گرفته ام در پشت ديوار آن خود را به رخ مي كشد .
نقاشي كه ديروز بابك كشيده و زير آن چسبانده توجه ام را جلب مي كند . عكس تن و بدني است كه نه سر دارد و نه پا ، سر خود را تكان داده به سمت ديگر نگاه مي كنم .
تقويم دوسال پيش هنوز روي ميز قرار دارد و يادداشتي كه براي مسافرتمان برنامه ريزي كرده بودم در گوشه آن ديده مي شود . آه عميقي مي كشم دوسال از جدا شدن من و حبيب گذشته و من گذشت زمان را حس نكرده بودم .
همان روز بعد از جاري شدن صيغه طلاق بود كه تصميم گرفتم براي فرار از بحران خودم را در كارهايم غرق كنم و براي بابك آينده خوبي درست كنم . از طرفي دلم براي بابك خيلي سوخت وقتي كه ديدم پدرش براي داشتنش هيچ تلاشي نكرد . انگار بابك ثمره عشقبازي اوبا عشق اولش نبوده .
روزي كه از دادگاه خارج شد. بي هيچ دغدغه اي فرزندش را گذاشت و رفت . بي خيالي را در تمامي صورتش به وضوح مشاهده كردم.
همان لحظه درون قلبم قسم خوردم كه براي بابك هم پدري كنم و هم مادري . مي خواستم از خودم در ذهن بابك مادري فداكار درست كنم .
نگاهي به ساعت مي اندازم بايد امروز بر خلاف روزهاي ديگر كه بابك به آموزشگاه رانندگي مي آمد من به مدرسه بروم . در اين دوسالي كه از جدا شدن من و حبيب گذشته بابك بعد از تعطيلي مدرسه اش به آموزشگاه مي آمد . بعد از اينكه من آخرين كارورز را راه مي انداختم به اتفاق هم به خانه بر مي گشتيم .
امروز با رئيس مان صحبت كرده ، زودتر تعطيل كرده و به خانه آمدم . بعد از دوشي كه گرفته ام ، مي خواهم بابك را سوپرايز كنم ، به طرف جارختي رفته و ماتنوام را تنم كرده سوئيچ را بر مي دارم به طرف مدرسه سرازير مي شوم .
ده بيست روز ديگر عيد نوروز است و من هنوز براي بابك خريد نكرده ام . از اينكه درطي اين مدت به مدرسه بابك سرنزده ام فوق العاده خجالت زده هستم.
حياط مدرسه در سكوت فرو رفته . از بعضي كلاس ها صداي بلند تني چند از معلمان به گوش مي رسد كه سرگرم تدريس هستند. به طرف دفترمدرسه رفته . وارد اتاق شده جلوي اولين ميزكه در قسمت بالاي ديوار پشت آن " نظامت" را با دقت حروفچيني كرده و چسبانده اند ايستاده و بعد از سلام و عليك كوتاهي از حال پسرم جويا مي شوم . مي خواهم امروزاو را زودتراز مدرسه خارج كرده و به بازار ببرم .
ناظم مدرسه از پشت عينك خود نگاه مي كند و مي پرسد: شما چه نسبتي با بابك دارين ؟
مي گويم : مادرش هستم .
با تعجب سرخود را تكان مي دهد : خيلي عجيب است !!
واكنش من هم مثل خود اوست متعجبانه مي پرسم : خانوم چي عجيب است ؟
دوباره چشمان خيره خود را به من مي دوزد : خانم ، من بايد بدانم شما مادر بابك هستيد يا نه ؟ لطفا مدارك تان !
كارت شناسايي ام را از داخل كيفم درآورده نشانش مي دهم .
آن را گرفته و چندين بار از نظر مي گذراند و به من نگاه مي كند و دوباره به كارت نگاه
مي كند .
مي گويم : خانم سرانجام شما مي گويين اينجا چه خبر شده يا نه ؟
لبخند تاسف باري گوشه لبانش مي نشاند : خانم عزيز شما امسال به فرزندتان سر زده ايد يا اصلا نه ؟
جواب مي دهم : نه متاسفانه ، به قدري مشغله دارم كه از اول سال تا حالا نتونستم به مدرسه سر بزنم. اما چرا ... داخل منزل به امور درسي اش رسيدگي مي كنم.
دهان خود را پراز هوا كرده و محكم فوت مي كند : چند بار به شما پيغام داديم به مدرسه بيايين؟
_ كاملا حق با شماست خانواده من يه خورده مشكل دار شده و من دوبل سه بل كار مي كنم .
_ پس لطفا گوش كنين، اين بچه چند ماه پيش به دفتر مراجعه كرد و گفت: مادرش در اثر تصادف فوت شده با مراجعه به پرونده دريافتيم كه پدر هم نداره . به نظر شما كار اين بچه يعني چه ؟
احساس مي كنم زبانم در دهانم خشك شده و مانند چوبي خشك جلوي نفسم را گرفته است ، به زحمت هواي داخل ريتين خود را بيرون مي دهم و مي گويم : نمي دانم خانم ، من هيچي
نمي دانم ،
ناگهان تاثري شديد از ته گلوي من بالا ميايد و به صورت قطرات اشك از لاي پلك هايم بيرون مي ريزد . خون به تمام صورت من مي دود و داغ مي شوم .
ناظم مدرسه خم شده و از پارچ روي ميز خود ليواني آب برايم مي ريزد . مي خواهم فرياد كشيده و از بابك دليل اين كارش را بپرسم .
ناظم مدرسه با رقت به روي من خم شده و با پوشه اي مرا باد مي زند .
_ خانم قادري آرامش خودتون رو حفظ كنين . مدرسه مون مشاور و روانشناس داره در اين مورد از خودش كمك مي گيريم .
آه عميقي كشيده از جايم بلند شده به طرف روشويي كه در گوشه اطاق قرار دارد مي روم . آب را محكم روي صورتم مي پاچم. نمي توانم خودم را كنترل كنم دستم را لبه روشويي گرفته و هاي هاي شروع به گريه كردن مي كنم .

ادامه دارد...

اين داستان در دوقسمت تنظيم شده با پوزش و سپاس از دوستان عزيزم كه زحمت خوانش به خود مي دهند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ح شریفی ,فاطمه زاهدی تجریشی ,آزاده اسلامی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,پیام رنجبران(اکنون) ,سحر ذاکری ,کبرا قامتی ,الف.اندیشه ,بهروزعامری ,محمد علی ناصرالملکی ,شيدا سهرابى ,نرجس علیرضایی سروستانی ,حامد نوذری ,زهرا بانو ,مرتضی حاجی اقاجانی ,حبیب ایرانی , ناصرباران دوست ,امیر محمد رنجبر ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,مهدی چالی ها ,مریم مقدسی , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (2/12/1394),زهرابادره (آنا) (2/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (2/12/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (3/12/1394),شهره کبودوندپور (3/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (3/12/1394),حبیب ایرانی (3/12/1394),جواد سهم الدین (3/12/1394),مهدی چالی ها (3/12/1394),همایون به آیین (3/12/1394),همایون طراح (3/12/1394),آزاده اسلامی (3/12/1394),امیر محمد رنجبر (3/12/1394), ناصرباران دوست (3/12/1394),سحر ذاکری (3/12/1394),شيدا سهرابى (3/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (3/12/1394),بهروزعامری (3/12/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (3/12/1394),همایون به آیین (4/12/1394),مریم صیاد آموز (4/12/1394),فاطمه مددی (4/12/1394),زهرا بانو (4/12/1394),حامد نوذری (4/12/1394),فاطمه سادات حيدري (4/12/1394),وحید عامری (4/12/1394),نیما موذن (4/12/1394),سبحان بامداد (5/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (5/12/1394),زهرا بانو (5/12/1394),میثم فکوری (6/12/1394),کبرا قامتی (6/12/1394), ک جعفری (6/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (1/1/1395),حدیث کوهی (14/1/1395),زهرابادره (آنا) (16/1/1395),سید رسول مصطفوی (27/2/1395),زهرابادره (آنا) (3/7/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 00:13

سلامممممممم مامانی
برم ایشالا عمری بود برمیگردم..
استیکرامم فعال نیسن الان
استیکر بووووووووووووووس


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 19:21

سلام دوباره
مامانی استیکرام فعال نیستن...نمی تونم استیکر بذارم
عاااااااااااااالی بود.
کلاسیستمم قاطی شده...
منتظر ادامه و قسمت دومش می مونم...
بووووووووووووس یه عالمه...


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 19:26

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن مامان....
تالان چن بار کامنت گذاشتم اما نمی دونم چرا ثبت نمیشهx-(
الهی به امید تو:D
عااااااااااالی بود مامان..منتظر قسمت دومش هستم:x
:* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 09:34

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر لبريز از عاطفه ام
از حضورتون خيلي خوشحال و ممنونم
بله اين روزها اينترنت هم مثل مزنده و قيمت ها شده و مدام بالا پايين مي رود و بر آن اعتباري نيست =))
ممنونم كه داستان را زيبا ديديد
من هم منتظر شما در قسمت آتي خواهم ماند
برايتان سعادت و لحظاتي خوش و خرم آرزومندم نازنين دخترم @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 10:29

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم:x :*

داستان بسیار تلخ و غمگینی بود از حقایقی که در اطرافمان رخ می دهد . طلاق و جدایی به خاطر معشوقه ی جدید ... و چه ضربه ای به فرزندان وارد می شور و مادرانی که باید بار پدر و مادر بودن را هم زمان به دوش بکشند و خلاهای روحی فرزندان طلاق را پر کنند .

عالی نوشتید آنا جان مثل همیشه .

منتظر قسمت بعدی هستم.

دست مریزاد .

شاد و پیروز باشید مامان مهربونم.

:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 09:37

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم انديشه نازنين
از حضورتان خيلي خوشحال شدم و ممنون نگاه زيبايت هستم
بله طلاق و موضوعات آن چيزي كه عوامل زيادي در آن دخيل است و اين بار توجه منو به خودش جلب كرد
اميدوارم چيزي لايق شما دختر عزيزم تحويل داده باشم
شاد و آرام و در لحظه باشيد ان شالله عزيزم@};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 18:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره ی گرامی
سلام و عرض ارادت و احترام
داستان اگرچه در مورد موضع تکراری طلاق نوشته شده اما همچنان پر تعلیق و جذاب است و با نگاهی هنرمندانه مشکلات فرزندان طلاق را به تصویر کشیده است . خیلی عالی و زیبا! دستتان درست و قلمتان در آفرینش جاودان
منتظر ادامه ی داستان هستم!

پاینده وسرزنده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 09:41

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد گرانقدر و برادر عزيزم
طبق معمول حضورتان مزيد امتنان است و مايه افتخار
خوشحالم كه اين چكيده قلم مورد تاييدتان قرار گرفت و مرا اميدوار ، اميدوارم قسمت بعدي هم سزاوار نگاه تان باشد
همواره زحمت مي كشيد و با حضورتان همه را بر نوشتن ترغيب مي كنيد
سپاسگزارم
سايه تان مستدام همراه با تندرستي و شادابي @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 20:13

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر بانو بادره عزیز !
داستانتو موضوع بسیار خوبی داره!
من از موضوعش لذت بردم !

بنظر من تکراری بودن موضوع اصلا ایراد نیس چرا ک اینقد داره در دنیایِ اطراف ما رخ میده ک هر چقدم در موردش صحبت بشه کمه!

یک مقدار دلم میخواست لا بلایِ داستان فضاسازی باشه!
ولیکن همینجوریشم خعععلی خوب بود!
مخصوووصا اون قسمتی ک اشاره کرده بودین ب دستای ظریف بابک ک مانتوی مادرش رو گرفته بود!
و نقاشی جالب و بحث برانگیز و پر تامل بابک!
دست مریزاد انای عزیزم!
هواااااااااااااااارتا لذت بردم!
بی صبرانه منتظر ادامه ی داستانتون هستم!
هواااااااااااااااارتا سپاس ک مینویسین!

همایون باشید
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 09:46

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر عزيزم شيداي نازنين
با روحيه شادتان و حضور شاديبخش تان ، لحظاتي به ياد ماندني را بر من و دوستان ديگر هديه داديد متشكرم
ممنونم كه نگاهي زيبا بر داستان داشتيد اميدوارم قسمت آخر هم باب طبع شما باشد .
برايتان اوقاتي سرشار از سعادت و موفقيت آرزومندم
@};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 21:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به آنا جون دوست اشتنی خودم :)
میگم برای شما هم عریضه بنویسم؟.. یا بزارم داستان تموم بشه ..بعد ؟:D :)
آخه میدونید ..من مطمئنم ک آخر داستان مثل همیشه با یه غافلگیری خاص رو به رو میشم ..پس تا حدودی سکوت میکنم :) حالا مثلا میخوام سکوت کنم :D
ولی به نظر من برخی از خانوم هایی ک سر هیچی طلاق میگیرن ..واقعا احمق هستن ...جدی میگم
من منتظر نیستم آقای داستان سرش به سنگ بخوره و برگرده ..ولی مطمئنم ک زن بودن و با یه بچه کوچولو توی این جامعه زندگی کردن حماقت محضه هر چقدر هم ک بگه میتونم ..بازم نمیشه ..طلاق گرفتی تازه اول تهمت هست و شروع بیچاره گی ..تا ازدواج نکردی ..مشکلی نیست ..تا وقتی ک بچه نداری بازم مشکلی نیست البته تا حدودی ..ولی اگه پای یه بچه بیاد وسط ..دیگه نمیتونی تنهایی تصمیم بگیری
نمیدونم این نظر منه ..شایدم درست نباشه ..چون هیچی قاطع نیست و همه چیزا یه جورایی نسبی هستن ..ولی اونجایی از داستان ک میگه زن سوار ماشینش میشه یا میخواد برای مسافرت برنامه ریزی کنه معلومه ک وضع مالی بدی نداشته ..ولی همه زندگی ضعیت مالی نیست..بچه هرچی هم ک عاشق مامانش باشه مخصوصا پسر بچه ..باید قبول کرد ک پدر هم میخواد
ببخش آنا جون خیلی حرف مفت میزنم گاهی وقتا .. جوگیر شدم دوباره :)
منتظر ادامه داستان میمونم ..مشتاقانه ...میدونم ک همیشه پیام اخلاقی های خوبی داره داستانتون ..تا اینجاش ک خیلی خوب بود :)
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 09:52

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس نازنينم
با حضورت شادي آوردي عزيزم
به راستي كه بودن شما و عزيزان ديگرم به داستان ها ارزش صد چنداني مي دهد ، چقدر نگاه دقيق و هوشمندانه اي به داستان و وضيعيت اجتماع انداختيد ، اين نگاه قابل ستايش است عزيزم
منتظر نگاه شما در قسمت آخر داستان خواهم ماند و نظر نهايي
شادباشيد و سعادتمند همواره نازنين @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 22:30

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

بازهم وارد یک عرصه ی نو

درود بر شما و نترسیتون

اون اول خانم احساس راحتی میکنه گمونم کمی مصنوعیه

حتی اون اقای معشوقه دارهم ناراحته چه برسه بمادر

ما فارسا میگیم ریه هر چیزی رو برگردیم باصلش لزوما درست نیست همون ریه بجای ریتین خیلی بهتره / عربها هم در بکار بردن واژگان فارسی بزبانشناسی و گرامر خودشون بها میدن

منتظرم نه تعلیق و نه غافلگیری

داستانی که مرا بفکر وابدارد

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 09:57

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزيز و گرانقدر
از حضور سازنده تان ممنونم
بله وقتي استاد سخن مي فرمايند وظيفه شاگرد اطاعت است ، كاملا درست مي فرمائيد و از شما متشكرم به خاطر نقاط قوت و نقاط ضعفي كه فرموديد .بي شك در ويرايش تاثير خواهد داشت .
ان شالله قسمت آخر تامل برانگيز خواهد شد اگر خداوند ياريمان دهد
تندرستي و اوقاتي خوش و خرم همراه با سايه اي مستدام بر سر داستانكي ها آرزوي من به شما استاد عزيز
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: مسافر شب   ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 23:37

بسیار عالی!


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 01:07

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بسيار عالی.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 09:59

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر مسافر شب آقاي جعفري عزيز
از حضورتان ممنونم
نگاه شما گرامي برايم غنيمت است لطف كرديد و قدم رنجه فرموديد
شاد و سعادتمند باشيد ان شاالله @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 08:30

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز سلام و درود ،داستانتون خیلی احساسی است ،ولی متاسفانه من همیشه خیلی حساس هستم که داستان به واقعیت نزدیک باشه ،معمولا مدارس دو شماره تلفن و یا بشتر از والدین در پرونده دارند و حتما بعد از این جور اتفاقات با خانواده تماس میگیرند ،به نظر من اگر مدرسه تماس میگرفت ملموس تر مشد موفق باشید


@مریم صیاد آموز توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 10:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانمصياد آموز عزيز و گزامي ام
از حضورتان ممنونم
بله شما كاملا صحيح مي فرمائيد ، اين رسيدگي اولياي مدارس در مناطق مختلف كشور فرق مي كند در بعضي مناطق كاملا به خواسته دانش آموزان رسيدگي مي شود و در بعضي مناطق دانش آموز جزء قشري است كه فراموش شده است مثل داستان ما .
در بعضي مناطق هنوز هم در يك كلاس شصت تا
دانش آموز را جا داده اند كه فكر مي كنم نه تنها معلم بلكه مديريت مدرسه هم از خدمات رساني عاجز است .
بد نيست اين را هم اضافه كنم كه اين داستان ريشه در واقعيت دارد و من اين را در كتاب "خاطرات من و بيمارستان" كه زير چاپ قرار دارد نوشته ام ( براي يكي از همكاران اتفاق افتاده بود)
اميدوارم قسمت آخر داستان نيز زير ذره بين نگاه شما قرار گيرد .
با آرزوي لحظاتي خوش و خرم براي شما عزيزدل
@};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 10:27

درود بر بانو بادره عزیز
مثل همیشه داستانتان روان و خواندنیست. نجابت را در کلمات و داستانتان میشه بخوبی حس کرد که از شخصیت نویسنده نشات می گیره. کشش داستان هم بسیار بالاست. پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 11:47

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر شما آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضور صميمانه شما متشكرم
خواهش مي كنم هركس همه را با ديدگاه و معيار هاي خود مورد قضاوت قرار مي دهد و مطمئنا سيرت نجيب شما اين طرز تفكر را به وجود آورده است متشكرم :)
ممنونم كه داستان را خوانديد و برايش وقت گذاشتيد
برايتان اوقاتي سرشار از موفقيت و بركت آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 10:58

نمایش مشخصات زهرا بانو


آدم ‌بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم اند. وقتي با اونا از يک دوست تازه حرف بزني، هيچ وقت ازتون در مورد چيزهاي اساسي سوال نمي‌کنن، هيچ وقت نمي‌پرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازي‌هايي رو دوست داره؟ پروانه جمع مي‌کنه يا نه؟ مي‌پرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق مي‌گيره؟ و تازه بعد از اين سوالاس که خيال مي‌کنن طرف رو شناختن! اگه به آدم بزرگا بگي که يک خونه قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلوي پنجره‌هاش غرق گل شمعدوني و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن. بايد حتما بهشون گفت يک خونه چندميليون‌تومني ديدم تا صداشون بلند بشه که واي چه قشنگ! نبايد ازشون دلخور شد. بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.
شازده کوچولو آنتوان دوسنت اگزوپري

سلام بر آناى عزيز

منتظر ادامش هستم , مثل هميشه خوب و عالى درود بر شما .


@زهرا بانو توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 12:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم زهراي نازنين
از حضورتان ممنونم عزيزم
كودكان آدم بزرگا را مي بخشند آن هم نه يكي دوبار بلكه تا وقتي كه خودشان بزرگ شدند و به جمع آدم بزرگا پيوستن .
آنوقت به بزرگ بودن عادت مي كنن و زود فراموش مي كنن كودكانه زيستن را .
بزرگ كه شدند فرسنگ ها به دنبال شادي مي دوند شادي كه در زير پاي آنان قرار دارد كافي ست فقط اندكي خم شوند و آن را بردارند .
" في البداهه تقديم به دختر عزيزم "
البته در مقابل جملات ادبي بزرگان كاهي در برابر كوه است به بزرگواري خودتان ببخشيد .
از نگاه سودمندتان ممنونم
برايتان سعادت و شادكامي آرزومندم عزيزدل @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 12:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خواهر نازنینم
جدا عالی بود
خیییییلی خوشم اومد
اینجور داستانها را خیلی دوست دارم
خیلی آمونده بود
ممنونم از داستان بسیار خوبتون
شاد و موفق باشید مهربان خواهرم

@};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x
:* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 17:06

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خواهر عزيزو نازنينم
از حضورتان ممنونم و از زحمتي كه براي خوانش داستان كشيديد متشكرم
باز هم لطف شما شامل حالم گرديد والا در مقابل قلم شما اندكي بيش نيست
راستي بي صبرانه منتظر داستان شما هستيم اينقدر مارا منتظر نگذاريد لطفا :)
براي وجود نازنين و خانواده محترم آرزوي بهترين ها را دارم @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};-


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 13:11

نمایش مشخصات حامد نوذری درود بر شما بانو@};- @};- @};-


@حامد نوذری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 17:08

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود بر شما آقاي نوذري عزيز
از حضورتان ممنونم و از وقتي كه در اختيارم گذاشتيد متشكرم
برايتان اوقاتي سرشار از زيبايي ها آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 17:15

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو جان :)
داستان خوبی بود ، خسته نباشید عرض می کنم ،خوب جای ما را به انتظار نشاندید ;)
موفق و پیروز باشید@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 17:59

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي شريفي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و نگاهي زيبا كه بر داستان افكنديد متشكرم
خواهش مي كنم داستان طولاني بود و من نخواستم وقت شما عزيزان را بيشتر بگيرم به همين خاطر دو قسمتش كردم فردا قسمت بعدي را ارسال مي كنم .
همچنين شما هم در كمال آرامش و سعادت باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 06:05

نمایش مشخصات میثم فکوری مثل همیشه هنرمندانه،عااالی بود


@میثم فکوری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 09:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي فكوري عزيز
از حضورتان ممنونم
و از اينكه وقت خود در اختيار من گذاشتيد
و همچنين نگاه زيبايي كه داشتيد متشكرم
برايتان لحظات خوش و سعادتمندانه آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 11:29

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود.

میدونم دیر اومدم. دمتون گرم. منتظر باقی داستان می مونم بعد نمره میدم.

نظر شخصیم اینه که یه شش ساله اونجور راست و درست نمیتونه حرف بزنه. پس یه دیکلمه فرد بالغ اونم ده دوازده سال به بالا بود در همون ابتدای داستان.

داستانی تلخ از موضوعی که کم و بیش در جامعه بر اثر سهل انگاری پدر و مادر پیش میاد...
باقی رو بذارم واسه قسمت دوم ...

جالب و خوب بود ولی. بازم دمتون گرم


@سبحان بامداد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 12:12

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي بامداد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين از همراهي كه با داستان هايم داريد متشكرم
در مورد نظري كه ارائه فرموديد بر عكس به نظر من از پسري كه دوازده ساله است و تا حدودي خوب را از بد تشخيص مي دهد نمي تواند اين ديالوگ صورت واقعي داشته باشد .
اين ديالوگ مخصوص كودكي شش ساله است كه قدرت تشخيص خيلي چيزها را ندارد و احساسات كودكانه در حرف هايش دخيل است
البته درست يا غلطش را اصرار نمي كنم و در ويرايش آن با يكي از دوستانم كه روانشناس است صحبت كرده و بعد در داستان اعمال مي كنم .
ممنونم از نظرات قابل تامل شما :)
منتظر نگاهتان در ادامه هستم كه امشب ارسال مي كنم
برايتان موفقيت و لحظاتي آكنده از خوشي آرزومي كنم
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: کبرا قامتی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 15:27

نمایش مشخصات کبرا قامتی سلامی به بلندای عشق برشما مهربانوی ایرانی
بازهم عالی@};- @};- @};- @};-


@کبرا قامتی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 16:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم كبراي نازنين
هيچ چيز مانند ديدن صورت و رخ مهربان دوستان برايم مجذوب كننده نيست ، بي تعارف عزيزم صورت روشن و نوراني شما مرا ياد خانم معصومه (س) انداخت در جوار بانوي عشق زيستن يعني همين ، التماس دعا نازنين :* :x
از حضورتان ممنونم و از نگاهي به غايت نيكو كه بر داستان انداختيد متشكرم
برايتان لحظاتي سرشار از عشق و سعادت آرزو مي كنم
@};- @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی   ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 00:05

سلاااام مهربانو عزیز
عرض ادب و احترام
بی صبراته منتظر ادامه داستانتان هستم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 7 اسفند 1394 - 09:11

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر جناب آقاي حاجي آقا جاني عزيز
شاعر گرانقدر
از حضورتان ممنونم
خوشحالم كه بعد از مدت ها ميزبان نگاه مهرانه تان شدم
اميدوارم هميشه باشيد و ما هم از خواندن داستان هاي شما لذت ببريم
چشم داستان فردا روي سايت نمايش داده خواهد شد .
با آرزوي توفيقات روزافزون و تندرستي شما @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حدیث کوهی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 فروردين 1395 - 19:53

نمایش مشخصات حدیث کوهی سلام خدمت شما
کنارم نشسته ای و از این طرف و آن طرف حرف می زنی .

حواست نیست ، اما این چندمین بار است که دل کوچکم را می شکنی .

حرفهایت مثل خنجر برنده شده است .

آری ! من نمی توانم مثل تو باشم .نه مثل تو و نه مثل هیچ کس !

تو خود باش ! بگذار من به راه خود بروم ....

فراموش نکن خدایی همین نزدیکی هاست .
داستان فوق العاده عالی بود.
من را سرگرم کرد.

باتشکراز زحماتتان


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 فروردين 1395 - 11:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر حديث عزيز و نازنين
از حضورتان ممنونم و همچنين از نگاه دل انگيزي كه مبذول داشتيد متشكرم من نيز براي شما آرزوي موفقيت دارم
شاد باشيد و سعادتمند @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.