الفباي عشق

نسخه را تحويل بيمار مي دهم و دستم را روي زنگ فشار مي دهم تا بيمار بعدي وارد شود.
در اين فاصله كوتاه فرصت را مغتنم شمرده ، صندلي گردان خود را چرخانده و از پشت شيشه پنجره اتاقم به خيابان نگاه مي كنم . خيابان شلوغ بسان رود خانه اي پرآب در خروش است و اتومبيل ها مانند ماهيان در جريان رودخانه شنا مي كنند .
از تشبيهي كه مي كنم خنده اي روي لبانم نشانده به صداي لولاي در به سمت ديگراتاق
مي چرخم .
زني دست كودكي را محكم در دستانش فشرده وارد اتاق مي شود . سلام مي دهد و كنار ميز مي ايستد . گره روسري خود را زير گلويم محكم مي كنم و جواب سلام را مي دهم .
با اشاره به صندلي كنار ميزم او را دعوت به نشستن كرده مي پرسم : بچه تون چه مشكلي داره ؟
قبل از اينكه مادر جوابي دهد .كودك با چشماني ملتمس و خجالت زده او را نگاه مي كند.
شرم در تمام صورت او دويده او را قرمز رنگ مي كند .
مادر بدون آنكه توجهي كند با عتاب و سرزنش شروع به سخن مي كند : خانم دكتر از دست اين دختر به ذله اومدم تو را خدا كمكم كنين ، از دستش نه مي تونم مهموني برم و نه مهموني به خونه بيارم. بين تمام فاميل برامون آبرو نذاشته ....
مادر مسلسل وار حرف مي زند. دختر بچه سرش را پايين انداخته احساس مي كنم مي خواهد داخل زمين فرو برود .
نگاه سرزنش آلود خود را به مادر انداخته و با دستم او را دعوت به سكوت مي كنم .
كودك گويي متوجه حركت من شده باشد واكنش نشان داده شروع به گريه مي كند .
حالت خفقان به من دست مي دهد. بلند شده پنجره را باز مي كنم ، هواي سرد و آلوده به سرعت وارد اطاق مي شود . چاره اي نمي بينم جزاينكه كمي در آن هوا تنفس كنم .
نگاهم به دختر بچه مي افتد كه هنوز مي گريد. گاهي از پشت پرده اشك به من نگاه مي كند.
آب دماغ و قطره هاي اشك رنگ صورتش را مايل به خاكستري كرده است .
جعبه دستمال كاغذي را به طرفش گرفته تبسم مي كنم . زير چشمي نگاه كرده با اطمينان رضايت بخشي يك عدد بيرون كشيده و صورت خود را پاك مي كند .
به صورت و اندامش نگاه كرده و بلافاصله تخمين مي زنم .سنش هفت ،هشت ساله مي شود .
از مادر مي خواهم مرا با كودك تنها بگذارد. مادر سرخود را تكان داده و با سرعت از اتاق خارج مي شود .
صندلي خود را جلو كشيده كاملا در كنار كودك قرار مي گيرم .اين اولين بار نيست چنين بيماري دارم . بارها با چنين مواردي برخورد داشتم . بعد از روانكاوي اين كودكان به واقعيت هاي وحشتناك و تاسف باري پي برده ام .
پرونده غزاله را جلوي چشمانم گرفته و سريعا گزارش منشي را مي خوانم ، چيز بخصوصي پيدا نمي كنم . واژه شب ادراري با ماژيك قرمز در بالاي برگه خودنمايي مي كند .
دست خود را لاي موهاي غزال فرو برده و نوازش مي كنم . با نگاهي سرگردان دستم را برانداز مي كند و مي گويد : خانم دكتر ، شما دعوام نمي كنين .
با اطمينان مي گويم : نه عزيزم ، جايي براي دعوا وجود نداره همه جيش مي كنن .
فقط تو كم لطفي كرده و داخل رختخوابت اين كارو انجام مي دهي ...
به حرف من مي خندد. من هم مي خندم . اينبار دوستانه با همديگر صحبت مي كنيم . ازش
مي خواهم از شب هايي صحبت بكند كه داخل رختخواب جيش مي كند .
شروع به صحبت مي كند. لحن حرفهايش خيلي بچگانه است به طوريكه اگر كسي او را با چشمهايش نبيند. فكر مي كند با يك بچه چهارساله طرف صحبت است.
تا حدودي به مشكلي كه دارد پي مي برم. ولي دوست دارم از زبان خودش بشنوم تا آگاهي لازم را براي مداواي بيماري اش داشته باشد .
_ خانم دكتر يه چيزي بگم باور مي كني ؟
_ بگو عزيزم ، هرجور كه راحتي حرفاتو بزن ، اصلا فكر كن من آبجي بزرگه تو هستم .
_ خانم دكتر، مامان و بابا ، داداشم رو بيشتر از من دوست دارن.
_ نه عزيزم امكان نداره اونا هردوتاي شما رو به يك اندازه دوست دارن !
_ پس چرا وقتي اون جاشو خيس مي كنه هيچي نمي گن خيلي هم مي بوسنش ، ولي وقتي من جيش مي كنم مامانم با من دعوا مي كنه، تازه شم پيش همه به من مي گه شاشو!!
او را در سينه ام فشرده تشويق مي كنم، بيشتر حرف بزند.
_ مامانم سرم داد مي كشه ، بهم مي گه شاشو!! داداشي برام مي خنده ، وقتي داداشي مي خنده ، من لجم مي گيره ، منم مي خوام مامانم رو اذيت بكنم !!
حتي بعضي وقتا كه جيش ندارم ، واسه اينكه حرص مامانمو در بيارم، ليوان آبو ، رو تشكم مي ريزم !!
خوشحال مي شوم كه اين بارهم به خير گذشت ، كمي ديگر با غزاله صحبت مي كنم و بعد مادرش را به داخل اتاق دعوت كرده و غزاله را بيرون مي فرستم .
كمي بعد مادربا رضايت كامل از اطاق خارج مي شود . بلند شده نگاهي به پرونده هايي
مي اندازم كه كودكان به خاطر تعرض جنسي يا عدم اعتماد به نفس و كمبود محبت به اين بيماري دچار شده اند ومداواي آنها سخت طاقت فرسا و وقت گير است.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آزاده اسلامی ,ح شریفی ,فاطمه زاهدی تجریشی ,مهدی چالی ها ,مریم مقدسی ,کبرا قامتی ,حسین روحانی ,شيدا سهرابى ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,آرمیتا مولوی ,حمیدرضا محدثی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,زهرا بانو ,الف.اندیشه ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,حمید جعفری (مسافر شب) ,بهروزعامری , ک جعفری ,محمد باقر نقی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (27/11/1394),زهرابادره (آنا) (27/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (27/11/1394),الف.اندیشه (27/11/1394),الف.اندیشه (27/11/1394),سحر ذاکری (27/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (27/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (28/11/1394),آزاده اسلامی (28/11/1394),سبحان بامداد (28/11/1394), ناصرباران دوست (28/11/1394),زهرابادره (آنا) (28/11/1394),شهره کبودوندپور (28/11/1394),حسین روحانی (28/11/1394),بهروزعامری (28/11/1394),همایون به آیین (28/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (28/11/1394),زهرا بانو (28/11/1394),آرمیتا مولوی (28/11/1394),امیر محمد رنجبر (28/11/1394),فاطمه رنجبر (28/11/1394),محمد باقر نقی زاده (28/11/1394),امین کریمی (28/11/1394),همایون طراح (28/11/1394),رضا فرازمند (28/11/1394),شيدا سهرابى (29/11/1394),میثم فکوری (29/11/1394),حسین روحانی (29/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (29/11/1394),مهدی چالی ها (29/11/1394),حمیدرضا محدثی (30/11/1394),زهرا بانو (30/11/1394),زهرا بانو (30/11/1394),آزاده اسلامی (30/11/1394),وحید عامری (30/11/1394), زینب ارونی (2/12/1394),جواد سهم الدین (3/12/1394),زهرا محمدی (4/12/1394), ک جعفری (6/12/1394),زهرابادره (آنا) (21/1/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/2/1395),محسن نيرومند (2/2/1395),ح شریفی (27/4/1395), ツفریماه آرام فر ツ (20/8/1395),زهرابادره (آنا) (3/7/1396),کوثر علیزاده (8/9/1396),حدیث کوهی (10/8/1397),کبرا قامتی (24/8/1397),محدثه رضایی زاده (4/1/1399),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 19:58

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن شاشو=))
سلاممممممممم:*
خوبین مامان گلم؟
خیلی عالی بود...اولاشو خندیدم ولی تارسیدم به بحث تعرض جنسی حالم گرفته شد:( :(
می دونین مامان کلا تجاوز نگفته پیداست که چقدر منزجر کنندس اما تجاوز به کودکان که دیگه واقعا شرم آوره
بدترین حالتی که ممکنه برام پیش بیاد فهمیدن و دیدن اینجور وقایع هستش و واقعا شرمم میاد از انسان بودن خودم...دوست دارم محو و نابود شم اما نشنوم و نبینم این چیزارو...
یه نظریم داشتم مامانی..البته ببخشیداااااااا;) مسائلی مثل شب ادراری بیشتر با مراجعه به یه روانشناس حل میشن و مشکلات عمیق و ریشه ای رو مشاور ارجاع میده به روانکاو البته اگه حاد باشن(خصوصا که در داستان قید فرمودید که علت شب ادراری اون بچه فقط یه جور انتقام و جلب توجه بوده )...البته این نظر بنده هستش مامانی چون فکر کردم طرف روانکاو بوده اگه اینجوری نبوده که ببخشید:D
ممنونم مامان بابت داستان های خوبی که می نویسید:x
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 13:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دختر گلم عاطفه نازنين
از حضور شادي آفرينت ممنونم عزيزم
مگر مي شود دخترم حالم بپرسد خوب نباشم صد در صد خوب و سرحالم شكر خدا .
خوشحالم كه داستان مورد توجه تان قرار گرفت ، البته لازم به ذكر است كه نظر منم در داستان روانشناس كودكان است و تا آنجايي كه اطلاع دارم روانشناس ها هم روانكاوي
مي كنند واگر مشكل بيمار حل نشود به روانكاو ارجاع مي دهند.
خوشبختانه در روانشناسي كودكان به خاطر اينكه صادق هستند و سعي در پنهان كردن بيماري ندارند. توسط روانشناس ها اكثرا درمان مي شوند و نياز به روانكاوي پيدا نمي كنند .
البته اعتراف مي كنم كه در اين مورد اطلاعات من كم است و تا حدودي كه قلم ناقص من مي توانست اين مشكل را عنوان نمودم ، و اين شما بوديدكه با نگاه تان ارزشمند نموديد متشكرم
"برايتان لحظات بسيار مفرح و سعادتمندي
آرزومندم عزيز مادر"
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 22:09

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دوباره سلام:* :* :* :*
نه مامانی نظرتون کاملا درسته...
من فکر کردم منظورتون روانکاو بوده که متوجه اشتباهم شدم:x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 08:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) خواهش مي كنم عزيزم
@};- :* :x @};- :* :x @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 21:41

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم:x :*

یه بار تایپ کردم کلن کامنتم پرید=(( دوباره می نویسم :-s خوشحالم که داستان زیبای دیگری از شما می خوانم .

داستانی قابل تامل و آموزنده ... که نگاهمان را به کودکان تغییر دهیم و دنیای زیبا و پاک کودکان را همان گونه که هست ببینیم ... بچه ها واقعن با کوچکترین توجهی از جانب ما تغییر می کنند و دلنشین تر می شوند ولی امان از روزی که بی توجهی ببینند که روزگار برای ما نمی گذارند .
نکته ی آموزنده ی دیگر داستان شما که بسیار حایز اهمیت است ، تفاوت قایل نشدن بین فرزندان و توجه بیشتر به فرزندان اول بعد از تولد فرزند دیگر خانواده ... وچیزی که باعث شد نفس راحتی در انتهای داستان بکشم این بود که موضوع تجاوز و ... نبود که خیلی دردآوره.

آنا جانم داستان بسیار خوبی بود . دست مریزاذ .

شاد و پیروز باشید.

:x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 13:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم انديشه نازنينم
از حضور شادي آفرنت ممنونم عزيزم
بله كاملا دقيق نگاه كردين داستان رو
بيشتر شب ادراري هاي كودكان ناشي از بي توجهي اوليا به كودكانشان است ، و متاسفانه اين موضوع در كودكاني كه پدر بي توجه و مادر بي توجه دارند بيشتر است در كلينيك ارولوژي مدتي كار كردم و اين موضوع را به عينه ديده بودم
و خوشبختانه اين مورد بيماري سريع تر خوب مي شود همانطور كه در داستان هم ذكر كردم .
بابت حضورتان بسيار خوشحالم
شاد و سعادتمند باشيد عزيزم
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 23:13

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب به آنای مهربون داستانک :)
آنا جون گفته بودم همه داستان هاتون مهربونن ..بوی محبت میدن؟ ..جدی؟ گفته بودم؟ ای بابا ..منم حواس پرتی گرفتم .. خب بوی خوب میده دیگه ..چه کنم
منم بچه بودم ..اسمم کوروکودیل بود :D ولی خودم به اوانگوتان بیشتر علاقه داشتم :D ..یه روان شناس خوب سراغ ندارید ؟:D :D :D
این قسمت داستان ک میگه آب میریخته توی تشکش ..خیلی باحال بود ..یعنی یاد نقشه های پلید کودکیم افتادم ...
قبلنا مامان ها حوصله داشتن ..وقت و بی وقت بچه هارو از خواب ناز بیدار میکردن میگفتن بلند شو برو دستشویی ... اگه ببینم فردا صبح دریاچه درست کردی خودت میدونی ... با این وجود بازم ..صبح دریاچه درست میکردن و عصری ک خشک میشد ..شکل نقشه جغرافیای ترسیم شده بود ..فقط باید کارشناس می اومد ..تحقیق میکرد نقشه کدوم کشوره :D :D :D
دختر همسایه ما ..هر روز شکل قاره هارو طراحی میکرد ..صداش نمی زدیم شاشو ..ولی همین ک مامانش تشکش رو می انداخت توی حیاط تا خشک بشه ..کافی بود برا سرخوردگیش ... ناراحتی کلیوی داشت بیچاره
داستان خیلی خوبی بود ... به نظر من آموزشی بود ..هم برای مادرها ..هم برای اونهایی ک روانشناسن ...هم برای اونهایی ک با این جور آدم ها طرفن ..طرز برخورد ها و رفتار ها .. و تضاد بین شخصیت ها رو توی داستانتون خیلی خوب نشون دادید :) ... اون پاراگراف آخریه رو سکوت میکنم ..چون به اندازه یه دنیا حرف داشت ... واقعیت دار بودنش ..ادم رو داغون میکنه
عالی بود ..خدا حفظتون کنه ...ک برامون مینویسید تا یادبگیرم ..و یاد مون بمونه :)
دم قلمتون همیشه خدا گرمِ گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:01

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم نرجس نازنيم
از حضور شادي آفرنتون ممنونم عزيزم
بله بسيار نكته خوبي عنوان كرديد وقتي مادري با بچه اش شوخي مي كنه و از درياچه صحبت مي كنه خود بخود با بچه همذات پنداري مي كند ولي متاسفانه مادر امروزي كم حوصله است و نمي تواند زياد با فرزندش ارتباط برقرار كند (البته بعضي ها) همين صحبت كردن با كودك نصف قضيه را حل مي كند .
ممنونم كه طبق معمول همراهي و خوشحالم كزديد .
برايتان سعادت روزافزون و شادابي آرزومندم
@};- @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 17:43

نمایش مشخصات زهرا بانو
وای نرجس مردم از خنده قاره رو از کجا آوردی ؟؟؟؟؟


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرا بانو Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 17:46

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر آنای عزیز



داستان عجیبی بود هم ساده بود هم عمیق
هم خنده داشت هم گریه . هم لذت هم غصه
دم شما گرم و قلمتون سبز .درود بر شما عزیزجان.




@زهرا بانو توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 19:48

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم زهرا بانوي نازنين
از حضورتان ممنونم و همچنين نگاه زيبايي كه بر داستان انداختيد و خوشحالم كه داستان مورد توجه واقع شد
با آرزوي بهترين اوقات و سعادت براي شما نازنين @};- @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 23:29

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو
داستان گیرایی بود و پر تأمل ، تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم ، فکر می کردم یک نوع بیماری ست یا شاید هم بچه آخر شب یه چیز آبداری می خورد . ممنون که چشم و گوشه بنده را باز کردید .
اما داستان ، نقل با دیالوگ فرق می کند ، در دیالوگ می توان گفت " جیش " ولی در نقل بهتر است بگویم " ادرار " . نمی دانم شاید من اشتباه می کنم . :)
موفق و پیروز باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:09

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي شريفي عزيز و گرامي
لازم نيست بگويم كه چقدر از حضورتان خوشحالم چونكه خودتان مي دانيد همراهي شما براي همگان انرژي لازم را ارسال مي كند .
در باب موضوعي كه فرموديد خواستم لحن دكتر را با كودك يكي كنم لاجرم به واژه "جيش "روي آوردم باز هم اگر از نظر شما " ادرار" مي تواند مفهوم كار را معمولي برساند در ويرايش منظور بكنم .
بله شما لطف داريد و نگاه تان زيباست
متشكرم از حضور صميمانه تان
شاد باشيد و سعادتمند @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 00:29

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام@};-
گاهی از پشت پرده اشک به من نگاه می کند.>>تشبیه جدید و زیبایی بود.
مضمون داستان ناراحتم کرد...دلم برای این قشر از بچه ها سوخت....امیدوارم با افزایش آگاهی والدین از تربیت فرزندان این معضل حل شود. هر چند اغلب والدین دلسوز فرزندان هستند.
گزینش و انتخاب این سوژه مهم و مبتلا به تحسین و تقدیر داشت.@};-
شاد باشید و امیدوار@};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مسافر شب آقاي جعفري عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
خواهش مي كنم واژگان قلم من مديون همه ياران و دوستانم است متشكرم .
بله كاملا صحيح مي فرمائيد فقط ايكاش چطور براي مديريت كارهاي بيرون تلاش مي كنيم تا بهترين كار را تحويل دهيم براي تربيت فرزند هم همان تلاش را انجام دهيم چرا كه در دامن همان مادران ، مردان و زنان بزرگ تربيت مي شوند .
حضورتان مثل هميشه سازنده بود و دلنشين
اوقاتتان خوش و خرم و سعادت آفرين @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 08:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر عزیز و هنرمندم
سرکار خانم بادره ی گرامی! سلامعرض ادب واحترام
داستان زیبای "الفبای عشق" تصاویر آموزنده ای از الفبای زندگی را به نمایش می گذاشت . الفبایی که متاسفانه در هیچ کجای سیستم آموز رسمی ویاغیر رسمی در کشور ما به دختران وپسران امروز و پدران ومادران آینده آموزش داده نمی شود . و نتیجه اش همان می شود که اغلب به دست خودمان فرزندان معصوم خودمان را دچار صدمه ها و ضربه های روحی و روانی می کنیم و کم کم از آنها بیماران روانی و آسیب پذیر می سازیم.

ممنون ومتشکر بابت این داستان زیبا

پاینده وسرزنده باشید
پیشکش باحترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:24

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر برادر عزيز و استاد ارجمندم
از حضورتان با صفايتان ممنونم
بله تربيت كودكان خودش تنهايي نياز به آگاهي دارد و چقدر عالي خواهد شد كه در سيستم آموزشي كشور دروسي در اين مورد گذاشته شود و حتي من پا پيش گذاشته مي گويم كاش براي فرزندانمان درس همسرداري هم در مقطعي از دروس مي گذاشتند ، و تعليم و تربيت در دوران نوجواني جلوي طلاق و نارسايي هاي اين چنيني را مي گيرد .
بابت حضور پرثمرتان تشكرات مرا بپذيريد
تندرست و شاداب و سايه تان مستدام ان شاالله
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 08:37

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر بانوی بزرگوار

زمان ما ازین سوسول بازیا و دکتر و اینا که نبود. شب کل تشک رو با پدافند غیر عامل میزدیم عاملش میکردیم ، بعد تشکو هم که بزرگ بود و سه چهار نفری در کنار هم خوابیده بودیم.صبح که از خواب بیدار میشدیم کلا تنها رفیقمون آسمون بود... همه سعی میکردن بندازن گردن اون یکی ...خخخ
ها ببخشید تنها رفیقمون آفتاب بود که تشکه رو مخفی مینداختیم تو آفتاب ولی همسایه های فضول میومدن خونه میدیدن و یه تیکه ای مینداختن ...خخخخ

»خاطرات طنز 2 « که نوشته بودم یه مقداری بیشتر بسطش داده بودم این موضوعو. ولی در ادامه اگه عمری بود باز ...

خب طبیعتا داستانتون آموزنده بود و اختلاف جنسیتی رو نهی کرده و... ساده و روون نوشته بودین. دمتون گرم

شاد و سلامت و موفق باشید

امروز بیشتر از هجده به کسی نمره نمیدم. هفده و هفتاد و پنج صدم شد نمره شما


@سبحان بامداد توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:33

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي بامداد عزيز و گرامي
از حضورتون به وجد اومدم ممنونم
بذار جواب شما رو از پايين شروع كنيم
نمره شما هرچند كه باشد برايم عزيز است با نگاه شما بيست شد متشكرم :)
داستان شما را مي خوانيم اينطوري نفرمائيد ان شالله شما جوان مهربان صدسال عمر كنيد همراه با سعادتي كه خداوند نصيبتان خواهد كرد
بله واقعا نكات خوبي ايراد فرموديد ، خيلي جالب بود صد در صد اون بچه ها خودشون هم نمي دانستند كار كدوم يكي بوده چون لباس همگي خيس مي شده =))
ممنونم كه همراه داستان هاي من هستيد .
برايتان اوقات مفرح و خوش و خرمي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 22:11

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن =))


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 09:33

سلام بر نویسنده ی عشق و مهربانی
می گن توی خانواده های ایرانی محبت و عشق بازی پدر و مادر جلوی چشم فرزندان امری ناپسند است ولی در میان همین خانواده ها دعوا و نثار رکیک ترین ناسزاها به یکدیگر آنقدرها هم بد نیست گویا!
کاش مسوولان! هر سال از دوره ی دبیرستان تا پایان دوره ی کارشناسی در کنار درس عربی و معارف و معاد و امامت !!! درس زندگی کردن را به مردان و زنان آینده یاد می دادند
مردان و زنانی در کنار هم زندگی می کنند و صاحب فرزند می شوند بدون در نظر گرفتن نیاز عاطفی کودکان یا رفتار درست، فقط به فکر خور و خواب و پوشاک فرزندانشان هستند و هنوز نمی دانند که شخصیت و اعتمادبه نفس یک انسان تا 4 سالگیِ او، شکل می گیرد و بعد از آن بسیار باید تلاش کرد تا خمیره ی شکل گرفته را تغییر داد و یا درمان کرد.
حال بماند از تبعیضهای جنسیتی که هنوز یقه ی جامعه ی جو زده ی ما را گرفته است !
همه می خواهند نام خانوادگی شان را با فرزند ذکور حفظ کنند :(
ملت ما نمی دانند و واقعا از الفبای عشق چیزی نمی دانند

یه کم خونم جوش اومده ! بعضی وقتها فکر می کنم من باید نماینده ی حقوق کودکان در ایران می شدم !!x-( x-(
نویسا باشید خواهر خوبم @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:40

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر ماه بانوي عزيزم
از حضورتان ممنونم نازنين
نگو كه دست روي دلم گذاشتي عزيزم .
چند وقت پيش من با يه خانم آشنا شدم كه صاحب دو فرزند بود او هنوز نمي دانست چگونه به كودكش اعتماد به نفس را ياد دهد ، حرف هاي او را باور نمي كرد كودك با اينكه قسم مي خورد او تحكيم مي كرد : دروغ نگو !!!
بگذريم كه من چقدر زحمت كشيدم تا او را متوجه كنم كه با عملش موجب تخريب اعتماد به نفس كودك مي شود و هزار كار ديگر ....
و همچنين دعواهايي كه پيش كودك مي كنند بدون آنكه عواقب آن را در نظر بگيرند
كاش سيستم آموزشي دست ما بود =))
حضورتان حاوي نكات مهمي بود كه ياد گرفتم متشكرم عزيزدل
برايتان اوقات بسيار خوش و زيبايي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 10:13

سلام آنای عزیز
برخلاف روانشناس داستان من روانپزشک داستان شما زیاد حرف نزد و با جلب اعتماد همچنین شیرین از دهن دخترک حرف کشیدا نگو ندیدی که دیدم :D
بله خدا این روانپزشک ها و روانشناسها رو از ما نگیره :D
داستان خیلی خوب نگارش شده بود. یکدست و منسجم بود ( بانو آفرین این یکدستی همینجوری تو داستانهات حفظ کن که عالیه) و نکات خوب و ارزشمندی داستان داشت.
خوشم اومد و موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:51

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم متين نازنين
از حضورتان صميمانه تان ممنونم
بله عزيزم استادي به سن و سال نيست من خودم از شما خيلي چيزها رو ياد گرفتم زماني تمام تلاش و همت اين بود كه من اينا را درست كنم و اكنون به همون خاطر خوشحالي
هميشه همراهي ام كردي ، همراهي پرثمر متشكرم :* :*
بله داستان من و شما وجه تمايزش روانشناس بود اما يه اختلاف هم داشت روانشناس شما آدم مادي بود و روانشناس من آدم متعهد و مسئول ،
و در ميان انسان ها همه گونه افرادي ديده مي شود ، ديدگاه شما جالب بود چنانكه اين روزها زياد ديده مي شود و ديدگاه من خيلي كم ديده مي شود.
براي حضورتان خيلي خوشحالم و ازتون تشكر مي كنم
شاد باشيد و سعادتمند @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 13:10

نمایش مشخصات حسین روحانی درود
داستان جالبی بود.
نمیدونم چی بگم. اولا اینکه ادبیات و تعلیق و همه چیزش خوب بود. ولی موضوعش هم خیلی جالب بود. دختر بچه ای به خاطر اینکه مادر و پدرش به برادرش علاقه بیشتری نشان می دهند و به دختر بچه به خاطر ادرار شبانه در جایش به او لقب داده اند و در جمع او را به این اسم صدا می زنند و دختر هم به خاطر تلافی حتا گاهی اب می ریزد در تشکش تا حرص مادرش را دربیاورد.

والا موضوع خیلی جالبیه. یک مقدار با اون چیزایی که من شناخت داشتم مغایرت داره. ولی فکر م رو حسابی مشغول کرد. ممنونم از داستان زیبایتان
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 15:51

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي روحاني عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه مهرانه اي كه بر داستان انداختيد متشكرم
بايد عرض كنم كه معادلات پزشكي و روانشناسي مثل رياضيات صد در صد نيست و بستگي به روحيه طرف مقابل و انرژي ها و باور هايي كه دارد در تغير است
به همين خاطر طرز فكر شما هم ممكن است درست باشد البته با سنجش كامل وضعيت روحي رواني خانواده و ساير موارد .
ممنونم كه همراه من شديد
برايتان اوقات بسيار مفرحي آرزومندم
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:25

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

وارد سرزمین بکر بچه ها شدی

دیروز تلوزیونهای خارجی گفتن یک نو واکسن برای سرطان کشف شده من امیدوار شدم اگر با سرطان نمیرم داستان کودکان و نوجوونارو شروع کنم سرزمین بکریه

موفق باشید

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 15:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
خدا نكنه استاد
شما ان شاالله صدسال عمر كنيد و ما ناظر چاپ كتاب هاي مفيد و اجتماعي شما بشويم .
البته منم فوبياي سرطان دارم ولي سعي مي كنم با مصرف ميوه جات و سبزيجات ترسم را از بين ببرم و در ثاني داروهاي ضد انواع سرطان كشف شده و خوشبختانه براي اكثريت شان جواب مثبت مي ده ان شالله
خدا براي همه بيماران شفاي عاجل بده ان شالله .
بله بي صبرانه منتظر داستان هاي كودكان و نوجوانان شما خواهم بود وادي عميقي است و شما با تجربه اي كه داريد موفق خواهيد شد ان شاالله
برايتان تندرستي و شادابي جسم و روح آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 14:48

درود بر بانو بادره عزیز
عجب داستانی! و عجب روانکاوی!آدرسش را داری ، بانو! البته سوءتفاهم نشود....
داستانی شیک،مرتب ، جمع و جور شده و پندآموز
پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 16:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
خواهش مي كنم نظر لطف شماست كه داستان را بدون ايراد ديديد
مطمئنا سوتفاهمي به وجود نخواهد آمد ، در آينده نزديكي مي خواهم محفلي از دوستان ادبي را در منزل درويشي تشكيل داده با همديگر از نزديك آشنا شويم البته اگر لايق دانسته و قدم رنجه فرمايند.
بابت حضورتان تشكرات مرا پذيرا باشيد
شاد و مفرح باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 15:50

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی آنای عزیزم سلام
من این اتفاق رو به عینه دیدم
چقدر دنیای بچه ها پیچیده هست..
از وقتی بچه دار شم فهمیدم بزرگ ترین دروغ جمله "بزرگ می شی یادت میره" هست..هیچ چیز از یاد نمیره.همه چیز ثبت شده.همه چیز.
پاینده باشین@};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 16:11

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم بانو تجريشي عزيزم
از حضورتان ممنونم نازنين
بله اشتباهي فاحش كه مادرانمان مرتكب مي شدند و همان ها سوهان روح و اعصاب بچه هامون مي شد خوشبختانه مادران امروزي آگاه هستند و كساني نيز مي دانند كه آگاه نيستند و اين موضوع را راحت تر كرده است و براي برطرف شدنش تلاش مي كنند مثل مادر داستان من =))
خوشحالم كه حضور پيدا كرديد با وجود بچه داري و مشغله مي دانم برايتان سخت است باز هم متشكرم
شاد و سعادتمند باشيد عزيزدل @};- @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 16:49

سلام بر بانو بادره عزیز
داستان بسیار جالبی بود بانو.
پایان‌بندی خوبی هم داشت...
علاوه بر صحبتهای دوستان به نکته خوبی اشاره کردین، کاش پدر و مادرها بدونن با تفاوت گذاشتن بین بچه‌هاشون، چقدر رابطه‌ بچه‌ها رو با هم سرد می‌کنند.
موفق باشین@};- @};- @};-


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 17:34

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم ني ريزي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
از نگاه دقيق و موشكافانه شما متشكرم
بله فرق قائل شدن بين بچه ها مخربه و تاثير بسيار بدي روي بچه ها مي ذاره اين امر به قدري تاثير گذار است كه حتي در بين بچه بزرگتر هم عامل حسادت و بروز ناراحتي بين بچه ها مي شود ، دختر داستان ما هم به آن نحو اعتراض كرد .
ممنونم از همراهي كه با من داريد
برايتان بهترين اوقات و سعادت آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};-


نام: امیر محمد رنجبر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 17:57

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر خوب سلام من اومدم دوباره سلام سلام دوباره به به شادی میاره داستان عالی حرف نداش چی از این بهتر . دوباره خوش اومدم به سایت با داستان خانوم بادره شارژ شدیم با تشکر قلمتان مانا یا علی


@امیر محمد رنجبر توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 19:42

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي رنجبر عزيز و گرامي
و دوباره سلام بر شما كه شادي را بر جمع داستانكي ها آوردي :)
ارزو دارم اين روحيه شاد و پرانرژي را هميشه با خودتان داشته باشيد و هرجاكه وارد شويد خوشي ها را هديه كنيد ان شاالله
ممنونم كه داستان را با نگاه خوبتان خوانديد و همچنين مايه سرور من شديد .
برايتان اوقاتي مفرح و لحظاتي شيرين آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 18:39

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام دوست گرامی داستان قشنگی بود
در ضمن شما را به خواندن داستان جدیدم دعوت میکنم
موفق باشید


@فاطمه رنجبر توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 19:44

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم رنجبر عزيزم
ممنونم كه قدم رنجه فرموديد و داستان مرا خوانديد
و همچنين متشكرم از دعوتي كه فرموديد :)
من صبح داستان را خوانده بودم و به خاطر كمبود وقت نظر ننوشته بودم الان سعادت شد كه نظرم را بنويسم متشكرم
برايتان شبي خوش و آرام بخش آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 20:09

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
این درد و غم را طاقت ندارد ...کودکی
این همه تنهایی را عادت ندارد....کودکی
آنقدر از مادر و بابا حقارت دیده است
جز دل غمگین و پر حسرت ندارد...کودکی

بداهه
داستان تلخ و قابل تاملی بود
خسته نباشید

@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 08:47

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم آرميتاي نازنين
شعر في البداهه زيبايي از شما خواندم كه دور از انتظار نيست از شما شاعره عزيزم :* :x
ممنونم كه تشريف آورديد و داستان را مهرانه نگاه كرديد
برايتان لحظاتي ناب و سرشاز عشق آرزودارم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: محمد باقر نقی زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 20:47

نمایش مشخصات محمد باقر نقی زاده سلام به آنای عزیز
داستان زیبایی بود
موضوعشم عالی بود
محبت پدر و مادر یکی از ارزشمند ترین ثروت های دنیاست.
امیدوارم هر کی پدر یا مادر میشه این ثروت رو به بچه هاش بده


نام: محمد باقر نقی زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 20:48

نمایش مشخصات محمد باقر نقی زاده سلام به آنای عزیز
داستان زیبایی بود
موضوعشم عالی بود
محبت پدر و مادر یکی از ارزشمند ترین ثروت های دنیاست.
امیدوارم هر کی پدر یا مادر میشه این ثروت رو به بچه هاش بده
@};- @};- @};-


@محمد باقر نقی زاده توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 08:51

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي نقي زاده نازنين
از حضورتان ممنونم
بله خيلي عالي فرموديد مسئوليت عظيم پدرمادري چنين كاري را مي طلبد اميدواريم همه بتوانند به سرانجامش برسانند .
از همراهي كه با داستان هاي من داريد متشكرم
شاد و سعادتمند باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 23:58

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

وآموزنده

تفاوت گذاشتن بین بچه ها آینده اسفناکی داره

لذت وبهره بردم@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 08:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر برادر بزرگوارم آقاي فراز مند عزيز
از حضورتان ممنونم
بي شك نگاه شما زيبا بين است متشكرم
اميدوارم هر پدر و مادري به اين امر مهم توجه فرمايند و بين آنها فرقي قائل نشوند .
خوشحالم كه هستيد
روز و اوقات خوب و خوشي برايتان آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 09:03

نمایش مشخصات میثم فکوری داستانتونو که میخونم خیلی چیزا یادمیگیرم برای نوشتن داستانای خودم،درحدی نیستم نظربه داستانتون بدم،عاااااالی بود


@میثم فکوری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 11:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي فكوري عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
خوشحالم كه داستان مقبول نظر افتاد
همچنين خواهش مي كنم شما بزرگواريد و داستان هاي شما نيز حاوي نكات به يادماندني و زيبا هستند .
اميدوارم اين ديدارها در راستاي رشد قلم همديگر تداوم يابد
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 09:13

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درور بر آنای نازنینم:* :* :* :* :* :* :* :*
آنای عزیزم اول اینکه هوااااااااااااااااااااااااااااااااارتا پوزش ک نبودم!
وایرلسم مشکل داشت، و شرمنده ی شما شدم و تولدتون رو تبریک ن
فتم هواااااااااااااااااااااااااتا شرمنده!
لمسِ حضورتون همایون باشه بانو هوااااااااااااااارتا آرزوی خوب براتون دارم!
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*

داستانتون رو دوست داشتم!
داستانتون رنگ و بویِ مادرانه داشت!
این ایده ب ذهن یک مادر مهربون میرسید به نام آنا!
مهر بانو لذت بردم!

هوااااااااااااااااارتا مقسی ک مارو بردین ب خاطرات گذشته کلی خاطره بازی کردیم=)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
همایون باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 11:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دوشيزه شادي آفرين سايت دخترم شيداي نازنين
از حضورتان هوااااارتا خوشحالم عزيزم :) :* :* :)
خواهش مي كنم عزيزم دوست دارم صدساله بشوم و موفقيت ها و سعادت هاي تك به تك شما عزيزان را ببينم =)) =))
من هم به نوبه خودم از خداوند قادر متعال درخواست دارم كه شما دختر نازنينم را در تمامي مراحل زندگي يار و همراه باشد و با شما بخندد :x :x
داستان قابل نگاه مهربان شما را نداشت و اين شما هستيد كه آن را ارزشمند مي كنيد متشكرم از اين همه مهر و صفا و صميميت @};- @};-
دوست دارم شادي هايتان را و لبخندهايتان را و اوج سعادتتان را
ان شاالله همه آنها را تجربه كنيد آمين
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 11:25

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام خانم بادره عزیز ،داستان زیبا و روان بود . نوشتن شما برایم کمک بزرگی است در از بین بردن مشکلات نوشتاری و علامت گذاری بین جملات ، در داستانهای شما و بعضی دوستان نوع بیانی که برای توضیح حالت افراد ، حرف زدنشان و گذشت زمان برایم جالب و مشکل گشا است و در ویرایش داستان و حتی تغییر آن راهنمایی کامل و دقیق به شمار می آید .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 12:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي ناصرالملكي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
ممنونم كه داستان را موشكافانه و دقيق نگاه مي كنيد
همچنين تلاش و كوشش خود شما هم در داستان نويسي و درج علامات آن قابل تقدير است انسان تا خودش نخواهد هيچ چيز او را تغيير نخواهد داد و مطمئنا شما هنرمند گرامي اين ويژگي را دارا هستيد .
برايتان موفقيت روزافزون و همچنين سعادت چشمگير آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 23:22

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و ارادت بسیار خواهر بسیار عزیز و مهربانم
واقعا معذرت میخام انقدر دیر خدمت رسیدم برای عرض ادب.
داستان خیلی زیبایی بود. قلمتان خیلی یکدست و شیرین بود و داستان با اینکه از معضلی تلخ حرف میزد اما واقعا شیرین و دلچسب بود.
دوستش داشتم و لذت بردم
برایتان بهترینها را آرزومندم دوست و خواهر بسیار گل و هنرمندم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :* :* :x :x


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 09:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خواهر گلم نازنين بانوي سايت
اميدوارم حالتان خوب و در نهايت تندرستي باشيد عزيزم :* :*
خواهش مي كنم با وجود كار و مشغله فراواني كه داريد ازتون تشكر مي كنم وقتي هم در اختيار من مي گذاريد :)
خوشحال شدم كه داستان مورد پسند شما قرار گرفت متشكرم خيلي برايم عزيز هستيد
در يكي از كامنت ها خوندم كه نوشتيد با داستان قهر كرده بودم و نمي خواستم بنويسم خواهش مي كنم از اين حرف ها نزنيد قلم به اين زيبايي نبايد شكسته شود و بايد اين رسالت نوشتن كه بر گردن شماست به نحو صحيح مديريت شود و با آن نوشتني ها مكتوب شود . و من منتظر داستان عميق و رازآلود شما خواهم ماند عزيزم
در پايان مرا خواهيد بخشيد اگر زياد صحبت كردم :">
اين گل ها تقديم احساسي ترين بانوي سايت آزاده عزيزم

@};- @};- @};- :*
@};- @};- :x
@};- :*
:x


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 10:21

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت شما
قلم شما همیشه یک تجربه ی بکر و خواندنی برای خوانندگانش دارد . از تشبیه خیابان به رودخانه ی جاری هم لذت بردم .
زنده باشید و سالم .


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 بهمن 1394 - 12:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد عزيزو گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه مثبت و موافقي كه با داستان داشته ايد متشكرم
باز هم لطف داريد تشبيه من در مقابل توصيفات و تشبيهات شما بسيار كوچك است و شما بزرگوارانه نگاهش كرديد
سپاسگزارم
با آرزوي تندرستي و شادابي براي وجودعزيزتان @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 19:56

نمایش مشخصات زینب ارونی براووووو بانو عالی بود
سلام به زهرای عزیزم
داستان با زاویه دید من راوی در زمان حال بسیار زیبا و ملموس بود و چه زیبا یک مشکل کوچک را با مشکلات بزرگ گره زده بودید و این خلاقیت شما ستودنی بود بانو
ممنونم خانوم :x :x @};-


@ زینب ارونی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 22:59

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خواهر عزيز و بزرگوارم
از حضورتان ممنونم و همچنين زحمتي كه براي خوانش داستان كشيديد متشكرم
بي شك قلم من مديون شما گرانقدر و ساير دوستانم است كه صميمانه و متعهدانه مرا نقد كرديد و همراه من بوديد
همراهي تان هميشه دليل نوشتنم بوده است
سپاسگزارهستم
اوقاتي سرشار از خوشي و شادابي برايتان آرزومندم
ذوسستون دارم عزيزم
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: کبرا قامتی   ارسال در چهار شنبه 5 اسفند 1394 - 20:21

سلام مهربانو
باز داستانی متفاوت را خواندم وآموختم از شما@};- @};- @};-


@کبرا قامتی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 6 اسفند 1394 - 09:52

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم كبراي عزيز و نازنينم
از حضورتان ممنونم
و همچنين بعد از مدت ها از اينكه نگاه شما را با داستانم همراه ديدم خيلي خوشحال شدم از تون ممنونم كه نگاه زيبايتان را از من دريغ نداشتيد
برايتان اوقات و لحظاتي سرشار از سعادت و خوشي آرزومندم@};- @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 12:17

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام
بنظرم شکل خاطره بود تا داستان .اما به دل می نشست و پند آموز بود که مبشود با محبت و حوصله مشکلات اینگونه افراد را برطرف کرد.
در مورد نحوه نگارش میشد در بیان واقعه و توصیفات خلاصه گویی کرد.
مثلا در پاراگراف نخستین و دوم می توانستید اینگونه بنویسید:
نسخه را به بیمار میدهم. زنگ میزنم تا بیمار بعدی وارد شود. صندلی میگردانم تا از پشت پنجره، بیرون را نگاه کنم؛ توی خیابان شلوغ اتومبیل ها به ماهیانی رنگارنگ میمانند که در رودخانه شنا میکنند و...
البته سبک و سیاف هر نویسنده برای نوشتن متفاوته و نمیشه چیزی رو به دیگری تحمیل کرد.
بازم جسارت بنده رو ببخشید.
موفق باشید.


@محسن نيرومند توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 12:08

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي نيرومند عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين از بذل توجهي كه فرموديد بله كاملا درست ميفرمائيد و من هربار كه داستاني را ويراش مي كنم كاملا واژه ها عوض مي شود در اين داستان نيز لحاظ خواهم كرد
متشكرم از الطاف گرامي تان
برايتان آرزوي بهترين ها را دارم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.